!. این چند وقت درگیر پژوهشی با موضوع “دگرگونی ها و تحولات آموزش و پرورش در ایران از ابتدا تا کنون” بودم. تجربه سودمندی بود. در حین پژوهش به سندی برخوردم که در سال 1356 انتشار یافته و آموزش و پرورش در 50 سال قبل از آن تاریخ را بررسی کرده است. آنجا که درباره آسیب شناسی آموزش و پرورش ایران صحبت می کند و وضعیت موجود را شرح می دهد، جملات به طرز ناراحت کننده ای تازه هستند. باورم نمی شود که همین مشکلات امروز را 30 سال پیش هم می دانسته ایم داریم و … و در طی این 30 سال چه اتفاقی افتاده است؟ تنها تفاوتی که از آن زمان رخ داده این است که، کلی مفاهیم و علوم جدید به تمام آن عقب ماندگی ها اضافه شده است! … تغییر زمان می خواهد، می دانم … اما اینقدر یک جا ماندن و حرکت نکردن، ناراحت کننده است … !!. این روزها اطرافم پر شده از زوج هایی که در الفبای اولیه زندگی مشترکشان هم درمانده اند. دلم دیدن یک زوج خوب می خواهد. زوجی که چندین سال از زندگی مشترکشان گذشته باشد و هنوز بشود برق نگاهشان را دید و به خاطرش لبخند زد. !!!. امسال نمایشگاه کتاب نمی روم. دوستی از نمایشگاه کتاب رفتنش تعریف می کرد. از بی نظمی های بسیاری که این نمایشگاه دارد … می دانید خیلی جالب است! ما در تمام این قرن ها و سال ها عوض نشده ایم! انگار خراب کردن و دوباره از صفر شروع کردن جزو ژنوممان شده است! به خاطر یک اختلاف سلیقه و فکر تمام خوبی های گذشته را هم نفی می کنیم. تر و خشک را با هم می سوزانیم و راضی می شویم که با از صفر شروع کردنمان، حرکت رو به جلویمان را 10 سال، 30 سال، 100 سال، 15 قرن، 30 قرن و …، بارها و بارها، به عقب بیندازیم. !!!!. نمی دانم بالاخره کداممان شرط را خواهیم برد … من به بستنی ام خواهم رسید یا او به پیتزایش! … راستش حتی اگر شرط را هم من ببرم، بیشتر دوست دارم او به پیتزایش برسد. امیدوارم بتواند بیاید تا با هم بدون دغدغه تمام آن چیزهایی که می دانم این روزها خیلی آزارش می دهد و پر پروازش را بسته است، پرواز کنیم … پرواز کنیم به جایی که دوست دارد و دوباره لبخند و آرامشش را برگرداند … !!!!!. گاهی اوقات از شیطنت های داخل مدرسه شان و بلاهایی که سر معلم ها و معاونانشان در می آورند تعریف می کند. گویا من به عنوان یک بزرگتر باید عاقل باشم و دعوایش کنم! اما من از شنیدن بیشتر کارهایشان قند در دلم آب می شود و کیف می کنم و یادم می آید این ها که چیزی نیست! ما آن موقع ها بیشتر از این حرف ها آتش سوزانده ایم!!! می گوید این روزها جدید ترین تفریحشان این است که تمام کلاس یک دفعه شروع می کنند صدای گوسفند درآوردن و بع بع می کنند!! انصافا صدای بع بعی که در می آورد فوق العاده است! … دیدن قیافه معاونشان دیدنی باید باشد …
آرشیو برای می, 2007
هدیه ای به پاس درسی آموخته شده، که خودش درسی دیگر بود …
