انجام یک تحقیق و کمک یک دوست تو را می کشاند به یک ساختمان تقریبا بی نام و نشان در یکی از کوچه های این تهران بزرگ و شلوغ … یک اتاق … دور تادورش کتابخانه … میزی که کتاب ها با نظمی که فقط خودش می داند چیست رویش چیده شده اند … کاغذ سفید … قلم … چراغ مطالعه … فیش های تحقیق … برگ هایی پر از خلاصه کتاب ها و نوشته … و مرد جوانی که جزیی از این تصویر بود … اتاق پر بود از ابن خلدون، ابوریحان بیرونی، روم باستان، هخامنشیان و ساسانیان، مغول ها و چینی ها، بین النهرین، ابن بطوطه، اسکندر، اندیشمندان عرب، تاریخ علم، تاریخ نوآوری ها ایرانیان، ریشه یابی تاریخی واژگان امروزی، مطالعات تطبیقی و درآوردن سوتی های تاریخی نویسندگان و …چقدر اینجا آشنا بود … روزی روزگاری کسی بود که تمام اینها را داشت … از آنجا که بیرون آمدم فهمیدم … فهمیدم چقدر دلم برای ابن بطوطه، ابن خلدون، امام محمد غزالی و … تنگ شده است. من آنچنان نمی شناسمشان، ولی او می شناختشان، خوب هم می شناختشان. بارها و بارها در نوشته ها و مقاله هایش اسمشان را دیده بودم …فهمیدم چقدر دلم برای فیش های تحقیق و خلاصه کتاب تنگ شده است …فهمیدم چقدر دلم برای ریشه یابی تاریخی واژگان امروزی و تمام فرهنگ نامه ها تنگ شده است…فهمیدم چقدر دلم برای تاریخ علم تنگ شده است …فهمیدم چقدر دلم برای فردوسی، مولانا و حافظ تنگ شده است…فهمیدم چقدر دلم برای مداد، کاغذهای A4 سفید، کاورهای A4 و زونکن ها تنگ شده است …فهمیدم چقدر دلم برای آن گوشه دنج اتاق و آن میز چوبی ساده و صندلی داغانش که دیگر نیست تنگ شده است …فهمیدم چقدر دلم برای دیدن کسی که می خواند و می خواند و می خواند تنگ شده است …فهمیدم که چقدر دلم برای دیدن کسی که می نویسد و می نویسد و می نویسد تنگ شده است …فهمیدم …از آنجا که بیرون آمدم فهمیدم که چقدر دلم برایش تنگ شده است … یاد خواب دیروزم می افتم … شاید می دانست که امروز اینجا می روم و این آدم را می بینم و دلم برایش تنگ می شود …
نوشته شده توسط میترا در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
سلام وبلاگ زيبا و آموزنده اي داري در پناه خدا موفق و پايدار باشي خوشحال مي شم به سايت ما هم سري بزني

نوشته شده توسط . در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
واسه پست قبلی:
دقت کردی، یه جاهاییشو تو قصه های مجید دیدیم قبلا. فوق العاده ست!!
"شما که غریبه نیستید " چه قدر نوستالوژیکه این کتاب!
نوشته شده توسط پاسارگاد میماند... در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
هشدار…
درباره آبگیری سیوند اخبار ارایه شده به شدت با یکدیگر در تناقض اند و همین امر احتمال آبگیری سیوند را افزایش می دهد…
"هر روز گامي به جلو براي نابودي نماد پيشینه ي چندين هزار ساله پارسيان…"
اگر 300 تجاوزی از سوي بيگانگان به هويت ما بود..آبگيري سيوند را چگونه توجيه ميکنيم…؟
"پارس بانو"
نوشته شده توسط مژگان جمشیدی در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
دلت برhی من هم تنگ شده مگه نه؟!
نوشته شده توسط نیک در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
مژگان:
تو رو که هر روز و هر روز مطالب جدیدت رو اینجا و اونجا میخوتم. می بینمت. هستی و پر از فعالیتی.
من دلم برای اونی تنگ شده که دیگه نیست تا بنویسه. یک فایل چوبی بزرگ دارم پر از نوشته هاش که 5/2 ساله چیزی بهش اضافه نشده. لای فرهنگ هاشو کسی باز نکرده. شاهنامه و مثنویش رو کسی طرفش نرفته. میز و صندلیش دیگه نیست. دیگه اون کنج دنجش که می نشست و می نوشت دیگه نیست. یک دفعه یادم افتاد که دلم برای تمام این ها خیلی تنگ شده …
نیک:

نوشته شده توسط محمد درویش در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
حس دلتنگی برای کسی که از دلتنگی آدم خبر نداره … سنگین ترین حسی است که می شه تحمل کرد … امیدوارم در مورد صاحب این تارنما مصداق نداشته باشه!
به هر حال همینه رسم این دنیا!
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
آقای درویش:
موافقم و خوشبختانه مصداق نداره! خودش میدونه این دلتنگی رو و گاهی اوقات مثل این بار پیش دستی میکنه و میاد به خوابم و حسابی هوام رو داره …
نوشته شده توسط محمد درویش در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
همه چي از ياد آدم ميره

مگه يادش، که هميشه يادشه …
نوشته شده توسط چشمه در آگوست 10, 2008 در 8:11 ب.ظ
همه ی زندگی یه خواب کوتاه بیشتر نیست… اگه این خوابو فقط ببینیم و هی سعی بیخود نکنیم که تعبیرش کنیم راحت تر می گذره!
باید همیشه رو به جلو زندگی کرد و از گذشته تنها درسها رو در خاطر سپرد… و خاطرات رو باید با سبزه ی هر سال هر سیزده ی فروردین به آبهای جاری سپرد… ما به هم می پیوندم و آبها هم به هم… ما شاد خواهیم ماند و آبها هم زنده و جاری…