اندر باب “تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید” با تاکید بر “اولین‌ها و کشف‌ها” – 3

10.

“گِمنه”، اصلا چرا فقط گمنه، همه خوراکی‌های اینجا هیجان‌انگیزند. نه فقط خوراکی‌ها، شیوه چیدن سفره‌ها هم. گمنه یک پدیده‌ای است که فقط کنار برنج می‌خورند و ماده اولیه‌اش گندم است. قدیم‌ترها خودشان در خانه به این اندازه خرد و آسیابش می‌کرده‌اند، اما حالا آماده‌اش را می‌خرند. و بعد کمی با روغن و پیاز داغ تفتش می‌دهند و بعد دمش می‌کنند. البته ریزه‌کاری‌های دیگری هم دارد، من خیلی کلی گفتم. تابحال در زندگی‌ام این موجود را ندیده‌ام و نخورده‌ام.

این رسمشان هم برایم جالب است، اینکه هر کس کاسه‌های خورشت جدای خودش را دارد. حتی در خانه برادر سرباز معلم، در بندر دیر، که مهمان بودم، هر نفر یک دیس برنج جدا هم داشت (در روستای کالو برنج و گمنه در کنار هم در یک دیس گرد بزرگ در سفره گذاشته شد). به غیر از این، شیوه سرو خورشت‌ها هم برایم جالب است. اینکه همه خورشت‌ها دو قسمت آبکی و جامد دارند. یعنی همیشه در کنار برنج یک کاسه پر از یک موجود آبکی برایتان می‌گذارند، مثلا یک آب رب‌دار سیب زمینی آب پزدار و در کنارش یک بشقاب پر از خوردنی‌های جامد، مثلا مرغ و سیب زمینی یا ماهی سرخ شده.

در شکم چیز جدید و متفاوت‌خواهم، این‌جا، در روستای کالو، کلی جشن و سرور و پایکوبی بر پا است!!

11.

Focus Error چه جور پیغام خطایی است؟ چرا این پیغام را می‌دهد؟ هر چه هست دوربینم می‌رود مرخصی استعلاجی! همین اول سفر این اتفاق می‌افتد و من انگار آن ته ته دلم آنچنان هم ناراحت نیستم. یک وقت‌ها آدم دلش نمی‌خواهد عکس بگیرد. ترجیح می‌دهم این سفر را با کلماتم در دفترچه سفرم ثبت کنم.

12.

“راه رفتنی را باید رفت!” به سرلوحه این چند وقته سفرهایم عمل می‌کنم و از آن جای گرم و نرم دل می‌کنم. به نظرم به اندازه کافی در کالو مانده‌ام و حالا باید ادامه بدهم. برنامه‌ام این است که برگردم بوشهر و از آنجا بروم اصفهان و از آنجا نایین. اما ناگهان سنگ می‌خورد در سرم و نظرم عوض می‌شود. می‌خواهم بروم بندرعباس! چطور باید بروم؟ از بندر دیر یا بندر کنگان ماشینی برای بندرعباس وجود ندارد. باید رفت کنار پلیس راه ایستاد و سوار ماشین‌های عبوری شد. ماشین‌هایی که مسیرشان بندرعباس است اغلب 4 عصر به بعد از پلیس راه کنگان رد می‌شوند. عقل حکم می‌کند تا عصر منتظر بمانم. اما خیلی عاقل بودن خسته کننده است! پس سر صبح از خانواده مهربان شعرانی خداحافظی می‌کنم، سوار تاکسی‌های بندر دیر به بندر کنگان می‌شوم و در وسط راه، کنار پلیس راه پیاده می‌شوم. تابحال در زندگی‌ام این کار را نکرده‌ام و انگار دیگران هم دختری تنها که در پلیس راه منتظر اتوبوس باشد ندیده‌اند! نگاه پلیس‌های جوان و نزدیک میانسالی پر از سوء ظن است و آزارم می‌دهد، اما پلیس‌های مسن‌تر عاقل‌ترند و مهربان‌تر و همراه‌تر. مدت زیادی از وقتم را به فکر کردن درباره این تناقض می‌گذرانم: من شهروند قانون زیر پا نگذاشته وقتی پلیس می‌بینم باید احساس کنم پشتیبان پیدا کرده‌ام یا بی خود و بی‌جهت دلم بلرزد و احساس خطر کنم؟

در کنار پلیس راه چادرهای هلال احمر و نیروی انتظامی برای راهنمایی مسافران نوروزی برپاست. دخترهای جوان داخل چادر هلال احمر شبیه تمام دخترهای شاخه جوانان هلال احمرند، با همان شاخصه‌های همیشگی که … خوب از پس توضیح دادنش بر نمی‌آیم … ولش کن! … دخترها شال به سر دارند و حجابشان چندان کامل نیست، صورت‌هایشان پر از آرایش است و کفش‌های زنانه جنگول پنگول دار پایشان است و بر روی همه این‌ها چادر. بخش زیاد دیگری از وقتم هم به فکر کردن درباره این یکی تناقض می‌گذرد.

هلال احمر چادر نمازخانه هم بر پا کرده است و هنگامی که باران شروع می‌شود می‌شود سر پناه من. به نظر می‌آید امیدی به پیدا کردن اتوبوس تا قبل از ظهر نیست. می‌روم و می‌خوابم. به شدت در حال خوش گذراندنم و راضی‌ام از اوضاع. باران آنقدر شدید می‌شود که آب چادرها را بر می‌دارد. خوشبختانه جایی که من نشسته‌ام امن و امان است.

به دنبال اتوبوس هستم، اتوبوسی که من را ببرد. مهم نیست حتما مقصدش بندرعباس باشد، حاضرم تکه تکه بروم. ماجراجویی هیجان‌انگیزی است برای خودش. این تکه از خط جنوب ایران را تابحال نرفته‌ام، به همین خاطر هیچ دیدی از مسیر و قابلیت‌ها و مشکلاتش ندارم. اما ترجیح می‌دهم عاقل نباشم و بی‌خیال بمانم!

یک امکان جدید … لازم نیست فقط منتظر اتوبوس‌های مسافری بین‌ شهری باشم، می‌شود با این اتوبوس‌های دربستی هم مذاکره کنم تا من را با خودشان ببرند. آن وقت دیگر مجبور نیستم تا پنج و شش عصر منتظر بمانم. به قابلیت‌های مخ‌زنی خودم اطمینان دارم، پس منتظر می‌مانم تا اتوبوس‌های مورد نظر سر برسند …

13.