دیروز عصر در دفتر انجمن یوزپلنگ ایرانی اولین “عصرانه یوزپلنگ” را برگزار کردیم (عصرانه یوزپلنگ قرار است یک جور گردهمایی فصلی برای اعضا و دوستان انجمن یوزپلنگ ایرانی و هر دوستدار یوزپلنگی باشد. ضمنا تاریخ عصرانه بعدی هر بار در صفحه اول سایت نوشته می شود). البته اصل موضوع این نوشته عصرانه نیست. اصل موضوع درباره کار یک دوست قدیمی انجمنی است که چون شاید راضی به آوردن نامش نباشد نامش را نمی گویم. این دوست ما از آن دوست ها و عضوهای انجمن است که شاید گاهی اوقات حضور فیزیکی اش نباشد؛ اما حضور معنوی اش همیشه هست و روی بازش برای انجام هر کاری که بتواند انجام دهد و کمکی کند همیشه موجب دلگرمی بوده و هست. این دوست قدیمی امروز برای شرکت در عصرانه به دفتر آمده بود. قبلش چند مورد دیگر را توضیح بدهم، بعد آن ها، بقیه اتفاق را توضیح خواهم داد. آن طور که من طی این سال های فعالیت های غیردولتی متوجه شده ام، هر گروهی برای انجام کارهای تیمی و اجرایی کردن تصمیم ها شیوه خودش را دارد. برخی گروه ها مکان محورند. یعنی باید حتما در دفترشان دور هم باشند تا کار انجام شود و شیوه گردش اطلاعات و اخبار گروهشان هم مکان محور است؛ یعنی معمولا در دفترشان اتفاق ها می افتد. مثلا جبهه سبز ایران (آن جبهه سبز واقعی را می گویم که بود! نه این تنها اسم باقی مانده را!) به این شکل بود. به نظر من یکی از دلایل تقویت این مدل در جبهه سبز هم وجود نیروهای کاری ثابت مرکز مشارکت های زیست محیطی شهرداری منطقه 7 بود که باعث میشد همیشه و همه وقت کسی در دفتر باشد که پاسخ تو را بدهد و یا تو بتوانی مراجعه کنی و کاری انجام دهی. در کنار این مدل، من و دوستانم مدل دیگری را هم تجربه کرده ایم. آن هم مدل ارتباط مجازی بدون تکیه بر حضور فیزیکی متمرکز در یک مکان است. در انجمن یوزپلنگ ایرانی بسیاری از کارها و ارتباط ها از طریق پست الکترونیک انجام می گیرد. برخلاف جبهه سبز ایران که پر از فایل های چوبی سنگین محتوی هارد کپی ها (Hard Copy) است، کارهای این انجمن اغلب بر پایه سافت کپی ها (Soft Copy) بنا شده است؛ یعنی آرشیومان متشکل از فایل های کامپیوتری و فولدرها است. البته در هر دو مثال استثناهایی هم وجود دارد و یک نکته دیگر هم اینکه من الان نمی خواهم این دو مدل کار را ارزیابی کنم و بگویم کدام خوب است و کدام بد! تنها فعلا این را داشته باشید که ما در انجمن بیشتر کارها، انتقال اطلاعات، خبر رسانی ها، نظرخواهی ها و … را با پست الکترونیک انجام می دهیم. بارها حتما این جمله را شنیده اید که: “تکنولوژی اش آمده، ولی فرهنگش نیامده!” مثال بسیار بارزش هم اکثر مزاحمت تلفنی هایی بود که آن زمان هایی که تازه تلفن ثابت در منازل باب میشد اتفاق می افتاد و تنها ارضا یک جور حس کنجکاوی نسبت به یک ابزار جدید بود. به همین نسبت من معتقدم که هر ابزاری فرهنگ استفاده ای دارد. یکی از این ابزارها هم پست الکترونیک است. این فرهنگ استفاده بندهای مختلفی دارد، اما بند مورد نظر مربوط به حرف امروز من این است:ماده n – به نامه های دریافتی بایستی پاسخ داد. لزومی ندارد پاسخی برای متن نامه داشته باشیم، چون ممکن است نامه اصلا این قابلیت را نداشته باشد؛ مثلا تنها نامه ای برای اطلاع رسانی یک جلسه سخنرانی باشد. ما باید به یک چنین نامه هایی هم پاسخ بدهیم. پاسخ ما در این موارد تنها می تواند یک جمله باشد: “با تشکر، دریافت شد.” بخصوص به کار بستن این بند در نامه های کاری، هم تیمی های شما را مطمئن می کند که نامه را دریافت کرده اید. گاهی اوقات تنها برای فرستنده نامه مهم است