من

1. این روزها که همه چیز، همه چیز، لبخند را از لبان من می‌دزدند، کارم شده است جستجوی لبخند لابلای درزهای زندگی … جستجو، جستجو، جستجو … لبخندهایی که برایشان زحمت کشیده شده است، پشتشان اراده و خواست است، ناگهانی نیستند … اراده و جستجو برای گذراندن این دوران که معلوم نیست کی می‌خواهد تمام بشود … راستی! چرا اینقدر طولانی شده است؟ …

انتهایتش را گذاشته‌ام آنجایی که دیگر نخواهم جستجو کنم، دیگر اراده‌ای برای این جستجو نداشته باشم. آنجا یعنی شکسته‌ام، یعنی شکست خورده‌ام … من نمی‌خواهم شکست بخورم …

نهایت خودم را گذاشته‌ام آنجا که دیگر برایم مهم نباشد شکست خوردنم، شکستنم …

2. نمی‌دانم دیگران اسمش را چه گذاشته‌اند، من “برکت زندگی”، “برکت روزمره” صدایش می‌زنم. همانی که نتیجه‌اش می‌شود ماجراهای خوشایند غیرمنتظره، فرصت‌های پیش‌بینی نشده، شادی‌های برنامه‌ریزی نشده و …

مدتی است زندگی‌ام بی‌برکت شده است … عادت ندارم به این روزها …

باید برگردم به عقب. کدام کارها پیش از این بوده که می‌کرده‌ام و حالا نمی‌کنم که پاداشش این برکت بوده؟ کدام کارها بوده که نمی‌کرده‌ام و حالا می‌کنم که شده‌اند دیوار آمدن این برکت؟ …

سخت است. پیدا نمی‌شوند. پیدا بشوند دیوانه‌ام اگر سراغ رفعشان نروم …

عادت ندارم به این روزها … می‌ترسم از عادی شدن این روزها …

روزهایی که بی‌مو می‌گذرد – روز شست و یکم

1. از در می‌آید تو و تا من را می‌بیند می‌گوید: “سلام جوجه تیغی!” بله! این روزها کیوی به جوجه‌تیغی تبدیل شده است. طبق نظر کارشناسان موها بلندتر از دو سانتی‌متر شده‌اند و رشدشان کماکان سریع است.

2. معلمشان برایم تعریف کرد. پسرک پنجم دبستانی از معلمشان پرسیده بود: “آقا! این خانومه چرا این‌جوریه؟ چرا هم صداش شبیه مرداس، هم موهاش؟” در این دوران بی‌مویی هیچ حرفی یا مخالفتی یا ایراد گرفتنی ناراحتم نکرد الا حرفی که این پسرک زد. برای این پسرک‌ها کلاس آموزشی درباره فضای سبز و درختان داریم. من معلمشان هستم و معلمی برای من آدابی دارد، چه درونی، چه تکنیکی و چه ظاهری. همیشه پوششم برایم مهم بوده است، اینکه خوش‌رنگ باشم و مرتب. سرحالی و خوش آب و رنگ بودن چهره‌ام هم برایم مهم بوده است، اینکه حتی اگر حال و اوضاعم بد است با آرایش یا به هر نوعی بپوشانمش. از آن اول که موهایم را زدم تا الان هیچ دلیلی نتوانست من را از کارم پیشمان کند، یا به شک بیندازدم، الا این حرف و این اتفاق. ناراحتم از اینکه استانداردهای ظاهری معلمی‌ام خدشه‌دار شده است.

3. امشب با ذوق برایم تعریف کرد بالاخره مجوز تراشیدن سرش را از مادرش گرفته است. قرار است تابستان این کار را بکند.

4. گفته بودم خسته شده‌ام؟ …

برای من تنوع‌طلب، این‌قدر دست و پابستگی در دادن تنوع سخت است، اینکه غیر از این حالتی که هست قدرت انتخاب دیگری نداشته باشی.

