تنهایی هایم را دوست دارم …

  سفر هستم. به نوعی یک سفر کاری است. اما در اصل من در این سفر همسفر و مهمان تیم کاری اصلی هستم. یکی از همسفرها می رود و من تنها خانم این جمع مردانه می شوم. تنها در شهر قدم می زنم. تنها با همکاران محلیمان طرف می شوم. تنها از کوه بالا می روم. نه کسی از من سوالی می کند و نه من حرفی برای کسی دارم … اینجا کافی شاپ مورد علاقه من در نزدیکی یکی از میادین اصلی تهران است. فضایش بدجور به دلم می نشیند. به خاطر شکل و شمایل لوسترها و مبلمانش با بچه ها نام آنجا را به شوخی کافی شاپ “رستم” گذاشته ایم. گاهی اوقات بی هیچ دلیل خاصی آنجا می روم. با روزنامه هایم یا با جهان (جهان نام رایانه همراهم است). تنهایی چیزی سفارش می دهم، روزنامه ام را می خوانم و یا کارهایم را انجام می دهم. نه آشنایی هست که من را مخاطب صحبت هایش قرار دهد و نه من کسی را دارم که حرفی برایش بزنم … سکوت است و تنهایی … می روم دکتر. تنها هستم. از دوران دبیرستان اغلب دکتر رفتن هایم به تنهایی بوده است. بارها با تعجب از من پرسیده اند “کسی همراهت نیست؟” و من هم با تعجب پاسخ داده ام “مگر حتما باید کسی همراهم باشد؟” و جواب می شنوم “معمولا همه همراه دارند …” کتاب و روزنامه ام را می خوانم تا نوبتم شود … خودم تنها همه چیز را برای دکتر توضیح می دهم و خودم تنها تمام حرف های دکتر را می شنوم … هر چند فیلم یک بار، تنها سینما رفتن را تجربه می کنم. تنها و قدم زنان خودم را به سینما می رسانم. منتظر کسی نیستم. یک بلیت می خرم. طبق بلیتم تنها دنبال یک صندلی می گردم. تنها می نشینم. تنها فیلم را می بینم. کسی نیست تا درباره فیلم با هم حرف بزنیم. با هم به فیلم بخندیم یا با هم گریه کنیم … چه قدر این خانه خالی را به خصوص در شب ها دوست دارم. تمام چراغ ها را خاموش می کنم و شاید تنها چراغ جایی را که در آن هستم روشن می گذارم. کسی نیست تا به تاریکی اعتراض کند. صدای موسیقی را بلند می کنم بدون آنکه نگران اذیت شدن کسی باشم و یا نگران اینکه کسی آهنگی را که گوش می دهم دوست نداشته باشد … سفر می روم. ۱۱ نفر در یک کوپه ۶ نفره به زور خودمان را جا کرده ایم. ۳ نصفه شب است. تا توانسته ایم حرف زدیم و شلوغ کرده ایم. کم کم باتری ها دارد تمام می شود و همه می خواهند بخوابند. تیم دوستانه ما ۷ نفره است. داوطلب می شوم که من آن فرد اضافه باشم که به کوپه غیر آشنایان برود و بخوابد. دیگران دوست ندارند از هم جدا شوند. من و  mp3 ام با هم به کوپه نا آشناها می رویم. کسی نیست تا با هم حرف بزنیم … کمتر کسی را شبیه خودم دیده ام. همه معمولا یک پای خرید دارند. اما من اغلب تنها به خرید می روم. از این مغازه به آن مغازه … از این خیابان به آن خیابان … تنها می بینم، تنها انتخاب می کنم، تنها پول می دهم و تنها به خانه حملش می کنم … چقدر این سکوت ها و تنهایی ها برایم لذت بخش است و چقدر دوستشان دارم … اما یک نکته …مگر نه اینکه رنگ های شاد در کنار سیاه جلوه بیشتری دارند؟ مگر نه اینکه قدر نسیم کوتاه خنک را بعد از یک هوای گرم خفه بهتر می دانیم؟ مگر نه اینکه معنی سکوت را بعد از شلوغی بهتر می فهمیم؟ مگر نه اینکه … من این تنهایی ها و سکوت های لذت بخش را به همراه تمام جمع های دوستان و آشنایانم دوست دارم … به همراه تمام کافی شاپ های دست جمعی … به همراه خانه پر از حضور خانواده و یا پر از مهمان … به همراه تمام خریدهای دسته جمعی … به همراه تمام تنها نبودن ها … 

6 پاسخ to this post.

  1. نوشته شده توسط مها در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ

    سلام
    نمیدونم مطالبت را از ته دلت نوشتی و ویا از جایی خوندی و خط گرفتی.
    ولی فقط این را میدونم که در تنهایی انسان زجرهایی میکشد که به هیچ عنوان در جمع نمیگشد.
    میتونه این جمع فقط 2 و یا 3 نفر باشه
    اینجوری میگم خودم کویر را خیلی دوست دارم.جاهای مختلفی از این کویرهای ایران را هم رفتم چه تنهایی و تک نفره و چه به عنوان لیدر و با گروه
    ولی کویرهایی بیشترین لطف را برایم داشت که با دوستم و همسرش رفتم
    اون عطش کویر دیگر معنای متفاوتی داشت

    خوش باش

    پاسخ دادن

  2. نوشته شده توسط ماندانا در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ

    دقیقا می فهممت!
    به آنجا برو که دلت می گوید.

    پاسخ دادن

  3. نوشته شده توسط سو در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ

    این تنهایی ها را خیلی از آدم ها داشته اند و تجربه کرده اند و باهاش خو گرفتند

    انقدر که انگار تنهایی یه بخشی از وجودشون شده. ولی برای اون دسته از آدمها

    که حضور عزیز یه دوست یه همراه رو تجربه کردند و بعد به هر دلیل اون دوست

    اون عزیز اون همراه رو از دست دادن سازگار شدن با تنهایی مثل مرگ تدریجی

    می مونه!

    من این جمله دکتر شریعتی رو خیلی دوست دارم که مضمونش اینه:

    آدم وقتی به نا امیدی مطلق می رسه تمام اضطراب ها دلهره ها التهاب ها

    تمام می شوند و آدمی به سکوت به آرامش به یقین می رسه.

    پاسخ دادن

  4. نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ

    مها:
    نمیدونم من رو از کجا پیدا کردی. ولی به هر حال خوش اومدی
    خودم نوشتم این ها رو. در یک سفری که شدیدا داشتم از تنهایی هام لذت می بردم
    حرف تو رو هم می فهمم. البته اگر متن من رو هم با دقت خونده باشی حتما منظورم رو متوجه شدی که من نگفتم همیشه تنهایی رو دوست دارم

    ماندانا:

    سو:
    من با تنها نبودن و همراه داشتن مشکلی ندارم. اما با وابسته بودن مشکل دارم …
    و اینکه یک وقت هایی هم با ناامید نشدن و مگه داشتن اون نقطه روشن که معلوم نیست که کی بهش میرسی، ولی میدونی که بالاخره یک روز بهش میرسیه که آدم به سکوت، آرامش و یقین میرسه …

    پاسخ دادن

  5. نوشته شده توسط مهدی شیخ در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ

    سلام
    هی! من اینو تاحالا نخونده بودم! چه هم حسی عجیبی باهات دارم در این مورد!
    همین هاست که موجب رشد آدم می شه. همین چیزهای باهم و بی هم.
    (امیدوارم ببینیش این کامنتو!)
    یا علی مددی

    پاسخ دادن

  6. نوشته شده توسط ساران در جولای 8, 2009 در 9:12 ق.ظ

    سلام دوست خوبم من خودم همیشه احساس تنهایی میکنم چون خیلی تنهام و عاشق همه تنهاها هستم و دوست دارم با کسی باشم که وافعا تنهایی رو درک کنه

    پاسخ دادن

به این نوشته پاسخ دهید