آرشیو برای ژوئن, 2007

درخواست همکاری!

 فوری … فوری …یک شکم غریب و تنها به یک یا چند عدد شکم قبراق و سرحال که قِر و فِر ندارند و پایه خوردن همه نوع غذایی هستند نیاز مبرم و فوری دارد! از صاحبین شکم های داوطلب درخواست می‌شود، رزومه خود را برای نویسنده این متن در بخش کامنت‌های این وبلاگ بگذارند!!

در خانه ما غذاهایی که مورد توافق همه شکم‌های اعضای خانواده باشند بسیار بسیار انگشت شمارند. چون یکی قارچ نمی‌خورد، یکی مرغ و هر غذای مرغی شده‌ای را نمی‌خورد، یکی ماهی نمی‌خورد، یکی از نخود فرنگی فراری است، یکی در غذا گوشت تکه‌ای باشد نمی‌خورد، یکی دیگر اگر داخل غذا گوشت چرخ کرده باشد نمی‌خورد، یکی فلفل دلمه‌ای نمی‌خورد، یکی حالش از هر چه بادمجان و کدو است به هم می‌خورد، یکی از هر چی غذای تند فراری است، یکی دیگر استاد جدا کردن گوجه از هر نوع سالاد و غذاست، یکی دیگر سس سالاد با مایونز نمی‌خورد، یکی دیگر سس سالاد بدون مایونز نمی‌خورد، یکی دیگر اگر سبزی‌های آش بزرگ باشند سریع از خیر خوردن آن می‌گذرد، یکی دیگر غذا اگر قاطی باشد و اجزایش زیاد معلوم نباشد آنقدر غذا را زیر و رو می‌کند و لب بر می‌چیند که آدم را جان به سر می‌کند، یکی دیگر … 

این عادت‌های نخوردن مربوط به 20 شکم مختلف نیست! فقطِ فقط مخصوص 4 شکم اعضای دیگر خانواده من است و آن شکم پنجم غریب و تنها هم، صد البته شکم من است! که عاشق قارچ و نخود فرنگی و ماهی و مرغ و گوشت چرخ کرده و گوجه فرنگی و خوراک بادمجان و … است و معتقد است غذا هر چه تندتر باشد بهتر است!! و معتقد است باید همه چیز را با هم قاطی کرد و خورد و امتحان غذاهای قاطی و جدید یکی از تفریحاتش است!!!! 

صاحب این شکم تنهای غریب در میان چراغ‌های علاقمندی‌هایش، چراغی برای آشپزی دارد. این چراغ همیشه روشن نیست و یک وقت‌هایی خودش را نشان می‌دهد. اما هر بار که روشن می‌شود صاحبش را با کلی دردسر مواجه می‌کند. چون همیشه می‌خواهد غذای جدیدی را امتحان کند و همیشه هم تنها با درست کردن آن غذا برای شکم صاحبش راضی نمی‌شود و دلش می‌خواهد غذا را برای شکم‌های دیگران هم بپزد و بدهد بخورند و به به و چه چه کنند! و مشکل همین جا است که شکم‌های اعضای خانواده قابلیت ارضای این حس را ندارند! 

به همین خاطر از تمام شما دوستان و آشنایان علاقمند به امتحان مزه‌های جدید درخواست می‌شود در صورت علاقمندی گوش به زنگ باشید تا زمانی که این چراغ روشن شد خبرتان کنم…… با تشکر!  

راستی یک نکته! از همین ابتدا بگویم که حواستان باشد. شکم هایتان بیمه نیستندها! من غذا را می‌دهم بخورید، ولی تضمین نمی‌کنم که خوشتان بیاید و البته این را هم تضمین نمی‌کنم که شکمتان زنده بماند!! 