یکی از هیجان انگیزترین و عجیب ترین و غیر منتظره‌ترین اتفاق‌های سفرم قرار است اتفاق بیفتد و البته من هنوز از رخ دادنش خبر ندارم! … یک اتوبوس پیدا کرده‌ام که من را ببرد. اتوبوس از مناطق جنگی به بندرعباس بر می‌گردد و اکثر مسافرانش خانم‌، آن هم خانم‌های میانسال و مسن هستند. من با آن مانتوی آبی درخشان و شال آجری درخشان‌ترم عجیب ناسازم با این آدم‌ها. اما حاج آقای رییس کاروان با آنکه بدبین است برای نجات دادن یک دختر تنهای موش آب کشیده شده زیر باران با سوار شدنم موافقت می‌کند. می‌پرسد دانشجو هستم؟ توریست هستم؟ من جواب می‌دهم، اما به نظرم سوال‌هایش بی‌ربطند و واقعا کمکی به پاسخ یافتن برای شک‌هایش نمی‌کنند. صندلی جلو می‌نشینم و اتوبوس راه می‌افتد. هنوز راه زیادی نرفته‌ایم که برای نماز می‌ایستند. در این توقف آن‌هایی هم که متوجه نشده‌اند من سوار شده‌ام من را می‌بینند و تا دوباره اتوبوس راه می‌افتد پچ پچ‌ها شروع می‌شود. صداهایشان به گوشم می‌رسد. احساس خطر کرده‌ام. فضای عجیبی دارد شکل می‌گیرد. فضای عجیلی شبیه کتاب‌ها و فیلم‌ها … معتقدند حرف‌های من متناقض است. اینکه هم گفته‌ام دانشجو هستم، هم سر کار می‌روم، هم مسافرم! به نظرشان این سه کار با هم جمع بشو نیست. فایده‌ای ندارد بحث کردن باهاشان …  یک نماینده می‌فرستند جلو. از من کارت شناسایی می‌خواهد. می‌دانم در مغزشان چه می‌گذرد و چه چیزی نگرانشان کرده است. اما راه حلشان برای آنکه خیالشان راحت بشود خنده دار است. خنده‌ام را می‌خورم و به جایش اخم‌هایم را در هم می‌کنم. برایشان یک سخنرانی بلند بالا می‌کنم با این مضمون که در جایگاهی نیستند که من کارت شناسایی‌ام را نشانشان بدهم. مسافرم و دنبال وسیله بوده‌ام و حق ندارند به من و شخصیت من توهین کنند. من برام خودم کسی هستم و از این دست حرف‌ها …  به همه حرف‌هایی که بهشان می‌زنم اعتقاد دارم اما اگر شرایط عادی بود نمی‌زدمشان. مثل رقابتی می‌ماند که حریفت ضعیف‌تر از آن حرف‌هاست که ارزش مبارزه داشته باشد. دارم باهاشان بازی می‌کنم و دلم برایشان می‌سوزد. دست و پایشان را گم کرده‌اند. این همه آدم از یک دختر تنها می‌ترسند! نمی‌دانند حرکت بعدیشان باید چه باشد. من دختر تنهای مسافر را نمی‌فهمند، احساس خطر می‌کنند و نمی‌دانند چه کار کنند. یک صدا می‌شوند و به رییس کاروان فشار می‌آورند که من را پیاده کنند. آنقدر دست پاچه‌اند و مغزشان کار نمی‌کند که اخلاق و انسانیتشان را به کل فراموش می‌کنند و می‌خواهند من را همان وسط جاده پیاده کنند. اتوبوس سواران دو دسته شده‌اند؛ از زن‌ها اصرار و از مردها انکار. بالاخره مردهای کاروان زن‌ها را مجاب می‌کنند که من را در پلیس راه بعدی یا شهر بعدی بفرستند پایین نه وسط جاده آن هم زیر این باران! … اوضاع غریب و جالبی است. روحیه‌ام را نباخته‌ام، همین خوب است. معلوم نیست کجا پیاده‌ام کنند و از آنجا به بعد قرار است چه اتفاقی بیفتد. اما روحیه ماجراجویی من حسابی زده است بالا …

اتفاق به شدت برایم آشناست. انگار بارها در کتاب‌ها و فیلم‌ها درباره‌اش حرف زده‌اند یا جایی روایت واقعی‌اش را خوانده‌ام. اما حالا من به طور واقعی تجربه‌اش کرده‌ام …

من را در اولین شهر بزرگ استان هرمزگان، گاوبندی (پارسیان)، جلوی چادرهای هلال احمر پیاده می‌کنند … کمی زیر باران در کنار خیابان راه می‌روم و بلند بلند تلفنی ماجرا را برای سارا تعریف می‌کنم تا حالم جا می‌آید … راه ادامه دارد …

۱ دیدگاه

اندر باب “تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید؟” با تاکید بر “اولین‌ها و کشف‌ها” – 2

بعد ازهزار سال بالاخره …

***

7.

در بوشهر یکی از جاهایی که می روم خانه ملک است. قبلا ندیده بودمش. با تاکسی و از بین کوچه‌ها می‌رسم آنجا. کم کم چم و خم شهر دستم آمده. فقط کاش ستاد نوروزی نقشه‌های بهتری چاپ کرده بود.

04

خانه ملک تاریخی گویا برای ملک‌التجاری در زمان رییس علی دلواری بوده است. خانه تاریخی عجیبی است. نه به خاطر شکل و قیافه‌اش، بلکه به خاطر حدود 50 خانوار زاغه نشین داخلش. خانواده‌های عرب و فارس زاغه نشینی که برخی شان درگیر معاملات مواد مخدرند و اینجا هر چند وقت یک بار هجوم پلیس به خودش می‌بیند. گویا بنا صاحب خصوصی دارد و گذاشته‌اند خراب بشود تا دیگر میراث نتواند حرفی بزند و آن وقت اینجا را بکنند ورزشگاهی چیزی. مدت زیادی وقت صرف دیدن سوراخ و سنبه‌های اینجا می‌کنم. به شدت خوش می‌گذرد.

05

سوراخ و سنبه‌های اینجا را به همراه یک عالم قصه و سرگذشت که تعریف می‌کند سعید نشانم می‌دهد. خانواده سعید چند سالی است به خاطر مشکل مالی پدرش اینجا نشین شده‌اند. سعید سن و سالش اندازه دوم دبیرستانی‌هاست اما دوم یا سوم راهنمایی است. اطلاعاتش درباره این بنا عجیب بالاست. همه جور چیزی می‌داند. وقتی می‌پرسم از کجا می‌دانی نام چند کتاب را می‌برد که در آن‌ها خوانده … همان بحث تکراری نظام آموزشی رسمی و سنجیدن سواد با معیارهایی که سعیدها درش جای ندارند می‌آید در ذهنم …

06

سعید درختی را در محوطه نشانم می‌دهد که شکل قلب روی تنه‌اش دارد! عجیب و زیباست، اما من متنفر از هر چه شکل قلب‌دار و رز قرمز دار نمی‌توانم خیلی از آن لذت ببرم و ذوق کنم! … یک بحث طولانی روانشناسی می‌شود کرد سر این مطلب!

07

8.

در اتوبوس آقای ممدلی می‌نشینم و از بوشهر می‌روم به بندر دیر. بنده خدا اسم واقعی‌اش این نیست، آنجا نشین‌ها این اسم را رویش گذاشته‌اند. راه یک ساعت و نیم را خدا ساعت طول می‌دهد برود و گویا از همه رانندگان این خط هم بیشتر تصادف می‌کند! اتوبوس پر است از خانم‌ها و دخترهای جوان با ساک‌های خرید. رفته بوده‌اند بوشهر خرید؟ همیشه می‌روند؟ برای چه چیزهایی می‌روند؟ شب‌ها کجا و پیش چه کسی می‌مانند؟ جوابش را پیدا نمی‌کنم. اتوبوس و فضایش من را برده است در هند، اتوبوس‌های آنجا و مردمش. دلم تنگ می‌شود. با خودم عهد می‌کنم بیشتر این اتوبوس‌های محلی را امتحان کنم. حال و هوایشان با آن اتوبوس‌های بین شهری که همه می‌شناسندشان بسیار فرق دارد. با خودم عهد می‌کنم بروم تک تک مینی‌بوس‌های خطی بین روستاهای ایران را امتحان کنم!

08

هوا به شدت گرم است. خودم را آماده می‌کنم سفر گرم عرق‌ریزانی داشته باشم. خوشبختانه آمادگی روحی روانی‌اش را دارم. به شدت پر از احساس رضایتم.

راستی! چرا در عید که همه بلیت‌ها یک هوا گران می‌شود بلیت این اتوبوس ارزان شده بود؟! جواب این یکی را هم پیدا نمی‌کنم.

9.

اینجا روستای کالو است، همان‌جا که کوچکترین مدرسه دنیا در آن است. این آدم‌ها واقعی‌اند! وجود دارند! از مجاز تبدیل به واقعیت شده‌اند و جلوی من راه می‌روند!

در ترمینال تهران که منتظر اتوبوس بودم، یک دخترک نوجوان سوال پیچم کرده بود و می‌خواست سر در بیاورد من چرا اینقدر خوشبختم که می‌توانم تنهایی سفر بروم! دخترک می‌گفت کجا می‌روی؟ و من می‌گفتم پیش دوستانم. می‌گفت دوست‌های دانشگاهت؟ دبیرستانت؟ و من نگفتم دوستان اینترنتی‌ام! می‌روم پیش کسانی که تابحال فقط خواندمشان! نمی‌دانم کجا می‌روم و انتظار چه چیزی را باید داشته باشم و همین هیجان‌انگیزش می‌کند … دنیای مجازی دنیای عجیبی است …

شب اول مهمان برادر سرباز معلم سربازی تمام شده کالو (!) در بندر دیر هستم! خانه‌ای که میزبان همیشگی مهمانان معلم و مدرسه است. مهمان‌نوازی و مهربانی جنوبی … تمام حس‌گرهایم کار می‌کنند. شروع کرده‌ام به مقایسه. در این خط جنوبی ایران تنوع رفتارها و سنت‌ها چقدر است؟ بوشهری‌ها و بندرعباسی‌ها شباهت‌هایشان کجاست؟ تفاوت‌هایشان؟ من کجا را بیشتر دوست دارم و چرا؟ … در طول سفر دنبال پاسخ این سوال‌ها بودم و تا یک حدی پاسخش را پیدا کردم.

