29
Nov
نگاشته شده توسط safzav در مغز مشغولیهای شخصی. 4 دیدگاه
مدتهاست میخواهم این بازی را شروع کنم. یک بازی شخصی. یک بازی فقط برای خودم، برای آن بخشی از وجودم که مغفول ماندهترین بخش است! … برای شروع این بازی نیاز به یک هم بازی دارم؛ که پیدا نمی شود … گزینهها یکی یکی میآیند و به دلایل مختلف خط می خورند. این آخری هم همین چند روز پیش خط خورد …
فقط من مانده ام و یک سوال: این بازی فرصت شروع شدن پیدا خواهد کرد؟
من آرزوی این فرصت را دارم …
راستی! من پوست انداختم … پوست قدیمی جایش تنگ شده بود … پوست نو را حس میکنم. پوستم هنوز تازه و تر است …
یک راستی دیگر! من حالم عجیب خوب است. عجیب از خودم راضیام … و عجیب دلم آغوش دوستانم را میخواهد، آغوش آنهایی که دوستشان دارم …
25
Nov
نگاشته شده توسط safzav در مغز مشغولیهای شخصی. 4 دیدگاه
1. موهایم از فرش ابریشمی وارد یک مرحله بیاسم شده است! این مرحله بیاسم مرحله خوبی است. دیگر لازم نیست هدبند بگذارم. مقنعه بیدردسر سرم میرود. پوست سفید سرم پیدا نیست. موهای جلوی سرم سیخ سیخ میایستد، موهای پهلوها به راه خودشان، بالاسریها به راه خودشان و … . کلا شادم با این مرحله …
2. مقادیری حوصلهام سر رفته است. دلم میخواهد روی کلهام اتفاق جدیدی بیفتد …
3. پروژه رنگآمیزی کلهام با شکست مواجه شد. حوصله اینکه بروم دنبال رنگ دائم را که اصلا ندارم؛ میماند رنگ موقت. از این اسپریهای رنگ موی ایرانی موجود در بازار … بیخود هستند! بیخود! رنگ شرابیاش رنگ بنفش یاسی دارد و همه رنگهایش موجود نیست، مثلا قرمز آتشینش و دو تا پیس که آدم بزند به کلهاش، تا انتهای نایاش پر از ذرات خفهکننده میشود.
4. امروز در مدرسه تذکر دادند. گفتند هدبندت را از این به بعد بگذار و بیا. گفتند برای بچهها بدآموزی داری! … چقدر خوشحالم دیگر دبیرستانی نیستم. اینکه کسی بخواهد به کوتاه و بلندی موهای من کار داشته باشد. اینکه بخواهد درباره خوبی و بدی شخصیترین انتخابهای من نظر بدهد … خوشبختانه کلاسهایم در این مدرسه تمام شده است و دیگر لازم نیست بروم و مجبور باشم کاری که دلم نمیخواهد را انجام بدهم.