که بداند شما نامه را دیده و خوانده اید؛ دعوت نامه جلسه به دستتان رسیده، فایل ارسالی را دیده اید، و … و بالاخره شما زنده اید و پست الکترونیک و خط اینترنتان هم زنده است!! متاسفانه این بند در بسیاری از اوقات توسط ما که به صورت تیمی کار می کنیم رعایت نمی شود (حتی منی که حرفش را می زنم هم گاهی اوقات فراموش می کنم!). حالا بر می گردیم سر ادامه ماجرا … این دوست قدیمی ما امروز یک هدیه داد. هدیه به کسی که به گفته خودش درسی به او داده بود. این دوست گفت که همیشه در پاسخ دادن به نامه ها تنبل بوده است و در مقابلش همیشه هم از دیوار بودن(!!) آدم ها در مقابل نامه هایش شاکی بوده! و آخر هم به این نتیجه رسیده که آدم هرچیزی را که برای خودش می پسندد باید برای دیگران هم بپپسندد و این درس را از کسی که هدیه را به او داد گرفته که به گفته او، بند n از فرهنگ استفاده از پست الکترونیک را رعایت می کند. از این دوست قدیمی یک بار دیگر هم این کار را دیده بودم. در انتهای اجرای یک کار که باید طبق زمان بندی انجام میشد و پیگیری ها از طریق همین پست الکترونیک بود، به فردی که به زمانبندی وفادار بود و اول از همه کارش را تحویل داده بود؛ هدیه داد (هدیه اش آنقدر هیجان انگیز بود که همه ما از حسادت خودمان را کشتیم!!). کار این دوست قدیمی خودش درس بزرگتری بود. درسی برای کسانی که کارهای تیمی می کنند و باید اخلاق کار تیمی را بلد باشند. ما باید به هم انرژی بدهیم. ما باید نقاط مثبت هم تیمی هایمان را که دیده ایم به آنها نشان بدهیم تا برای انجام بهتر کارها انرژی بگیرند. ما با این کار رابطه بهتری بین خودمان ایجاد می کنیم؛ چون به خودمان و همکارانمان می فهمانیم که کار و وقتی که در کنار هم می گذرانیم و کارهای مثبتی که انجام می دهیم؛ برایمان بسیار بسیار ارزش دارد و قدرش را می دانیم
. —– پ.ن: راستی عصرانه یوزپلنگ دیروز آنقدر خوش گذشت و خوب بود که حد و اندازه ندارد! جدا از خوبی های کاری که داشت مثل آشنا شدن با اعضای جدید و …، در جمع بچه ها کلی سرمایه اجتماعی جمع کردیم!! (خودتان بگیرید منظورم چیست!) آن آخرهایش هم که همه به تمام معنی ولو بودند و کارهای محیر العقول می کردند (!!) و کسی به مغرش نمی رسید که خانه هم باید برود (!!)، آنقدر خندیدیم و خندیدم که هنوز دلم کمی درد می کند!!! این عصرانه بدون حضور مادر یکی از اعضا و دوستان تازه درگذشته مان اینقدر صفا نداشت. چون بسیاری از اتفاقات این روز حول همین حضور شکل گرفت. … امیدورام از خنداندن های مادرت از ما راضی باشی و تو هم کیف کرده باشی
تنهایی هایم را دوست دارم …
سفر هستم. به نوعی یک سفر کاری است. اما در اصل من در این سفر همسفر و مهمان تیم کاری اصلی هستم. یکی از همسفرها می رود و من تنها خانم این جمع مردانه می شوم. تنها در شهر قدم می زنم. تنها با همکاران محلیمان طرف می شوم. تنها از کوه بالا می روم. نه کسی از من سوالی می کند و نه من حرفی برای کسی دارم … اینجا کافی شاپ مورد علاقه من در نزدیکی یکی از میادین اصلی تهران است. فضایش بدجور به دلم می نشیند. به خاطر شکل و شمایل لوسترها و مبلمانش با بچه ها نام آنجا را به شوخی کافی شاپ “رستم” گذاشته ایم. گاهی اوقات