مدرسه شان جلسه است. کارنامه می دهند. بیشتر مادرها آمدهاند و تک و توک پدرهایی مانند پدر ما. اصرار کرده بود من هم بروم. خواهرم، اما اینجا به جای مادر. مشاور تحصیلی دبیرستان درباره سالی که گذشت آمار و ارقام ردیف میکند … ریاضی، فیزیک، شیمی، ادبیات، … برنامه تابستان را میگوید و تاکید و تاکید بر مهم بودن کلاسهای ریاضی و فیزیک تابستان. گویا دبیرها قصد دارند بخشی از درسهای سال بعد را شروع کنند. 3 روز در هفته کلاس خواهند داشت. برنامه را نگاه میکنم. تنها دو کلاس متفاوت دیده میشود. خوش نویسی و مهارتهای فنی (گویا قرار است در این کلاس با انواع وسایل برقی مانند اتو، کولر، سشوار و … آشنا شوند و تعمیر آن را بیاموزند). مادر و پدرها هم با مهم بودن کلاسهای ریاضی و فیزیک موافقند و از شل گرفتن و بازیگوشی فرزندانشان شاکی! هیچ کس نمیپرسد به غیر از این کلاسها چه کلاسی دارید؟ کلاس ورزشی؟ کلاس هنری؟ کلاسی که مغز این آدمها را بسازد؟ کلاسی که به آنها یاد بدهد از مغزها و دستهایشان چگونه استفاده کنند و گلیمشان را از آب بیرون بکشند؟ میآیم خانه. ظهر است. تلویزیون روشن میکنم و ناهار می خورم تا بعد از آن بروم و به کارهایم برسم. تکرار برنامه “اپرا” را میبینم. این قسمتش درباره برنامهای است که یکی از دبیرستانهای آنجا اجرا کرده است. در یک دبیرستان آمریکایی که 64 دانشآموز دارد روزی را به نام روز “چالش” انتخاب کردهاند. در آخر این روز که پر بوده است از کارها و گفتگوهای گروهی، دانشآموزان بیشتر خودشان و هم مدرسهایهایشان را شناختهاند (حتی اولیای مدرسه نیز بخشی از این برنامه بودند و این شناختها بین آنها و دانش آموزان نیز رخ داده بود). دانشآموزان فهمیدهاند که همه هم مدرسهایهایشان مشکلاتی در زندگی شخصیشان دارند که رو نمیکنند و آنها تنها کسانی نیستند که مشکل دارند. دانشآموزان فهمیدهاند هم کلاسی پولدارشان بیغمترین زندگی روی زمین را ندارد. فهمیدهاند محبوبترین دانش آموز مدرسهشان گذشتهای نه چندان محبوب داشته است … آنها فهمیدهاند که کسانی هستند که آنها را دوست دارند … آنها توانستهاند بفهمند چه جایی و چگونه دیگران را آزار دادهاند و فرصت پیدا کردهاند تا جبران کنند. یک پسر سفید پوست به نتیجه رسیده است که باید افکار تبعیض نژادیاش را برای همیشه کنار بگذارد. آنجا پسری فهمیده است باید تفکراتش را نسبت به خانمها و تواناییهایشان اصلاح کند … اولیای مدرسه فهمیدهاند که کجا در ارتباط با دانشآموزانشان اشتباه کردهاند و آنها را درست نفهمیدهاند و عذر خواستهاند … و بسیاری فهمیدنهای دیگر که هرکدام نتیجهاش تغییر یک شخص بوده است و به قول اپرا وقتی میتوان به تغییر دنیا امیدوار بود که تک تک افراد دنیا تغییر کنند … تفاوت … یاد مدرسه خودمان* میافتم و تمام چیزهایی که در این مدرسه یاد گرفتم و فرصتهایی که من و هم مدرسهایهایم داشتیم و اکثر دانشاموزان این کشور، این فرصتها را نداشتهاند و ندارند … و نگرانم از پدر و مادرها، دانشآموزان و مسئولینی که مدرسه ما را تنها از روی نام بلند آوازه اش و ریاضی و فیزیک و المپیاد و رتبه کنکورش قضاوت میکردهاند و میکنند … دیدن دانشآموزانی که در مدارسی درس میخوانند که خوبیشان تنها در ریاضی و فیزیک و شیمیشان خلاصه شده است و بهترین و طلاییترین سالهای زندگیشان صرف امور مهمی که مهمتر از آنها هم وجود دارد (اما کسی اهمیتی نمیدهد!) میشود؛ یکی از غمهای زندگی من است. و دیدن معلمین و مدیران انگشت شماری که به چیزی فراتر از فرمولهای ریاضی و فیزیک هم فکر میکنند، یکی از شادیهای زندگی من … —–* دبیرستان فرزانگان تهران (سمپاد)
نوشته شده توسط امیر در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
سلام
چه دوران خوبیه دوران تحصیل
وقتی تو اون شرایطه قدرشو نمیدونمه ولی بعدا میفهمه که دوران خیلی خوبیه
نوشته شده توسط شا ل و کلاه در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
خوبی قدم زدن زیر بارون می دونی چی؟
نوشته شده توسط ماندانا این رد در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
نه جدی جدی خسته نباشی. خیلی مطلبت رو دوست داشتم. واقعا جا نداره چیزی بهش اضافه بشه.