5. اگر نبود این “صفای خود ساخته”، چقدر این روزهای گره خورده سخت میگذشت … به نظر میآید دنیا دارد دوباره روی غلتک میافتد …
13
Nov
نگاشته شده توسط safzav در مغز مشغولیهای اجتماعی, مغز مشغولیهای شخصی. 5 دیدگاه
1. پسرک با دوست همسن و سالش نشسته است و کلیپها و موسیقیها و طنزهای مخصوص این روزها را مرور میکنند. صدایشان میآید. صدای چیزهایی که میشنوند و صدای حرفهایی که بینشان رد و بدل میشود. تحلیلها خامند، نکاتی که برایشان جالب است بیخود و دم دستی است، تقریبا شبیه همانهایی هستند که از دستشان شاکی هستم، همانهایی که نمیدانند با چه چیز مخالفند و … فقط مخالفند. اینکه شدهاند شبیه همانوریها، با همان بیاخلاقیها که ازشان مینالم، اما حالا گیرم با موضوع مخالف آن. یعنی حرفهایشان اینطور نیست، ماجرا اینجاست که با کلیپها و موسیقیها و متنهایی کیف میکنند که این ویژگی را دارند. کلیپها، موسیقیها و متنهای سر به تن بیارزهتر (!)، سنگین و رنگینتر از آنی هستند که نوجوانهای این سن و سال را جذب کنند، به خنده بیندازندشان، شادشان کنند، وسیلهای باشد برای وقتگذرانیشان …
در دلم جدیشان نمیگیرم. با خودم میگویم اینها را چه به این حرفها. پسرک دبیرستانی هنوز از کجا میفهمد اینها یعنی چه. یک مشت تین ایجر جو گیر! …
اما بعد خودم را دعوا میکنم. یادم میآید همین جدی گرفته نشدن را من هم تجربه کردهام. بزرگترهایی بودهاند که همین بلا را سر من هم آوردهاند … خودم را دعوا میکنم. میگویم بگذار تجربه کند. بگذار آنقدر بزند به جاده خاکی، تا خودش را پیدا کند. تا بفهمد خط و ربطش کجاست، فکرش چیست، تا برسد به آنجایی که تصمیمگیر باشد نه دنبالهرو … بگذار این روزها را بگذارند … تحقیرش نکن، حتی در فکرت …
2. دخترک حنیف مزروعی دنیا آمده است. پدرش فراری است و از ندیدن تولد دخترکش مینویسد. پدر وبلاگ دارد، مادر هم، حالا دخترک هم وبلاگ دارد. آدمها میآیند و میخوانند و ذوق میکنند. آدمها واکنش نشان میدهند. برخی خطاب به دخترک میگویند که باید افتخار کند به پدرش. که باید بداند پدرش به خاطر او این کارها را کرده. که حتما معتقدند باید راه پدرش را ادامه بدهد … این حرفها نگرانم میکند. نگران دخترکم … نگران تمام دخترکها و پسرکهایی که این روزها به دنیا میآیند و پدران و مادرانشان قهرمانند. دخترکها و پسرکهایی که باید زیر سایه قهرمانی پدر و مادرشان زندگی کنند و خودشان نباشند، که نتوانند خودشان باشند. چون آبروی پدر و مادرشان میرود. چون جایگاه اجتماعی پدر و مادرشان به خطر میافتد. از این دخترکها و پسرکها سالهای سال انتظار تشکر کردن و مفتخر بودن میرود. پدرها و مادرها به خاطر خودشان و بعد به خاطر فرزندانشان مبارزه میکنند، نمینشینند، سختی تحمل میکنند، زندان و شکنجه میکشند، توهین میشنوند، ناامنی تحمل میکنند و … اما … اما به این بچهها فرصت داده میشود تا شک کنند؟ تا کارهای پدر و مادرشان را قبول نداشته باشند؟ تا متشکر و مفتخر نباشند؟ تا فکر کنند و تصمیم بگیرند؟ تا بار سنگین گذشته پدر و مادرشان را به دوش نکشند و بتوانند آن را زمین بگذارند و خودشان باشند؟ … امیدوارم پدر و مادرهای این روزها عاقلتر از پدر و مادرهای زمان انقلاب باشند …
3. بالاخره این کتاب تمام شد. دیوانه شدم تا به انتها رسید. روایت مهشید امیرشاهی از انقلاب 57: “در حضر“. مهشید امیرشاهی را نمیشناختم، در میان لینکهای معرفی شده همگودریها (گوگلریدریها) توصیه خواندنش را دریافت کردم. عجیب شباهت است میان آن روزها و این روزها. باید کتاب را بخوانید تا منظورم را بفهمید.