09

به شدت مشتاقم زودتر بروم روستا و بقیه مجازی‌های خوانده شده را تبدیل به واقعیت‌های دیده شده بکنم. صبح راه می‌افتیم و می‌رویم. مدرسه قدیمی، مدرسه تازه ساز، خانه‌ها، کتاب تازه انتشار یافته کوچکترین مدرسه دنیا، پریسا، حسین، مهدی و حمیده، حاج عباس و … . من غریبه‌ام اما آنقدرها هم احساس غربت نمی‌کنم. اینجا همه هوای مهمانان غریبه را دارند. باید دو روز آنجا بمانم و بیشتر بین ساکنین بگردم تا کم کم مادر حمیده و هادی و مهدی را بشناسم، مادر پریسا را و مادر زهرا را.  تا مادر حمیده بیاید در ساحل کنارم بنشیند و با من حرف بزند و من بهتر بفهمم در مغز آدم‌های اینجا، در واقعیت، چه چیزی جریان دارد. مسائل و فکرهای روزشان چیست. این‌طور وقت‌ها که می‌شود زن بودنم را بیشتر دوست دارم. از اینکه درهای خانه‌ها به رویت باز است و می‌توانی لایه‌های بیشتری از زندگی آدم‌ها را ببینی … فرصتی که مردان مسافر ندارند.

10

حس‌گرهای معلمی‌ام کار می‌کند. دوست دارم بدانم رابطه سرباز معلم و شاگردهایش چطور است. دوست دارم بدانم اینجا آموزش معنی اش چیست؟ جواب‌های عجیبی پیدا می‌کنم. جواب‌هایی که می‌فهمم چقدر بیشتر از آنی که فکر می‌کردم هنوز چیز مانده است یاد بگیرم و چقدر چیز مانده است تجربه کنم. خدا روح و روان پویان را بیامرزد که این حرف را یاد من (و ما) داد! آدم‌ با دیدن دیگران و تفاوت‌هایشان است که می‌فهمد خودش چه دارد و چه کاره است. آدم با دیدن تفاوت‌ها مجبور می‌شود به خودش فکر کند. آدم با دیدن تفاوت‌ها مجبور می‌شود فکر کند هر کاری که انجام می‌دهد یا هر عققیده‌ای را که دارد همین‌جوری داردشان یا انتخاب کرده و فکر پشت انتخابشان است. اتفاق‌هایی که باعث این فکر کردن می‌شوند را به شدت دوست دارم. از اینکه موقعیت‌هایی بسازم که باعث این فکر کردن بشوند به شدت لذت می‌برم.

من، منی که  … نه! دلم نمی‌خواهد این یکی را اینجا بنویسم.

نمایشگاه عکس کالو یک مهمان مشهدی قمی هم داشت که خاطراتش را اینجا می‌نویسد.

***

معلوم است که ادامه دارد …

(4) دیدگاه

دست‌نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست – 16

به کجا رسیدم؟

کلاس‌های این سال تحصیلی تمام شد. سال عجیب و متنوعی بود سالی که گذشت.

***

1.

همچنان کلاس‌های ثابتم را با دوم دبستانی‌ها داشتم اما این بار پنجم‌ها را هم اضافه کردم. تجربه‌ای که خوش فرجام نبود و این آخرهایش را به سختی تاب آوردم. عجیب بیزارم از این بچه‌های بزرگ شده که به بی‌خیالی و پوچی رسیده‌اند. بچه‌هایی که بچگی نمی‌کنند، شبیه بزرگ‌ترها از چیزی لذت نمی‌برند، سوال ندارند، کنجکاو نیستند، درگیر وقت تلف‌کردن‌ها و بی‌خیال گفتن‌هایشان هستند، اما چهره‌هایشان هنوز بچه است. خیلی چیزهایشان بچه است و آدم را بلاتکلیف می‌گذارند که باهاشان بزرگانه برخورد کنی یا بچه‌گانه. کلاس هم که شلوغ و پرجمعیت باشد و بچه‌ها هم دانش‌آموز مدرسه‌ای که معلوم نیست چرا دخترهایش زودتر بزرگ و بالغ می‌شوند، اوضاع سخت‌تر می‌شود.

خوبی‌ این تجربه حداقل این بود که حالا بهتر می‌دانم چه کاره‌ام. من معلم ثابت بچه‌های بزرگتر از دوم دبستان نمی‌خواهم و نمی‌توانم باشم. بزرگ‌تر از این‌ها، سال‌ آخری‌های دبستان، راهنمایی و دبیرستان، را باید برای دوره کوتاه معلمیشان را بکنم، مثل همین پروژه‌های کوتاهی که می‌گیریم و اجرا می‌کنیم یا همکاری‌های یکی دو جلسه‌ای برای قاطی کردن محیط‌زیست با درس‌های رسمی.  آن وقت جذابیت‌های آن‌ها برای من و جذابیت‌های من برای آن‌ها بهتر حفظ می‌شود.

2.

تجربه کار کردن با اول دبیرستانی‌ها تجربه خوبی بود. تجربه قاطی کردن محیط‌زیست با درس شیمی و اجتماعیشان. پیشنهاد این کار برای جغرافی دوم‌ها هم وجود داشت که امسال فرصت نشد دنبالش بروم. البته مدل اردویی‌اش را مثل سال گذشته‌ تجربه کردم و جواب داد.

خوبی این تجربه این بود که بیشتر مصر بر این ایده‌ام شدم که لازم نیست درسی جدا به اسم محیط‌زیست وجود داشته باشد. من مدل چتری آموزش محیط‌زیست را به مدل جزیره‌ای ترجیح می‌دهم. (این اسم‌ها را از خودم در‌آورده‌ام‌ها! معلوم است جو گرفته خودم را شبیه این آدم‌های نظریه بده دیده‌ام!!!) قبلا دلایلم را همین جا نوشته بودم.

3.

امسال تعداد و تنوع فیلم‌های حیات وحش کودکانی که در اختیار داشتم بسیار بیشتر بود و زیاد کمک حال بودند.  اما مشکل بزرگ اکثرشان فارسی نبودنشان است. کاش حداقل زیرنویس فارسی داشتند. یکی هست در این کار کمک کند؟ یک فیلم‌هایی هست که زمانشان حداکثر 25 دقیقه است و حتی زیرنویس انگلیسی هم ندارند. یک جوری شاید بشود مشکلشان را حل کرد.

4.

از قبل هم این را می‌دانستم که تجربه ور رفتن با حیوان زنده از صد تا فیلم و عکس نشان دادن بهتر است. اما این کار محدودیت‌های بسیار زیادی دارد.  وقتی مکان طبیعی درست و حسابی اطرافت نیست باید طبیعت و جک و جانورها را ببری در کلاست. یک راهش قناعت کردن به گشت و گذار در پارک‌هاست که خوب جواب می‌دهد (اینجا درباره‌اش نوشته بودم). اما حیوان زنده واقعی کجا بود؟ منظورم از واقعی حیوانی به غیر از جوجه و لاک‌پشت و ماهی است که به عنوان حیوان خانگی نگهداری می‌شوند. جلسه آخر کلاسمان که به محبت بیکارالدوله و مهرداد صاحب 10-12 تا حلزون شدم جزء محدود فرصت‌هایی بود که توانستم حیوان زنده، آن هم به تعداد کافی جور کنم و سر کلاس ببرم. کلاسمان شگفت‌انگیز بود و خاطره خوشی برای آخر سالمان شد.کل مدرسه را آن روز تحت تاثیر قرار داده بودیم (من و حلزون‌ها!). کلی همه جا را حلزونی کردیم!

