پیش فرض مطالبی که می خواهم بگویم این است که شما در مورد گرم شدن کره زمین (Global Warming) و خطر جهانی که ما ساکنین زمین را تهدید می کند اطلاعات کافی دارید! پس اگر ندارید لطفا بروید مطالعه کنید که بسیار بسیار از دنیا عقب هستید!!! به عنوان یکی از آخرین خبرها در این زمینه نیز اسکار گرفتن فیلم آقای گور به اسم “An inconvenient Truth”* را حتما شنیده اید. (چرخی هم در سایت این فیلم که لینکش را داده ام بزنید بد نیست!)خلاصه آنکه برنامه محیط زیست سازمان ملل متحد (UNEP) با همکاری تعدادی از سازمان های بین المللی مرتبط دیگر امسال (سال 2007) طرحی را شروع کرده اند با نام: ”برای سیاره بکاریم! (Plant for the Planet)”. در این طرح قرار است با مشارکت ساکنین زمین که همین من و شما هستیم، تا پایان امسال یک میلیارد درخت (یا هر گیاهی) در سراسر جهان کاشته شود. (چرخی در سایت این طرح هم بزنید خیلی خوب است!)من و شما هم می توانیم جزیی از این طرح باشیم. هر فردی با کاشتن حتی یک درخت می تواند به به نتیجه رسیدن این طرح کمک کند و ما با داشتن این تعداد گیاه می توانیم امیدوار باشیم کمی از بلایی را که با تولید بیش از حد گازهای گلخانه ای بر سر مادرمان زمین و در نهایت خودمان آورده ایم کاهش دهیم. در این سایت شما می توانید گزارش کاری را که انجام داده اید را به نام خودتان ثبت کنید. چه یک فرد باشید، چه یک خانواده و چه یک گروه علاقمند به محیط زیست و سرنوشت انسان های ساکن بر روی زمین.ساکنین زمین تابحال نصف راه را رفته اند (البته در تعهد دادن! هنوز آن مقداری که قول داده اند نکاشته اند)، بشتابید تا شما هم بخشی از آن باشید.—–* فارسی اسم فیلم را ننوشتم، چون در این مدت به تعداد موهای سرم ترجمه های مختلف از اسم این فیلم دیده ام که نمی دانم به کدام اعتماد کنم! برای همین بی خیال شدم تا برداشت خودتان را داشته باشید! نگران نباشید، چون هیچ کدامشان از اهمیت ماجرا کم نمی کنند!!
آرشیو برای مارس, 2007
این روزها …
پرده اول. …پرده دوم. …پرده n+۱. تجمع کردیم. روز جمعه. برای اعتراض به قطع درختان سرخه حصار. در حدود ۲۵ نفر بودیم. آخرهایش نیروی انتظامی آمد. مسئولین شهرداری آمدند. نیروهای لباس شخصی آمدند، عکس هایمان را با موبالشان گرفتند، پلاکارهادهایمان را جمع کردند. شهرداری قول یک جلسه مشترک برای بررسی موضوع را داد. ما تا اینجا شنیده شده بودیم، تاثیرمان را گذاشته بودیم و نتیجه گرفته بودیم. آنقدر ایستادند تا ما برویم و ما آرام رفتیم به امید جلسه ای که برگزار خواهد شد و نتیجه هایی که گرفته خواهد شد.پرده n+۲. گروهی دیگر تجمع کردند. در حدود ۵۰ نفر بودند. به بازداشت و دادگاه برخی از فعالین جنبش زنان اعتراض داشتند. همان اولش نیروی انتظامی آمد. لباس شخصی ها آمدند. قبل از آنکه حرفشان شنیده شود، بازداشتشان کردند. بعد بازجویی شان کردند. تعدادی آزاد شده اند. تعدادی هنوز در بندند و در اعتصاب غذا … اوضاع پیچیده تر از آنی شده که انتظار می رفته است. امیدی به شنیده شدن نیست، امیدی به تاثیر گذاشتن و نتیجه گرفتن نیست، امیدی به آرام رفتن نیست …پرده n+۳. مدت ها است که معلمان به وضعیت کاریشان اعتراض دارند. تعدادشان بیشتر از ۲۵ یا ۵۰ نفر گروه های دیگر است. نامه می نویسند، تجمع می کنند، تحصن می کنند، … هر بار تعدادی قول مساعد می گیرند و آرام می روند … این بار تعدادی را بازداشت کرده اند … حرف آنها را هم نشنیدند …پرده n+۴. …پرده n+۵. …چه زمانی سرزمین من به جایی خواهد رسید که همه صداها را بشنود بدون آنکه بترسد و سرکوب کند؟ …—پ.ن: چرا من هنوز بوی بهار را احساس نکردم؟
امسال خیلی دیر نشده؟ ![]()
جیره ای از نوع کتاب!
