من تنها رنگ ها را دوست دارم … من مانکن نیستم. من حتی مجسمه زنده مد هم نیستم. این چیزها اصلا در فلسفه زندگی من نمی گنجد. من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را. من رنگ سیاه را دوست ندارم. آن روز روزش که همه سیاه می پوشیدند و گویا من هم باید سیاه می پوشیدم هم سیاه نپوشیدم؛ چه برسد به این روزها! آن روزها تیره ترین رنگی که داشتم یک مانتوی سرمه ای بود. تازه آن هم شلوارش آّبی آسمانی بود! جوراب هایم هم راه راه رنگ و وارنگ!! آن روزها جوراب هایم با رنگ هایشان نقطه فراری بودند از همه آن سیاهی ها … من مانکن نیستم. من حتی مجسه زنده مد هم نیستم. این چیزها اصلا در فلسفه زندگی من نمی گنجد. من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را. من دوست دارم لباس و مانتویی که می پوشم به من انرژِی بدهد. من این ها را برای دیگران نمی پوشم. من این ها را اول اول برای دل خودم می پوشم. روزهایی که آن مقنعه آبی کمرنگم را سرم می کنم؛ شیطان تر می شوم! روزهایی که آن مانتوی سدری کم رنگم با حاشیه دوزی سنتی اش را با مقنعه و شلوار سبز تیره اش می پوشم؛ خانم تر می شوم! روزهایی که آن مانتوی بته جقه دار صورتی رنگ با شال بته جقه دار تقریبا هم رنگش را با شلوار عزیز خوش رنگ صورتی ام می پوشم و آن گردنبند “بنه” که کار دست زنی از عشایر بختیاری است را می اندازم احساس صنایع دستی متحرک را دارم!! من عاشق لباس های سنتی رنگ رنگم! من مانکن نیستم. من حتی مجسه زنده مد هم نیستم. این چیزها اصلا در فلسفه زندگی من نمی گنجد. من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را. هیچ اصراری بر قد و قواره خاصی برای مانتویم ندارم. مانتوی کوتاه بالای زانو یا مانتوی بلندی که روی زمین هم بکشد؛ هر دو را دارم! مهم این است که زیبا باشد و من دوستش داشته باشم. من همانقدر عاشق آن مانتوی آبی رنگ طرح دار کوتاهم با گل های گلدوزی شده رویش هستم؛ که عاشق آن مانتوی بلند روی زمین کش بنفش رنگم که مرا شبیه مردان آنجلس می کند! من مانکن نیستم. من حتی مجسه زنده مد هم نیستم. این چیزها اصلا در فلسفه زندگی من نمی گنجد. من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را. من عرف را می شناسم. تا جایی هم که بتوانم و به نظرم لزوم داشته باشد به آن احترام می گذارم. نه آنقدر تنگ می پوشم، نه آنقدر کوتاه و نه آنقدر نازک … من عرف را می شناسم و می دانم عرف هر جایی فرق می کند. عرف تهران در مقایسه با شهرستان ها، حتی عرف محله های مختلف تهران با هم فرق می کند و من حریم ها را سعی کرده ام رعایت کنم و البته گاهی اوقات هم بر علیه شان شورش کرده ام؛ البته تا جایی که عواقبش متوجه خودم بوده است و نه دیگران (ممکن است 100 درصد در این کار موفق نبوده باشم. حتما اشتباهاتی هم بوده است) من مانکن نیستم. من حتی مجسه زنده مد هم نیستم. این چیزها اصلا در فلسفه زندگی من نمی گنجد. من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را. من این لباس ها را اول اول برای دل خودم می پوشم. اما فکر می کنم من به عنوان فردی در این اجتماع نقش ها و وظیفه های مختلفی دارم و یکی از آن ها هم این است که رنگ لباس و تمیز و مرتب بودن من باید به دوستانم، همکارانم و همشهری هایم انرژِی بدهد؛ نه آنکه بیشتر در سیاهی ها غرق، و خموده تر و افسرده ترشان کند. من مانکن نیستم. من حتی مجسه زنده مد هم نیستم. این چیزها اصلا در فلسفه زندگی من نمی گنجد. من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را … اما این روزها در خیابان ها و میدان های این شهر مدام دلم می لرزد … این روزها کسانی من را تنها با ظاهرم قضاوت می کنند که گویا می گوید من مانکن و مجسه زنده مد هستم … اما من مانکن نیستم و نمی خواهم هم باشم. من مجسه زنده مد هم نیستم و این هم نمی خواهم باشم. این چیزها اصلا در فلسفه زندگی من نمی گنجد. من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را … —–پ.ن ۱: این روزها -۱ و این روزها – ۲پ.ن ۲: التماس یک کودک برای مادر بدحجاب (کامنت های مطلب جالب تر است!) پ.ن ۳: تناقض آن روزها و این روزهای یک انسان (مطلبی از مسیح علی نژاد در اعتماد ملی)
نوشته شده توسط چشمه در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
این روزها تو خیابون بیشتر مراقب خودت باش! آخه این روزها "محتسب و مست هر دو از یک قبیله اند!"