من آدم حیوان خانگی نگهداری کنی نیستم. حیوان خانگی داشته‌ام، متنوع و زیاد. اما از یک سنی به بعد به این نتیجه رسیدم دلم نمی‌خواهد حیوان خانگی داشته باشم و به نظرم اخلاقی نیست. من از آن دسته آدم‌ها هستم که دوست دارد همه چیز را سر جایش ببیند نه در دست و بال خودش. البته در کنار این مسئله فکری، مسئله اجرایی هم وجود دارد. با توجه به وضعیت شلوغ و بی نظم زندگی‌ام (البته از نظر خودم خیلی هم با نظم است!) حیوانات بنده‌ خدا در دست و بال من بهشان بد می‌گذرد.

اما انگار چاره‌ای نیست. باید سراغ جمع‌آوری و نگهداری یک سری موجودات زنده، بخصوص از این حشرات و خزندگان و این‌ها که خوراک کلاس‌هایم بشوند بروم. اما کجا نگهشان دارم؟ آییییی! این مشکل که بزرگ‌تر است!

5.

امسال دوباره و عمیق‌تر به کار گروهی ایمان آوردم. امسال طول کشید اما بالاخره فهمیدم حداقل یک آدم دیگر هم پیدا می‌شود که دلش می‌خواهد معلم محیط‌زیست باشد و از سر بیکاری یا وقت‌گذرانی نیامده دنبال این کار. پیدا کردن این اعتماد برایم خیلی مهم بود. انگیزه و حس خوبی که ایجاد کرد بسیار عمیق بود. خوشحالم امسال تیم کاری جدیدی پیدا کردم و انقدر خوب جفتمان با هم جور شده است. مطمئنم باز هم می‌توانیم بیشتر و بیشتر مانند کارهای کوچک بزرگی که انجام دادیم، انجام دهیم و معلمی محیط‌زیست کنیم.

امسال بهتر توانایی‌هایم را شناختم، اینکه من نقاش یا شاعر یا نویسنده یا موسیقی‌دان خوبی نیستم. اینکه صدا و فیزیک من به درد کارهایی مثل قصه‌گویی کودکان نمی‌خورد. اما می‌توانم در معلمی‌هایی که نیاز به هیجان و شیطنت دارد خوب باشم. می‌توانم ایده بدهم و بفهمم مخاطبم چه نیازهایی دارد. من می‌توانم آدم‌های با توانایی‌های مختلف را دور هم جمع کنم و نگه دارم تا هرکس کار خودش را انجام دهد.

امسال به لطف این کار گروهی معلمی کردن‌های جدیدی را تجربه کردم، معلمی با نمایش، قصه و شعر. معلمی‌هایی که به جز با کار گروهی شدنی نبود.

6.

امسال ترسیدم. امسال از معلمی کردن ترسیدم، از زیادی مسئولیتش. از حرفی که ممکن است بزنی یا کاری که انجام دهی و اثرش بر روی شاگردت تا سال‌های سال همراه باشد و مسئولیتش گردن تو باشد. زمستان این سال تحصیلی اتفاق بدی را دیدم که اینجا جای توضیحش نیست و آن‌هایی که باید بدانند می‌دانند. نتیجه این اتفاق این بود که بیشتر حواسم به کارهایی که می‌کنم باشد تا چنین بلایی را سر خودم و شاگردهایم نیاورم و البته یک بار دیگر مطمئن شدم که من می‌خواهم معلم باشم و بمانم، نه مدیر یا برنامه‌ریز یک مرکز یا هر جایی. اتفاق‌های محدوده کلاسم را می‌توانم کنترل کنم و مسئولیتش را بپذیرم، اما یک مدرسه یا یک شهر یا یک کشور را نه، هرگز!

7.

امسال فهمیدم علی رغم فکرهایی که در مورد خودم دارم، یک جاهایی از دستم در می‌رود و مغرور می‌شوم، اینکه احساس می‌کنم می‌توانم هر کلاسی را جمع و جور کنم و هیچ وقت نظم هیچ کلاسی از دستم در نمی‌رود. امسال با چند کلاسی که از دستم در رفت تلنگرهای خوبی خوردم. تلنگرهایی که یادم دادند چطور هم نظم کلاس را رعایت کنم و هم طرح درس‌های پر از حرکت و شیطانی‌ام را جلو ببرم. طوری که احساس نکنم شده‌ام شبیه این معلم بی‌حوصله‌ها که همه‌اش در سر بچه‌ها می‌زنند و می‌گویند: “ساکت بچه! بشین!” فهمیدم اگر یک حدی از نظم در کلاس نباشد بازده آموزشی آنی نمی‌شود که باید بشود، چه بازده آموزش دادن توی معلم و چه آموختن دانش‌آموزان … امسال معلم‌تر شدم.

8.

امسال در چند نقطه ایران چند معلم دوست داشتنی و شگفت‌انگیز پیدا کردم. گپ زدن باهاشان به شدت کمک کننده، ایده دهنده و انرژی دهنده بود برایم. و وادارم کرد استانداردهای معلمی‌ام را باز هم مرور کنم. یکی از آن معلم‌ها ایده معلمی کردنش این بود:

“آموزش یعنی بیرون کشیدن آن چیزی که درون آدمی است، تراشیدن و استخراج کردن، نه افزودن و انبار کردن. بهترین آموزگاران، ناآموزگاران هستند؛ کسانی که آموزش نمی‌دهند اما روح آموزش و مخزن دانش را در ذات مخاطبان به بازی‌هایی فرا می‌خوانند تا تو را بیاموزند چگونه دوست بداری. ماهیان به آموزنده‌ای نیاز نمی‌شوند که بیاموزند چگونه شنا کنند، گنجشکان به آموزنده‌ای نیاز نمی‌شوند تا بیاموزند چگونه پرواز کنند. و به تنهایی شنا و به تنهایی پرواز کن که عشق را کتابی نیست و بزرگترین عشاق تاریخ خواندن نمی‌دانستند …

امسال یک چیز دیگر را هم فهمیدم. یکی از معلم‌های شگفت‌انگیزی که دیدم، از آن‌ها که فکر کردن را به دانش‌آموزانش یاد می‌دهد، می‌گفت موضوعی که درس می‌دهد برایش مهم نیست. هدفش یاد دادن فکر کردن است و موضوعی که تا الان خوب جواب داده نجوم است و اگر یک روزی یک موضوع دیگر پیدا کند می‌رود سراغ آن. و من را درگیر یک سوال اساسی کرد. من فقط می‌خواهم معلم باشم، آن هم هر چیزی که شد و کمکم کرد به اهدافم برسم یا نه من فقط می‌خواهم یک معلم محیط‌زیست باشم؟ زمان و انرژی و فکر برد، اما زیاد طول نکشید جوابش را پیدا کنم. من فقط و فقط می‌خواهم معلم محیط‌زیست باشم.

9.

امسال یک سفر و بودن کوتاه میان دانش‌آموزان و معلم یک مدرسه روستایی (سفرنامه‌اش را خوانده‌اید که؟! نه!؟؟ ا مگر ننوشتم؟؟! دو نقطه دی) نشانم داد که من یک معلم شهر‌ی‌ام با استانداردهای یک معلم شهری. معلمی روستا کردن چیزهای دیگری می‌خواهد که من بلدشان نیستم. نسخه‌های به نظر خودم پیشگام و متفاوت من  و دوستان همکارم را نمی‌شود برای روستاهای ایران هم پیاده کرد. به دلیل تفاوت محل زندگی، اولویت‌ها آنجا فرق دارند، نگاه‌ها فرق دارند و … . اصلا شاید حتی راحت بشود گفت محیط‌زیست درس دادن یک موضوع شهری است. امسال فهمیدم هنوز خیلی بیشتر از آنی که فکر می‌کردم چیز مانده برای یاد گرفتن و تجربه کردن.

10.