“در يك ماه چند بار فرصت ميكنيد كه به كتابفروشي برويد؟ در يكسال چطور؟ چند بار به كتابفروشي ميرويد و چقدر كتاب ميخريد؟ واقعيت اين است كه ما ايرانيها خيلي به كتابفروشي نميرويم. بنابراين كتاب چنداني هم نميخريم. به همين خاطر هم معروف شده كه ميگويند “جماعت كتابخواني نيستيم!” و با كتاب ميانهاي نداريم. اما آيا واقعا اينطور است؟ تجربه شخصي من در بسياري موارد حاكي از اين بوده كه “جماعت كتابنخوان” اگر كتاب در دسترسشان قرار بگيرد، كتاب باب طبعشان و كتابي كه با علائق و سليقهشان همخواني داشته باشد، اتفاقا خيلي هم كتاب ميخوانند و بسيار هم از اين تجربه لذت ميبرند. مشكل فقط اينجاست كه اين جماعت اغلب به كتابفروشي سر نميزنند، پس كتاب نميخرند، پس كتابي در دسترسشان قرار نميگيرد و … پس كتاب نميخوانند. “جيره كتاب” سعي دارد تا اين حلقه بسته را بشكند.”نوشته های بالا بخش اول متنی است که در آن شما با “جیره کتاب” آشنا خواهید شد. برای آشنایی بیشتر با جیره کتاب به اینجا سر بزنید: جیره کتاب چیست؟ و بعد از آن در بقیه قسمت های سایت هم گردش کنید. اگر علاقه به کتاب و کتابخوانی داشته باشید، مطالب بسیار جالبی خواهید یافت.من به سه دلیل جیره کتاب را دوست دارم:!. همیشه از دریافت بسته یا نامه پستی لذت برده ام و می برم و یکی از ذوق های زندگی ام است.!!. خیلی اوقات می خواهم کتاب بخوانم اما از انتخاب کتاب عاجزم و بر روی شانسم تکیه می کنم! همیشه دوست داشته ام و دنبال این بوده ام که کتاب هایی که دیگران خواندنش را تجربه کرده اند به من معرفی کنند تا دنبالشان بروم.!!!. کتابی که با جیره کتاب دریافت می کنم غیرمنتظره است (البته به غیر از آنهایی که می توان سفارش داد تا برایمان بیاید) و من این غیر منتظره بودنش را دوست دارم.و به یک دلیل به فردی که ایده دهنده و مجری جیره کتاب است احترام می گذارم:او هم از کسانی است که مغرشان را کار خوانده اند و به جای غر زدن راه حلی پیشنهاد داده اند و خودشان هم به دنیال اجرای ایده شان بوده اند و سفت و سخت پای آن ایستاده اند. برایشان آرزوی موفقیت می کنم.در آخر هم پیشنهاد می دهم به دوستان و عزیزانتان جیره کتاب هدیه بدهید. هدیه نو و بسیار جذابی است.
معناهای رنگ باخته!
تا بحال دقت کرده اید که بعضی کلمات به دلیل استفاده زیاد معنای واقعی خودشان را برای ما از دست داده اند؛ چه برای گوینده و چه برای شنونده! مثلا همین کلمه “خداحافظ” یا “خدا نگهدار” که استفاده اش بیشتر از اینکه معنایش برای ما مهم باشد، برای ما به یک عادت تبدیل شده است. ما این کلمه را از روی عادت هنگامی استفاده می کنیم که می خواهیم یک مکالمه را تمام کنیم، بدون اینکه واقعا برای آن فرد آرزوی “حفظ شدن توسط خدا” داشته باشیم! و یا این کلمه را از روی عادت می شنویم بدون آنکه فکر کنیم شخصی که این عبارت را به ما گفته است، برایمان آروزی “در پناه خدا بودن” کرده است. افراد آشنا با من بارها و بارها دیده اند که من پایین نامه هایم ، قبل از اسمم می نویسم: “خوش بگذره” و از این واژه هنگام پایان مکالماتم هم استفاده می کنم. به این موضوع که فکر می کنم، می بینم من الان بیشتر از ۴ سال است که عبارت “خوش بگذره” بخشی از مکالمات هر روزه ام شده است و بیشتر که به آن فکر می کنم به یک نتیجه می رسم … در اصل تنها می خواستم این را بدانید که اگر این کلمه را از من شنیدید، من واقعا واقعا واقعا منظورم این بوده است که “امیدوارم بهت خوش بگذره!” من بعد از ۴ سال هنوز گفتن این عبارت برایم به یک عادت تبدیل نشده است. امیدوارم شما هم شنیدنش برایتان به یک عادت تبدیل نشده باشد.
