آرشیو برای جولای, 2007
جولای 7, 2007 روی 10:08 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر سر و سامان نگرفتهها, مغز مشغولیهای یوزپلنگی
فراخوان برگزاری اولین برنامه “روز یوزپلنگ ایرانی”

انجمن يوزپلنگ ايراني تصميم به انتخاب يک روز در سال با عنوان “روز حفاظت از يوزپلنگ ايراني” گرفته است تا دوستداران حفظ محيط زيست اين مرز و بوم با انجام فعاليت هاي نمادين و معرفي يوزپلنگ، سعي در حفظ اين گربه سان در حال انقراض بنمايند.
سالروز حادثه بافق به عنوان مناسب ترين زمان ممکن براي اين رویداد انتخاب شده است. در نهم شهريور سال 1373 يک يوز ماده که به همراه سه توله اش براي خوردن آب به نزديكي شهر بافق آمده بودند مورد حمله چند کودک با چوب و سنگ قرار گرفتند. در اين ماجرا دو توله يوز کشته شدند، ماده يوز زخمي فرار کرد و تنها يک توله توسط محيط بانان نجات يافت که با نام ماريتا تا سال 1382 در پارک پرديسان تهران زندگی می کرد.
شعار منتخب امسال براي اين روز این است:
“چند ايراني يوزپلنگ را میشناسند؟“
انجمن یوزپلنگ ایرانی در خبر منتشر شده خود از تمام علاقمندان به حيات وحش و فعالان محيط زيست دعوت کرده است تا در اين روز به فراخور علاقه و توانايي خود فعاليت نماديني را برای آگاه سازی عموم در مورد يوزپلنگ انجام دهند. تعدادی از فعاليت های پيشنهادی انجمن نیز عبارتند از:
- برگزاري مسابقات ورزشي نمادين با هدف آشنايي عموم مردم با يوزپلنگ
- نمايش فيلم يا تئاتر هاي مرتبط.
- تهيه و توزيع بروشور.
- برگزاري تور بازديد از زيستگاه يوزپلنگ.
- برگزاري مسابقه نقاشي و انشا با موضوع يوزپلنگ.
- چاپ مطلب در روزنامه ها و نشريات محلي.
- معرفي يوزپلنگ و خصوصيات آن در اجتماعات (دانشگاه، محل کار، خانواده و … ).
- توليد کار دستي با موضوع يوزپلنگ.
- توليد محصولات با موضوع يا نشان يوزپلنگ.
برای اطلاعات بیشتر و آگاهی از راه های تماس با مسئولین این برنامه به اصل خبر مراجعه نمایید.
لطفا شما هم در اطلاع رسانی برگزاری این روز کمک کنید.
پیوند پایدار
جولای 5, 2007 روی 10:06 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر سر و سامان نگرفتهها
پیوند پایدار
جولای 3, 2007 روی 10:04 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر سر و سامان نگرفتهها
!. چند سوژه مدت ها معطل مانده دارم که فرصت نمی کنم پر و بالشان بدهم … کی فرصت می شود؟؟!! … نمی دانم!!!. جلسه بحثم با موضوع “مرور تجربه های جهانی در زمینه تدوین استراتژی آموزش محیط زیست” را هفته آینده ارائه می دهم. تاریخش به احتمال زیاد سه شنبه ۱۹ تیر ماه، ساعت ۱۳:۳۰ خواهد بود. اگر کسی به این موضوع علاقمند است و می خواهد بیاید به من خبرش را بدهد. این جلسه بحث یکی از پایه های زندگی کاری و مطالعاتی من در آینده است. همیشه از اینکه پله های کاری ام را خودم بسازم لذت برده ام و از انرژی سرشارم می کند …!!!. این روزها به نتیجه رسیده ام که خیلی رو دارم! فردا به یک سفر ۴ روزه می روم که هنوز وسایلش را کامل آماده نکرده ام. صبحی که خسته و کوفته به تهران می رسم، سه ساعت بعدش در مدرسه کلاس دارم و باید با ۲۰ دانش آموز کلاس اول دبستانی سر و کله بزنم و این یعنی که باید مغزم زنده زنده باشد! طرح درسم و ملزوماتش هنوز کامل نشده است و کلی کار دارد. دو روز قبل هم که معلوم شد ارائه جلسه بحثم هفته آینده است، عزمم برای رفتن به این سفر جزم تر شد! بین این همه قاطی بودن کارها، روز مادر و کادو خریدن ها هم خودش ماجرای دیگری است. ۳ نوع کادوی مختلف، چی؟ از کجا؟ … با تمام این ها من سفر را می روم! … و وبلاگ هم می نویسم!!!! … حتی تئاتر هم می روم!!! …!!!!. برایش نگرانم … می گوید: “نگران نباش! درست میشه” … چقدر این جمله آشنا است. انگار بارها آن را برای دیگران گفته ام … بلافاصله بعدش می گوید: “این جمله رو همیشه تو به من می گفتی” … و لبخند می زند … من هم لبخند می زنم …!!!!!. باید بنویسم. باید تجربه هایم در آموزش محیط زیست به سنین مختلف را مکتوب کنم. باید تفاوت ها را بنویسم. این تجربه ها باید مکتوب شوند برای استفاده خودم، برای استفاده دیگران، برای اینکه افراد دیگر بیایند تصحیح و یا کاملش کنند… باید بنویسم … اما چرا نمی نویسم؟ چرا فرصت هایم را طوری تنظیم نمی کنم که زمانی برای این بخش کار هم داشته باشم. بخشی که شاید از اجرای خود آموزش هم مهم تر باشد …
پیوند پایدار
جولای 2, 2007 روی 10:02 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر سر و سامان نگرفتهها
این متن را خیلی پیشتر نوشته بودم: !. تولدش است. 16 ساله میشود. دوستان قدیم و جدید مدرسه ایش را دعوت کرده است. روز قبلترش تولدی با یک ناهار شاهانه داشته است و روز قبلترش مهمان مادربزرگش بوده است. شده است مثل عروسیهای شمالیها! انگار یک هفته بساط مهمانی و شادی برپاست! !!. خانه پر از “تینیجر” است! “اگر مُردم من را حلال کنید!” ظهر این اس ام اس را وقتی که هنوز گروه “تینیجرها” گرم نشدهاند و تازه اول شیطنتهایشان است برای دو دوست میفرستم. یادم میآید تقریبا هر سال چنین اس ام اسی فرستادهام. اما امسال اولین باری است که به این قوم مغول جماعت، “تینیجرها” میگویم. دفعات قبل این قوم مغول بچه بودهاند. پسرکهای پر شر و شوری که هر سال بزرگ و بزرگتر شدند … این را علاوه بر قد و قوارهشان از مدل موها و نوع لباس پوشیدنشان هم میشود فهمید … !!!. “تینیجر” جماعت، آن هم از نوع پسرش! سر و کله زدن با این بخش از جامعه فوق العاده است. کلهشقهایی که میان حال و آینده نامعلومشان گم شدهاند! با همه چیز سر جنگ دارند و اعصاب همه اطرافیانشان را چرخ میکنند!! اما من سر و کله زدن با آنها را دوست دارم. احساس جوانی میکنم! هر چند که از نظر آنها من یک دخترم! یک خواهر بزرگتر که با آنها فرق دارم … و از نظر آنها پیرم و متعلق به دنیایی دیگر! !!!!. 10 نفری میشوند. همهشان در اتاق کوچکی چپیدهاند که با آن همه وسایل، دو نفر هم به زور در آن جا میشوند. صدای موسیقی بالا میرود: “تهران شهری که … خدا پاشو! پاشو! باهات حرف دارم! …” دستهجمعی و بلند با آن همخوانی میکنند. ناگهان صدای موسیقی قطع میشود. اما آنها همچنان میخوانند. آنقدر خوب میخوانند که لازم نیست خواننده اصلی خودش را دیگر خسته کند! … من این سمت خانهام، میان کارهای عقب افتاده و نیفتادهام … به من هم خوش میگذرد … از خوشیشان میخندم … !!!!!. یکی از خالههایش کیکش را که میخورد میگوید: “خیلی خوشمزه بود! حتما امسال سال خیلی خوبی برات میشه!” جواب میدهد: “فکر نمیکنم! سالهای قبل کیکش از این هم خوشمزهتر بود، ولی اتفاق خاصی نیفتاد!”چقدر این نسل ناامیدند! این را از نوشتهها و شعرهایشان خوب میشود فهمید. از هر 3-4 دوچرخهای که میخرم؛ حداکثر 2 شعر با آن مفهومهایی که من دوست دارم پیدا میکنم. همهاش ناامیدند. همهاش از سیاهیها و سکوتها و تنهاییها حرف میزنند …یکی از دوستانم که معلم همین “تینیجرها” است میگوید به خاطر این است که اینها بی دغدغه بزرگ شدهاند. نه بچه انقلابند، نه بچه جنگ … نمیدانم … انگار گم شدهاند … من فکر میکنم هویت اینها را کشتهاند. تمام گذشتهشان را نفی کردهاند. چیزی ندارند که خودشان را با آن تعریف کنند. دلیل گم شدنشان همین است … !!!!!!. مدیرشان میگوید: “سال دوم دبیرستان خیلی مهم است. بیشتر سوالهای کنکور از همین سال است. به همین خاطر امسال دیگر با بچهها شوخی نداریم. سفت و سخت میگیریم! …” میگویم: “حرفتان قبول! فقط یک سوال داشتم … دانشجویی که بلد نباشد چطور با مشکلاتش روبرو شود و گلیمش را از آب بیرون بکشد … دانشجویی که لجباز باشد … دانشجویی که نفهمیده باشد جایش در این دنیا کجاست … دانشجویی که نتواند از داشتههایش لذت ببرد و مرتب در حسرت نداشتههایش باشد … دانشجویی که مغزش کار نکند … به چه درد این مملکت میخورد؟ درد کجای این مملکت را دوا خواهد کرد؟”مدیرشان حرف من را نمیفهمد یا میفهمد و سایه سنگین مد تست و کنکور نمیگذارد به آن فکر کند … !!!!!!!. 7 سال دیگر من 30 سالم میشود و او 23 سالش. یعنی سنی که من الان هستم. آن موقع من چه کار میکنم؟ او چه کار میکند؟ آن موقع در مغز من و او چه میگذرد؟ …
پیوند پایدار
جولای 2, 2007 روی 10:01 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر سر و سامان نگرفتهها
!. سفری که اولش سخت باشد و اعصاب آدم را خرد کند و آخرش با خوبی و خوشی تمام شود را ترجیح میدهم به سفری که با خوبی و خوشی و تصور خوش آغاز شود و آخرش با ناراحتی تمام شود … خوشحالم که آدم سختیها و ناراحتیها زود از یادش می رود …!!. هر دویمان به سمت پریزهای برق سالن انتظار راه آهن میرویم برای شارژ گوشیهایمان. من آلرژیام عود کرده و بدجور شیر بینیام شل شده است!! حواسم نیست که سیگار دستش است. تا فین فین من را میبیند سریع میگوید: “دودش اذیتتان می کند؟” و می رود و خیلی دورتر از من بر روی صندلیای مینشیند. سیگار کشیدنش را دوست ندارم؛ اما به خاطر شعورش و اینکه میفهمد دود سیگارش آزاردهنده است و باید رعایت کند از او تشکر میکنم. !!!. باید کار کرد، اما نه هر کاری! باید از کار لذت برد. آسانی کاری که میکنی مهم نیست. مهم این است که کارت با تمام سختیهایش به تو انرژی بدهد … اما اگر روزی کارت بیشتر از آنکه به تو انرژی بدهد از تو میگرفت و فرسودهات میکرد؛ باید رهایش کنی …اما موضوع به همین سادگیها نیست. گاهی اوقات رها کردن سخت است. میشوی مثل مادری که به خاطر بچههایش زندگی با پدر بچهها را تاب میآورد. هیچ رشتهای نیست که مستقیم این زن را به آن مرد وصل کند. همه رشتهها بریدهاند و فقط ماندهاند بچهها … بچهها در کار، تعلق خاطرها هستند یا روابط دوستانه یا تعهدهای اخلاقی یا نیاز مالی … خیلی بد است که به اینجا برسی … نمیدانم این طناب چقدر سفت است؟ به کجا باید برسد که آن مادر قید بچهها را هم بزند و دستهایش را از گرفتن طناب آنها هم آزاد کند؟ … !!!!. گاهی وقتها دیدن یک آدم تو را میبرد به چنیدن سال قبل … گاهی وقتها یک شباهت جرقهای میشود برای باز شدن فایلهای قدیمی آرشیو شده مغزت … فایلهایی که پر از تصویر و حرف و آدمند … فایلهایی که اگر محتویاتشان شادی بخش باشند وجودت را پر میکنند از دلتنگیها …دوست دارم دربارهاش حرف بزنم. یعنی بیشتر دوست دارم دربارهاش بنویسم. دوست دارم محتویات این فایلهای باز شده را روی کاغذ بیاورم. راستش آوردهام. اما اشکال کار اینجا است که به جز تعداد محدودی کس دیگری آنچنان حرفهایم را نمیفهمد. لیلا دلم میخواهد متنم را برای تو بخوانم. متاسفانه اینجا جایش نیست. هم طولانی است و هم کسی نمیفهمدش … تو احتمالا تنها کسی هستی که حرفهایم را میفهمی …!!!!!. گفته بودم هر بار من از این تهران خارج میشوم اتفاق جدیدی میافتد! حالا این بار بازار برخورد با “مدل موهای منحرف” داغ شده است!! عبارت “مدل موی منحرف” شده است دستاویز خندهمان! طنز تلخی است …
پیوند پایدار
جولای 1, 2007 روی 10:11 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر سر و سامان نگرفتهها
آموزشگر طرح آموزشی “زباله و بازیافت” برای مقطع دبستان هستم. این طرح را مرکز مشارکتهای زیستمحیطی منطقه 7 و اداره بازیافت منطقه 7 با هم انجام میدهند. قرار است در کنار سطلهای آبی رنگ “کاغذ زباله نیست” که به مدارس تحویل داده میشود؛ آموزش هم بدهیم تا موفقیت طرح بیشتر تضمین شود. هر هفته یک مدرسه میرویم. روشهای آموزشی که طراحی کردهایم بسیار متنوع است و دانش آموزان کلاس یک ساعته ما را دوست دارند. هدفمان این است با بازی، نمایش و تابلوهای آموزشی حداقل دو چیز را برایشان جا بیندازیم: !. انواع زباله (تر، خشک و خطرناک) را بشناسند و بتوانند درست تفکیک کنند.!!. بایستی زبالهها را از مبدا کم کرد. مطالب را کاربردی برای سن و سال خودشان به آنها یاد میدهیم و برای آنکه بتوانند پدر و مادرها را در خانه سیخ بزنند که این کارها را انجام دهند. نمایشهایمان را خیلی دوست دارند و همین طور بازیمان را. صدای خندههایشان هنوز در گوشم است و صدای خندههای خودم هم! به عنوان یک معلم فرصت بسیار شگفت انگیز و منحصر به فردی است که بتوانی سر کلاس درس بدهی و در عین حال پا به پای شاگردانت در حال خوش گذراندن و کیف کردن باشی. یکی از هفتهها به دلیل مسافرت من نتوانستم با تیم آموزشگرها بروم. مطلبی که میگویم را همکارانم هفته بعد برایم تعریف کردند. به یک مدرسه پسرانه رفته بودند که معلم کلاس سومشان آقایی که متاسفانه نامش را نمیدانم بوده است. گویا بر روی دیوار کلاس این بچهها یک نامه قاب کرده بوده، نامهای از رفتگر محله. گویا چند وقت پیش به تشویق معلم کلاس دانشآموزان نامهای برای رفتگر محله مینویسند و از او بابت زحماتی که میکشد تشکر میکنند. رفتگر محله هم پاسخشان را میدهد و در نامهاش مینویسد که از آنها خیلی متشکر است؛ چون دخترش تا قبل از دیدن نامه بچهها، مرتب به پدرش میگفته است این چه شغلی است که تو داری؟ بچهها در مدرسه من را مسخره میکنند و حالا با دیدن نامه دانش آموزان این کلاس فهمیده است که شغل پدرش خیلی مهم است و از اینکه پدرش چنین شغلی دارد خوشحال است و به پدرش افتخار میکند. هنوز که هنوز است حس بسیار خوبی که از شنیدن کار این معلم در آن روز به من دست داد، در من زنده زنده است. من به رشد درخت زیبایی از تخمی که این معلم با کارهایش در طی یک سال در ذهن دانش آموزانش کاشته است، بسیار امیدوارم. من به دلیل “معلم سیار” بودنم مدارس زیادی را دیدهام و میبینم. چیزی که تا امروز به آن رسیدهام این است که دانش آموزان، بخصوص دانشآموزان دبستانی، آینه تمام نمای معلمشان هستند. کلاسی که معلمشان غیرمنطقی و پرخاشگر است، شاگردانش هم درست همین طورند و کلاسی که معلمی منطقی و آرام دارد؛ بچهها هم آرامند. کلاسی که معلم خوش فکر است، بچهها هم مغزهایشان کار میافتد و کلاسی که یک معلم سرکوبگر دارد، دانشآموزانی خمود و کلاسیک شده دارد. در سال تحصیلی جدید میخواهم ایده این معلم را در کلاسهایم امتحان کنم. حق کپی رایتش همیشه در ذهنم محفوظ است. اگر روزی ببینمش حتما بابت این فکر زیبا به او تبریک خواهم گفت و تشکر خواهم کرد.
پیوند پایدار
جولای 1, 2007 روی 10:10 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر سر و سامان نگرفتهها
این روزها خبر ورود یک پلنگ به روستا، زخمی شدن چند نفر و کشته شدن پلنگ مذکور مهم ترین و پر رنگ ترین خبر زیست محیطی بود که آه از نهاد همه برآورد! و البته همه می دانیم که تنها بخش کوچکی از جامعه ما آنطور که جماعت محیط زیستی به موضوع نگاه می کنند این واقعه را تفسیر می کنند. از نظر درصد بالایی از جامعه، این پلنگ است که وحشی است و باید کشته شود و این پلنگ است که به حریم امن و محترم انسان ها تجاوز کرده است. در سال گذشته و سال قبل تر از آن نیز خبرهای مشابهی از کشتن حیوانات به گوشمان رسید. یک بار خرسی در خوابگاه دانشجویی در تبریز و یک بار دیگر خرسی دیگر در دامغان به علت نزدیک شدن به شهر کشته شدند و یک بار دیگر هم خبر کشتن گرازها را در اردبیل شنیدیم. متاسفانه این خبرها بخشی از خبرهای کشتار حیوانات در ایران است که به صورت رسمی منتشر می شود. کسانی که در حوزه حیات وحش فعالیت می کنند هر ساله خبرهای کشتار زیادی را می شنوند که توسط هیچ منبع رسمی اطلاع رسانی نمی شود. در بهار سال گذشته بعد از کشته شدن دومین خرس در دامغان به صرافت افتادم تا مطلبی بنویسم در ارتباط با قوانین کنترل حیوانات بزرگ جثه ای که وارد حریم های خود ساخته انسان ها می شوند. در گیر و دار جستجوی مطلب، به پژوهش یکی از دانشجویان ارشد دانشگاهمان به نام خانم زهرا مشایخی برخوردم که دقیقا در ارتباط با همین موضوع و در ارتباط با خرس سیاه در آمریکا بود. همان چیزی بود که دنبالش بودم. خوشبختانه فرد دیگری قبل از من انجامش داده بود! مطلب را با کمک مژگان در اعتماد ملی چاپ کردیم. شنیدن خبر کشته شدن پلنگ در اردبیل من را دوباره به یاد آن مطلب انداخت. فکر میکنم خواندنش جالب باشد و فکر می کنم دیدگاهی که در پشت این قوانین است به ما کمک خواهد کرد؛ البته اگر بخواهیم آن را در پیش بگیریم. متاسفانه آرشیو اعتماد ملی مشکل دارد و مطلب را پیدا نمی کنم، به همین خاطر بخشی از مطلب را در اینجا می آورم: ”مطابق با بخش هاي 1801، 4181، 1/4181 قانون شکار و صيد کاليفرنيا اگر واقعه اي مبني بر حمله و خسارت خرس گزارش شود، نوع و سطح پاسخ پرسنل منطقه اي متناسب با واقعه گزارش شده ميباشد. البته ابتدا کارمندي از سازمان شکار و صيد بايد در محل حاضر شده و صحت شکايت صورت گرفته را تأييد کند. مجوز جبران خسارت در شرايطي خاص و فقط براي شخص آسيب ديده صادر مي شود و فقط خود شخص مسئول کشتن خرس سياه است؛ اما خرس سياهي که سلامت و امنيت عمومي را به خطر انداخته فوراً توسط مأمور امنيت عمومي کشته مي شود. در برخي موارد هم مصلحت در اين ديده ميشود که خرس آسيب رسان را به زيستگاهي مناسب منتقل کنند. سياست ايالتي کاليفرنيا در مورد جمعيت خرس سياه در سراسر ايالت براي پاسخ به وقايع و حوادث گزارش شده خرس سياه مراحلي را در نظر گرفته است:
- خرس سياه در يک منطقه جمعيتي سرگردان است و نمي تواند به زيستگاه اصلي اش برگردد. در اين موارد حذف عوامل گيج کننده خرس کافي است تا خرس به زيستگاهش برگردد.
پیوند پایدار
جولای 1, 2007 روی 10:09 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر سر و سامان نگرفتهها
دارم برایشان از فرق ببر و گربههای اهلی میگویم. از این فرقشان که با اینکه با هم پسر عمو هستند، اما گربههای اهلی هیچ از آب خوششان نمیآید؛ اما در عوض ببرها عاشق آب بازی هستند … نامش کیمیا است و کلاس دوم دبستان را تازه تمام کرده است. دستش را بلند میکند. بسیار آرام و سر صبر حرف میزند. میگوید: “من میدونم چرا گربههای توی خیابون و ببرها با هم فرق دارن. چون گربههای توی خیابون کوچیکن و اگر برن تو آب نمیتونن خوب شنا کنن و ممکنه خفه بشن و چون کوچیکن حیوونای دیگه توی آب ممکنه بهشون حمله کنن، مثل کرودیلها! اما ببرها بزرگن و قوی. به خاطر همین اگر برن توی آب هیچ حیوونی نمیتونه اذیتشون کنه. برای همینه که ببرها شنا دوست دارن، ولی گربههای توی خیابون نه!” …هر چقدر جلوتر میرود بیشتر شگفت زده میشوم. راست میگوید! شاید از همان اول دلیل در پیش گرفتن این سیر تکاملی متفاوت توسط این دو گونه یک چیزی در همین مایهها بوده است. اطلاعات کافی ندارم؛ اما مطلبی که این دختر گفت فوقالعاده است. مطلبی که هیچ وقت به آن فکر نکرده بودم … —– پ.ن ۱: شاگردانم سهشنبهها روز بازدیدشان است. امروز برای بازدید به باغ گیاهشناسی سازمان جنگلها و مراتع بردیمشان. خیلی خوب بود و پر بود از اتفاقات و لحظههای جالب و قابل صحبت کردن. درباره اش در آینده خواهم نوشت؛ اما گفتم اینجا از کمکهای مهندس درویش برای هماهنگ شدن بازدید امروز تشکر کنم. بسیار ممنون
پ.ن ۲: این جلسه بحث عزیز ارائه داده شد! اگر تنبلی نکنم و مشمول مرور زمان نشود مطالب ساده و کوتاهی در ارتباط با این موضوع در اینجا خواهم نوشت. فکر میکنم جالب باشد و تقریبا مطمئنم کسی تابحال در ایران از این حرفها جایی نزده و ننوشته است!
پیوند پایدار