نوشته شده توسط نیک در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
آخ که منم به شدت از این موضوع غمگینم. واقعا چه فاجعه ای می خواد تو آینده با بچه هایی که امروز مهارت های زندگی و بازی کردن و شادی کردن را بلد نیستند رخ بده؟؟…
مسئله اصلی اینه که هیچ کس، نه پدرومادر ها و نه مسئولین مدرسه نمی دونند که دارند اشتباه می کنند. و در واقع محبورند و بخاطر کنکور و آینده شغلی بهترین راهکار رو انتخاب می کنند ولی نمی دونند که تو آینده چه بلایی سر بچه هاشون آوردن… و این مسئله اگه به حالت خودش رها بشه هیچ وقت اصلاح نمیشه. بقول ما اقتصادیا: شکست بازار!!!
خلاصه می دونم که با این سیستم مخالفم! و از غم های بزرگ من هم هست و چند بار با خواهر و مادر و معلمینم بابت این مسئله مشاجره کردم. و حتی حاضرم داوطلبانه برای روشن شدن این موضوع وقت بگذارم و کار مفیدی بکنم.
و فکرهایی هم کرده ام. باید ببینمت!
نوشته شده توسط پروانه در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
مگه قراره کسی تو ایران متفکر و منتقد و اجتماعی و انسان دوست و با عزت نفس و تصمیم گیر و ….از آب در بیاد؟ که بعدش چه کنه؟
نوشته شده توسط محمدرضا در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
بیدارهرکه گشت در ایران رو به باد…..
با پروانه خانم موافقم….
البته……بیدار و زندگانی بیدارم آرزوست
نوشته شده توسط پلنگ زخمی در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
طبیعتا یکی از افتضاح ترین نقاط میهن عزیزمان همین مدارسند . تخصصی به جز کشتن استعدادها ندارند.
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
پروانه و آقای محمدرضا:
اما من موافق نیستم! اگر الان اوضاع این طور است برای این است که پدر و مادرهای ما و ما در سن سوالی که باید آموزش درست میدیدیم، ندیدیم. من هم به حرفی که از اپرا نقل قول کردم معتقدم. اگر از وضع موجود راضی نیستیم و فکر می کنیم باید تغییر کند، این تک تک ما هستیم که باید تغییر کنیم.
نوشته شده توسط محمدرضا در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
ماکه گفتیم آرزوست شما نگران نباشید.تلاش ماوآرزوی ماموفقیت نسل بعدیه
نوشته شده توسط زهرا ت در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
من نمی دونم تا کی می خوام این جمله های با ظاهر fact رو انكار كنم!!
اما يك توصيه!! هيچ دلت رو به آماري كه تو اپرا مي دن خوش نكن!!
قالب اين جملات همه تعريف شده است ..
نوشته شده توسط یونس در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
سلام!
چقدر جالبه که مطالبی که برای شما جالبه، برای من هم جالبه. حیف که الان فرصتی برای نوشتن تو این زمینه ها نیست.
همه ی نوشته هاتون رو می خونم اما کمتر پیش میاد حرفی برای نوشتن باشه.
**************************
من به ایده تون در مورد اولویت دادن یه کم بیمورد به علوم پایه تو ایران باور دارم. خودم ریاضی خوندم تو دبیرستان، اما تو دانشگاه انسانی رو شروع کردم. الان هم که هشت ساله انسانی می خونم، واقعا از تغییر رشته ام راضی ام.
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
زهرا:
منظورت رو خوب نفهمیدم. من وقتی یک چیزی رو قبول دارم یعنی قبول دارم. حالا مهم نیست کی گفته. قبل اینکه من از زبون اون هم بشنوم به این جمله اعتقاد داشتم. این پست سارا رو بخون: http://daftaretajrobeha.blogfa.com/post-108.aspx
من با این رویه موافقم و معتقدم اینه که جواب میده.
نمیدونم درست گرفتم منظورت رو یا نه! اگر واضح تر توضیح بدی بهتر متوجه میشم.
آقای یونس:
خوش آمدید و خوشحالم از آشناییتان. قبول دارم که همیشه حرفی برای گفتن نیست. هر وقت حرفی داشتید که دوست داشتید من و بقیه بخوانیم حتما بنویسید.
——
در مورد علوم انسانی و جایگاهش تو ایران نگید که بخوام نظرم و غرهام (!) رو بگم مثنوی هفتاد من میشه!!!!