روزهایی که بی‌مو می‌گذرد – روز چهل و هفتم

1. موهایم از مرحله بی‌نام وارد مرحله کیوی شده‌اند. آدم‌ها معتقدند بلندتر از حدی هستند که موی کیوی باشند؛ اما من نظر دیگری دارم. بلندی موهای کیوی را باید نسبت به خودش سنجید و موهای آدم را نسبت به قد و قواره یک آدم. به نظر من نسبت فعلی موهای من به من مانند نسبت موهای کیوی به کیوی است!!

2. بالاخره بعد از این همه مدت یک خانم واقعی پیدا شد که از این موها تعریف کرد. خانم‌های دنیا به دو دسته خانم‌های واقعی و خانم‌های غیرواقعی تقسیم می‌شوند! هر خانم واقعی که من دیدم به کاری که با موهایم کرده‌ام ایراد گرفته است. اینکه یک دختر نباید از این کارها بکند و زشت شده‌ای و این‌ها … و اصلا در کتشان نمی‌رود آدم به‌خاطر کنجکاوی برود یک چنین کاری با خودش بکند و این منطق را که “مو است! بالاخره در می‌آید!” را اصلا قبول ندارند.

3. خسته شده‌ام … اتفاق ویژه جدید نیاز دارد این کله …

4. برای موهایم هدف مشخص کرده‌ام! از الان میدانم قرار است وقتی بلند شدند چه شکلی بشوند. آینده موهایم را مدام در ذهنم تصور می‌کنم …

5. عکس‌ها و فیلم‌های دو ماه پیش را که می‌بینم خودم برای خودم جالبم. حالا می‌فهمم که قیافه‌ام عوض شده است. حتی تاثیرش بر روی روحیه‌ام هم مشهود است … یادم نمی‌آید آن موقع که مو داشتم دنیا چطور بود. احساس مو داشتن را از یاد برده‌ام …

پراکنده و بی‌ربط – 37

!. یک وقت‌ها زندگی آدم دچار بحران می‌شود. بحران گزارش‌های ننوشته و کارفرمای فشارآور منظورم نیست یا بحران عاطفی یا بحران مالی یا … یک وقت‌هایی زندگی آدم دچار بحران‌هایی می‌شود مثل بحران جوراب!! یک روز دیرت شده و می‌آیی جوراب برداری و می‌بینی محض رضای خدا از بین این همه لنگه، دو تا را نمی‌شود با هم جفت کرد یا می‌بینی معلوم نیست کدام لباس خاک بر سری رنگ همه این جوراب‌ها را جوری کرده است که پوشیدنشان مایه آبرو ریزی است! و این ماجرا روزها و روزها و روزها ادامه پیدا می‌کند و تو به لنگه به لنگه پوشی و مزخرف پوشی می‌افتی و دست به دامان خدا و ماوراء می‌شوی که در طول روز مجبور نشوی کفشت را در بیاوری و آبرو ریزی شود! و این بحران هر روز و هر روز وجود دارد و هیچ کم ندارد از بحران‌های کاری و عاطفی و مالی؛ که حتی بدتر هم هست. آدم بالاخره میداند یک گزارش ننوشته را چه کار باید بکند، یک مقاله یا کتاب گیر کرده را چه کلی باید به سرش بگیرد، اما این بحران جوراب حل نمی‌شود. در این دسته بحران‌های جورابی، می‌شود بحران شلوار، بحران کفش و حتی بحران مانتو را هم اضافه کرد. وقتی یک‌هو همه شلوارهای بیرونت به پت و پت می‌افتند یا هیچ کفش جایگرینی پیدا نمی‌کنی و یا مانتوها یکی یکی پوسیده و رنگ و رو رفته می‌شوند و سخت است جایگزین کردنشان. همه این شلوار و کفش و مانتو پیدا نشدن‌ها هم به خاطر سلیقه خاص تو در انتخاب این‌هاست البته …