نوشته شده توسط فرداد دولتشاهی در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
صفورا زواران حسینی هنوز زیر باران ایستاده است و عاشقانه از زندگی می گوید … وبلاگش را هر روز بخوانید … حتا اگر پست جدیدی هم نداشته باشد در لابلای کامنتها می توانید از بودن در زمانه ای که صفورا را به جا می آورد لذت برید.
برایش بسیار احترام قائلم و نگاهش به زندگی را با تمام وجودم می ستایم.
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
آقای دولتشاهی ممنون از لطفتان
فقط یک نکته … به نظرم اینقدر بزرگنمایی احتیاج نبود. در عین حال که نظرتان برایم قابل احترام است راستش کمی شوکه شدم … 
نوشته شده توسط ليلا در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
خواندم، از ديدت و بيانت مثل هميشه لدت بردم و از اتفاقي كه تو را وادار به نوشتن كرد دلم گرفت. ياد روزهاي سفرمان با هم افتادم، ديدن آدمهايي از جاهي مختلف، با شكلهاي مختلف و حرفهايي كه با هم ميزديم راجع به باورهاي آنها
نوشته شده توسط مسیح علی نژاد در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
ممنونم دوست خوبم
نوشته شده توسط مریم مجد در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
سلام/خیلی خوشحالم عکسم انقدر تاثیرگذار بود و شما مطلبی نوشتید!موفق و پیروز باشید
نوشته شده توسط سعیدسعیدی در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
به امیدخدا تونستم به سبزوار برسم و تصمیم دارم یکشنبه تهران باشم
فردا به امید خدا سمنان
به امید خشک ماندن همیشگی سد سیوند
3800کیلومتر تا این لحظه
ممنون از کامنتی که در وبلاگ خانم جمشیدی عزیز گذاشتید
نوشته شده توسط نیک در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
سلام
میدونم که تو پستت رو برای طرح یه موضوع دیگه نوشتی که من هم با تو هم عقیدم، اما یه نکته ای رو از قبل دوست داشتم باهات مطرح کنم که دیدم اینجا فرصت خوبیه:
(جدای شوخی:) توی مسایل مربوط به مدرنیسم و پست مدرنیسم و این حرفها که من کم بلدم ولی جسته و گریخته راجع به زیبایی شناسیش چیزهایی شنیدم، بعضی وقتها زیبایی برای ادم ها ممکنه توی رنگهای تیره معنی بده. یعنی یک فرد از لباس تیره لذت ببره و یا از لحاظ رفتاری مغایر عرف بودن رو بعنوان مرام زندگی خودش انتخاب کنه که همه اینها ماحصل یک زندگی شهری و پرمشغله، یا بازتاب دنیای اطراف و آدم های اطراف توی رفتار فرد هست. نمونه اش توی هنر خصوصا نقاشی و در مکتب سوررئال وجود داره. حتی توی داستان نویسی و تئاتر که واقعا از اون چیزی که قبلا وجود داشت متفاوت شده.