راستی یک نکته دیگر! اگر با خواندن این متن به این فکر افتاده‌اید که نویسنده آن چه آدم بی غمی است که تنها مشکل زندگی‌اش راحتی و شادی شکمش است؛ باید خدمتتان عرض کنم که نخیر! اشتباه می‌فرمایید! تاریخ ثابت کرده است که بخش زیادی از افراد جامعه وقتی شکمشان سیر و شاد و سرحال باشد دیگر غمی در دنیا ندارند و همه چیز بر وفق مراد است و وقتی امور مربوط به شکم ناجور باشد دیگر جایی برای چیزهای لوکسی مثل فرهنگ و محیط زیست و … در زندگیشان باقی نمی‌ماند! 

—–

پ.ن: امروز عصر بعد از یک تماس تلفنی که شروع کاری را به من یادآوری کرد؛ یکهو بدجور حالی‌ام شد که ای وای! تابستان شروع شد! یک فصل سال ۸۶ تمام شد و شلوغ‌ترین فصل کاری من در طی سال خودش را دارد نشان می‌دهد … سلام تابستان … امیدوارم به هردویمان خوش بگذرد

(19) دیدگاه

دوستشان دارم …

!. یک بازیگر مرد است. “دانش مند” است. “دانش مند” نه به معنای عام آن. به معنای کسی که با دید علمی به حرفه خود می نگرد. آرام است و هر روز و هر روز در حال ساختن خودش و بالاتر رفتن … انسان های “دانش مند” همیشه برای من جایگاه ویژه و قابل احترامی دارند …!!. یک بازیگر زن است. دل مشغولی زیبایی در کنار حرفه اش دارد. دل مشغولی که به آن اعتقاد دارد و این اعتقاد و تلاشش حس احترام من را بر می انگیزد. می داند چه کاره است و خودش را در حصار روندهای کلاسیک محدود نکرده است و از جایگاه مردم پسندترش برای نشر فکرهایی استفاده می کند که در حالت عادی خریدار آن چنانی ندارد.تصور من از این دو شخص محدود به تصویری است که از رسانه ها به من رسیده است و به طور حتم کامل نیست. من این بخش از شخصیتشان را که می شناسم دوست دارم و به آن احترام می گذارم و معتقدم سفیدی ها یا سیاهی های دیگرشان این بخش از وجودشان ر ا نفی نمی کند. —–پ.ن ۱: روز جهانی محیط زیست دیروز بود … چقدر این روز بی سر و صدا برگزار می شود! مطالب سبزنویس ها را می خوانم و شعار روز جهانی محیط زیست در ایران را: “توسعه ولو به هر قیمتی، دوای هر درد بی درمان!” چه تلخ است …پ.ن ۲: اگر تهدید ماندانا نبود، این پست کوچک هم معلوم نبود کی گذاشته شود!!!  پ.ن ۳: امروز روز شلوغی بود. کار جدیدی شروع کردم، چند کار مدت ها مانده، دوباره روی غلتک افتادند و … چه قدر این سر شلوغی شیرین را دوست دارم …

(14) دیدگاه

قدیمی های نو …

  زیارتگاه پیر چک چک - استان یزدچقدر این حرف ها تازه اند … و چقدر نیاز این روزهای ما …—–پ.ن ۱: ممنون از سارا که در کامنت های مطلب قبل، من را یاد این عکس انداخت.پ.ن ۲: به تاریخ مطلب قبلی که نگاه کردم اصلا باورم نمی شد! یک هفته بود که مطلبی ننوشته بودم و حتی متوجه این موضوع هم نشده بودم!! وقتی می گویم تابستان فصل به شدت شلوغی است باور کنید حرفم را …پ.ن ۳: دیروز با تعدادی از دوستانم کوه بودیم. چقدر صحنه هایی که نیاز به ثبت شدن داشتند و دوربینی که در کار نبود … البته آنچنان ناراحت نیستم. انگار آن لحظه ها و آن صحنه های شگفت انگیز جایی بهتر از درون یک حافظه کامپیوتری، برای ثبت شدن پیدا کرده اند …پ.ن ۴: تابحال بالای یک قله معروف نبوده ام … شدنی است؟! … پایان این هفته معلوم می شود …