بحران جورابم را امروز با خرید سه جوراب یک شکل، با طرحی که بی‌خیال دوست داشتن و نداشتنش شدم تخفیف دادم … بحران شلوار کی حل می‌شود؟ می‌شود این دومین کفشی که از اول زمستان تابحال خریده‌ام خراب نشود مثل آن یکی؟ آدم چقدر می‌تواند کفش بخرد هی؟ … مانتو …

!!. نمایشگاه عکس‌های هدیه تهرانی نرفته‌ام، معلوم هم نیست بروم، برای همین درباره عکس‌هایش نمی‌توانم نظر بدهم. اما خواندن این حرف‌ها، بخصوص کامنت‌های آدم‌ها اذیتم می‌کند. نمی‌فهمم چطور انقدر راحت می‌توانیم قضاوت کنیم و حرف بزنیم.

این مطلب مرتبط را هم بخوانید. حرف حق می‌زند.

!!!. امروز روی یکی دیگر از عذاب وجدان‌هایم به عنوان یک ایرانی شهروند تهران (اینجا را بخوانید) خط کشیدم: دیدن موزه رضا عباسی. بیشترش درباره هنر اسلامی است: خط، نگارگری، سفال و … . یک بخش پیش از اسلام هم دارد که به‌طور محسوسی در این بخشش موارد هیجان‌انگیز زیادتری پیدا کردم. شاید یک دلیلش تنوعش بود. آن سالن‌های دیگر تک موضوعی هستند، یکی همه‌اش سفال است، یکی همه‌اش خط و … .

برایم سیر تحول سفال‌هایمان جالب بود و اینکه هر کدام نام و تکنیک ساخت مخصوص به خودش را دارد. معنی “چهار آینه” را هم امروز یاد گرفتم. در موزه وسایل نظامی عفیف‌آباد شیراز این وسیله را دیده‌ بودم و نفهمیده بودم اسمش چیست و به چه دردی می‌خورد. چهار آينه همان وسیله چهار قسمتی است که در جنگ‌ها دور بدنشان می‌بسته‌اند و معمولا کلی کنده‌کاری و نقش و نگار دارد. راهنمای موزه برایم توضیح داد چون آینه خاصیت بازگردانندگی دارد و این وسیله هم از ضربه شمشیر و این‌ها جلوگیری می‌کرده و چهار قسمتی است، به همین خاطر نامش را “چهار‌ آینه” گذاشته‌اند. یک کشف دیگر هم کردم: لاکی همان پاپیه‌ماشه است (آن قلم‌دان‌های زیبای گل و مرغ دار و جای وسایل آرایش و … را با تکنیک لاکی درست می‌کنند).

!!!!. “من شیفته نقشه هستم” مدت‌هاست این شیفتگی را کشف کرده‌ام …

موسسه جغرافیایی و کارتوگرافی سحاب یک دوره نقشه تاریخی دارد که در آن نقشه‌‌های قلمرو ایران در دوره‌های مختلف تاریخی، لشکرکشی‌ها و … وجود دارد. این دوره 16 نقشه دارد و قیمتش 30 هزار تومان است. این روزها که سفرنامه زیاد می‌خوانم و به خاطر سفرها و تاریخی که مدام در این سفرها دوره می‌شود، بسیار دلم می‌خواهد این نقشه‌ها را داشته باشم. البته ترجیح می‌دهم فایل کامپیوتری‌اش باشد، اما قابل تهیه نیست. از موسسه سحاب پرسیدم، کتابی که همه این نقشه‌ها درش باشد هم نداشتند. یک راه حل به ذهنم می‌رسد. اینکه با یک‌سری از آدم‌های علاقمند جمع بشویم و دنگ بگذاریم و یک دوره را بخریم و بعد اسکن کنیم و فایل‌ها بین همه‌مان تقسیم شود. خود نقشه‌ها را هم نگه داریم یا بدهیم مدرسه‌ای جایی. کسی دلش یک همچین نقشه‌هایی نمی‌خواهد که بیاید با من شریک بشود؟