شغل ایده‌آل من طراح آموزشی و آموزشگر بودن یک مرکز نگهداری حیوانات، مثل مدل‌های مختلف باغ‌وحشی که در دنیا وجود دارد یا مکان‌های مشابه و مرتبط است. شغلی که در ایران وجود ندارد. البته، هنوز! دلم نمی‌خواهد از ایران بروم و لقمه آماده باشد برایم؛ پس باید یک راهی در اینجا پیدا کنم که البته پیدا شدنی است. اما امسال بیشتر معلمی کردنم به موضوعات محیط‌زیست شهری گذشت. کارهای نو و خوبی هم انجام دادم و راضی‌ام، اما به هر حال اولویت اول من نیستند. امسال علی رغم برنامه‌ریزی‌هایی که کرده بودم  و کرده بودیم نتوانستم زیاد در راه اولویت اولم پیش بروم. اما یک چیز را می‌دانم. یک وقت‌ها باید تجربه‌هایت را از جاهای دیگر جمع کنی تا در کاری که پیش‌زمینه‌ای ندارد و جزء تجربه‌های اول است به کار بیاید. تجربه‌های به ظاهر با موضوعات دیگر، پشتوانه قوی‌ای برایت می‌شود در هوا کردن یک کار جدید. فقط این وسط نباید یادم برود هدف اصلی‌ام چیست و غرق کارهای جذاب دیگر نشوم.

نکته آخر.

امسال بیشتر برایم ثابت شد معلمی محیط‌زیست همان کاری است که من باید بکنم و هیچ کاری روحیه تنوع طلب من را مثل این کار جواب نمی‌دهد. تنوع واضح و مبرهن موضوع محیط‌زیست را که بگذاری کنار، خود معلمی کردن هم به شدت می‌تواند متنوع باشد. البته اگر تحمل ناپایداری و نامرتبی اوضاع کاری‌ات را داشته باشی. یک کار ثابت با ساعت کاری مشخص خوبی‌اش این است که می‌دانی کی می‌روی کی می‌آیی و آخر ماه چقدر حقوق می‌گیری و روی چقدر باید حساب کنی. اما من آدم این کارها نیستم. این زندگی به نظر دیگران بی‌نظم را ترجیح می‌دهم که البته یک وقت‌ها سختی‌ها و نگرانی‌های خودش را دارد، اما شادی و ارضاکنندگی‌اش برای من بسیار بیشتر است. خوبی اینجور معلمی کردن این است که فقط محدود به چهارچوب کلاس و مدرسه نیست. همه جا  و همه جور می‌شود معلمی کرد؛ می‌شود کتاب نوشت، مقاله نوشت، نمایش اجرا کرد، اردو رفت، بازی کرد و …

***

امسال سال خوب و مفیدی بود … خوشحالم …

(8) دیدگاه

محیط‌زیست در کتاب‌ها – 6

کافی است جلوی یک کودک نام کرم یا عنکبوت را ببرید تا قیافه‌اش را چنان در هم بکشد که انگار یکی از چندش‌آورترین موجودات عالم همین الان افتاده است روی پوستش و البته می‌دانم همه کودکان این‌طور نیستند و این را هم می‌دانم این قیافه‌ها و اه و اوه کردن‌ها فقط مخصوص کودکان نیست. اما می‌خواهم دو کتاب به شما معرفی کنم که این دیدگاه و رفتار را تغییر می‌دهد و وادارتان می‌کند برای مدتی دنیا را از دید یک کرم و یک عنکبوت ببینید.

کتاب‌های انتشارات “کتاب نیستان” را دوست دارم (متاسفانه وب‌سایتشان سر پا نیست). کتاب‌های کودکانش موضوعات بکری دارند، رنگ و رویشان جذاب است و از آن‌هاست که بزرگ‌ترهای جوان دل هم دوستشان دارند و ذوق می‌کنند داشته باشندشان. این انتشارات دو کتاب دارد که از نظر من شگفت‌انگیزند. کتاب‌ها چاپ سال 1386 است و امیدوارم چاپش تمام نشده باشد و یا تجدید چاپ شده باشد که بتوانید در نمایشگاه کتاب امسال پیدایشان کنید. منظورم این دو کتاب است:

1

کرم و عنکبوت شخصیت اصلی این کتاب پسر و با هم دوست هستند، و هر کتاب دفتر خاطرات یکی‌شان است. نوشته‌های هر صفحه کوتاه و با مزه است و تصویرگری زیبایی دارد. با آنکه کتاب داستانی و کودکانه است اما بر واقعیت زندگی کرم‌ها و عنکبوت‌ها استوار است. یعنی همان چیزی است که کتاب‌های آموزشی کودکان باید باشد: انتقال اطلاعات علمی به جذاب‌ترین شیوه ممکن.

2

هر دوی این کتاب‌ها 38 صفحه هستند، 2200 تومان قیمت دارند، دورین کرونین آن‌ها را نوشته و سمیرا کمالی آن‌ها را ترجمه کرده است. نقاشی‌های بامزه و زیبای کتاب‌ها را هم هری بلیس کشیده است. کتاب‌های دیگر این نویسنده را اینجا می‌توانید بیابید؛ البته اصل کتاب‌ها را. به سایت بامزه نویسنده هم سر بزنید. از آن قسمت سایتش بیشتر ذوق کردم که فعالیت‌هایی مرتبط با کتاب‌هایش به معلمان پیشنهاد داده است.

3

عنکبوت یک دوست مگس دارد، که کتاب خاطرات او هم وجود دارد، اما من نمی‌دانم به فارسی ترجمه شده است یا نه و ندارمش. یک کتاب “خاطرات یک مورچه” هم دیده‌ام که از این نویسنده نیست و ساختارش فرق دارد و ترجمه‌اش را شرکت انتشارات فنی ایران چاپ کرده است.

امیدوارم این کتاب‌ها را پیدا کنید و برای فرزندتان یا کودکان فک و فامیل و دوستانتان یا حتی خودتان بخرید. به شدت هیجان‌انگیزند …

—–

پ.ن تکمیلی: امروز، دوشنبه 21 اردیبهشت، کتاب “دفتر خاطرات یک مگس” را هم پیدا کردم.

5

و فهمیدم خوشبختانه انتشارات “کتاب نیستان” هر سه جلد را موجود دارد و کتاب‌های نایابی نیستند.

(2) دیدگاه

محیط‌زیست در کتاب‌ها – 5

بالاخره چاپ شد و به نمایشگاه کتاب رسید:

فرهنگ‌نامه حیات‌وحش ایران (مهره‌داران) را می گویم.

book

حداقل دو سال کار برده‌ است این دانشنامه پر و پیمان و زیبا و البته مقادیر خوبی گران! یک تیم بزرگ رویش کار کرده‌اند و ساعت‌ها در روز و شب برایش وقت گذاشته‌اند.

توضیح بیشتری نمی‌توانم درباره کتاب بدهم، باید ببینیدش و قضاوت کنید. به جرات می‌شود گفتا ین کتاب اولین است در کشور ما. و امیدوارم شروع راهی باشد برای کارهای کامل‌تر و بزرگ‌تر. به عنوان یک معلم خوشحالم حالا کتابی وجود دارد که می‌توانم به دانش‌آموزانم معرفی کنم و مطمئن باشم می‌روند در آن درباره حیات‌وحش ایران می‌خوانند، نه آمریکا و آفریقا و استرالیا، متنش ساده و عامه فهم است و توضیحات تخصصی گیج‌کننده ندارد، عکس‌های درست و حسابی دارد و صفحه‌بندیش قابل قبول است.

برای خرید کتاب به سالن كودك و نوجوان، نبش راهروي 4، غرفه، 135 نشر طلايي بروید.

—–

پ.ن: آقای درویش بالاخره دعوتتان را پاسخ گفتم و نوشتم! دیگر دعوا نمی‌شوم که؟! … تازه یک پست معرفی کتابی دیگر هم می‌خواهم بگذارم. سارا ببین پیگیری جواب می‌دهد یک وقت‌هایی! منظورم همان غرت درباره سفرنامه‌های من است!

(8) دیدگاه

امروز روز خوبی نبود …

روز معلم، روز معلم … چرا حسی به این روز ندارم؟ من جزء جامعه معلم‌ها به حساب می‌آیم، نه؟ اما انگار امروز روز من نیست. یعنی اصلا انگار من با روز داشتن مشکل دارم. نمی‌فهممش. چه روز معلم باشد، چه روز زن، چه … روز معلم که می‌رسد همه‌اش یاد آن معلم روی اعصاب‌ها می‌افتم که نشسته‌اند ببینند کدام شاگرد چه چیزی برایشان می‌آورد … آن موقع که شاگرد بودم اوضاع فرق می‌کرد. روز معلم که می‌رسید مثل تمام مناسبت‌ها که ذوق می‌کنم از هدیه خریدن و دادن، هدیه‌های عجیب و غریب و متفاوتم را بین معلم‌ها پخش می‌کردم. هنوز که هنوز است بعضی از معلم‌های قدیمی تا من را می‌بینند یاد آن گلدان‌های کاکتوسی که گرفته‌اند می‌کنند.