(10) دیدگاه

شادی ها و غم های زندگی من – 3

 مدرسه شان جلسه است. کارنامه می دهند. بیشتر مادرها آمده‌اند و تک و توک پدرهایی مانند پدر ما. اصرار کرده بود من هم بروم. خواهرم، اما اینجا به جای مادر. مشاور تحصیلی دبیرستان درباره سالی که گذشت آمار و ارقام ردیف می‌کند … ریاضی، فیزیک، شیمی، ادبیات، … برنامه تابستان را می‌گوید و تاکید و تاکید بر مهم بودن کلاس‌های ریاضی و فیزیک تابستان. گویا دبیرها قصد دارند بخشی از درس‌های سال‌ بعد را شروع کنند. 3 روز در هفته کلاس خواهند داشت. برنامه را نگاه می‌کنم. تنها دو کلاس متفاوت دیده می‌شود. خوش نویسی و مهارت‌های فنی (گویا قرار است در این کلاس با انواع وسایل برقی مانند اتو، کولر، سشوار و … آشنا شوند و تعمیر آن را بیاموزند).  مادر و پدرها هم با مهم بودن کلاس‌های ریاضی و فیزیک موافقند و از شل گرفتن و بازیگوشی فرزندانشان شاکی! هیچ کس نمی‌پرسد به غیر از این کلاس‌ها چه کلاسی دارید؟ کلاس ورزشی؟ کلاس هنری؟ کلاسی که مغز این آدم‌ها را بسازد؟ کلاسی که به آن‌ها یاد بدهد از مغزها و دست‌هایشان چگونه استفاده کنند و گلیمشان را از آب بیرون بکشند؟  می‌آیم خانه. ظهر است. تلویزیون روشن می‌کنم و ناهار می خورم تا بعد از آن بروم و به کارهایم برسم. تکرار برنامه “اپرا” را می‌بینم. این قسمتش درباره برنامه‌ای است که یکی از دبیرستان‌های آنجا اجرا کرده است. در یک دبیرستان آمریکایی که 64 دانش‌آموز دارد روزی را به نام روز “چالش” انتخاب کرده‌اند. در آخر این روز که پر بوده است از کارها و گفتگوهای گروهی، دانش‌آموزان بیشتر خودشان و هم مدرسه‌ای‌هایشان را شناخته‌اند (حتی اولیای مدرسه نیز بخشی از این برنامه بودند و این شناخت‌ها بین آنها و دانش آموزان نیز رخ داده بود). دانش‌آموزان فهمیده‌اند که همه هم مدرسه‌ای‌هایشان مشکلاتی در زندگی شخصی‌شان دارند که رو نمی‌کنند و آنها تنها کسانی نیستند که مشکل دارند. دانش‌آموزان فهمیده‌اند هم کلاسی پولدارشان بی‌غم‌ترین زندگی روی زمین را ندارد. فهمیده‌اند محبوب‌ترین دانش آموز مدرسه‌شان گذشته‌ای نه چندان محبوب داشته است … آنها فهمیده‌اند که کسانی هستند که آنها را دوست دارند … آنها توانسته‌اند بفهمند چه جایی و چگونه دیگران را آزار داده‌اند و فرصت پیدا کرده‌اند تا جبران کنند. یک پسر سفید پوست به نتیجه رسیده است که باید افکار تبعیض نژادی‌اش را برای همیشه کنار بگذارد. آنجا پسری فهمیده است باید تفکراتش را نسبت به خانم‌ها و توانایی‌هایشان اصلاح کند … اولیای مدرسه فهمیده‌اند که کجا در ارتباط با دانش‌آموزانشان اشتباه کرده‌اند و آنها را درست نفهمیده‌اند و عذر خواسته‌اند … و بسیاری فهمیدن‌های دیگر که هرکدام نتیجه‌اش تغییر یک شخص بوده است و به قول اپرا وقتی می‌توان به تغییر دنیا امیدوار بود که تک تک افراد دنیا تغییر کنند … تفاوت …  یاد مدرسه خودمان* می‌افتم و تمام چیزهایی که در این مدرسه یاد گرفتم و فرصت‌هایی که من و هم مدرسه‌ای‌هایم داشتیم و اکثر دانش‌اموزان این کشور، این فرصت‌ها را نداشته‌اند و ندارند … و نگرانم از پدر و مادرها، دانش‌آموزان و مسئولینی که مدرسه ما را تنها از روی نام بلند آوازه اش و ریاضی و فیزیک و المپیاد و رتبه کنکورش قضاوت می‌کرده‌اند و می‌کنند … دیدن دانش‌آموزانی که در مدارسی درس می‌خوانند که خوبی‌شان تنها در ریاضی و فیزیک و شیمی‌شان خلاصه شده است و بهترین و طلایی‌ترین سال‌های زندگی‌شان صرف امور مهمی که مهم‌تر از آن‌ها هم وجود دارد (اما کسی اهمیتی نمی‌دهد!) می‌شود؛ یکی از غم‌های زندگی من است. و دیدن معلمین و مدیران انگشت شماری که به چیزی فراتر از فرمول‌های ریاضی و فیزیک هم فکر می‌کنند، یکی از شادی‌‌های زندگی من … —–* دبیرستان فرزانگان تهران (سمپاد) 