اما … اما نمیدانم چقدر همه حرفهای این کتاب راست است. چقدرش از آنور دیوار افتادن نیست. اما برای من یک غنیمت است. همیشه مشتاق بودهام، تاریخ را از زبان آن طرفیها هم بشنوم و بخوانم، از زبان مخالفان … دلم میخواهد یکی باشد که بیاید بنشیند و درباره این کتاب حرف بزنیم و راست و دروغش را در بیاوریم. یکی که خودش آن روزها را تجربه کرده باشد. یک آدمی که جزء این طرفیها حساب بشود؛ اما متعصب نباشد. اینکه اگر جایی اشتباه کردهاند، اگر جوگیر بودهاند؛ حاضر باشد بگوید اشتباه کردیم … نمیشود یک آدمهایی را از آن دنیا برای اینجور وقتها که آدم لازمشان دارد صدا کرد بیایند؟ فقط برای یکی دو ساعت … من چه کار کنم که به غیر از این آدم، هیچ آدم مناسب دیگری برای نیاز به گفتگوی این روزهایم نمیشناسم و پیدا نمیکنم؟ … حاضرم حتی سوالاتم را کتبی بفرستم، کتبی جواب بگیرم! …
توصیه میکنم این کتاب را بخوانید. حتما بخوانید … از دوستان نزدیک اگر کسی میخواهد؛ میتوانم پرینت و صحافیشدهاش را بدهم ببرد و بخواند.
7
Nov
نگاشته شده توسط safzav در مغز مشغولیهای شخصی. نوشتن دیدگاه
1. کلهام را دیروز، در میان منظره کوههای شگفتانگیز و درختان پاییزی و رودخانه همچون کارون و نیهای انبوه و ریل راه آهن و بوی گردو و رفیقان گوسفند و دیکتاتور و …، هوا و آفتاب دادم. تکتک موهایم شاد بودند و پایکوبی میکردند … و البته سپاسگزارتر از همه، آن پوست بیخود سفید مانده در این سالهای آفتاب ندیده آن زیر …
2. وسوسه دوباره زدنشان قوی است … اما آزمایش هنوز به پایان نرسیده است. یک بار باید این راه را رفت تا به آخر بشود فهمید مرحلهها کدام است، حس هر مرحله چیست، حاشیهها کدامند … و بعد بعید نیست دوباره شروع کردن و بعد آن وقت اطلاعات کامل است برای اینکه بدانی در کدام مرحله میخواهی بمانی و در جا بزنی. در مرحله بیمویی کامل و آینه بودن سر یا در مرحله چسب پارچهای یا در مرحله موکتی یا …
3. کلهام از مرحله موکتی وارد فاز فرش ابریشمی شده است. عجیب کیف دارد دست کشیدن به این سر … از آن بیشتر دست کشیدن ملت دیگر، بخصوص اگر بخارانند!
4. دلم میخواهد عروس بشوم! یک کله کاملا تراشیده که برق بزند، با چشمهایی که آرایش دارد، با گردنبند فیروزه که همرنگ لباس باشد، لباس پارچهای فیروزهای درخشان طرح سنتی با دامن چیندار و بلوز بلند حلقهایش، و حتی شاید گوشوارههای فیروزهای بزرگ …
5. چقدر این حاشیه خود ساخته، این روزها خوب است. اگر نبود سخت میگذشت این روزهای گره خورده … خوب است چیزی وجود دارد برای مزخرف گفتن، برای افزایش صفا در زندگی! …
4
Nov
نگاشته شده توسط safzav در مغز مشغولیهای شخصی. 3 دیدگاه
1. با خودم حساب و کتاب میکنم چند درصد کاری که کردهام برای دل خودم بوده است؟ چند درصدش برای جلب توجه ملت و ارضای حس “دیگران به من توجه کنید”؟ و چند درصدش برای درست کردن حاشیه و شلوغکاری و به ذوق آوردن اطرافیان و کلا ایجاد صفا در زندگی روزمره (!) … با حساب و کتاب الانم رسیدهام به جواب 65، 5، 30 …
2. در حال حاضر پوشیدن مقنعه یکی از چندشآورترین و حال به همزنترین کارهای دنیاست! … اصلا روی سر آدم درست و درمان بند نمیشود!
3. به یک آدم مهربان خبره کار درست در زمینه ابرو برداری به شدت مورد نیاز است! … اصلا حوصله ندارم بروم آرایشگاه و سوژه یک لشکر خانم بشوم و هی سوال جواب بدهم و لبخند بزنم و تحلیل عجیب و غریب بشنوم و …
4. فکر کنم کشف کردهام این احساس خیسی دلیلش چیست. انگار آدم ترشح غدد چربی سرش را احساس میکند. البته نمیدانم از نظر علمی این حرف منطق دارد یا نه.