حضوری، اس ام اسی، تلفنی، … پیام‌های تبریک دریافت می‌کنم. پیام‌هایی از ته دل آدم‌ها، پر از انرژی و محبت … و من برای یک لحظه سعی می‌کنم فراموش کنم بی‌معنایی این روز را و با لبخند و محبت جوابشان را می‌دهم، و آدم‌ها اغلب نمی‌فهمند که این جواب‌ها برخلاف تبریک آن‌ها از ته دل نیست … از روی آن‌ها شرمنده‌ام … شرمندگی‌ها روی هم جمع ‌شده‌اند و آزارم می‌دهند …

امروز روز خوبی نبود …

پسرک‌های شیطان نشسته‌اند تا برایشان نمایش پرده‌خوانی‌مان را اجرا کنم. لباس مرشد پوشیده‌ام و برایشان از روی پرده‌ها “هفت‌خوان آب” می‌گویم. پسرک ردیف اول دو جمله می‌گوید و مغزم را به آشوب می‌کشد. هنوز که هنوز است نتوانسته‌ام هضمش کنم. به این حرف پسرک می‌گویند بی‌ادبی؟ توهین؟ وقاحت؟ بی‌شعوری؟ …؟ یک پسرک سوم دبستان و چنین فکرها و حرف‌هایی؟! انگار یک نوجوان تازه بالغ محلات حاشیه‌ای است که چنین حرفی زده است. به پسرکی در این سن که نمی‌شود گفت وقیح است یا توهین کننده یا بی‌شعور یا نمی‌دانم از این حرف‌ها! نه سالش است تازه! به خانواده پسرک فکر می‌کنم. این پسرک هر روز بعد از مدرسه می‌رود در چه جوی؟ می‌رود میان چه جور آدم‌هایی؟ میان خالی کردن دلخوری و دل شکستگی‌ام بر سر پسرک و نمی‌دانم چه کسی مانده‌ام. سر پسرک که نمی‌شود خالی کرد. هزار تا علت و پیشینه دارد این‌طور بودنش. من معلمم، این پسرک سر کلاسم بوده است، نه در خیابانی جایی و نباید این حرف‌ها را شخصی بگیرم و شخصی جواب بدهم. سعی می‌کنم آشوب درونم را میان کلمات آرام و چهره‌ای که لبخند و هیجان از رویش محو شده پنهان کنم. آشوب درونم کم کم تبدیل به بغضی می‌شود که در گلو گیر می‌کند و نمی‌ترکد.

امروز روز خوبی نبود …

خسته‌ام، خسته جسمی. فشار کاری روزهای گذشته بدجور زیاد بوده است و هنوز هم ادامه دارد. کار کارهایی است که دوست دارم؛ اما در هم تنیدگیشان آرامش روزهایم را از بین برده. در هم تنیدگی و عجله‌ها باعث می‌شود از بودنشان کامل لذت نبرم و این آزارم می‌دهد. نکند بشوم از آن آدم‌هایی که سمبل می‌کنند؟ این فکر هم آزارم می‌دهد.

من نمی‌خواهم کسی باشم که مثل یک موتور کار می‌کند و دنیا را نمی‌فهمد، شادی و آرامش را نمی‌فهمد. جسم خسته من آستانه تحمل روحی‌ام را هم آورده‌است پایین، آستانه تحمل  بدخلقی‌ها یا بی‌ملاحظگی‌های آدم‌ها … این روزها که سطح رضایتت از خودت پایین است، با اینکه کارهای خوبی انجام می‌دهی، با اینکه کارهایی انجام می‌دهی که دوست داری، چه فایده دارند؟ این روزها انگار حساب نیستند …این حساب نبودنش ناراحتم می‌کند …

امروز روز خوبی نبود …

پسرک کلاس سوم است. تابحال شاگرد من نبوده است اما دورادور می‌شناسمش. امروز گریان است. مرد سرپرست بالای سرش ایستاده و دعوایش می‌کند. علی دعوا می‌شود به دلیل درس نخواندن، دل ندادن به درس و … اما من می‌دانم علی باهوش است، علی یاد گرفتن را دوست دارد، علی به شدت کنجکاو است و مغزش خوب کار می‌کند، علی عاشق خواندن مطالب جالب است و حتی رشد سال بالاتری‌ها را هم می‌گیرد و می‌خواند، علی از آن بچه‌هاست که هوششان باعث می‌شود سر یک کار، مثل مشق نوشتن، زیاد بند نشوند و بزرگ‌ترها را جان به لب کنند! از آن بچه‌ها که تمرکز ندارند و مدام فکرشان می‌رود این ور و آن ور، از آن بچه‌ها که باید حوصله داشته باشی و بدانی چطور باهاشان سر و کله بزنی، از آن بچه‌ها که قلق دارند … علی جلوی چشم من دعوا و تحقیر می‌شود و من کاری نمی‌توانم بکنم. دلم می‌خواهد بروم آن آقای سرپرست نادان را بنشانم سر جایش … کلافه شده‌ام اما کاری از دستم بر نمی‌آید …آشوب دلم و بغض گیرکرده در گلویم پر رنگ‌تر می‌شوند …

امروز روز خوبی بود …

اقاقیاها گل داده‌اند و دیدن گل‌های آن‌ها که عاشقشان هستم شادی را درونم پخش می‌کند …

علی بعد از دعواشدن روی صندلی نشسته و سرش را انداخته است پایین. نگاهش می‌کنم، یک آن سرش را می‌آورد بالا و چشم در چشم می‌شویم. فوری یک لبخند درست و حسابی تحویلش می‌دهم، برایش دست تکان می‌دهم و بی‌صدا می‌پرسم خوبی؟ … علی گریان و سر به زیر یک لحظه لبخند می‌زند و سر تکان می‌دهد که یعنی خوبم … از  شادی که با وجود حال نزار خودم پخش کرده‌ام به وجد می‌آیم و دلم گرم می‌شود …

جلسه تمام شده، آخر شب است و باید برویم خانه. دم در یک کادو که از ظاهرش معلوم است کتاب است می‌گیرد جلویم و می‌گوید روزت مبارک! انتظارش را نداشته‌ام و از اینکه به فکرم بوده است ذوق کرده‌ام. من بودم که این روز و کادوهایش برایم معنایی نداشت؟ پس چرا این یکی اینقدر عجیب می‌چسبد و حالم را خوش می‌کند؟ … ممنون سارا

(3) دیدگاه

7 پیشنهاد برای شما و کودکتان در روز زمین

قبلا هم گفته‌ام، من با این اسم تغییر یافته  “زمین پاک” مشکل دارم، یعنی دلیل این تغییر اسم در ایران را نمی‌فهمم و به نظرم محدودکننده است، برای همین همچنان پافشاری می‌کنم و می‌گویم “روز زمین (2 اردیبهشت)” دارد نزدیک می‌شود و دو روز بیشتر به آن نمانده است. نمی‌خواهم درباره تاریخچه این روز یا فعالیت‌هایی که شمای بزرگسال می‌توانید در این روز انجام بدهید حرف بزنم. در اینترنت یک جستجوی کوچک کنید مطالب زیادی خواهید یافت. کار و بارم با بچه‌هاست پس برای همین مثل سال‌ قبل چند پیشنهاد برای کودکتان دارم. لطفا درباره این روز با او حرف بزنید و برای آنکه برایش جذاب باشد یکی دو تا از فعالیت‌هایی که معرفی می‌کنم را به اتفاق او انجام دهید (پیشنهادهایی که می‌دهم بیتشر برای کودکان پیش دبستانی و سال‌های اول دبستان خوب است):

یک. رنگ‌آمیزی کنید

می‌توانید به اینجا، اینجا و اینجا بروید و یکی از تصاویر آورده شده را پرینت کنید و بدهید کودکتان رنگ کند. سعی کنید در کنار این رنگ‌آمیزی متناسب با هر تصویری که انتخاب کرده‌اید مطالب آموزشی نیز ارائه دهید، مثلا درباره فواید کاشت درخت یا دلایل انقراض گونه‌های حیات وحش و کمکی که می‌شود به آن‌ها کرد. (دقت کنید فرمت فایل‌های این نقاشی‌ها pdf است و نیاز به نرم‌افزاری دارید که این فرمت را بخواند)

دو. معما حل کنید

اینجا و اینجا معماهای (سودوکو و ماز) بامزه‌ای می‌توانید پیدا کنید که اغلبشان با اینکه انگلیسی هستند برای کودکان قابل فهمند. این معماها را نیز پرینت کنید و به کودکتان بدهید (این فایل‌ها نیز فرمت pdf دارند).