بی هیچ دلیل خاصی آنجا می روم. با روزنامه هایم یا با جهان (جهان نام رایانه همراهم است). تنهایی چیزی سفارش می دهم، روزنامه ام را می خوانم و یا کارهایم را انجام می دهم. نه آشنایی هست که من را مخاطب صحبت هایش قرار دهد و نه من کسی را دارم که حرفی برایش بزنم … سکوت است و تنهایی … می روم دکتر. تنها هستم. از دوران دبیرستان اغلب دکتر رفتن هایم به تنهایی بوده است. بارها با تعجب از من پرسیده اند “کسی همراهت نیست؟” و من هم با تعجب پاسخ داده ام “مگر حتما باید کسی همراهم باشد؟” و جواب می شنوم “معمولا همه همراه دارند …” کتاب و روزنامه ام را می خوانم تا نوبتم شود … خودم تنها همه چیز را برای دکتر توضیح می دهم و خودم تنها تمام حرف های دکتر را می شنوم … هر چند فیلم یک بار، تنها سینما رفتن را تجربه می کنم. تنها و قدم زنان خودم را به سینما می رسانم. منتظر کسی نیستم. یک بلیت می خرم. طبق بلیتم تنها دنبال یک صندلی می گردم. تنها می نشینم. تنها فیلم را می بینم. کسی نیست تا درباره فیلم با هم حرف بزنیم. با هم به فیلم بخندیم یا با هم گریه کنیم … چه قدر این خانه خالی را به خصوص در شب ها دوست دارم. تمام چراغ ها را خاموش می کنم و شاید تنها چراغ جایی را که در آن هستم روشن می گذارم. کسی نیست تا به تاریکی اعتراض کند. صدای موسیقی را بلند می کنم بدون آنکه نگران اذیت شدن کسی باشم و یا نگران اینکه کسی آهنگی را که گوش می دهم دوست نداشته باشد … سفر می روم. ۱۱ نفر در یک کوپه ۶ نفره به زور خودمان را جا کرده ایم. ۳ نصفه شب است. تا توانسته ایم حرف زدیم و شلوغ کرده ایم. کم کم باتری ها دارد تمام می شود و همه می خواهند بخوابند. تیم دوستانه ما ۷ نفره است. داوطلب می شوم که من آن فرد اضافه باشم که به کوپه غیر آشنایان برود و بخوابد. دیگران دوست ندارند از هم جدا شوند. من و mp3 ام با هم به کوپه نا آشناها می رویم. کسی نیست تا با هم حرف بزنیم … کمتر کسی را شبیه خودم دیده ام. همه معمولا یک پای خرید دارند. اما من اغلب تنها به خرید می روم. از این مغازه به آن مغازه … از این خیابان به آن خیابان … تنها می بینم، تنها انتخاب می کنم، تنها پول می دهم و تنها به خانه حملش می کنم … چقدر این سکوت ها و تنهایی ها برایم لذت بخش است و چقدر دوستشان دارم … اما یک نکته …مگر نه اینکه رنگ های شاد در کنار سیاه جلوه بیشتری دارند؟ مگر نه اینکه قدر نسیم کوتاه خنک را بعد از یک هوای گرم خفه بهتر می دانیم؟ مگر نه اینکه معنی سکوت را بعد از شلوغی بهتر می فهمیم؟ مگر نه اینکه … من این تنهایی ها و سکوت های لذت بخش را به همراه تمام جمع های دوستان و آشنایانم دوست دارم … به همراه تمام کافی شاپ های دست جمعی … به همراه خانه پر از حضور خانواده و یا پر از مهمان … به همراه تمام خریدهای دسته جمعی … به همراه تمام تنها نبودن ها …
عظمت …
بسیاری از پرستشگاه ها در دل کوه ها و از جنس کوه ها ساخته شده اند …مامن بسیاری از پیامبران کوه ها بوده اند …بسیاری از پادشاهان فتوحاتشان به کوه ها خاتمه یافته است …ایستادن در مقابلش تنها تو را به یاد یک کلمه می اندازد:”عظمت”—–پ.ن: این عکس هم از اندوخته های سفر خوزستان نوروزمان و کار مهدی شیخ صراف است.