!!!!. مدتی است به یک شادی جدید رسیده‌ام … من همیشه تاریخ و تاریخ خواندن را دوست داشته‌ام، از همان اول، از همان موقعی که اغلب هم‌مدرسه‌ای‌ها اه و اوه می‌کردند. اما مغزم دلش نمی‌خواهد این همه اسم و ترتیب سلسله و … را در خودش جا بدهد و همیشه حملشان کند. برای خیلی چیزها مسئله همین است. فکر می‌کنم بر می‌گردد به روحیه عینیت‌خواه (!!) من! اینکه تا یک‌جایی تحمل مفاهیم انتزاعی را دارم. همه چیز باید یک‌جوری به یک واقعیت قابل لمسی گره بخورد تا من با آن راحت باشم. مثال خیلی واضحش علاقه من به حیوانات بزرگ جثه و فراری بودن از سلول و باکتری و مولکول و اتم و کلا کارهای آزمایشگاهی است. چون آن اولی‌ها را می‌شود دست کرد لای موهایشان، لمسشان کرد، اما این یکی‌ها را نه …

خلاصه اینکه مدتی است رابطه‌ام با تاریخ در حال دوباره ساخته‌شدن است. این نتیجه سفر است. حالا یادم نمی‌رود ترتیب فلان سلسله‌ها چه‌طور بود یا کی بعد از کی آمد یا فلان واقعه تاریخی در زمان چه کسی اتفاق افتاد، چون حالا برایش یک نماد بیرونی دارم: آن ساختمانی که در فلان شهر است، آن برج و باروی فلان‌جا و … یا اصلا بحث از یاد بردن نیست، سفر باعث شده است علاقمند بشوم به دوباره خواندن، به دانستن … حالا سوال دارم که می‌روم دنبال جوابش، حالا گزیده‌خوانی می‌کنم، حالا پای نیاز وسط است …

راضی‌ام از این دوست شدن عمیق‌تر با تاریخ …


این روزها -12

1. آدم از اتفاقات این چند روزه، بخصوص راهپیمایی‌ها و سخنرانی‌ها و نمایش‌ها و فریاد کشیدن‌های حق طلبانه (!!) و وا اماما و وا انقلابا سر دادن‌های‌ امروزش، می‌خواهد سرش را بکوبد به دیوار! چقدر یک آدم‌هایی می‌شود دروغگو باشند؟ یک آدم‌هایی چقدر می‌توانند پر رو باشند؟ اعتماد به نفس و وقاحت این‌ها مغز آدم را به مرحله انفجار می‌رساند!

این مطلب دوست عزیز آقای شریعتمداری را خوانده‌اید؟ بخوانید حتما! بخوانید … سوال‌هایش من را کشته! … آقای شریعتمداری عزیز! راستش همین پیش پای شما! من هم داشتم همین سوال‌ها را، البته از آن طرفش، از شما و امثال شما می‌کردم! دلم می‌خواهد بهتان بگویم کاسه داغ‌تر از آش شده‌اید، بعد می‌بینم نه! این عبارت آنقدر خوب، زشتی و وقاحت کار شماها را نشان نمی‌دهد. بار منفی‌اش کمتر از این حرف‌هاست. برای کاری که شما این روزها در حال انجامش هستید، عبارتی، مثلی، چیزی وجود ندارد؟ می‌شود خودتان یک کمکی بفرمایید؟

2. نگرانم از سناریویی که در حال اجراست و معلوم نیست قرار بوده چه بشود و قرار است چه بشود. این هشدار را هم خوانده‌اید؟

کلمه: در پی اجرای سناریوی از پیش طراحی‌شده حرمت‌شکنی از امام و نسبت دادن آن به دانشجویان از دیروز رسانه‌های رسمی تبلیغات حجیم و هدف‌داری را آغاز کرده‌اند که با توجه به اطلاعات به دست آمده به نظر می‌رسد زمینه‌چینی برای برخی رفتارهای غیرمتعارف جدید باشد.