ببین برای مثال روستایی ها و غیرشهری ها بیشتر از ما شهری ها طرفدار رنگ و حامی رنگ هستند و از لباسای گل من گلی شون داد میزنه که طبیعت تو رفتارشون جاریه. اما نکته مهم اینه که نباید تصور کنیم که اونا از ما شادترند و ما از اونها افسرده تر. من با دیدن رنگ صورتی عکس پست پائینی چنان احساس خرسندی می کنم که ممکنه هیچ روستایی چنین احساسی رو نداشته باشه.
نوشته شده توسط نیک در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
تمام این حرفها رو زدم که بگم که بر خلاف تصور عموم رنگهای تیره همیشه نشانه افسردگی نیست، زیبایی نسبیه و برای هر کس یک طور تعریف میشه. مثلا توی جوامع مدرن امروز سادگی جزء تفکیک ناپذیر زیباییه. حال اگر کسی سادگی رو دوست نداشته باشه نمی تونه همه رو متهم به این کنه که شما ها چرا اینقدر سلیقتون بده و شما ها اصلا شاد نیستید و از این حرفها. ولی توی جوامعی مثل ایران که در شهر ها هم مردم هنوز روستایی هستند اشتیاق به گل من گلی بودن فراوون وجود داره. در حالیه اون سادگی پیامی از زیبایی رو به همراه داره که مخاطب رو بیشتر از اون لباس رنگی شاد میکنه و به وجد میاره.

یا مثلا اگه با دوستت به گالری نقاشی رفته باشی که چند تا تابلوی سوررئال هم توش باشه که رنگهاش تیره اند و خیلی ساده و تو در اوج سرور باشی و اون با ضدحال زدن بگه "اینا چیه آخه؟ کجاش خوشگله؟!!!!"
خلاصه اینکه فکر می کنم همانطور که خودت گفتی شیوه های زندگی مختلف افراد قابل احترامند، من همونطور که به تو احترام می گذارم به کسی که لباس سیاه با عکس اسکلت هم پوشیده احترام می ذارم، ببین چه اتفاقی برای اون فرد افتاده که تصمیم میگیره اونطوری لباس بپوشه. من مطمئن نیستم اگر شرایط زندگی من هم مثل او بود حتما انتخاب دیگه ای می کردم. (البته خدا اون روز رو نیاره!!)
سوای این حرفها، زندگی خوش بگذره
نوشته شده توسط دارکوب در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
با مطلبی با عنوان بایست باید مانتوات را متر کنم به روزم………
نوشته شده توسط مهدی سلیمانی در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
یادداشتت خوب و خواندنی بود. لذت بردم.
نوشته شده توسط دومان در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
جرم راه رفتن نیست … ره هموار نیست !!!
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
لیلا:
اولین باریه که برام کامنت گذاشتی. کلی ذوق کردم 
ممنون.
اون حجم تفاوتی که ما دیدیم تو این سفر … میدونی یک چیزی رو … از داشتن این تجربه ها خوشحالم، از اینکه کمکم میکنه دید متعادل تری به محیط اطرافم داشته باشم و تفاوت ها رو بپذیرم. راستی میدونی یکی از بزرگترین دریافت های من از اون سفر چی بود؟ اینکه میشه جاهایی تو دنیا وجود داشته باشند که میشه خودت باشی، دیگران هم خودشون باشند، در عین حال ااینکه حواستون هست که به حریم های هم احترام بگذارید و هم رو آزار ندید و شما آدم های به ظاهر متفاوت با هم دوست باشید و از کنار هم بودن لذت ببرید.
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
خانم های مجد و علی نژاد و مهدی:

ممنون از لطفتان
راستی خانم مجد، از آشناییتان خوشوقتم. و خانم علی نژاد از آشنایی نوع جدیدی به غیر از خانودن نوشته هایتان خوشحال شدم
چشمه:
ترانه این شعر مال کی بود؟ عصار؟ باید دوباره پیداش کنم؟ چقدر دلم میخواد بارها بارها بهش بدم این روزها …
آقای سعیدی:
ممنون از لطفتان … امیدوارم با دست پر برگردید و باز هم برایتان آرزوی پایداری می کنم …
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
حالا میرسیم به جناب آقای نیک!