روزی خواهم رفت …
یک روزی که دیگر اینجا کاری نداشتم، تمام موجودیم را جمع خواهم کرد و به جایی مثل اینجا خواهم رفت ، جایی در جنوب ایران، جایی مثل اینجا یا چابهار یا …پ.ن ۱: عکس از حمیدرضا میرزادهپ.ن ۲: ویرگول من را پیدا کرد!!! ![]()
آغاز … سلام …
شروع اینجا بعد از سال ها مقاومت مثل یک اتفاق بود … اتفاقی که خودم آن را خواستم … درست مثل خیلی از کارهای دیگرم که انگار حرف و حدیث های دیگران آنچنان در آن تاثیر ندارد و یک چیزی یک جایی در درونم باید قدم اول را بردارد … البته فکر می کنم تمام آدم ها همینطورند … کمتر یا زیادتر … شل تر یا سفت تر … به هر حال … اینجا شروع شد … این هم قدم اولش … یکی از مهمترین چیزهای که همیشه بازدارنده تصمیم برای راه اندازی چیزی به نام وبلاگ بود (با وجود علاقه بسیار زیاد به خواندن وبلاگ ها و کلا خواندن مطالب اینترنتی و علاقه زیاد به نوشتن) این بود که دوست نداشتم جایی داشته باشم که مرتب از فکرها و حرف های شخصیم در آن بنویسم و با بالا و پایین رفتن مغز من آن هم بالا و پایین برود! اما فکر می کنم که این روزها دلایل دیگری هم برای نوشتن در جایی مثل اینجا پیدا کرده ام. دلایلی که شاید لابلای برخی مطالبم به آن ها اشاره ای کنم و یا ردپایشان را در رویکرد ویلاگم پیدا کنید.پ. ن: من ویرگول می خوام!!!!!
معلوم نیست تو این بلاگفا و با ویندوز مدیاسنتری که به هیچ صراط فارسی سازی مستقیم نیست چجوری میشه ویرگول گذاشت!!!! بدون ویرگول که نمیشه مطلب نوشت آخه!!!! کمک!!!
تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید؟!
قسمت دوم: جایی در سکوت خبری! گاهی اوقات در فامیل کسانی پیدا می شوند که بیشتر از آنکه فامیل آدم باشند، دوست آدمند و وقتی مدتی در خانه شان پلاس می شوی (هیچ واژه ای بهتر از این وضعیت را روشن نمی کند!)، حتی اگر تلخی هم پیش بیاید، نیروی آرامش و راحتی که آنجا وجود دارد باز هم باعث می شود آنجا خوش بگذرد. یکی دیگر از شگفتی های این خانه و این خانواده این است که در شهری که مرکز فامیل های دور و نزدیک است می توانی در سکوت کامل خبری رها و آزاد روزهایت را بگذرانی بدون آنکه کسی متوجه شود. در چنین خانه ای تحویل کردن سال اتفاق دوست داشتنی است.این سفر که ۴ روز طول کشید، با توجه به تقسیم بندی هایی که گفته بودم، سفری “نیمه مجردی” و این بار از نوع “خوردن و خوابیدن” بود. به طور کل بیشتر سفرها ما را از فضای معمول که در زندگی روزانه مان داریم جدا می کنند و نوعی تغییر کوتاه مدت هستند. در این بین در برخی سفرها این ویژگی پر رنگ تر است و فضای طوری است که آدم را به سمتی می کشد که نوعی از فعالیت ها را تجربه کنیم که در روند عادی زندگی مان کمتر به آنها می پردازیم. برای من آشپزی یکی از این موارد است. البته کم پرداختن به آن دلیل بر بی استعدادی نیست، که البته واضح و مبرهن است که آدم هایی چون من برای رو کم کنی هم که شده گلیمشان را از آب بیرون می کشند! اما به هر حال این هنر (من کاملا به هنر بودن آشپزی اعتقاد دارم و معتقدم مثل هر حرفه و کار دیگری آدم خودش را می خواهد تا بتواند در این حرفه حرفی برای گفتن داشته باشد و روح آن را درک کند) معمولا به دلیل کم حوصلگی، بخش بسیار کمی از زندگی من را در بر می گیرد. خلاصه آنکه … در عرض ۳ تا ۴ روزی که ما آنجا بودیم آنقدر پختیم و خوردیم که مردیم!!! این هم یک نمونه از شاهکارهای غذایی ما:
آن استوانه های قهوه ای رنگ اسمش “کِروکه” است که یک نوع غذای ژاپنی است که با آن سس مخصوص که در ظرف دیگری است خورده می شود. غذای پر کاری است، ولی خوشمزه و جالب است. سسش هم باید سس سویا باشد که انگار در غذای ژاپنی ها و چینی ها کاربرد زیادی دارد، ولی خدا بیامرزد پدر خلاقیت را!! ما این سس را نداشتیم و خودمان سس جدیدی اختراع کردیم بسیار خوشمزه! اصلا لطف آشپزی به همین خلاقیت هایش است! البته تا جایی که معده بیچاره خورندگان اجازه بدهد!!!آن غذای زیری هم “تابه ماکارونی و قارچ” است که یک غذای آلمانی است که روحیه ماکارونی پسند من را بسی ارضا می کند!و باز هم خلاصه آنکه ما شرق و غرب را در این بشقاب به هم پیوند زدیم و گفتگوی تمدن ها به وجود آوردیم! آن هم تنها در عرض ۳ ساعت! حالا این سیاستمداران بروند هی دیپلماسی خرج کنند سال های سال و به هیچ جا نرسند!
تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید؟!
قسمت اول: تئوری های پایه سفرمندی!!به نظر من سفرها را نیز می توان مثل هر چیز دیگری طبقه بندی کرد. از یک نظر سفرها ۳ نوع کلی دارند:
- سفرهای “کاری”
سال نو آمد!
در سال جدید:یادم باشد که روز و روزگار خوش است و این منم که باید خوشی را پیدا کنم،یادم باشد که برای کار و آموختن به دنیا آمده ام، که دنیا با کار آفریده شده است،یادم باشد حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد،یادم باشد دنیا را با تعادل در تک تک اجزاء و رابطه هایش آفریده اند، پس هیچ گاه خط تعادلم را گم نکنم،یادم باشد …یادم باشد …یادم باشد …امیدوارم در سال جدید هیچ کاری را از قلم نیندازید،و امیدوارم در سال جدید وقت کافی برای انجام تمام کارهایی که تصمیم می گیرید انجام دهید داشته باشید. سال نو مبارک! ![]()
![]()
کجاست این بوی بهار؟ …
بهار نزدیک می شود … مثل هر سال … آن را از روی تقویم و اضطرارهای ماه آخر سال، اسفند، می فهمم … آن را از هول و ولای آدم ها برای خرید لباس نو و خیابان های شلوغ می فهمم … آن را از شروع عیدی دادن ها و عیدی گرفتن ها می فهمم … آن را از سبد گل آهار خریده شده پشت ماشین بابا، بیل و کلنگی که مامانجون از انباری می آورد و بهشت زهرا رفتن صبح زود جمعه آخر سال می فهمم … آن را از شکوفه و جوانه زدن درختان کنار خیابان می فهمم … آن را از شروع برنامه ریزی های سفرهای عید می فهمم … آن را …همه چیز مثل سال های قبل است، غیر از یک چیز … بوی بهار کجاست؟ آن بوی مخصوص که به دل و ذهنت می گوید بهار دارد آرام آرام می آید تا تو و همه چیز دوباره نو و زنده شوید کجاست؟ سال های پیش کمی زودتر یا کمی دیرتر این بوی آشنا می آمد. اما امسال تا این روز، تا این لحظه هنوز نیامده است. نگران خودم شده ام. نکند بوی بهار هست و می نمی فهممش؟؟! …