به کلیه حامیان جنبس سبز توصیه می‌شود در این زمینه کاملا هوشیار باشند و مرتبا خود را از آخرین تحولات مطلع نگهدارند.

با توجه به محدودیت های شدید اطلاع رسانی ، کلمه به دیگر پایگاه‌های اطلاعاتی پیشنهاد می‌کند کاربرانشان را نسبت به ضرورت این هوشیاری آگاه کنند.”

این روزها … – 11

اجبار یعنی تحقیر، اجبار به انتخاب، اجبار به اعتراف، اجبار به سکوت بعد از اعتراف، اجبار به حجاب . اجبار به…” یا “اجبار تحقیرآمیز است، نه پوشش زنانه و حجاب

مسیح علی نژاد پیشنهاد این شعارها را داده، برای اینکه یک وقت حرکتی که شروع شده است با توهین به حجاب اشتباه نشود … جمله هوشمندانه‌ای است.

***

1.  این مطلب قدیمی‌تر مسیح را خوانده‌اید؟ به‌خصوص آن قسمتی که حکایت آن زوج ژاپنی را تعریف می‌کند …

2.  نکند این ماجرا بشود دستمایه تازه‌ای برای از آب گل‌آلود ماهی گرفتن این دوستان عزیزمان؟ اینکه اصل حرف ما را در فحش به بی‌دین و ایمانی ما، به بی‌ولایتی ما و حالا به بی‌حجابی ما گم کنند؟ دلم می‌خواهد هوشمندتر باشیم و به اولیت‌ها حواسمان باشد. یک چیزهایی را می‌شود حرفشان را بعد از این هم زد، بعد از آنکه پله‌های اول را رفتیم بالا و خودمان را از این نقطه صفر نجات دادیم …

3. دیدن عکس‌هایی که در صفحه فیس بوک “مجید توکلی را آزاد کنید” منتشر شده است، بسی فرح‌بخش است … بعضی‌هاشان بسیار محترمند، بعضی‌ها بسیار فانتزی، بعضی‌ها بسیار هنری، بعضی‌ها به قهقهه می‌اندازندت، بعضی‌ها …

4. این عکس بیشتر از آنکه سر ذوقم بیاورد ناراحتم می‌کند. برای کودکانی که به‌خاطر ما بزرگ‌ترها این روزها سیاست‌زده شده‌اند نگرانم. برای کودکانی که شعار می‌دهند: “مرگ بر دیکتاتور” یا شعار می‌دادند: “موسوی! موسوی! رای منو پس بگیر!”، برای کودکانی که “کهریزک” وارد کلمات ماندگار ذهنشان شده است، برای کودکانی که اگر قرار باشد برای یک کار کلاسی گروهشان کنی و ملاکت رنگ باشد؛ همه‌شان به دنبال رنگ سبزند و سرش با هم دعوا می‌کنند …

ذهنم درگیر سوالات زیادی است:

- این کودک امروز، سال‌ها بعد، وقتی بزرگ بشود و اطلاعاتش از دنیای اطرافش آن چیزی بشود که خودش به دست آورده نه آنی که پدر و مادرش به او داده‌اند، نظرش درباره کارهای امروزش چه خواهد بود؟ پشیمان می‌شود؟
- چقدر می‌شود یک کودک را در ماجراهای امروز بازی داد؟ چقدر و کجاها باید جلویش را گرفت؟ آستانه آسیب به یک کودک در این ماجراها کجاست؟
- حق انتخاب، درباره مسائل اجتماعی و سیاسی، مانند مسائل این روزهای ما، برای یک کودک معنا دارد؟ من و شمای بزرگسال مسئولیت انتخاب‌هایمان را می‌توانیم بپذیریم، مسئولیت درست و غلط‌هایمان را، اما یک کودک که به خاطر ما وارد این بازی شده است چه؟ مسئولیت انتخاب‌هایش را چه کسی باید بپذیرد؟ من و شما؟ خودش؟ اصلا مگر انتخاب کرده است؟