پراکنده و بی ربط … – 2
!. گاهی وقتها میدانی مشکل کار کجاست و حتی میدانی که راه حل چیست. اما شرایط به گونهای است که هیچ کاری نمیتوانی انجام دهی. اگر هم انجام دهی همه چیز را بیشتر به هم می ریزی. تنها باید بنشینی و نگاه کنی که چطور هر روز و هر روز اوضاع بدتر از قبل میشود … و چقدر سخت است این نشستن و نگاه کردن … اما تو امیدت را از دست ندادهای و چشم انتظار آن نقطه روشنی نشستهای که امیدواری خیلی زود خودش را به تو نشان بدهد تا دنبالش بروی و نقشت را ایفا کنی و کمک کنی تا اوضاع بهتر و بهتر شود …!!. مرکز مشارکتهای زیست محیطی منطقه ۷ تعدادی مخاطب خانم دارد که برایشان کلاسهای مختلف برگزار میکند. در این میان واقعیتی وجود دارد و آن این است که این خانمها آنچنان با شور و اشتیاق در برنامههایی که صرفا با موضوع محیط زیست باشد شرکت نمیکنند. به پیشنهاد یکی از دوستان میخواهیم کمی این خانمها را گول بزنیم! یعنی اینکه در اول کلاسهایشان که موضوعاتی اغلب روانشناسی و خانوادگی دارد و برای آنها سر و دست میشکنند، زمان کوتاهی را به موضوعات محیط زیستی اختصاص دهیم. به نظرتان درباره چه موضوعاتی میتوان برای این خانمها با توجه به تنوع سواد و سنشان صحبت کرد؟ موضوعات را باید در حد ۵-۱۰ دقیقه جمعبندی کرد و باید برایشان جذاب باشد.!!!. اینقدر مطلب و موضوع برای یاد گرفتن باقی مانده و تو … و تو چقدر وقت تلف میکنی … چقدر سخت است باسواد بودن … چقدر سخت است ادای دین به جوهره و دلیل آفرینشت … گاهی وقتها که نگاهت را از خودت بر میداری و به دیگران نگاه میکنی، میبینی که در مقایسه با آنها آنچنان هم انسان تنبل و کند و راه گم کردهای نیستی … اما نه! تو آدمی نیستی که دلت را با این چیزها خوش کنی … خدای تو بارها و بارها گفته و نشان داده که هرکس را با خودش میسنجد. پس تو چطور میخواهی با سنجیدن خودت با مقیاس دیگران از واقعیتها فرار کنی … بلند شو … بلند شو … بیشتر از آنی که فکرش را بکنی راه برای رفتن مانده … راهی که انتهایش مهم نیست، رفتنش و خوب رفتنش مهم است … !!!!. مدتی است که میخواهم نکتهای را درباره یکی از قانونهای نانوشته وبلاگ خوانی و کامنت گذاری مطرح کنم. البته این نکته نظر شخصی من است و من آن را میپسندم؛ شما هم مختارید دیدگاه خود را داشته باشید و قوانینی را که دوست دارید برای صفحات شخصیتان بگذارید. این قانون نانوشته این است: “خواننده وبلاگی که میخواهد نظر بدهد، میبایست نظرش را در بخش نظرات همان پستی بگذارد که نظر مربوط به آن است. حتی اگر آن مطلب دیگر در جایگاه مطالب به روز آن وبلاگ نباشد.”موردی که من بارها با آن برخورد کردهام این است که برخی از خوانندگان وبلاگ نظرشان را (مربوط به مطلب هر تاریخی که باشد) برای آخرین پست وبلاگ میگذارند. شاید میترسند که نویسنده وبلاگ نظرشان را نبیند. اما این کار لزومی ندارد، چون با ابزار مدیریتی که وجود دارد؛ نویسنده میتواند آخرین نظرات را ببیند چه برای آخرین پست باشد چه برای اولین پست!ممنون که در این وبلاگ به این قانون نانوشته احترام میگذارید. !!!!!. دوستی دارم که برادرش ۲۰ سال پیش در تعطیلات رسمی هفته آینده متولد شده است. با خودم فکر می کردم نکند در یکی از این سال ها که برای خرید کیک تولد می روند به جرم “توهین به مقدسات نظام” بازداشتشان کنند؟؟!!!!!!!!. جیره کتاب اسفند ماهم کتابی بود به نام “آبنوس: ماجراها و مردم قاره سیاه”. این کتاب نتیجه تجربه زندگی یک خبرنگار لهستانی در قاره آفریقا است. این خبرنگار از دهه ۷۰ تا اواخر قرن بیستم را در این قاره زندگی و دیدههایش را ثبت کرده است. اگر از ترجمه کمی مشکل دار کتاب بگذریم؛ برای منی که عاشق دانستن درباره تنوعهای قومی، دینی و فرهنگی هستم کتاب بسیار جالبی بود. کتاب که تمام شد یک سوال ذهنم را مشغول کرده بود: من به عنوان یک انسان خارجی از این کتاب خوشم آمده است، اما نظر یک آفریقایی درباره این کتاب چیست؟ نکند ماجرای این کتاب هم چیزی شبیه به ماجرای “بادبادک باز” باشد؟