(21) دیدگاه

پراکنده و بی ربط … – 3

 !. گاهی وقت ها زمین و زمان و در و دیوار دست به دست هم می دهند تا گره ابروهایم را سر جایشان میخکوب کنند … یک مدت می گذرد، به خودم می آیم و به این نتیجه می رسم که نه! این طور نمی شود. این گره ها باید باز شوند … آن وقت تمرکز می کنم و تمام سعیم را می کنم تا عضله های صورتم را مجبور کنم تا لبخند بزنند و چه قدر این کار زمانی که مغزت فرمان چیزی خلاف آن را می دهد و سفت و سخت پای حرفش ایستاده است، سخت است … تمر کز بیشتر و تلاش بیشتر … تا بالاخره عضله ها نرم می شوند و شکل لبخند را به خودشان می گیرند … و آن وقت یک معجزه رخ می دهد … مغزم هم لبخند می زند …

!!. بچه‌تر که بودم در کوچه و خیابان که مرا هم دنبال خودش می برد به پایش نمی‌رسیدم. مجبور بودم بدوم تا هم قدمش شوم … زمان گذشت و من بزرگ تر شدم … دیگر هم قدم شده بودیم و جا نمی‌ماندم … و باز هم زمان گذشته است و این بار اوست که جا می ماند …

!!!. این روزها چندین جا تحت تعقیب هستم! قول می دهم کارهای عقب مانده را برسانم! قول می دهم! …