و یک دنیا سوال درهم و برهم دیگر که هنوز نتوانسته‌ام مرتبشان کنم، چه برسد به اینکه جوابشان را پیدا کنم …

چند قول و قرار با خودم …

1. تازگی‌ها دروغ‌هایم زیاد شده است. حالا گیرم از این دروغ‌های کوچک به کسی آسیب نرسان باشد! از این‌ها که مثلا به آقای ترمینال زنگ میزنی و میگویی در راهی و لطفا بلیت رزرو شده‌ام را نفروشید، اما هنوز در خانه‌ای و راه نیفتاده‌ای … همین کوچک‌ها قبح یک چیزهایی را می‌ریزاند و آخرش می‌شود آنی که دوست نداری و همیشه از آن فراری بوده‌ای …

2. یک چند وقتی است زیاد می‌گویم “متنفرم از این …”ٰ، “متنفرم از آن …” و … و هر بار در دلم چیزی فشرده می‌شود از گفتن این کلمه: “تنفر”. چند بار با خودم قرار گذاشته‌ام این کلمه را با یک کلمه کمتر آزارده‌تر جایگزین کنم، اما هنوز موفق نشده‌ام. باید یاد بگیرم این‌جور وقت‌ها حداقل بگویم: “بیزارم از …” با این کلمه بهتر کنار می‌آیم.

3. این کارهای ناتمام، که یک گوشه مغز آدم را خراش می‌دهند، باید تمام بشود. حتی اگر لازم باشد خودم را تنبیه کنم و دنبال کارهای جذابی که پیش می‌آید نروم: کار دانشگاه، گزارش‌های پروژه به خوبی و خوشی تمام شده تابستان، …

4. کاری که تعهدم را برای بهار آینده به آن طرف بخواهد قبول نکنم و بروم دنبال یک تغییر درست و حسابی. دنبال آن بخش آکادمیک زندگی‌ام که کم و کسر آمده است. تعادل برقرار کنم بین اکتیویست بودنم و زندگی آکادمیکم. کارها هیچ وقت تمام نمی‌شوند، همان‌طور که آموختن هیج وقت نباید تمام بشود … آموختن رسمی تا یک جایی‌اش به آدم قوت قلب و اعتماد به نفس می‌دهد، تا آنجایی که میدانی به کارت می‌آید و صرفا یک ژست یا پیروی از یک راهی که همه می‌روند نیست …

من

مدت‌هاست می‌خواهم این بازی را شروع کنم. یک بازی شخصی. یک بازی فقط برای خودم، برای آن بخشی از وجودم که مغفول مانده‌ترین بخش است! … برای شروع این بازی نیاز به یک هم بازی دارم؛ که پیدا نمی شود … گزینه‌ها یکی یکی می‌آیند و به دلایل مختلف خط می خورند. این آخری هم همین چند روز پیش خط خورد …

فقط من مانده ام و یک سوال: این بازی فرصت شروع شدن پیدا خواهد کرد؟

من آرزوی این فرصت را دارم …

راستی! من پوست انداختم … پوست قدیمی جایش تنگ شده بود … پوست نو را حس می‌کنم. پوستم هنوز تازه و تر است …

یک راستی دیگر! من حالم عجیب خوب است. عجیب از خودم راضی‌ام … و عجیب دلم آغوش دوستانم را می‌خواهد، آغوش آن‌هایی که دوستشان دارم …

روزهایی که بی‌مو می‌گذرد – روز بیست و ششم

1. موهایم از فرش ابریشمی وارد یک مرحله بی‌اسم شده است! این مرحله بی‌اسم مرحله خوبی است. دیگر لازم نیست هدبند بگذارم. مقنعه بی‌دردسر سرم می‌رود. پوست سفید سرم پیدا نیست. موهای جلوی سرم سیخ سیخ می‌ایستد، موهای پهلوها به راه خودشان، بالاسری‌ها به راه خودشان و … . کلا شادم با این مرحله …

2. مقادیری حوصله‌ام سر رفته‌ است. دلم می‌خواهد روی کله‌ام اتفاق جدیدی بیفتد …

3. پروژه رنگ‌آمیزی کله‌ام با شکست مواجه شد. حوصله اینکه بروم دنبال رنگ دائم را که اصلا ندارم؛ می‌ماند رنگ موقت. از این اسپری‌های رنگ موی ایرانی موجود در بازار …  بی‌خود هستند! بی‌خود! رنگ شرابی‌اش رنگ بنفش یاسی دارد و همه رنگ‌هایش موجود نیست، مثلا قرمز آتشینش و دو تا پیس که آدم بزند به کله‌اش، تا انتهای نای‌اش پر از ذرات خفه‌کننده می‌شود.

4. امروز در مدرسه تذکر دادند. گفتند هدبندت را از این به بعد بگذار و بیا. گفتند برای بچه‌ها بدآموزی داری! … چقدر خوشحالم دیگر دبیرستانی نیستم. اینکه کسی بخواهد به کوتاه و بلندی موهای من کار داشته باشد. اینکه بخواهد درباره خوبی و بدی شخصی‌ترین انتخاب‌های من نظر بدهد … خوشبختانه کلاس‌هایم در این مدرسه تمام شده است و دیگر لازم نیست بروم و مجبور باشم کاری که دلم نمی‌خواهد را انجام بدهم.

5. اگر نبود این “صفای خود ساخته”، چقدر این روزهای گره خورده سخت می‌گذشت … به نظر می‌آید دنیا دارد دوباره روی غلتک می‌افتد …

این روزها … – 10

1. پسرک با دوست هم‌سن و سالش نشسته است و کلیپ‌ها و موسیقی‌ها و طنزهای مخصوص این روزها را مرور می‌کنند. صدایشان می‌آید. صدای چیزهایی که می‌شنوند و صدای حرف‌هایی که بینشان رد و بدل می‌شود. تحلیل‌ها خامند، نکاتی که برایشان جالب است بی‌خود و دم دستی است، تقریبا شبیه همان‌هایی هستند که از دستشان شاکی هستم، همان‌هایی که نمی‌دانند با چه چیز مخالفند و … فقط مخالفند. اینکه شده‌اند شبیه همان‌وری‌ها، با همان بی‌اخلاقی‌ها که ازشان می‌نالم، اما حالا گیرم با موضوع مخالف آن. یعنی حرف‌هایشان این‌طور نیست، ماجرا این‌جاست که با کلیپ‌ها و موسیقی‌ها و متن‌هایی کیف می‌کنند که این ویژگی‌ را دارند. کلیپ‌ها، موسیقی‌ها و متن‌های سر به تن بیارزه‌تر (!)، سنگین و رنگین‌تر از آنی هستند که نوجوان‌های این سن و سال را جذب کنند، به خنده بیندازندشان، شادشان کنند، وسیله‌ای باشد برای وقت‌گذرانی‌شان …

در دلم جدی‌شان نمی‌گیرم. با خودم می‌گویم این‌ها را چه به این حرف‌ها. پسرک دبیرستانی هنوز از کجا می‌فهمد این‌ها یعنی چه. یک مشت تین ایجر جو گیر! …

اما بعد خودم را دعوا می‌کنم. یادم می‌آید همین جدی گرفته نشدن را من هم تجربه کرده‌ام. بزرگ‌ترهایی بوده‌اند که همین بلا را سر من هم آورده‌اند … خودم را دعوا می‌کنم. می‌گویم بگذار تجربه کند. بگذار آنقدر بزند به جاده خاکی، تا خودش را پیدا کند. تا بفهمد خط و ربطش کجاست، فکرش چیست، تا برسد به آنجایی که تصمیم‌گیر باشد نه دنباله‌رو … بگذار این روزها را بگذارند … تحقیرش نکن، حتی در فکرت …