نوشته شده توسط آیدا در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
یه خواننده ی آلمانی تقریبا قدیمی هست که من خیلی دوستش دارم و طبق انتظار اینجا بین نسل جدید طرفدار زیادی نداره. این آلمانی ها تجربه های گرانبهایی دارن در زمینه ی فجایع که حیفه اگه آدم راحت ازشون بگذره. خلاصه این خواننده ی عزیز میگه زمانی که بین ملتی تعداد زیادی تصمیم بگیرن که روشونو برگردونن و به قول ما بی خیالش بشن زمانیه که فاجعه دوباره و سه باره و صدباره رخ میده.
منم صفورا دلم تنگ شده برای همه ی اون چیزایی که لابه لای درسهای مدرسه یاد گرفتیم. هر چی میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که تنها وطن من و نتها تعلق واقعی من همون ساعتهای خاکی و خلی و همون به ظاهر خل و چل بازی های توی اون مدرسه بود.
نوشته شده توسط جواد در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
سلام

یا علی مدد است
نوشته شده توسط محبوبه در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
می دونی سخت ترین چیز برای من دیدن بچه هاییه که به اون تنبلی ذهنی عادت کردن و اگه چیز بیشتری ازشون بخوای به شدت مقاومت می کنن. بچه هایی که دوست ندارن فکر کنن.
نوشته شده توسط محسن در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
آخ كه چقدر دوست داشتم از خاطرات مدرسه و آموزش هايي كه ديدم برات تعريف كنم. اما فعلا توي امتحاناتم و سر يه ماجراي حاشيه اي كل سيستم فكريم ريخته بهم.
اما يكي از اونها رو ميگم:
سال سوم راهنمايي بودم. معلم عربي چاقي داشتيم كه تمام بچه ها از او مي ترسيدن. يك روز اسمم را خواند تا پاي تخته بروم و 14 صيغه فعل مضارع را صرف كنم.
نتوانستم(نميدانم از ترس بود يا چيز ديگر، زبانم اصلا نمي چرخيدَ).
از پشت صندلي اش بلند شد، به طرفم آمد. با خونسردي لبخندي زد و گفت :
- اشكال نداره خودم بهت ياد ميدم.
نگاهم به انگشتر عقيق توي انگشت اشاره اش بود كه ناگهان به همراه چهار انگشت ديگر به هوا بلند شدند و محكم به روي صورتم فرود آمدند. براي يك لحظه چشمهايم سياهي رفت. سوت ممتدي توي گوشم پيچيد. به قدري سريع اتفاق افتاد كه حتي نتوانستم با دست جلوي صورتم را بگيرم.
صداي معلم: يفعل
اينبار نوبت طرف ديگر صورتم بود.
- يفعلان
و ضربه اي ديگر
- يفعلون
و بازهم
- تفعل
و……..
14 صيغه را اين طور ياد گرفتم و از درس عربي متنفر شدم.
وقتي آن روز پدرم در مورد سرخي صورتم پرسيد مطابق معمول گفتم :
- زمين خوردم
پدرم گفت: لابد اين هم جاي برگ چناره كه روي صورتت مونده.
وهنوز هم دوست دارم كه روزي معلم شوم.
نوشته شده توسط سارا-با در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
باز هم غم دوست من غم من است…
دو راهکار شخصی برای التیام دادن غمم دارم:
1. انگولک کردن یا به قول دوستی بیل زدن مغز بچه های فامیل (در صدر همه خواهرزاده هایم)
2. نشان دادن افق های جدید به پدر و مادرهای فامیل… گاهی با یک کتاب یا یک فیلم یا یک تجربه….
نوشته شده توسط سارا-با در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
آدرس سایتم تو کامنت قبلی اشتباه شده!
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
آیدا:

محبوبه:

محسن:

یادم میاد از یک معلم خوبت هم تعریف میکردی. یادم نیست حرف معلمت چی بود دقیقا. یک چیزی تو مایه های اینکه برکه تون رو باید بزرگ کنین و … خودت یادت میاد منظورم کدومه؟ فکر کنم یکی از معلم های سال های آخر مدرسه تون بوده …
سارا:
فکر خوبیه. البته من خواهرزاده ندارم و نخواهم داشت. منم کم و بیش این کار رو کردم. البته تو فک و فامیل اونم فقط یک جاهایی. زیادم فضای ادامه دادن وجود نداره …
بیشتر فکر می کنم میتونم با کارهایی که می کنم و درس دادن هام که میتونه متفاوت باشه یک کاری انجام بدم
نوشته شده توسط شهریارصیامی در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
سلام
نوشته هایت حرفهای دلم بودم که سالها می خواستم بگویم اما فکر می کردم شاید برای کسی مهم نباشد! موقع خواندنشان غم عجیبی داشتم. سالهاست که دیگر به مدرسه نمی روم اما هنوز برای مدرسه یمان غمگینم!
نوشته شده توسط مجتبی در آگوست 10, 2008 در 8:12 ب.ظ
سلام من هم یه سمپادیم (البته قبلش یه کاشونیم) .اگه خواستی بیشتر در ارتباط باشیم به من هم یه سری بزن خوشحال میشم(البته بقیه ی دوستان هم قدمشون روی چشم)