5. سرم از چسب پارچهای شدگی دارد به سمت موکتشدگی میرود!
6. انقدر مایه افتخارم این روزها که حد ندارد (بخصوص در این ادارات دولتی و محل کارهای حساب و کتاب دار و …). انقدر این حجاب کامل است که حد ندارد!
3
Nov
نگاشته شده توسط safzav در مغز مشغولیهای شخصی. 2 دیدگاه
1. این روزها نشستهام و کله کچلم را به مسائل فلسفی ربط میدهم. این روزها معنقد شدهام کله کچل من مثال بسیار خوبی برای این موضوع است: “مسئله، مسئله حق انتخاب است!”
بهعنوان یک آدم، داشتن حق انتخاب را یک حق برای خودم میدانم. اینکه بتوانی انتخاب کنی، نه اینکه از سر ناچاری سراغ چیزی بروی. کلا همیشه با اینکه در یک مسیر رانده شوم، بدون آنکه انتخاب کرده باشم، مشکل داشتهام و دارم. حالا هر چیزی میخواهد باشد؛ از رنگ لباس بگیر تا روش زندگی و شغل و … به نظرم حق انتخاب نداشتن مساوی فکر نکردن و دلیل نداشتن است. وقتی حالت دیگری وجود ندارد، در مسیری پیش میروی که هیچوقت لازم نمیشود فکر کنی چرا اینجایی؟ چرا این مسیر را میروی؟ … و البته که هیچ حکم مطلقی وجود ندارد و حالتهای دیگر را گذاشتهام کنار …
حالا این کله کچل، نمونه کامل یک “انتخاب” است. انتخابی که یک فرد تاس فرصت داشتنش را ندارد. ظاهر کسی که موهایش را خودش از ته تراشیده، با کسی که موهایش را زده یکسان است. اما راه رسیدن به این ظاهر متفاوت است و این تفاوت آن چیزی است که من داشتنش را یک نعمت میدانم. نعمت حق انتخاب داشتن …
2. چرا آدم همهاش فکر میکند سرش خیس است و نم دارد؟
3. واکنشها نکته جدیدی ندارد. همچنان ذوق هست، شوک هست، سوال هست، مخالفت هست … جالبیاش آنجاست که از واکنشها میشود بعضی از ریزهکاریهای اخلاقی آدمها را فهمید … بازی جالبی است …
4. موهای زبر پر پشت بسیار کوتاه … شدهاند مثل این چسبهای پارچهای لباس و کیف و اینها. سرم به همه پارچهها میچسبد؛ بالش، شال و … و صدای کنده شدنش مثل صدای کندهشدن همین چسبهاست … شیفته این کله چسبی شدهام! شیفته صدایش، شیفته لمسش …
5. آقا من دوربینم مرحوم شده است! یکی میشود بیاید از این کله من یک عکس بگیرد که در خاطرهها بماند؟!!
6. همچنان مزایده “بوم کله”ام برپاست! اگر یک کله بیمو داشته باشید، دوست دارید چه طرحی روی آن بکشید؟ تا هنرمند شدن راهی نمانده! بشتابید!
1
Nov
نگاشته شده توسط safzav در مغز مشغولیهای شخصی. ۱ دیدگاه
1. نمیدانم چند درصد آدمها را میشود از روی موسیقیای که گوش میدهند حال و هوایشان را تشخیص داد. من را میشود. یعنی حداقل شما هم نفهمید خودم بارها و بارها شده است از روی موسیقی که ترجیح دادهام فهمیدهام واقعا واقعا آن تویم حالش چطور است … حال و هوای درونی من ردپای بیرونیاش زیاد است: نوع و رنگ مانتو، نوع کفش، نوع کیف و … و مدل مو … یک باری، قبلترها دربارهاش نوشته بودم (مورد 2 در این مطلب) …
2. یک فکر آزارم میدهد … نکند با تصویر این سر بی مو، یاد دخترش انداخته باشمش؟ دختری که آن ماههای آخر عمرش، شیمیدرمانی مویی روی سرش نگذاشته بود …
3. از جلو خوب است، اما از پشت وحشتناکی! … من که پشتم را نمیبینم!
