پراکنده و بی ربط – 6

  !. سفری که اولش سخت باشد و اعصاب آدم را خرد کند و آخرش با خوبی و خوشی تمام شود را ترجیح می‌دهم به سفری که با خوبی و خوشی و تصور خوش آغاز شود و آخرش با ناراحتی تمام شود … خوشحالم که آدم سختی‌ها و ناراحتی‌ها زود از یادش می رود …!!. هر دویمان به سمت پریزهای برق سالن انتظار راه آهن می‌رویم برای شارژ گوشی‌هایمان. من آلرژی‌ام عود کرده و بدجور شیر بینی‌ام شل شده است!! حواسم نیست که سیگار دستش است. تا فین فین من را می‌بیند سریع می‌گوید: “دودش اذیتتان می کند؟” و می رود و خیلی دورتر از من بر روی صندلی‌ای می‌نشیند. سیگار کشیدنش را دوست ندارم؛ اما به خاطر شعورش و اینکه می‌فهمد دود سیگارش آزاردهنده است و باید رعایت کند از او تشکر می‌کنم. !!!. باید کار کرد، اما نه هر کاری! باید از کار لذت برد. آسانی کاری که می‌کنی مهم نیست. مهم این است که کارت با تمام سختی‌هایش به تو انرژی بدهد … اما اگر روزی کارت بیشتر از آنکه به تو انرژی بدهد از تو می‌گرفت و فرسوده‌ات می‌کرد؛ باید رهایش کنی …اما موضوع به همین سادگی‌ها نیست. گاهی اوقات رها کردن سخت است. می‌شوی مثل مادری که به خاطر بچه‌هایش زندگی با پدر بچه‌ها را تاب می‌آورد. هیچ رشته‌ای نیست که مستقیم این زن را به آن مرد وصل کند. همه رشته‌ها بریده‌اند و فقط مانده‌اند بچه‌ها … بچه‌ها در کار، تعلق خاطرها هستند یا روابط دوستانه یا تعهدهای اخلاقی یا نیاز مالی … خیلی بد است که به اینجا برسی … نمی‌دانم این طناب چقدر سفت است؟ به کجا باید برسد که آن مادر قید بچه‌ها را هم بزند و دست‌هایش را از گرفتن طناب آن‌ها هم آزاد کند؟ … !!!!. گاهی وقت‌ها دیدن یک آدم تو را می‌برد به چنیدن سال قبل … گاهی وقت‌ها یک شباهت جرقه‌ای می‌شود برای باز شدن فایل‌های قدیمی آرشیو شده مغزت … فایل‌هایی که پر از تصویر و حرف و آدمند … فایل‌هایی که اگر محتویاتشان شادی بخش باشند وجودت را پر می‌کنند از دلتنگی‌ها …دوست دارم درباره‌اش حرف بزنم. یعنی بیشتر دوست دارم درباره‌اش بنویسم. دوست دارم محتویات این فایل‌های باز شده را روی کاغذ بیاورم. راستش آورده‌ام. اما اشکال کار اینجا است که به جز تعداد محدودی کس دیگری آنچنان حرف‌هایم را نمی‌فهمد. لیلا دلم می‌‌خواهد متنم را برای تو بخوانم. متاسفانه اینجا جایش نیست. هم طولانی است و هم کسی نمی‌فهمدش … تو احتمالا تنها کسی هستی که حرف‌هایم را می‌فهمی …!!!!!. گفته بودم هر بار من از این تهران خارج می‌شوم اتفاق جدیدی می‌افتد! حالا این بار بازار برخورد با “مدل موهای منحرف” داغ شده است!! عبارت “مدل موی منحرف” شده است دستاویز خنده‌مان! طنز تلخی است …

3 پاسخ to this post.

  1. نوشته شده توسط مهدی شیخ در آگوست 10, 2008 در 8:14 ب.ظ

    سلام
    دوتا چیزه که آدم رو بزرگ می کنه. اولیش سفر (هجرت)، دومیش عشق!
    یا علی مددی

    پاسخ دادن

  2. نوشته شده توسط الهام در آگوست 10, 2008 در 8:14 ب.ظ

    سلام دوست عریر
    به وبلاگ محیط زیست سر زمین من هم بیا و نظر و پیشنهادی اگر داری بده که خوشحال میشوم.

    پاسخ دادن

  3. نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:14 ب.ظ

    مهدی:
    حرفی که میزنی تیریپ متن های ادبیه. فکر می کنم درست میگی. ولی مصداق هاش برای من و تو و برای هر آدمی ممکنه فرق کنه …

    پاسخ دادن

به این نوشته پاسخ دهید