ایول! تحلیل خوبی بود و کلیتش رو قبول دارم. فقط روی چند تا از مصداق هاش حرف دارم.
تو سیاه و تیره ژوشیدن رو مساوی سادگی دونستی. این تو جامعه ما شاید دورست باشه، ولی در بسیاری از کشورها سادگی لزوما به رنگ ربط نداره. تو میتونی صورتی پوشیده باش ولی ساده باشی.
اگر گل منگلی بودن نشانه روح روستایی پسنده به قول تو (من جور دیگه معناش می کنم با اجازه ات. روستایی به عنوان بخشی از افراد که بیشتر با طبیعت در ارتباطند و شهری رو دور میدونیم. و البته این مسئله در بسیاری از شهرهای دنیا این حالت رو نداره و طبیعت به صورت متوازن توی طراحی این شهرها حضور داره.) پس بسیاری از آدم های این دنیا روستایی پسندن و مثل همه چیزها ما ایرانی ها تکیم!!! (و البته عرب ها که لباس سنتی خانوم هاشون سرتا پا سیاهه!) پس ما و عرب ها شهری هستیم!!!!!
کسی مثل من رنگ های تیره یا سیاه رو نفی نمیکنه. اون ها هم رنگ هستند. تا جالا داخل یک جنگل پیاده روی کردی که هیچ نوری قدرت حضور نداره. این جنگلبا اون رنگ های تیره سبز و سیاه و قهوه ایش عظمت داره و تو رو پر از خوشی و سرزندگی میکنه، نه افسردگی.
ولی به جای اون همکلاسی های من توی دانشگاه که حتی زورشون میاد یک مقنعه رنگی (حتی قهوه ای یا سرمه ای!) سر کنن منو افسرده میکنه.
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
راستی نیک یک اتفاق جالب تعریف کنم، مربوط به اینکه طیف رنگی بودن در هر جایی متفاوته و یک قانون کلی نداره. نمیدونم دانشگاه ما تا حالا اومدی یا نه. دانشکده کشاورزی و منابع طبیعی کرج عملا یک باغه پر از گل و درختو رنگه! من چندین سال اونجا با انواع رنگ های مانتو زندگی کردم و هیج وقت احساس بوق بودن نداشتم. من یک مانتوی سرخابی دارم که اونو با شلوار و مقنعه شیری می پوشم. یک روز رفتم دانشگاه آینده ام!
یعنی دانشکده علوم تربیتی دانشگاه علامه که تو دهکده المپیکه و پر از بناییه و تقریبا فاقد گل و گیاه. آی بوق بودم! آی بوق بودم!!! دلیل بوق بودنم تیره پوش بودن دانشجوهای اونجا نبود، چون دانشگاه ما هم بچه ها تیره پوشن، بلکه کاملا دلیلش رنگ های داخل محیط بود. اون دانشگاه اگر من هر نوع مانتویی به عیر از سیاه بپوشم رنگی پوش به حساب میام و رنگی بودنم به چشم میاد! اینم یک جورایی به همون مثال شهری روستایی تو شاید ربط داشته باشه!
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
راستی یک مورد جالب و عجیب دیگه! در مدیریت قبلی دانشگاه الزهرا به دانشجوها اجازه داده شده بود هر جور دوست دارن بیان، با شال، مانتی رنگی و … ولی اکثریت بازم با مقنعه و مانتوی سیاه میومدن!!!!!!!! اونا مال همین اجتماعن! اونا رنگ سیاه رو به عنوان جزیی از وجودشون پذیرفتن. این نه ربطی به ساده پوش بودن داره نه به شهری شدن و نه … من مشکلم اینه که تو این جامعه ای که تا این جد تیره پوشی جا افتاده است چرا این ملت حاکم اینقدر ناراحتن و این همه انرژی صرف میکنن مردم رو آدم کنن!!!! مردم آدم شدن!!!