این روزها … – 4
!. خیالتان راحت! این عکس در روزنامه چاپ نمی شود!!!. بی خیال محیط زیست و حیات وحش! آدم ها حفاظت می خواهند! این روزها انگار انسان ها انسانیتشان را از یاد برده اند … کسانی که این بازی را شروع کردند، اصلا یادشان می آید سنگ کدام اعتقاد و مسلک را به سینه می زنند؟ … —–پ.ن: سفر هستم … قرار بود یک روزه باشد. اما زده ام به سیم آخر و خودم را در این منطقه ناآشنا گم و گور کرده ام. از فردا دیگر آنتن هم ندارم و نه سقفی که زیرش بخوابم. نمی دانم چرا هر بار که به سفر می روم، در دوری ام از منابع خبری، اتفاقی رخ می دهد که از این راه دور نمی گذارد غم هایم من را تنها بگذارند … اس ام اس یک دوست کافی بود که بگوید: “خوش به حالت که به اینترنت دسترسی نداری! خوش به حالت که نیستی تا این عکس ها را ببینی و این مطلب ها را بخوانی …” اما حالا من دیده ام و خوانده ام …
خال زدن کسب و کار من (ما) است!
پارچه زرد ۱۵ متری حین عملیات:
پارچه زرد ۱۵ متری بعد از عملیات:
خوشحالم که در انجمن یوزپلنگ ایرانی، با خالهای گرد توپرش هستم؛ نه مثلا انجمن پلنگ ایرانی با خالهای توخالی شکل گلش!! برای اینجور کارها یوزپلنگ بودن صد بار بهتر از پلنگ بودن است! —–پ.ن: این عکسها را هنگام آماده سازی غرفهمان در جشنواره روز موزه که قبلتر خبرش را داده بودم، گرفتهام. با این پارچهها دیوار غرفه را یوزپلنگ نشان کردیم!
برگه سفید رنگ رنگ …
کمتر از 2 سالی میشود که پشت در اتاقم کاغذ بزرگ سفیدی را چسباندهام. چون پشت در است و در همیشه باز، کمتر کسی از وجودش اطلاع دارد. شاید اعضای خانواده هم طی این مدت ندیده باشندش. پشت این کاغذ، نقشه خراب کپی شده پارک ملی خجیر است که برای درس پارکداری لازمش داشتیم. آن روزها به جای آنکه دورش بیندازم این فکر به ذهنم رسید و آنجا چسباندمش. چسباندمش تا رویش برخی چیزها را بنویسم. خوشحالم که دارمش. هر مطلبش را با یک رنگ نوشتهام. در حد یک جملهاند بعضیهایشان و بعضیها هم طولانیاند. فاصله زمانی مشخصی هم ندارند. خوشحالم که هست برای نوشتن چیزهایی که تنها خودم می فهممشان. چیزهایی که اگر در جای دیگری، مثل این وبلاگ بنویسمشان کسی از آن ها سر در نمی آورد و میشود یک سری جملات مبهم که هر کسی با پیش زمینه ذهنی که دارد برداشت خودش را خواهد کرد و این برداشتهای دور، اصل ماجرا را خراب خواهند کرد. راستی اصلا برای همین دلیل بود که با همه اشتیاقم برای نوشتن، تا این اواخر سراغ وبلاگ نویسی نیامده بودم. این شخصی نویسیها که به اشتباه به اشتراک گذاشته میشوند را دوست ندارم و میترسیدم که گرفتارش شوم. اما حالا از خودم مطئنم … اولین بار بر روی همین کاغذ بود که، نمیدانم از کجا، نوشتم: “رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می مانند!” و کنارش حاشیه نوشتم: ” سخت است، خیلی سخت … ولی می مانم به امید دیدن رنگین کمان!” … این کاغذ را گذاشتهام برای نوشتن چیزهایی که باید یادم بماند … —–پ.ن: امروز دو نفر از دوستانم به صورت کاملا دوستانه به من گفتند که این چه عکسی است که در وبلاگت گذاشتهای؟؟!!! و به صورت کاملا دوستانه در روحم مشت زدند!!!