(13) دیدگاه

همین دور و برها – 2

 همین دور و برهای این بار مهمان نوشته یکی از دوستان من است: كرج – ميدان والفجر- ساعت 11 صبح چراغ قرمز شد. ماشين ها ايستادند. به طرف ماكسيماي سياه رفت. كوچكتر از آن بود كه قدش به شيشه ماشين برسد. روي نوك پنجه ايستاد، دستش را بلند كرد و برگه هاي فال را به راننده نشان داد. دوربينم را از كوله پشتي در آوردم تا عكس بگيرم. راننده دستش را از شيشه ماشين بيرون آورد و خاكستر سيگارش را خالي كرد.   چراغ سبز شد. ماشين ها رفتند. دوربين را كه دستم ديد خنده كنان به طرفم آمد.-         آقا از من يه عكس مي گيري؟مي خنديد، خنده اي از جنس كودكان، مگر چند سالش بود؟ كاغذ هاي فال را محكم در دست راستش گرفته بود. طوري ايستاده بود كه انگار اتفاق مهمي در زندگي اش در حال رخ دادن است.-         حالا بخند.-         خنديد و عكس را گرفتم.    صدايي از آن طرف خيابان.-         آقا از من هم عكس مي گيري؟و صدايي ديگر – آقا از من ………روي چمن ها نشستند. يكي تفنگ خيالي اش را به طرفم نشانه گرفت. يكي دست به سينه و مودبانه! يكي دست به شكم! با موهاي لختي كه در آفتاب برق ميزد، و لبخندي كه او را شبيه خرگوش ها مي كرد! و همان كودك اولي كه اينبار چهار زانو نشسته بود و پسركي كه دست كودك اولي را گرفته بود، با چهره اي نگران، مانند نگراني يك برادر بزرگتر.    صداي چيك دوربين را كه شنيدند،  به طرفم هجوم آوردند. با كنجكاوي به اطراف دوربينم نگاه   مي كردند، دنبال جايي مي گشتند كه بتوانند عكس ها را ببينند! نمي ديدند و از من ميخواستند. -         آقا عكسا رو نشونمون ميدي؟ كاش دوربينم مي توانست عكس ها را همان لحظه ظاهر كند، يا حداقل ديجيتالي بود تا بتوانند عكس ها را ببينند.گفتم: بايد فيلمش رو ظاهر كنم، هر وقت ظاهر شد براتون ميارم. كجا ميتونم پيداتون كنم؟( چه سوال احمقانه اي) پسرك خرگوشي! گفت: ما هميشه اينجاييم، هر وقت كه بياي.امروز فيلم دوربينم را ظاهر كردم، اما نمي توانم عكس ها را به دستشان برسانم. غصه ام مي گيرد.به عكس ها نگاه مي كنم. حتي نميدانم اسمشان چيست. كاغذ هاي فالي كه در گوشه عكس روي چمن افتاده، توجه ام را جلب ميكند. دلم يك فال حافظ مي خواهد. در خوابگاه دنبال ديوان حافظ مي گردم. به زحمت يكي گير مي آورم و به صاحبش مي گويم براي من يك فال بگيرد…..نه هر درخت تحمل كند جفاي خزانغلام همت سروم كه اين قدم داردز سرّ غيب كس آگاه نيست، قصه مخوانكدام محرم دل ره در اين حرم دارد….اميدوارم منتظرم نباشند و هر روز به اميد ديدن عكس ها به آنجا نيايند. اين فكر مثل خوره مغزم را مي خورد. گاهي چه ساده دلي را شاد مي كنيم و چه آسانتر آن را مي شكنيم. صداي پسرك خرگوشي در گوشم تكرار مي شود (( ما هميشه اينجاييم، هر وقت كه بياي)). شايد روزي عكس ها را برايشان بردم. اميدوارم آنجا نباشند.                                                                     محسن پوررمضاني  —–پ.ن: همین دور و برها – ۱ 

(24) دیدگاه

پراکنده و بی ربط … – 4

 !. سفر فرصتی است برای کشف … کشف یاران جدید … و کشف دوباره یاران قدیم … سفر کاری خوبی بود … تا مدت ها شارژ نگهم می‌دارد …  !!. امروز یک مدیر مدرسه خوب دیدم … کسی که از شنیدن صحبت‌هایش لذت بردم … کسی که معتقد بود باید برای این نسل وقت بگذارد، چون این دانش آموزان سرمایه هستند. چون این دانش آموزان روزی تربیت کنندگان نسل بعدشان خواهند بود و او وظیفه دارد این نسل را خوب تربیت کند تا بتوان امیدوار بود که نقششان را برای خودشان و برای نسل بعدی‌هایشان خوب ایفا کنند … !!!. آن نقطه روشنی که منتظرش بودم را یادتان هست؟ … فکر می‌کنم سر و کله‌اش پیدا شده است … !!!!. امروز روز “مبارزه با بیابان زایی” بود. روزی که در تقویم‌ها آن را روز “بیابان زدایی” می‌نویسند. فرقش را حس می‌کنید؟ … به نظر من نامی که در تقویم‌ها می‌نویسند نشانه نوعی کم دانشی و خودخواهی انسان است. انسانی که فکر می‌کند همه جا را باید آباد کرد و آبادی در نظرش یعنی کشت و کار و باغداری و سبز بودن!! انسانی که نمی‌داند بیابان‌ها هم آباد هستند. بیابان‌ها پر از موجودات زنده و اشکال زندگی شگفت انگیز هستند. بیابان‌ها مکان‌هایی به ظاهر خالی، اما در اصل پری هستند که باید رفت و مطالعه و کشفشان کرد. بیابان در این هستی لازم بوده است که به وجود آمده و ماندگار شده است … نام اول صحیح است، چون به خوبی اثرات نامطلوب تغییرات نابجا را نشان می‌دهد. تغییراتی که انسان به وجود آورنده‌اش است و خودش است که از آن آسیب می‌بیند …  !!!!!. دوستی دارم که از زمان آشنایی مان بیشتر از ۷ سال می گذرد. آشنایی مان با یک دعوا و کل کل شروع شد و این کل کل ها هنوز که هنوز است جزء جدا ناشدنی دوستی با ارزشمان است. تازگی ها من و این دوست عزیز یک موضوع جدید برای گیر دادن به هم گیر آورده ایم! و آن هم بر سر اینکه چه چیزهایی مهم هستند و آنقدر ارزش دارند که برایشان وقت بگذاریم … دایره مهم های این دوست عزیز من کوچک تر از دایره من است و خیلی کوچکتر از دایره آدم های اطرافمان … تا یک جایی این موضوع مسئله ای ایجاد نمی کند و یک اعتقاد و سلیقه شخصی است که قابل احترام است. اما به نظر من از یک جایی به بعد کوچک نگه داشتن این دایره بسیاری از فرصت ها را از انسان می گیرد. فرصت نشستن پای صحبت دیگران، شنیدن، گفتن … فرصت وقت گذاشتن برای کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند … این دایره کوچک حال و حوصله آدم را کم می‌کند برای کشف و لذت بردن از زیبایی‌های انسان ها که به این راحتی‌ها دیده نمی‌شوند و باید زمان صرف کشفشان کرد … منظورم را می‌فهمید؟  

(10) دیدگاه

سرعت فرصت دیدن بنفشه های زیبای کنار خیابان را از ما می گیرد …

در درس طراحی پارک های جنگلی یاد می گرفتیم که گل و گیاه کاری کنار جاده های دسترسی پارک هایمان باید با شکل و شمایل جاده متناسب باشد. اگر جاده مورد نظر جاده ای است که سرعت حرکت ماشین ها بالا است، نباید گیاه های کوچک در کنار جاده کاشت؛ چون راننده ها با این سرعت این گیاهان کوچک را نمی بینند. در این کلاس یاد گرفتیم که باید جاده های پارک های جنگلی را پر پیچ و خم طراحی کرد تا رانندگان مجبور شوند آرام رانندگی کنند و از زیبایی های مسیر نیز لذت ببرند. در چنین مکان هایی تنها رسیدن به مقصد مهم نیست، دیدن مسیر نیز مهم است.

روزهایی که سرعت ماشین زندگی ام تند می شود و من در کارهایی که دوستشان دارم غرق می شوم تنها یک نگرانی است که نمی گذارد بی هیچ دغدغه ای از جایی که هستم کاملا راضی باشم و آن هم این است که نکند در این سرعت بالا، ریزه کاری هایی را از دست بدهم که دیگر فرصتی برای برگشتن و دیدنشان نداشته باشم؟! یک زمانی معتقد بودم زندگی انسان باید مختصر و مفید باشد. اما دو سالی هست که به این نتیجه رسیده ام نه! گاهی وقت ها باید زمان بیشتری صرف کرد با حجم کمتری از رویدادها تا ریزه کاری ها را از دست نداد. بخصوص برای آدم های کارپرستی مانند من که ریزه کاری های زندگیشان شامل روابط خانوادگی و دوستانه و دغدغه های سلامتی و بعضا تفریحی شخص خودشان می شود.

این نگرانی که در پس زمینه ذهنم دو سالی است جا خوش کرده و باعث می شود تخته گاز نروم را دوست دارم. فکر می کنم کم کم دارم یاد می گیرم که به همه چیز با هم فکر کنم. امیدوارم روزی برسد که بتوانم چیزی را از قلم نیندازم …

(22) دیدگاه