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
دارکوب و دومان … از آشناییتان خوشوقتم
نوشته شده توسط مریم در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
همیشه از خوندن مطالب هم سنو سالای خودم لذت بردمومیبرم و خواهم برد صفورای گلم حرفات حرفای دل منو خیلی از دختراست.موفق باشی
نوشته شده توسط سیامک معطری در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
صفورا جان
خیلی قشنگ نوشته ای . باز هم بنویس هوشمندانه می نویسی
نوشته شده توسط علف هرزه در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
من هم از آمدن شما به علف هرزه شديدا خوشحالم. از مطلب اعتماد ملي خبر ندارم. اگه اطلاعات بيشتري درين باره بديد ممنون ميشم. در مورد سوال بهجايي كه كرديد هم يك پست خواهم نوشت كه البته نظر من خواهد بود با استدلالهايي كه من بر آن دارم. به هر حال سپاسگزارم.
نوشته شده توسط ماندانا در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
مانکن بودن و مجسمه مد بودن اصلا چیز بدی نیست. یه کاریه که بعضی ها می کنن و خیلی ها هم نمی کنن. مثل بقیه مشاغل. بعضی ها نونوا می شن. بعضی ها دکتر. بعضی ها راننده و بعضی ها هم مانکن. مد هم خیلی چیز خوبیه. حالا آدم کار بعضی طراح ها رو دوست داره بعضی ها رو نداره. اون چیزی که بده فضولی توی زندگی مردمه که این جماعت در این کار ید طولایی دارن. خوش به حالشون که اینقدر بی کارن. خوش به حالشون که زندگیشون در سطح جریان داره. خوش به حالشون که نگران میراث تاریخی و طبیعی کشورشون نیستن. خوش به حالشون که از تاثیر منفی جاده گلستان هیچی نمی فهمن. عجب سعادتیه این نفهمیدن.
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
موافقم ماندانا … این نوشته یک نوشته شخصیه، و اصلا منظورم نبوده که مدل ها آدم های بدین از نظر من … شاید من خودم دوست نداشته باشم کاری رو، ولی به قول تو فضولی تو زندگی و کار مردم هم نمی کنم …
نوشته شده توسط ليلا در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
من تقريبا هميشه وبلاگتو ميخونم. فقط شايد زياد اهل كامنت گذاشتن نيستم
ولي اين يكي رو نتونستم هيچي نگم. منتظر خوندن مطلبهاي ديگهات هستم
نوشته شده توسط مژگان جمشیدی در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
آخ قربون شکل ماهت صفورا جون ، بابا بخدا من بیچاره هم مشکل دارم ، البته من مثل تو نیستم که اصلا مشکی نپوشم ، اما گاهی چنان دلم می خواد رنگ وارنگ بپوشم که حالا که نمی تونم دلم می گیره ، آقا دلم برای شال نارنجی ام که الان یک هفته است توی کف اش هستم که دوباره بپوشم تنگ شده ، سر تا پام شده مشکی ، اما تازه وقتی بیرون می رم باید تنم بلرزه !! به م نگیر دادن !! از من ساده تر دیگه پیدا نکردند ،
عزیزم نوشته ات خیلی جالب بود ، ممنون
نوشته شده توسط بهروز در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
سلام
موفق باشید
به وبلاگتان لینک دادم
نوشته شده توسط فرداد دولتشاهی در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
من مانکن نیستم. من حتی مجسه زنده مد هم نیستم. این چیزها اصلا در فلسفه زندگی من نمی گنجد. من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را …
عجب ترجیع بند زیبا و دلنشینی …
راستی! کده را می توانید در بخش ویرایش قالب و در ابتدای آن قرار دهید.