خوب من از این فیلتر فتوشاپ خوشم آمد! همین! من اولش نمیخواستم عکس محو بگذارم، اما این عکس با این فیلتر کاشی، از نظر من، بسیار دوست داشتنی تر از حالت اصلی عکس شد!گفته باشم! با روحیه لطیف (!!) یک انسان لطیف (!!) هنر دوست این طور برخورد نمیکنندها!!
خبر … خبر …
در یکی دو هفته آینده چند همایش و جشنواره برگزار خواهد شد که گفتم بد نیست برای شما هم بگویم: !. 28 اردیبهشت روز جهانی موزه و میراث فرهنگی است. به همین مناسبت دانشکده میراث فرهنگی جشنواره ای را برگزار خواهد کرد که گویا مکان آن در کاخ نیاوران خواهد بود. این جشنواره از 28 اردیبهشت تا 3 خرداد از ساعت 8 صبح الی 10 شب برگزار خواهد شد. قرار بود چنین مراسمی را موزه دارآباد برگزار کند که به مشکل تامین نشدن بودجه برخوردند. به هر حال این جشنواره برگزار خواهد شد و تمامی موزه ها در آن غرفه خواهند داشت. موزه دارآباد در بخش موزههای علمی غرفهاش را برپا خواهد کرد و انجمن یوزپلنگ ایرانی نیز به عنوان همکار آموزشی موزه در سالهای گذشته، غرفه خواهد داشت. ممکن است در جشنواره های قبلی بازی یوز و پله ما را دیده باشید. در این جشنواره قرار است یک عالم بازی های محیط زیستی آموزشی هیجان انگیز دیگر هم برای کودکان داشته باشیم. منتظر شما و کودکانتان هستیم. در ضمن هنوز جایی خبر رسمی این جشنواره را درج نکرده (و یا من هنوز ندیده ام) که لینکش را برایتان اینجا بگذارم. !!. دانشکده تحصیلات تکمیلی محیط زیست دانشگاه تهران به مناسبت روز جهانی محیط زیست (15 خرداد) همایشی را به نام “اولین همایش ملی روز جهانی محیط زیست – توسعه پایدار محیط زیست” برگزار خواهد کرد. این همایش در 21 خرداد ماه و در دانشکده فنی دانشگاه تهران برگزار خواهد شد. فرصت ارسال چکیده مقالات تا 30 اردیبهشت و فرصت ثبت نام برای شرکت در همایش تا 9 خرداد است. اطلاعات تکمیلی همایش و محورهای مقالات را در اینجا ببینید. !!!. امسال شهرداری تهران صد ساله می شود. به همین مناسبت سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران جشنواره بادبادکهایی با نام “جشن صد سالگی شهرداری تهران (جشن بلدیه)” در روز 28 اردیبهشت ماه برگزار خواهد کرد. این جشنواره در پارک چیتگر برگزار می شود و شروع آن از 9 صبح است.یک مطلب مرتبط درباره صد سالگی شهرداری تهران را در اینجا بخوانید. —–پ.ن 1: بعد از 2 ماه من بالاخره مشکل نیم فاصله را در کامپیوترم با کمک این راهنما حل کردم. راحت شدم از دست این بخش از عذاب وجدان غلظ نویسی!!!!
پ.ن 2: این هوا دیوونه شد باز! دلم برایش تنگ شده بود …
من به روشنی فردا ایمان دارم …
من به روشنی فردا ایمان دارم و بهار را انتظار می کشمگرچه هنوز فضاآغشته به سرمای زمستانی ستمن به سبزی برگبه آواز بلبلانبه رقص شکوفه بر درختمن به بهار ایمان دارمو تو ای نسیمبا من بیاآرام و سبک بالاز سردی روزهای پایانبه لطافت آغاز برسباید امروز مشتی برفبا خود برداریشاید فردا شکوفه ها تشنه باشند!(الناز مجیدیان – دوچرخه- ۱۶/۱/۸۶)—–پ.ن: این پست را برای خودم و برای چند نفری از دوستان ارزشمندم، در حال و هوای این روزهایشان، گذاشته ام … ![]()