2. دخترک حنیف مزروعی دنیا آمده است. پدرش فراری است و از ندیدن تولد دخترکش می‌نویسد. پدر وبلاگ دارد، مادر هم، حالا دخترک هم وبلاگ دارد. آدم‌ها می‌آیند و می‌خوانند و ذوق می‌کنند. آدم‌ها واکنش نشان می‌دهند. برخی خطاب به دخترک می‌گویند که باید افتخار کند به پدرش. که باید بداند پدرش به خاطر او این کارها را کرده. که حتما معتقدند باید راه پدرش را ادامه بدهد … این حرف‌ها نگرانم می‌کند. نگران دخترکم … نگران تمام دخترک‌ها و پسرک‌هایی که این روزها به دنیا می‌آیند و پدران و مادرانشان قهرمانند. دخترک‌ها و پسرک‌هایی که باید زیر سایه قهرمانی پدر و مادرشان زندگی کنند و خودشان نباشند، که نتوانند خودشان باشند. چون آبروی پدر و مادرشان می‌رود. چون جایگاه اجتماعی پدر و مادرشان به خطر می‌افتد. از این دخترک‌ها و پسرک‌ها سال‌های سال انتظار تشکر کردن و مفتخر بودن می‌رود. پدرها و مادرها به خاطر خودشان و بعد به خاطر فرزندانشان مبارزه می‌کنند، نمی‌نشینند، سختی تحمل می‌کنند، زندان و شکنجه می‌کشند، توهین می‌شنوند، ناامنی تحمل می‌کنند و … اما … اما به این بچه‌ها فرصت داده می‌شود تا شک کنند؟ تا کارهای پدر و مادرشان را قبول نداشته باشند؟ تا متشکر و مفتخر نباشند؟ تا فکر کنند و تصمیم بگیرند؟ تا بار سنگین گذشته پدر و مادرشان را به دوش نکشند و بتوانند آن را زمین بگذارند و خودشان باشند؟ … امیدوارم پدر و مادرهای این روزها عاقل‌تر از پدر و مادرهای زمان انقلاب باشند …

3. بالاخره این کتاب تمام شد. دیوانه شدم تا به انتها رسید. روایت مهشید امیرشاهی از انقلاب 57: “در حضر“. مهشید امیرشاهی را نمی‌شناختم، در میان لینک‌های معرفی شده هم‌گودری‌ها (گوگل‌ریدری‌ها) توصیه خواندنش را دریافت کردم. عجیب شباهت است میان آن روزها و این روزها. باید کتاب را بخوانید تا منظورم را بفهمید.

اما … اما نمی‌دانم چقدر همه حرف‌های این کتاب راست است. چقدرش از آن‌ور دیوار افتادن نیست. اما برای من یک غنیمت است. همیشه مشتاق بوده‌ام، تاریخ را از زبان آن طرفی‌ها هم بشنوم و بخوانم، از زبان مخالفان … دلم می‌خواهد یکی باشد که بیاید بنشیند و درباره این کتاب حرف بزنیم و راست و دروغش را در بیاوریم. یکی که خودش آن روزها را تجربه کرده باشد. یک آدمی که جزء این طرفی‌ها حساب بشود؛ اما متعصب نباشد. اینکه اگر جایی اشتباه کرده‌اند، اگر جوگیر بوده‌اند؛ حاضر باشد بگوید اشتباه کردیم … نمی‌شود یک آدم‌هایی را از آن دنیا برای این‌جور وقت‌ها که آدم لازمشان دارد صدا کرد بیایند؟ فقط برای یکی دو ساعت … من چه کار کنم که به غیر از این آدم، هیچ آدم مناسب دیگری برای نیاز به گفتگوی این روزهایم نمی‌شناسم و پیدا نمی‌کنم؟ … حاضرم حتی سوالاتم را کتبی بفرستم، کتبی جواب بگیرم! …

توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانید. حتما بخوانید … از دوستان نزدیک اگر کسی می‌خواهد؛ می‌توانم پرینت و صحافی‌شده‌اش را بدهم ببرد و بخواند.