نوشته شده توسط لارا در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
موفق باشی
نوشته شده توسط بهزاد در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
سلام
مگه مانکن بودن و مجسمه زنده شدن چه عیبی داره که با این همه شدت هر دو خط یه بار انکارش میکنی؟میدونی که این هم از عیبهای بزرگ ملت ماست که برای همنوایی با دژم اندیشان خودشون رو مبرا از همه چیزهای انسانی نشون می دن تا بقولی به مرگ بگیرند تا به تب راضی شوند(می بخشی من ضرب المثل های فارسی رو تو این همه مدت درست یادم نمونده عوضش زندگی درست رو خوب یاد گرفتم اینجا)
اگه یاد بگیریم که با قدرت به هر چی که بده بگیم نه محکم هم بگیم نه اونوقت کسی جرات نمیکنه خزعبلات خودشو به یک جامعه تحمیل کنه و کسی هم نتونه جیک بزنه!
نوشته شده توسط بامداد در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
درود بر تو. تا زمانی که دختران آزاده ای چون تو مقاوم و استوار (بمانند اسمت) ایستاده اند، هزار طرح و نقشه سیاه اندیشان نقش بر آب خواهد بود
درود برتو…
نوشته شده توسط بریده باد زبان بد حجاب بی ناموس در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
جانم فداي رهبر . مرگ بر بدحجاب
نوشته شده توسط محسن در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
به نظر میرسد شعارهای بالا توسط کسی نوشته شده که خواسته به موضوع رنگ و بوی سیاسی بدهد و مخاطب را نسبت به نظام بدبین کند. پس اولا شنونده و خواننده باید عافل باشند. ثانیآ آیا وقت آن نرسیده که بجای توهین به طرف مقابل با درک احساسات و عواطف او دلایل نظر خود را بیان کنیم؟ با اطمینان میگویم که اگر دلایل حجاب و تاثیری که در شخصیت بخشیدن به زن دارد برای این عزیزان تشریح شود فطرت پاک و آرمانخواهی این عزیزان بسیاری را طرفدار حجاب نموده و مبلغ آن میشوند. پس بیاییم بجای شعار به ترویج شعور بپردازیم.
نوشته شده توسط محمد درویش در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
من تنها رنگ ها را دوست دارم. رنگی بودن و روشن بودن را …
وای از جامعه و مردم و دولتی که چنین آرزویی را بر نمی تابد … مردمی که رنگها را نمی شناسند و رویا نمی بینند … مدتهاست که مرده اند …
توانایی و تسلط قلمت را در به تصویر درآوردن آنچه در ذهن داری، می ستایم و بهترین آرزوها برایت دارم.
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
فقط یک نکته: من نه با دوستان شدیدا مخالف، نه با دوستان شدیدا موافق با هیچ کدوم موافق نیستم. شما اصل هدف متن رو نگرفتید. شما هیچ کدوم روی خط تعادل نیستید. من خط تعادل رو بیشتر دوست دارم.
آقای بهزاد پیشنهاد می کنم یک بار دیگه کامنت ماندانا و پاسخ من رو مرور کنید. تفاوت هست بین چیزی که شما فکر کردید و من فکر می کنم.
آقای درویش باز هم ممنون

نوشته شده توسط محسن در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
اگه من محسنم پس اون بالايي كيه؟!
رنگها رو دوست دارم ولي حوصله خريدن لباس و كفش و اين جور چيزا رو ندارم. به قول معروف هرچه پيش آمد خوش آمد.
ترجيح ميدم وقتم رو براي كارهاي ديگه بزارم.
ترجيح ميدم لباسم راحت باشه تا خوشكل(شيك)
واسه همين از پيرهن مردونه بدم مياد و با تي شرت خيلي حال ميكنم. از كت و شلوار متنفرم. كتوني رو هم به كفش ترجيح ميدم.
از رنگهاي روشن خوشم مياد(به شرطي كه ديگران بپو شند!) ترجيح ميدم رنگ لباسم تيره تر باشه تا دير تر مجبور باشم بشورمش!.
اگه لباسام اين جوري باشه راحت ترم، چون هر كاري كه دلم بخواد مي كنم بدون اينكه نگران كثيف شدن و….باشم.
ميتونم توي علف ها بخوابم. ميتونم توي كوچه هاي خاكي فوتبال بازي كنم و بعدش هم با همون لباس برم مهموني! فقط بايد يه فكري براي بوي بد عرق بكنم( بيخود نبود كه دوستام براي كادوي روز تولدم يه دئودورانت خريدند.!)