اینجا نیز می‌توانید کارت‌های بازی تست حافظه را پرینت بگیرید. حواستان باشد در قسمت انتخاب تم‌ها، روز زمینش (Earth Day) را انتخاب کنید. نوع آنلاینش هم اینجاست.

یا اینجا می‌توانید قطعات دو نوع پازل را سیاه و سفید یا رنگی پرینت بگیرید و بدهید کودکتان بازی کند. البته آماده کردنش مقادیر کمی کار دارد. نوع آنلاین این بازی هم اینجاست و یک نوع دیگرش اینجا.

یادتان نرود در کنار حل معماها برای کودکتان درباره روز زمین حرف بزنید.

سه. بازی کنید

بچه‌ها بازی‌های کامپیوتری را دوست دارند. در اینجا و اینجا چند بازی آنلاین بامزه مرتبط با روز زمین پیدا می‌کنید.

چهار. فیلم ببینید

در اینجا 10 فیلم پیشنهادی برای روز زمین را می‌بینید که اغلبشان کودکانه است. در روز زمین با کودکتان یکی از این فیلم‌ها را تماشا کنید.

پنج. کاردستی بسازید

همراه با کودکتان یک کاردستی بسازید؛ مثلا یک کفشدوزک آهنربایی یا سنگی. و همچنان یادتان نرود در کنار ساخت این کاردستی درباره نقش مهم کفشدوزک‌ها در طبیعت برای کودکتان توضیح بدهید*. در اینجا، اینجا و اینجا هم می‌توانید کاردستی‌های متنوع‌تری بیابید.

شش. گردش بروید

با کودکتان به گردش بروید. راه خیلی دور لازم نیست بروید، یک پارک هم می‌تواند محل مناسبی برای گردش روز زمین باشد. داخل پارک علاوه بر زمین بازی که همه کودکان اول جذب آن می‌شوند در قسمت‌های دیگر هم چرخ بزنید. از کودکتان بخواهید به درخت‌ها و گیاهان دست بزند، پوست درختان، برگ‌ها، گلبرگ گل‌ها، پرچم گل‌ها و گرده‌های رویش را لمس کند. حتی همه چیز را بو کند و بعد درباره فرق بوها و رنگ‌ها و شکل‌های گیاهان با هم گفتگو کنید.

با خودتان یک ذره‌بین ببرید. کودکتان از اینکه با ذره‌بین لابلای گل‌ها و گیاهان جستجو کند لذت خواهد برد. به دنبال حشرات بگردید، مثلا کفشدوزک‌ها.

با کودکتان در جایی از پارک بایستید و مدتی چشم‌هایتان را ببندید و به صداها گوش دهید. درباره صداهای مختلفی که می‌شنوید با هم حرف بزنید. درباره تفاوت‌هایشان، طبیعی بودن یا نبودنشان، دلنشین یا آزاردهنده بودنشان، اینکه کدام‌ها را دوست دارد یا ندارد.

خلاصه اینکه گردش متفاوتی در پارک ترتیب بدهید. گردشی که کمک کند کودکتان جستجو کند، دقیق نگاه کند، بشناسد، سوال بپرسد و در نتیجه رابطه‌اش با طبیعت بیشتر شود. بچه‌های شهرنشین یک چیزهایی مثل درخت و گل را هر روز اطرافشان می‌بینند، اما واقعا نمی‌بینند. منظورم را که می‌فهمید؟ ترمیم این رابطه کمک خواهد کرد تا بچه‌ها با طبیعت دوست شوند و طبیعت برایشان اهمیت پیدا کند. تا فقط یک سری جمله کتابی را حفظ نکنند که “آشغال نریزیم”، “محیط‌زیست را تمیز نگه داریم”، “درخت بکاریم” و وقتی درباره محیط‌زیست باهاشان حرف می‌زنی همه‌اش همین‌ها را تحویلت بدهند، همه عین هم، همان‌طور که در کتاب‌هایشان آمده یا هر روز از تلویزیون می‌شوند. بچه‌ها باید خودشان تجربه شناخت طبیعت را داشته باشند تا دوست داشتن و اهمیت طبیعت برود در پوست و خونشان.

هفت. جشن بگیرید

در روز زمین برای زمین جشن بگیرید؛ به پاس تمام امکاناتی که در اختیار ما قرار می‌دهد، به پاس تمام شگفتی‌های و زیبایی‌هایش، به پاس صبر و تحملش در مقابل ما آدم‌ها. جشنتان می‌تواند ترکیبی باشد از اجرای برخی از پیشنهادات بالا و خوردن چند خوراکی سالم و طبیعی و حتی کیک. با این کار این روز را در ذهن کودکتان خاطره‌انگیز و ماندگار می‌کنید.

***

ای شمایی که بچه ندارید، چرا این پیشنهاد‌ها را برای خواهرزاده‌ها یا برادرزاده‌هایتان اجرا نمی‌کنید، یا فرزند دوستانتان؟ یا چرا پیشنهاد اجرایشان را به آن‌هایی که کودک دارند نمی‌دهید؟ ممنون می‌شوم در نشر این پیشنهادها کمک کنید … روز زمین خوبی داشته باشید :)

—–

* متاسفانه مطلب فارسی درست و حسابی درباره کفشدوزک‌ها در اینترنت پیدا نکردم که به شما معرفی کنم. اگر مشکل زبان ندارید کلمه Ladybird را جستجو کنید، مطالب مفید بسیار زیادی خواهید یافت.

—–

پ.ن: نمی‌دانم عکسی که گذاشته‌ام منبعش کجاست. در یکی از این ایمیل fwdای‌ها پیدایش کردم.

(12) دیدگاه

اندر باب “تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید؟!!” با تاکید بر “اولین‌ها و کشف‌ها” – 1

تعطیلات نوروز است، دو هفته کامل، اغلب آدم‌ها می‌روند سفر، حتی آن‌هایی که در طول سال اهل سفر رفتن نیستند. مقصد اکثر تهرانی‌ها شمال است. اکثر سفر روندگان شهرهای بزرگ نیمه ایران به پایین هم می‌روند خط ساحلی جنوب. بیشتر هم می‌روند به بنادر یا جزیره‌هایی که می‌شود درشان بازار پیدا کرد. اغلب آدم‌ها می‌روند سفر، همه دوستان اهل سفر من هم می‌روند. هر کدامشان یک طرف. امسال همه اغلب گروه‌های کوچک هستند و تنوع مقصدها فوق‌العاده است. اما من مانده‌ام و حوضم. 28 فروردین اسفند است و هنوز معلوم نیست من کدام طرفی هستم. همه برنامه‌ها روی هواست. یک سری از برنامه‌های پیشنهادی را دوست ندارم، یک سری گروه‌ها را هم برای این تعطیلات دلم نمی‌خواهدشان، پایه همیشگی سفرهایم هم برنامه دیگری برایش پیش آمده است. خلاصه صفورا مانده است و حوضش … و راستش! آن ته دلش از این تنهایی خوشحال است. یک وقت‌ها آدم دلش خودش را می‌خواهد و حالا این اوضاع اصلا بد نیست. اما صفورا و خودش چه کار می‌خواهند بکنند؟ کجا می‌خواهند بروند؟ …

سفر عید امسال دو تکه بود. تکه اول از تهران به اصفهان و از اصفهان به تهران. تکه دوم از تهران به بوشهر، بوشهر به بندر دیر، بندر دیر به روستای کالو، روستای کالو به بندر دیر، دیر به گاوبندی (پارسیان)، گاوبندی به بندر لنگه، بندر لنگه به بندرعباس، بندر عباس به نایین، نایین به تهران.

