فوری … فوری …یک شکم غریب و تنها به یک یا چند عدد شکم قبراق و سرحال که قِر و فِر ندارند و پایه خوردن همه نوع غذایی هستند نیاز مبرم و فوری دارد! از صاحبین شکم های داوطلب درخواست میشود، رزومه خود را برای نویسنده این متن در بخش کامنتهای این وبلاگ بگذارند!!
در خانه ما غذاهایی که مورد توافق همه شکمهای اعضای خانواده باشند بسیار بسیار انگشت شمارند. چون یکی قارچ نمیخورد، یکی مرغ و هر غذای مرغی شدهای را نمیخورد، یکی ماهی نمیخورد، یکی از نخود فرنگی فراری است، یکی در غذا گوشت تکهای باشد نمیخورد، یکی دیگر اگر داخل غذا گوشت چرخ کرده باشد نمیخورد، یکی فلفل دلمهای نمیخورد، یکی حالش از هر چه بادمجان و کدو است به هم میخورد، یکی از هر چی غذای تند فراری است، یکی دیگر استاد جدا کردن گوجه از هر نوع سالاد و غذاست، یکی دیگر سس سالاد با مایونز نمیخورد، یکی دیگر سس سالاد بدون مایونز نمیخورد، یکی دیگر اگر سبزیهای آش بزرگ باشند سریع از خیر خوردن آن میگذرد، یکی دیگر غذا اگر قاطی باشد و اجزایش زیاد معلوم نباشد آنقدر غذا را زیر و رو میکند و لب بر میچیند که آدم را جان به سر میکند، یکی دیگر …
این عادتهای نخوردن مربوط به 20 شکم مختلف نیست! فقطِ فقط مخصوص 4 شکم اعضای دیگر خانواده من است و آن شکم پنجم غریب و تنها هم، صد البته شکم من است! که عاشق قارچ و نخود فرنگی و ماهی و مرغ و گوشت چرخ کرده و گوجه فرنگی و خوراک بادمجان و … است و معتقد است غذا هر چه تندتر باشد بهتر است!! و معتقد است باید همه چیز را با هم قاطی کرد و خورد و امتحان غذاهای قاطی و جدید یکی از تفریحاتش است!!!!
صاحب این شکم تنهای غریب در میان چراغهای علاقمندیهایش، چراغی برای آشپزی دارد. این چراغ همیشه روشن نیست و یک وقتهایی خودش را نشان میدهد. اما هر بار که روشن میشود صاحبش را با کلی دردسر مواجه میکند. چون همیشه میخواهد غذای جدیدی را امتحان کند و همیشه هم تنها با درست کردن آن غذا برای شکم صاحبش راضی نمیشود و دلش میخواهد غذا را برای شکمهای دیگران هم بپزد و بدهد بخورند و به به و چه چه کنند! و مشکل همین جا است که شکمهای اعضای خانواده قابلیت ارضای این حس را ندارند!
به همین خاطر از تمام شما دوستان و آشنایان علاقمند به امتحان مزههای جدید درخواست میشود در صورت علاقمندی گوش به زنگ باشید تا زمانی که این چراغ روشن شد خبرتان کنم…… با تشکر!
راستی یک نکته! از همین ابتدا بگویم که حواستان باشد. شکم هایتان بیمه نیستندها! من غذا را میدهم بخورید، ولی تضمین نمیکنم که خوشتان بیاید و البته این را هم تضمین نمیکنم که شکمتان زنده بماند!!
راستی یک نکته دیگر! اگر با خواندن این متن به این فکر افتادهاید که نویسنده آن چه آدم بی غمی است که تنها مشکل زندگیاش راحتی و شادی شکمش است؛ باید خدمتتان عرض کنم که نخیر! اشتباه میفرمایید! تاریخ ثابت کرده است که بخش زیادی از افراد جامعه وقتی شکمشان سیر و شاد و سرحال باشد دیگر غمی در دنیا ندارند و همه چیز بر وفق مراد است و وقتی امور مربوط به شکم ناجور باشد دیگر جایی برای چیزهای لوکسی مثل فرهنگ و محیط زیست و … در زندگیشان باقی نمیماند!