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
فوق العاده بود محسن
نوشته شده توسط فرداد دولتشاهی در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
خبر نداری که به کلبه ماندانا آیینه چیان هم یک حمله وبلاگی بدفرم صورت گرفته
نوشته شده توسط سید افشین امیرشاهی در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
سلام و ارادت
متن خیلی خوبی بود .متاسفانه برخورد های اخیر بسیار نادرست و غیر اخلاقی است . امیدوارم همواره در کارهای تان موفق باشید.
نوشته شده توسط تازیانه در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
سلام از آشنایی با وبلاگ شما خوشحال شدم، پاینده و پیروز باشید!
نوشته شده توسط امیر در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
ولی من یک انسانم یعنی میخواهم که انسان باشم یک انسان ازاد اصلا دوست دارم
مانکن باشم ، یک هوس ران ، یک هرزه ، من انسانم یک انسان ازاد یعنی میخواهم
که باشم
نوشته شده توسط محمود در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
راستي
دختر من پنج ساله است.
عاشق رنگ و رنگ صورتي
چقدر وهم ديدن او در سياه ترين رنگها درد آور است و كشنده
نه هرزگي مي داند نه هيچ نازيبايي
ولي چقدر شيك پوش است و خوش سليقه و چه خرامان راه مي رود
خدايا زشت دوستان را بر زيبا پرستان برتري مده!
آمين.
نوشته شده توسط یک ایرانی در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
اگه مانکن نیستین که امیدوارم نباشین چرا مانتوی تنگ میپوشین؟
دختر خوب مانتوی تنگ یا هر لباس تنگ چه در ایران چه در امریکا باعث میشه مردها به جای انسان دیدن خانمها اونها رو به دید جنسی نگاه کنن
این یک واقعیته شما خانمها اگه میخواهید واسه خودتون احترام بیشتری قائل بشین به جای لجبازی سر لباس تنگ یک مانتوی شیک که تحریک آمیز نباشه بپوشید
فکر نمیکنم دختری باشه که دوست داشته باشه مردها به دید جنسی بهش نگاه کنن!!!!!
مگه اینکه اون دختر خدایی نکرده یک چیزیش بشه
رنگ اشکال نداره ولی چسبون بودن باعث میشه دختر به بدن خودش بی حرمتی کنه
نوشته شده توسط یک ایرانی در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
اگه حرف من رو باور ندارین از یک روانشناس متخصص و مجرب بپرسین که مردها با
دیدن زنانی که لباس تحریک آمیز میپوشن چه اتفاقاتی ناخودآگاه براشون پیش میاد
نوشته شده توسط یک ایرانی در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
راستی چه خوب که شما بر عکس برخی از مخالفها بجای حتی از حتا استفاده نمیکنید
خوشحالم

نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
آقای محمود:
حس زیبایی دوستی پاک دختر کوچکتان زیبا است …
آقای امیر:
آزادی تا جایی آزادی است که دیگران را آزار ندهد…
آقا یا خانم یک ایرانی:
متاسفانه حد تنگ پوشیدن در ایران گشادتر از آن آمریکایی است که شما مردانش را با آنجا مقایسه کرده اید …
نوشته شده توسط محمود در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
در پاسخ به آن ايراني گرامي:
99 درصد از آقايان كه هرزه هم نيستند معمولا و قتي نيازهاي جنسي آنها برآورده شده باشه به لباس تنگ كه هيچي بدون لباسش هم آن چنان تحريكي براشون در بر نداره هر چند كه از ديدن خانمها چه محجبه و چه عريان مردها حض بصر مي برند و اين عطاي الهي است و فكر ميكنم خانمها هم به نوعي ديگر از اين عطاي الهي بهره مي برند. پس مخفي كردن آن حل مسئله نيست
بايد راهكارهايي پيدا كرد كه اين حرص در آز مانده را به رفع احتياج نافع تبديل كرد.
نوشته شده توسط doshmane safora در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
montazere margat hastam to ham montazere shad shodane man