در این سری از سفرنامه‌ها دلم می‌خواهد به جای تعریف مرتب و منظم جزییات سفر و مکان‌هایی که رفته‌ام و آدم‌هایی که دیده‌ام درباره کشف‌هایم بنویسم، درباره اتفاقاتی بنویسم که اولین بار بود تجربه‌شان می‌کردم و برایم هیجان‌انگیز بود …

***

1.

تجربه سفر تنهایی بیشتر از یکی دو روز پیش از این داشته‌ام، اما نه در ایران. انگار آدم خارج از ایران بیشتر احساس امنیت می‌کند. انگار اینجا با اینکه آدم‌ها هم زبانت هستند بیشتر ازشان می‌ترسی. خارج از ایران می‌فهمند تو گردشگری، اما اینجا، این کشور،  پر از سوء ظن است … اما با همه این‌ها من راه می‌افتم. اولین سفر تقریبا طولانی تنهایی من در ایران. من هستم و جهان (لپ تاپم) و دفترچه و روان نویسم و دوربین عکاسیم و کیسه خوابم و کیف پول و کارت‌های اعتباریم و مقادیری لباس و مواد شوینده. احساس یک خانه به دوش را دارم. یک حلزون که خانه و زندگی‌اش همراهش است و هر کجا مجبور بشود برود غمی ندارد (حتی اگر دیگر نتواند برگردد خانه)، چون هر چیزی را که بخواهد با خودش آورده است. احساس خوب و عجیبی است. نمی‌دانم تجربه‌اش را داشته‌اید یا نه …

01

2.

تجربه یک سال تحویل کاملا زنانه، آن هم به طور اتفاقی و بدون برنامه‌ریزی قبلی! مردان  جمع یک‌هو ناپدید شدند یا جا ماندند! حتی یک موجود مذکر کودک هم حضور نداشت در بین این جمعیت! آقا این یعنی چه این اول سالی؟؟!!

3.

اتوبوسی که به سمت بوشهر می‌رفت مقدار زیادی خالی بود. آنقدر خالی که هر نفر دو تا صندلی داشت و می‌شد حسابی ولو بشوی و پاهایت را دراز کنی. کسی هم نبود بگوید پاهایت را جمع کن، یا تعجب کند از این کار …

4.

قبلا یک بار دیگر هم بوشهر رفته بودم؛ اما این بار کشف کردم  که این شهر دو تکه است و یک تکه شمالی دارد و یک تکه جنوبی. این دو تکه را یک منطقه نظامی از هم جدا کرده است. گویا پیش از انقلاب قرار بوده است تکه جنوبی تخلیه شود و در بخش نظامی حل شود؛ اما با رخ دادن انقلاب این برنامه متوقف شده است.

5.

در بوشهر صبحانه فروشی وجود ندارد. یعنی اول صبح کافه بازی نمی‌توانی پیدا کنی که برای یک آدم بی‌وسیله که دلش نان و پنیر نمی‌خواهد صبحانه داشته باشد. از آدم‌ها که پرس و جو می‌کنی طوری نگاهت می‌کنند که انگار عجیب‌ترین سوال دنیا را می‌کنی. به‌خصوص که یک دختر تنها هستی و اگر کافه بازی در این وقت روز بشناسند غیر ممکن می‌دانند که تو راهی درش داشته باشی … اما به جایش دکه‌هایی در گوشه‌ کنار برخی خیابان‌ها می‌شود پیدا کرد که خوراکی گرم هم می‌فروشند. خوراکی‌ آشنایی مثل “سمبوسه” و خوراکی جدید و غیر آشنایی با اسمی عجیب و هیجان‌انگیز به اسم “پاکورا”. غذایی که درش سیب زمینی و سبزی و چیزهای دیگر دارد و سرخ کردنی است.

02

کنار دریا می‌نشینم و پاکورای تند با نسکافه می‌خورم. بعد از این همه گشتن صبحانه ارضا کننده‌ای است. بعدا که در شهر بیشتر می‌گردم، مغازه‌های بزرگی را می‌بینم که کار تخصصی‌شان فروختن پاکوراست. این خوراکی از کجا آمده است؟ چرا در جاهای دیگر کسی از وجودش خبر ندارد؟ مثلا در بندر دیر که کمتر از دو ساعت با بوشهر فاصله دارد …

6.

به مناسبت نوروز و ویژه گردشگران، “جشنواره شب‌های بوشهر” بر پا کرده‌اند. تبلیغات موسیقی و برنامه‌های سنتی‌اش را که بگذاری کنار، این بیلبوردش که هر چند تا یکی، گوشه خیابان‌ها و پارک‌های محل اسکان مسافران نوروزی جا خوش کرده است، مغزم را خط می‌اندازد:

03

کشف ناخوشایندی کرده‌ام. این کشف را دوست ندارم.

(8) دیدگاه

پراکنده و بی‌ربط – 29

!. امسال با یک خبر هیجان‌انگیز شروع شد. خبر موفقیت یکی از دوستان و همکاران شش هفت سال اخیرم. موفقیتی که معتقدم حقش بوده است و خوشحالم نتیجه تمام کار کردن‌ها و سختی کشیدن‌هایش را دید. برایش آرزوی بیشتر از این‌ها را دارم و مطمئنم به موفقیت‌ها و شادی‌های بیشتر از این خواهد رسید. خبر این موفقیت را اینجا بخوانید.

تمام این سال‌ها که در انجمن یوزپلنگ ایرانی فعالیت کرده‌ام هر و هر روز بیشتر افتخار کرده‌ام از داشتن چنین دوستان و همکارانی. شکرگزار بوده‌ام بابت چنین نعمتی و خوشحال بوده‌ام از اینکه با آدم‌هایی آشنا شده‌ام و کار می‌کنم که محیط‌زیست برایشان تنها یک موضوع برای پول در آوردن و معروف شدن نیست، اخلاق سرشان می‌شود، به کارشان اعتقاد دارند و می‌دانند چه کار دارند می‌کنند، می‌دانند مسئول عواقب کارها و حرف‌هایشان هستند و به همین خاطر هر حرفی را نمی‌زنند و هر کاری را نمی‌کنند.

این موفقیت را باز هم به “محمد صادق فرهادی نیا” تبریک می‌گویم.

!!. این مطلب محمد درویش را خوانده‌اید؟؟؟

یکی از فصلای مونث حوزه علمیه قم: درختان غیر مثمر  سمی و خطرناک هستند!

جل الخالق!!!

!!!. یک چند وقتی است عاشق این آهنگ به شدت خوشحال شده‌ام:

آهنگ “Rise up”  از “Yves Larock”. متن به شدت هیجان‌انگیز آهنگ اینجاست، صوتی‌اش را هم از اینجا می‌توانید دانلود غیر قانونی شبه دزدی کنید مثل من! ویدئی با یک فرمت معقولش را متاسفانه هنوز پیدا نکرده‌ام. کسی پیدا کرد یا دارد به من هم بدهد. ثواب دارد به جان خودم!

این یکی آهنگ و ویدئوی جدیدش را هم به شدت دوست دارم: “By your side” (متن و صوتی). اصلا کلا این آدم انگار خیلی خوشحال است  (نشانی وب سایت رسمی‌اش اینجاست). من آدم‌های خوشحال را دوست دارم و به روح و روانشان درود می‌فرستم!

—–

پ.ن: سفرنامه را می‌نویسم ای روحیه دهندگان! کرمش در وجودم هنوز زنده است! اما این حرف‌ها را زودتر باید می‌زدم. کرمشان بیشتر وول می‌خورد و تقلا می‌کرد!!

۱ دیدگاه

اندر باب “تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید؟!!” با تاکید بر “اولین‌ها و کشف‌ها” – 0

این عید و سفرش بسیار ویژه بود. پر بود از کارهای ریز و درشتی که برای اولین بار تجربه شد، پر بود از کشف‌های جدید و پر بود از تنوع …

دلم می‌خواهد بنویسم. فقط روحیه نوشتنم آرزوست! آقا روحیه بدهید بنویسم!!

—–

پ.ن: این عکس را یک عکاس بوشهری گرفته است که اسمش را نمی‌دانم. محل عکس هم نمایشگاه نوروزی کوچکترین مدرسه دنیاست. روحیه‌ام برای نوشتن برود بالا جریانش را تعریف می‌کنم!!

(9) دیدگاه

Older Posts »