—–
پ.ن: امروز عصر بعد از یک تماس تلفنی که شروع کاری را به من یادآوری کرد؛ یکهو بدجور حالیام شد که ای وای! تابستان شروع شد! یک فصل سال ۸۶ تمام شد و شلوغترین فصل کاری من در طی سال خودش را دارد نشان میدهد … سلام تابستان … امیدوارم به هردویمان خوش بگذرد
…
چقدر این حرف ها تازه اند … و چقدر نیاز این روزهای ما …—–پ.ن ۱: ممنون از
چراغ سبز شد. ماشين ها رفتند. دوربين را كه دستم ديد خنده كنان به طرفم آمد.- آقا از من يه عكس مي گيري؟مي خنديد، خنده اي از جنس كودكان، مگر چند سالش بود؟ كاغذ هاي فال را محكم در دست راستش گرفته بود. طوري ايستاده بود كه انگار اتفاق مهمي در زندگي اش در حال رخ دادن است.- حالا بخند.- خنديد و عكس را گرفتم.
صدايي از آن طرف خيابان.- آقا از من هم عكس مي گيري؟و صدايي ديگر – آقا از من ………روي چمن ها نشستند. يكي تفنگ خيالي اش را به طرفم نشانه گرفت. يكي دست به سينه و مودبانه! يكي دست به شكم! با موهاي لختي كه در آفتاب برق ميزد، و لبخندي كه او را شبيه خرگوش ها مي كرد! و همان كودك اولي كه اينبار چهار زانو نشسته بود و پسركي كه دست كودك اولي را گرفته بود، با چهره اي نگران، مانند نگراني يك برادر بزرگتر.
صداي چيك دوربين را كه شنيدند، به طرفم هجوم آوردند. با كنجكاوي به اطراف دوربينم نگاه مي كردند، دنبال جايي مي گشتند كه بتوانند عكس ها را ببينند! نمي ديدند و از من ميخواستند. - آقا عكسا رو نشونمون ميدي؟ كاش دوربينم مي توانست عكس ها را همان لحظه ظاهر كند، يا حداقل ديجيتالي بود تا بتوانند عكس ها را ببينند.گفتم: بايد فيلمش رو ظاهر كنم، هر وقت ظاهر شد براتون ميارم. كجا ميتونم پيداتون كنم؟( چه سوال احمقانه اي) پسرك خرگوشي! گفت: ما هميشه اينجاييم، هر وقت كه بياي.امروز فيلم دوربينم را ظاهر كردم، اما نمي توانم عكس ها را به دستشان برسانم. غصه ام مي گيرد.به عكس ها نگاه مي كنم. حتي نميدانم اسمشان چيست. كاغذ هاي فالي كه در گوشه عكس روي چمن افتاده، توجه ام را جلب ميكند. دلم يك فال حافظ مي خواهد. در خوابگاه دنبال ديوان حافظ مي گردم. به زحمت يكي گير مي آورم و به صاحبش مي گويم براي من يك فال بگيرد…..نه هر درخت تحمل كند جفاي خزانغلام همت سروم كه اين قدم داردز سرّ غيب كس آگاه نيست، قصه مخوانكدام محرم دل ره در اين حرم دارد….اميدوارم منتظرم نباشند و هر روز به اميد ديدن عكس ها به آنجا نيايند. اين فكر مثل خوره مغزم را مي خورد. گاهي چه ساده دلي را شاد مي كنيم و چه آسانتر آن را مي شكنيم. صداي پسرك خرگوشي در گوشم تكرار مي شود (( ما هميشه اينجاييم، هر وقت كه بياي)). شايد روزي عكس ها را برايشان بردم. اميدوارم آنجا نباشند. محسن پوررمضاني —–پ.ن: