در درس طراحی پارک های جنگلی یاد می گرفتیم که گل و گیاه کاری کنار جاده های دسترسی پارک هایمان باید با شکل و شمایل جاده متناسب باشد. اگر جاده مورد نظر جاده ای است که سرعت حرکت ماشین ها بالا است، نباید گیاه های کوچک در کنار جاده کاشت؛ چون راننده ها با این سرعت این گیاهان کوچک را نمی بینند. در این کلاس یاد گرفتیم که باید جاده های پارک های جنگلی را پر پیچ و خم طراحی کرد تا رانندگان مجبور شوند آرام رانندگی کنند و از زیبایی های مسیر نیز لذت ببرند. در چنین مکان هایی تنها رسیدن به مقصد مهم نیست، دیدن مسیر نیز مهم است.
روزهایی که سرعت ماشین زندگی ام تند می شود و من در کارهایی که دوستشان دارم غرق می شوم تنها یک نگرانی است که نمی گذارد بی هیچ دغدغه ای از جایی که هستم کاملا راضی باشم و آن هم این است که نکند در این سرعت بالا، ریزه کاری هایی را از دست بدهم که دیگر فرصتی برای برگشتن و دیدنشان نداشته باشم؟! یک زمانی معتقد بودم زندگی انسان باید مختصر و مفید باشد. اما دو سالی هست که به این نتیجه رسیده ام نه! گاهی وقت ها باید زمان بیشتری صرف کرد با حجم کمتری از رویدادها تا ریزه کاری ها را از دست نداد. بخصوص برای آدم های کارپرستی مانند من که ریزه کاری های زندگیشان شامل روابط خانوادگی و دوستانه و دغدغه های سلامتی و بعضا تفریحی شخص خودشان می شود.
این نگرانی که در پس زمینه ذهنم دو سالی است جا خوش کرده و باعث می شود تخته گاز نروم را دوست دارم. فکر می کنم کم کم دارم یاد می گیرم که به همه چیز با هم فکر کنم. امیدوارم روزی برسد که بتوانم چیزی را از قلم نیندازم …
نوشته شده توسط MAHBOUBE در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
KHEILI GHASHANG VA RAVAN MINEVISI .KHOSHAM OOMAD
نوشته شده توسط علف هرزه در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
نگاهتون جالب بود تاملبرانگيز. راستي خوش به حالتون كه رشتهي تحصيليتون با زندگي و گياه سركار دارد!
نوشته شده توسط ماندانا در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
"خداوند در جزئیات است! " گوته.
نوشته شده توسط محمدرضا در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
سلام.چه جالب هم رشته ای بودیم وخبرنداشتیم.البته جزوه ما و استادمون بیشتر به بخش اکوتوریسم و مناظر ومرایا(Landscape) توجه می کردتا این نکته ای روکه شماذکرکردین.شایدهم بنده خدااستادگفته بود ومن مطابق همیشه یانبودم و یانشنیدم!.ولی این حسی رو که شما الان بهش رسیدین رو من مدارا می نامم شاید بی ربطه ولی به نظرمن با بالا رفتن سن آدم یه جورایی طرز نگرشش و روشش تو زندگی Slow motionمی شه!(امیدوارم در مورد سن…!آره!)این جوریاس کلا…
نوشته شده توسط آیدا در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
چه جالب… دقیقا مثل من که الان ماشین زندگیم سرعتش به نور داره میرسه.. سعی میکنم گل ریزه ها را لگد مال نکنم اما ازاونجایی که انسانم و کلی خطا دارم مسلما کلی له میشه ریزگلها…
خیلی قشنگ به هم مرتبط کردی… خیلی کیف کردم…
کاشکی روزی برسه که همه ی ما به این دید برسیم..
نوشته شده توسط نیک در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
سلام
زندگی یواش خیلی بهتره. تجربه منه حداقل. به قول قدیمیا با یه دست نمیشه چند تا هندونه رو برداشت!
نوشته شده توسط شهریارصیامی در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
سلام
وقتی به گذشته نگاه می کنم چقدر افسوس می خورم که ای کاش بیشتر آنچه را که هر روز از دست داده ام نگاه می کرد! لحظاتی که شاید دیگر هرگز تکرار نشود. مثلاَ اینکه با برادر دوقلو یم به کوه بروم. او سالهاست از این مملکت رفته است! یا لحظاتی با دوستانم باشم که سالهاست رفته اند!
نوشته شده توسط سارا-با در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
نوشته تو و بعد هم کامنت نیک…تفاوت آدم ها…
از کشف کردنش لذت می برم! (در واقع از مصداق پیدا کردن براش!)
نوشته شده توسط فرداد دولتشاهی در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
تبریک می گویم:
کولاک کردی
نوشته شده توسط سمیرا در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
تازه گیا یه کتاب خوندم بنام روانشناسی رنگ شخصیت color your future نوشته دکتر تیلور هاتمن برای من جالب بود چون در مورد همین توجه به تفاوت آدم ها و تلاششو ن برای بهتر دیدن و دیده شدن صحبت می کنه چیزی که همه ما بعد از یه عمر زندگی بهش نیاز داریم تا از فکر کردن بهش لذت ببریم نه افسوس بخوریم.
در این سرزمین بی انتها همه مخلوقات تنها در خویش می زیند.
با این حال هیچ یک به تنهایی نمی تواند راه را بپیماید. "نینا کرمنس"
نوشته شده توسط مهدی شیخ در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
سلام
سرعت همیشه ثابت است. تعدد وقایع و چگالی آنها در زمان است که به نظر سریع یا کند می رساند آن را. همچنین طعم لحظات و دقایق و ساعتها، اینکه تلخ باشند یا شیرین (و ترش و شور حتا!) اینکه سخت بگذرد یا آسان و جالب اینکه خیلی اش بیشتر از هرچیز به خود آدم بستگی دارد و منش او. دیدن یا ندیدن را اینها تعیین میکند. هرچند که آخر چیزهایی که باید، از قلم می افتد.
یاد این تبلیغ حکیمانه و حرفه ای هندی کم سونی افتادم که می گفت:
زندگی دکمه ی بازگشت ندارد!
و باز اینکه هرچند بعضی جاها باید به همه چیز سرعت داد ولی:
رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود
رهرو آن است که پیوسته و آهسته رود
جالب نیست که سرعت با هیجان نسبت مستقیم دارد؟!
یا علی مددی
نوشته شده توسط ماندانا در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
واقعا حیف از اون رایی که به وبلاگت دادم! کاش اون رای رو به وبلاگ ابتکار داده بودم به جای تو! به جای سفر رفتن بشین بنویس!