4. میپرسند اگر بخواهی بروی عروسی چه کار میکنی؟؟
5. “دختر عموی منم این کارو کرده بود” … “دختر خاله منم” … “دوست منم” … “منم دوست دارم این کارو بکنم” …
6. میشود باز باران بیاید و هوا خنک بشود؟ اگر برف بیاید که عالی است! این هدبند در این هوا بسی غیرقابل تحمل است! باران و برف نیاید برش میدارم تا خاطر جامعه مکدر بشودها! از من گفتن بود …
7. یک کله کچل مکان خوبی برای هنرنمایی (نقاشی) است. به بهترین پیشنهاد جایزه داده میشود. اینکه بتوانید هنرتان را این رو، ابراز بفرمایید … تا موها در نیامده بشتابید! سرعت رشد موهای من بسی زیاد است!
31
Oct
نگاشته شده توسط safzav در مغز مشغولیهای شخصی. 11 دیدگاه
1. وقتی میشنود میخواهم چه کار کنم، آشفته میشود. یک دوست قدیمی است. یک دوست سن بالا. مدتی بعد از رفتن مامان، فهمیدم مامانها ترمزهای خوبی برای بچهها هستند، برای اینکه هر غلطی نکنند! اینکه حداقل یک نفر وجود دارد که مجبوری جوابش را بدهی. این دوست من یک مادر است، با همان دغدغههای مادرانه. معتقد است همه، بخصوص دخترها، میخواهند زیبا باشند. پس این چه کار مزخرفی است که تو میخواهی بکنی. برو به جای این کار موهایت را رنگ کن دلت وا بشود! برایش توضیح میدهم تو که بیموی من را ندیدهای، از کجا میدانی بد میشود؟ من را که میشناسی. نمیتوانم با سوال زندگی کنم، آن هم سوال اگر میشد چه میشد؟ یک بار امتحان میکنیم. مو است؛ در میآید! … معلوم است موفق نمیشود من را منصرف کند، اما در دلم از اینکه مجبورم به دغدغهاش جواب بدهم خوشحالم، همانطور که از جواب دادن به مامان خوشحال بودم.
2. چقدر این موهای انتهایی زبرند. پوست کله آدم کنده میشود موقع زدنشان … پوست سر آدم هم چقدر سفید است. فرق رنگ صورت و کف سرم فوقالعاده است. باید بروم پوستم را آفتاب بدهم. نمیشود همینطور بروم بیرون؟ چطور آن دختر فیلم داوودنژاد اینها میتوانست روسری نداشته باشد (اسم فیلم یادم نیست)! راستی چقدر مسخره استها! در این دین اصل موی سر است که باید پوشیده بماند یا سر؟ یعنی اگر سری بیمو شد میشود بیروسری بیایی بیرون و صفا کنی؟ به نظرم یک جای کار مفسران این دین میلنگد.
3. از در میآید تو و ما را میبیند. اولش متوجه نمیشود این منم که نشستهام روی صندلی و این موهای من است که روی زمین ریخته میشود. بعد یکدفعه من را میبیند. شوکه شده است. مرتب زمزمه میکند: “عجب!”. مدتی بعد صدایش نمیآید. میپرسم مامانجون کو؟ کجا رفت؟ رفت پایین؟ اما نرفته است پایین. نشسته است آن دور و با ترکیبی از شوک و مخالفت ما را در سکوت نگاه میکند.
4. برخورد مستقیم قطرههای آب با پوست سر … بیمصرفی شامپو … یقه لباس که روی پوستت کشیده میشود و میرود پایین … تماس بیواسطه سر با بالش … حسهای جدیدی هستند این حسها …
5. سوال: نقش موی سر در گرم نگه داشتن سر چقدر است؟ … جوابش فردا صبح که از خانه بزنم بیرون معلوم میشود.
27
Oct
نگاشته شده توسط safzav در مغز مشغولیهای بیدسته. 5 دیدگاه
امروز از آنجا که پایم را گذاشتم بیرون، روی ابرها راه میرفتم … سرشار بودم از رنگ، سرشار از زیبایی، سرشار از شادی …

دوستان کوهنوردم توصیه کردند بروم و نمایشگاه نقاشی دخترکی سیزده ساله به نام ماهمنیر هوایی را ببینم. برای اینکه مطمئن شوند میروم، گفتند نقاشیهایش عکس حیوانات و طبیعت زیاد دارد، حتما برو! اما نقاشیهای ماهمنیر به یک چنین بازار گرمیای نیاز ندارد. عاااااااااالی است نقاشیهای این دخترک. برای توصیفشان کلمه کم میآورم …
نقاشیهایش پر از جزئیاتند، پر از رنگ، پر از زیبایی … ماهمنیر از 4 سالگی نقاشی کشیده و حالا 13 سالش است. در نقاشیهایش میشود تغییر سن و سالش را دید. نقاشیهایش انگار به تدریج از توصیف دنیای اطرافش رسیده است به خودش، به دنیای درونش …
خوشی امروز من فقط به خاطر دیدن نقاشیهای ماه منیر نبود. نمایشگاه در محل “موزه دکتر سندوزی” است. دکتر دندانپزشکی که کار نقاشی و مجسهسازی میکرده است و میکند. موزه محل مطب دندانپزشکیاش بوده که در سال 75 به وزارت ارشاد اهدا کرده است. گویا چند سال بعد ارشاد این موزه را تحویل سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران میدهد. پیکرهها و نقاشیهای دکتر سندوزی هم عالی بودند، زیبا بودند، از آنها بودند که یکهو یک چیزی که از چشمت دور مانده درونشان کشف میکنی و ذوقت میزند بالا … به گفته راهنماهای این موزه نقلی و دوست داشتنی، سه چهار سالی است که موزه فعال شده است و برای افزایش مخاطبانش، بخشی از موزه را تبدیل به گالری کردهاند تا هنرمندان، بدون آنکه هزینهای بپردازند بتوانند نمایشگاههای هفتگی در آن برگزار کنند.
هنوز یک تکه دیگر از این خوشی مانده … راهنماهای این موزه فوقالعاده بودند. همانی بودند که باید باشند … علاقمند، مودب، سرحال، پیگیر … این دو نفر تلافی تمام راهنماهای بیحال را در آوردند و روح من را شاد کردند!
نمایشگاه نقاشیهای ماه منیر هوائی، از سوم آبان شروع شده است و تا نهم ادامه دارد. چند روز بیشتر نمانده است. بسیار جدی توصیه میکنم سری به این نمایشگاه بزنید … پشیمان نخواهید شد …
***
اطلاعات نمایشگاه:
زمان: از سوم تا نهم آبان 1388
ساعت: 9:00 الی 17:00
مکان: موزه دکتر سُندوزی: خیابان شهید بهشتی، خیابان احمد قصیر(بخارست)، خیابان 12، شمارهی 2– تلفن:88514122
—–
پ.ن: این مطلب را نیز درباره ماهمنیر هوائی و نمایشگاهش بخوانید.
26
Oct
نگاشته شده توسط safzav در مغز مشغولیهای اجتماعی, مغز مشغولیهای شخصی. 2 دیدگاه
بعضیها کارشان از پررویی گذشته … وقیحند! … خیلی وقیح …
بروید اینجا و جوابیه سازمان میراث فرهنگی را به مطلب روزنامه اعتماد، آنجا، آن وسط صفحه بخوانید … مخصوصا آن دو ستون آخرش …
آدم اینها را که میخواند نمیداند سر خودش را بکوبد به دیوار یا سر اینها را! داااااااااااااااااااااد بزند یا خفه شود! …
بعضیها خیلی وقیحند، خیلی …