نوشته شده توسط پروانه در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
در راه بودن رو باید ا بچه ها یاد گرفت. از هیچ چیز بی تفاوت و غافل نمی گذرند.
نوشته شده توسط لنیوم در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
:) این چیزی است که من هم بهاش فکر کردهام و دقیقا حس تو را داشتهام و دارم. من در تمام زندگیام این احساس را داشتهام که کلی جزئیات بینظیر را میتوانستهام از دست داده باشم.
شاید برایات جالب باشد بدانی که این حسام گاهی به صورت وسواس در کتاب خواندنام خودش را نشان میدهد. من سرعت خواندنام بسیار بالاست. پس از خواندن مثلا 100 صفحه یک آن احساس میکنم که یک سری جزئیات جالب را از دست دادهام. باز میگردم، تا صفحهی 10 آرام میخوانم و باز تند تند به جلو میروم!
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
محبوبه:
خوش آمدی
علف هرزه:
موافقم. من این رشته را با هدف انتخاب کردم
ماندانا:
با جناب گوته شدیدا موافقم!
آقای محمد رضا:
چیزی که گفتید درسته. البته حرفی که من زدم درباره اسلوموشن شدن با بالا رفتن سن نبود! اون بحث دیگه ایه!
آیدا:

نیک:
برداشتن چند تا هندونه البته دقیقا ربط به زندگی یواش نداره ها! همه آدم ها تانک نیستن که یا راه بردن یا شلیک کنن!!!
شهریار:
فقط مواظب باشیم افسوس خوردن فرصت استفاده از لحظه های حال رو ازمون نگیره و ما رو الکی مشغول خودش نکنه
سارا:
منم این چند روز گذشته مشغول کشف کردن بودم!
آقای دولتشاهی:
تازه فهمیدم منظورتون چی بوده! این سایت برای من فیلتره! اصلا نمیدونم چه خبره اینجا یا در اصل اونجا!!!!
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
سمیرا:
ولی راستش ربطش به نوشته ام رو نفهمیدم!!!
ممنون
شیخ:
دو سالی است که دقیقا به این جمله معتقد شده ام:
رهرو آن است که پیوسته و آهسته رود
ماندانا:
سفر خوبه ها! مغز آذم باز میشه!! 
پروانه:
نکته خیلی خوبی بود
لنیوم:
البته من معمولا مغزم رو با حسرت ها پر نمی کنم. ترجیح میدم حواسم رو جمع کنم که از این به بعد چیزی رو جا نندازم 
نوشته شده توسط ماندانا این رد در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
مغز پر بدون خروجی به چه دردی می خوره؟ بنویس تنبل!
نوشته شده توسط پلنگ زخمی در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
کم کم مطالب کامنت ها داره از خود پست بیشتر میشه !!
نوشته شده توسط ماندانا این رد در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
تقصیر خودته اگه تهدید می شی. یه بار تهدیدت کردم، جواب داد، خودت نشون دادی که این تکنیک در موردت موثره! می خواستی تهدیدپذیر نباشی!!!!
این فایرفاکس هم که این صورتک ها رو نشون نمی ده برات چندتا ردیف کنم.
این هم کد اسکناس ایرانی:
<p>
<font size=2pt color=red>
<div id="وب لاگ اسکناس ایرانی" style="text-align:center;">
<a href="http://iraniannote.blogspot.com/"><img src="http://i1.photoblog.com/photos/21734-1180431162-0-l.jpg" width="112" height="56" border="0" style="margin-top: 4px;" alt="اسکناس ایرانی" /></a><br/>
<a href="http://iraniannote.blogspot.com/">وب لاگ اسکناس ایرانی</a><br/>
<a href="http://iraniannote.blogspot.com/">اسکناس ثروت ملی همه ماست</a><br/>
</div>
</p>
نوشته شده توسط محمدرضا در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
سلام.خانم زواران حسینی یه لطفی بفرمایید منوآقای محمدرضا صدانکنید!همون محمدرضا کافیه.احساس بالا رفتن سن به آدم دست می ده…
که البته اون بحث دیگه ایه!!!
پایدارباشید
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
ماندانا:

ممنون
حالا دیدی که همیشه هم جواب نمیده!!
آقای محمدرضا:
از نظر من کافی نیست خوب! تازه شانس اوردید که با فامیلی صدایتان نمی کنم!!!! من به این راحتی ها کسی را با اسم صدا نمی کنم!
نوشته شده توسط محمدرضا در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
چی بگه آدم؟!حتما خوش شانس بودم لابد!!!!