!. میخواهم لوگوی “خبرخوان وبلاگهای زیست محیطی” را داخل وبلاگم بگذارم؛ اما بلاگفا اجازه نمیدهد. میگوید سهمیهات پر شده است! تنها راهی که به ذهنم میرسد این است که لوگوی “سه وبلاگ برتر زیست محیطی” را بردارم. اما میترسم همنهاد مثل جریان گرگ خاکستری من را هم تحت تعقیب قرار دهد! برای همین تنها به دادن یک لینک معمولی مانند دیگر وبلاگها و سایتها اکتفا میکنم. کسی راه حل دیگری به ذهنش نمیرسد؟ !!. این یکی کمی به مورد قبلی ربط دارد. این مورد یک پیشنهاد است. دوستانی که “خبرخوان وبلاگهای زیست محیطی” را راه انداختهاند میشود یک امکانی هم در آن قرار بدهند که بشود برخی مطالب را از داخلش حذف کرد؟ کسی که وارد این وبلاگ میشود برای دیدن آخرین مطالب وبلاگهای زیست محیطی آماده است، نه مثلا مطلبی از من درباره طرز تهیه کیک شکلاتی!!!این پاکسازی را یا خود دوستان انجام دهند یا امکانی باشد که ما انجام دهیم. به طور مشخص درباره سه پست اخیر خودم که هیچ ربطی به محیط زیست ندارد صحبت میکنم. !!!. 200 نفری میشدیم. از آخرین باری که تحت نام واحد “دانش آموز” در کنار هم بودیم 5 سال گذشته است. اغلب دیگر همه لیسانسهایشان را گرفتهاند (اگر مهندسند) و یا سالهای آخرند (اگر قرار است دکتر بشوند). عدهای رفتهاند و عدهای دیگر هم در حال رفتن هستند. به اقصی نقاط کره زمین … در مدرسه ما هر پایه برای خودش یک سرود دارد که به آن “سرود ملی” میگوییم … گویا سرود پایه ما محبوبترین سرود بوده و هست … 6 سال پیش برای اولین بار بر روی آهنگ شاد “چه گوارا” از نگرانیهایمان خواندیم:چون رود لحظهها گذشتنددستمان از هم جدا شدرفتيم در دل نور پيمانابر و دريا گريه كردند از کاری که در آن زمان باید کرد هم خواندیم:در ميان طوفانچون تيره شد نور اميدياد آريم سرود ديروزچون گرماي نور خورشيدديروز اميد پريدن بالا رفتن و رسيدنراهي كه با هم پيموديمديروزي كه با هم بوديم و از امید خواندیم:فردا صد ستاره رويداز آسمانها بريزدفردا از قلب ظلمتهانور گرمي برميخيزد
حالا 6 سال گذشته است. 6 سال در داخل آن فردا جلوتر رفتهایم … یکی از آن 200 نفر کلیدش را زد. گفت بیایید قبل از اینکه همه این طرف و آن طرف دنیا پراکنده شویم هم را ببینیم. سرود بخوانیم. وحشی بازی در بیاوریم. یادمان بیاید که چقدر دلمان برای خودمان تنگ شده است … و ما جمع شدیم … حالا شدهایم مصداق این بخش از سرودمان:امروز هر گوشه دنياگر با هميم و گر تنهابا هم همراه و هم پيمانره پيماييم سوي فردافردا صد ستاره رويداز آسمانها بريزدفردا از قلب ظلمتهانور گرمي برميخيزد !!!!. پروانه پرسیده بود: “چرا کم پیدا شدی؟” … دو دلیل دارد. یکی اش سرشلوغی فوق العاده است که البته همیشه هست. اگر دقت کرده باشید حتی هنوز نتوانسته ام لینک هایم را اصلاح کنم … دلیل دومش هم چیزی شبیه به بخش اول این مطلب سارا است. یک وقت های وسط های نوشتن یک سوژه بی خیالش می شوم. خسته می شوم از تکرار این همه تلخی …
آرشیو برای آگوست, 2007
پراکنده و بی ربط – 7
نامش را گذاشته ام معجزه …
روزهای گذشته روزهای شادی نبودهاند. شب خوابیدهای به امید فردا و صبح بلند شدهای به امید دخترکانی که هر چه قدر هم اعصابت را نرمش دهند و انرژیهای داشته و نداشتهات را مصرف کنند؛ باز هم برای تو انرژی و شادی به همراه دارند. ساعت از 6 گذشته است. از خانه بیرون میروی. در کوچههای روشن شده محله تک و توک آدمهایی رد میشوند. موسیقی … مغزت موسیقی میخواهد. تنها آهنگهای Cher است که به حال و هوای آن موقع مغزت میخورد… مدرسه و سر و کله زدن با دخترها میگذرد. عصر برنامهای در پیش است. 3 سالی میشود که در حوالی این روزها برنامهای در پیش است. یک تولد … فرصتی برای جمع شدن برخی دور هم … بهانه کسی است که خیلیهایشان تابحال حتی ندیدهاندش، اما خوب می شناسندش … حتی بهتر از کسانی که سالها و سالها در کنار این فرد زندگی کرده بودند … بهانه یک شخص است. اما انگار هرکس با دلیل خودش میآید. با دید خودش. با فکر خودش … و من این را دوست دارم … این روز متفاوت است به همین خاطر … برای اینکه به یک بهانه جمع شوی؛ اما هرکس بتواند آخرش با خودش چیزی بردارد و برود … تک تک افراد این جمع آنقدر سرشلوغ هستند که به این راحتیها نتوان در یک ساعت مشترک دور هم جمعشان کرد. چندین بار مکان و ساعت قرار جابجا میشود. آخرش هم دو نفر که دوست داشتی و دوست داشتند حتما حضور داشته باشند؛ میگویند که نمیتوانند بیایند. اما یک معجزه رخ میدهد و میآیند. مثل هر سال … هر سال این موقعهای سال منتظر یک معجزهای و این بار هم بخشی از معجزه رخ میدهد … کم کم دور هم جمع میشوند … شوخیها و کل کلها همه را به وجد آورده است … امسال خیلی اتفاقی چند رخداد، موازی برنامهمان شده است… تولد یک دوست … و خداحافظی یک دوست دیگر برای رفتن به جای دیگری در این دنیا … هر سال عادت داریم سوالی بپرسیم و همه جواب بدهند … سوال اول پرسیده میشود … چهرهها فکور میشود … بعضیها دوست دارند افکارشان را بگویند و بعضیها نه … مهم این نیست که همه حرفی بزنند. مهم این است که فکر کنند. چیزی که شاید تابحال به آن فکر نکردهاند … سوال این است: “آن چه چیزی است که فقط فقط مادرتان به شما میدهد و اگر نباشد دیگر کسی نیست که آن کار را برایتان انجام دهد؟” … سوال دوم هم پرسیده میشود: “یک خاطره بامزه یا خندهدار با مادرتان بگویید؟ یا خاطرهای که هر بار یادش میافتید بی اختیار لبخند میزنید؟” … باز هم هر کس چیزی میگوید و بعضیها فکر میکنند و حرفی نمیزنند … باز هم این مهم نیست که همه حرف بزنند. این مهم است که همه به این موضوع فکر کنند … در بین پاسخ این سوالها یک نفر میگوید: من مامانم را خیلی دوست دارم، ولی مادربزرگم …. حرفش که تمام میشود آن یکی فرصت میخواهد تا حرفی بزند. میگوید: “هیچ وقت از واژههای سلبی مثل ولی، اما و … استفاده نکنیم. بهتر بود میگفتی: من مامانم را خیلی دوست دارم و مادربزرگم …”نکتهای که میگوید چقدر به دلم مینشیند. با شناختی که ازش دارم میدانم که عالم بی عمل نیست. خودش انجام میدهد که حالا به ما هم تذکر میدهد. به خاطر همین چیزهایش است که اینقدر برایم عزیز است … سالها است که از او میآموزم و خوشحالم که این آموختن دو طرفه است … … ساعت نزدیکهای 10 شب است که قدم زنان در کوچههای تاریک و روشن محله به طرف خانه میروی. موسیقی … باز هم مغزت موسیقی میخواهد. اما این بار نوعش متفاوت است. این بار فقط و فقط دلت آهنگی مثل Amen را میخواهد. چه تفاوتی! … مغزت صبح اصلا تحمل اینجور آهنگها را نداشت … راه میروی … نه جایی روی زمین … انگار جایی وسطهای آسمان … و دلت میخواهد این راهها تا ابد ادامه داشت …
فردا روز یوزپلنگ است …
بالاخره روز یوزپلنگ از راه رسید. کمتر از 24 ساعت تا شروع برنامههای این روز باقی مانده است. برنامههای مختلفی که در یکی از جنوبیترین شهرهای ایران، آبادان، تا یکی از شهرهای شمالی ایران، فومن، به همت دوستداران محیط زیست ایران، و به طور خاص یوزپلنگ ایرانی، اجرا خواهد شد. نمیدانم ساکن کدام شهر هستید، اما ما خبر داریم در این شهرها: آبادان، اصفهان، بافق، جاجرم، زابل، شیراز، عباس آباد، فومن، مشهد، نایین و یزد برنامهای با روز یوزپلنگ اجرا خواهد شد که میتوانید در آن شرکت نمایید.
اگر هم در تهران هستید و اگر به مسافرت نرفتهاید در موزه دارآباد به ما سر بزنید (البته یک گروه غیردولتی نیز غرفههایی در باغ وحش تهران خواهد داشت). با برنامههای متنوعی که در این روز اجرا خواهد شد یوزپلنگ ایرانی را که آخرین بازمانده نسل یوزپلنگ آسیایی است بیشتر خواهیم شناساند. آیا تابحال پرده خوانی از نوع یوزپلنگیاش را دیدهاید؟ آیا تابحال یک خارپشت یا یک سوسمار خاردم را لمس کردهاید؟ آیا شکل و قیافه یوزپلنگ را خوب میشناسید و میتوانید از بقیه گربهسانان تشخیصش دهید؟ آیا میدانید چرا یوزپلنگ مهم است؟ آیا مشکلات یوزپلنگ را میدانید؟ آیا … برای دیدن این برنامهها و یافتن پاسخ این سوالات، روز جمعه به موزه دارآباد بیایید. به رفیق و دوست و فامیل، بخصوص بچهدارهایشان هم خبر بدهید و برای شرکت در برنامههای این روز دعوتشان کنید. منتظر دیدارتان هستیم …
این روزها – 5
!. این روزها از لابه لای سطرهای نوشتهها هم میشود گرمای کشنده را حس کرد … میشود تشنگی را حس کرد … میشود التماس قطریای آب را درک کرد … از بین تمام نوشتههایی که این روزها خواندم، این یکی را بیشتر از همه دوست داشتم … فکر نمیکنم خودم بتوانم بهتر از آن را برای فلامینگوهای بختگان یا گوزن زردهای جزیره اشک بنویسم …!!. این روزها با دیدن یک عکس هم میشود سوختن را فهمید … سوختنی که میتوانست نباشد … یا میتوانست زودتر از اینها کنترل شود …!!!. این روزها … همه جا پر از خبرهای بد است. خبرهای ناراحت کننده … و البته پر از ندانستنها و شفاف نبودنها … گاهی وقتها مغزم دیگر توان تحلیل و تصمیم گرفتن ندارد …
خود زنی!! یا واگویه عذابوجدانهای یک ایرانی پر مدعا!!!
یکی از دوستان انجمن یوزپلنگ ایرانی است. ساکن ایران نیست و تابحال ندیدیمش؛ اما او را خوب میشناسیم … از روی کتابهای فوقالعادهای که هر چند وقت یکبار برایمان میفرستد. از روی تماسهای تلفنی، ایمیلها، پیگیریها و دلگرمی دادنهای از راه دورش … خبر میرسد قرار است به ایران بیاید و قرار است به انجمن هم سری بزند. همه مشتاقند تا او را ببینند؛ این دوست نادیده دوست داشتنی انجمن را … با همسرش میآید. هر چه از گپ و گفتگوی دوستانهمان که بیشتر حول و حوش طبیعت و حیات وحش ایران است، میگذرد؛ هیجانم از دیدن این دوست نادیده که حالا جلوی رویم نشسته است بیشتر میشود. به قول یکی از بچهها یک Google Earth سیار است با فایلهای طبقهبندی شده چند دوره تاریخی، با قدرت روی هم اندازی نقشهها و ارائه تحلیل نهایی!! هر منطقهای از ایران را که نام میبریم مثل کف دستش میشناسد (چه رفته باشد و چه نرفته باشد) … با تمام جزییات؛ حتی با میزان بارش سالانهاش! … به عنوان یک علاقمند به محیط زیست و حیات وحش که رشته تحصیلیاش ربطی هم به این بحثها ندارد اطلاعاتش فوقِ فوقالعاده است … هر چه میگذرد علاوه بر هیجان، افسردگیام هم بیشتر میشود … به یاد مغز مشغولیهای قدیمیام افتادهام … به یاد ادعاهایم که گوش فلک را کر کردهاند و در اصل طبل تو خالیاند … به یاد عذاب وجدانهایم سر کلاسهایم افتادهام … زمانهایی که به شاگردانم درس تفکیک زباله میدادهام و خودم روز قبلش عجله داشتهام و تنبلیام آمده که فلان کاغذ را در کیسه مخصوصش بریزم … زمانهایی که به شاگردانم درس الگوی صحیح مصرف انرژی میدادهام و شب قبل طبق معمول در عجلههایم، چراغهای اتاق، پشت سرم روشن مانده است … زمانهایی که … به یاد تمام کارهای نکردهام افتادهام … به یاد این افتادهام که خود را یک تهرانی میدانم؛ اما سوراخ و سنبههای اصفهان و شوشتر را بیشتر از تهران میشناسم (با وجود آنکه هنوز خیلی از سوراخ و سنبههای این دو شهر مانده که ندیدهام و چیزی دربارهاش نمیدانم) … اینکه مدتها است با یکی از دوستانم قرار گذاشتهایم تا موزههای تهران را بگردیم و هنوز در حد ایده و تصمیم عملی نشده باقی مانده است … اینکه … به یاد این افتادهام که خود را یک ایرانی میدانم اما مکانهایی از ایران که دیدهام یا دربارهشان اطلاعات دارم در مقابل کل چیزهایی که باید دید و دانست هیچ است … اینکه هنوز باید فکر کنم تا یادم بیاید اول ایلامیها بودند بعد هخامنشیها، یا برعکس! یا یک زمانهایی هر دو بودند!!! … اینکه باید فکر کنم تا یادم بیاید رنگ زرد در کاشی کاریها برای عصر صفویه بود یا قاجاریه! … اینکه حتی نمیتوانم به ترتیب شاههای قاجاریه و اتفاقات مهم تاریخی هم عصرشان را نام ببرم … اینکه قومیتهای کوچک و بزرگ ایران را هنوز خوب نمیشناسم (تعارف که نداریم! بیشترشان را اصلا نمیشناسم!) … اینکه هنوز معنی بسیاری از نقوش و نمادهای حکاکی شده بر روی آثار باستانیمان را نمیدانم … اینکه … به یاد تمام ندانستنهایم و نکردنهایم افتادهام … به یاد اینکه خود را یک محیطزیستی و حیاتوحشی میدانم اما هنوز بسیاری از پرندگان ایران را نمیتوانم درست از هم تشخیص بدهم (جهان را که حرفش را نزنید!)… اینکه هنوز نام بسیاری از درختان ایران را با هم قاطی میکنم (دانستن اسم علمیشان بماند!) … اینکه ادعای حیات وحشی بودن و یوزپلنگی بودنم گوش دنیا را کر کرده و به اندازه این دوستم که کار و بارش آنچنان هم ربطی به این حرفها ندارد؛ برای روز یوزپلنگ که چند روز دیگر میرسد کاری انجام ندادهام … به یاد تمام کتابهایی که باید خوانده باشم و نخواندهام افتادهام … اینکه خود را ایرانی میدانم و ادعای فردوسی دوستی و مولانا دوستی و حافظ دوستیام سر به آسمان برده؛ اما هنوز کتاب یک کدامشان را تا انتها نخواندهام؛ چه برسد که بفهممشان! … به یاد … دوست نادیده دوست داشتنی انجمن رفته است؛ اما عذاب وجدانی که در من زنده کرد هنوز داغ داغ است … امیدوارم این عذاب وجدان هیچ وقت برایم عادی نشود … گاهی اوقات از حجم کارهایی که باید انجام دهم و در مقابلش حجم وقتی که هر روز و هر روز تلف میکنم میترسم … این ادعاهای توخالی برایم ترسناک است … البته ترس از عادت کردن بهشان ترسناکتر … —–پ.ن 1: امروز نتوانستم به تجمع بروم و هنوز هم کسی را پیدا نکردهام که کنجکاویام را ارضا کند. به وبلاگها سر زدم. تنها کوروش پست گذاشته بود و لینک خبر ایسنا را داده بود … عکسها کمی فضا را برایم روشن کرد. شعارها جالب بودند. دوستشان داشتم … هنوز منتظرم تا نوشتهها و برداشتها را بخوانم … (البته تا این پست را بگذارم ۴ پست دیگر هم گذاشته شد. در خبرخوان وبلاگهای زیستمحیطی میتوانید نوشتههای در ارتباط با تجمع امروز را بخوانید.) پ.ن 2: دلم میخواهد یک غُری را بلند بگویم
… یک چیزی که تازگیها در صحبتهای مسئولین محیطزیستی دولت جدید مد شده است بدجوری آزارم میدهد. اینکه همه تصمیمهای نادرست را
به گردن دولت قبلی میاندازند. با بخشی از حرفشان موافقم؛ اما همه ما خوب میدانیم که آش اینقدرها هم شور نیست! (یا حداقل تحلیل من از دانستههایم در این سالها این است!
) … بسیاری از خرابکاریها هم در همین دو سال گذشته اتفاق افتاده است … حتی اگر هم این حرف درست باشد خوب یکی نیست بگوید مگر شما که این قدر ادعای ارزشی بودنتان میشود و به قبلیها ایراد میگیرید این دو سال را وقت نداشتید؟! پس چرا اوضاع بدتر از قبل است؟!!
… انگار در اوضاع و احوال نابسامان، از زیر بار مسئولیت شانه خالی کردن و تقصیرها را به گردن دیگران انداختن آسانترین راه است
… قبلیها هم اگر این کار را میکردند، شما هم که بهشان ایراد میگیرید که شدهاید مثل آنها! پس چه فرقی بین شماست؟
… به قول یکی از دوستان که امروز میگفت: “کسی به دنبال پاسخگویی و یافتن و نشان دادن راه حل نیست. همه با گفتن اینکه به ما ربطی نداشته است سعی میکنند خودشان را خلاص کنند.” … پ.ن ۲ پریم (!): حتی همین غر هم من را یاد آن ادعاهای تو خالی میاندازد! نکند من هم یک چنین آدمی بشوم؟؟!! یا شاید الان هم هستم و خودم را دست بالا گرفتهام!!!
پ.ن ۳: به زودی خبر سرنوشت پیشنهاد تشکر از نجاتدهندگان فلامینگوهای بختگان را میدهم.
در ادامه پیشنهاد تشکر از نجات دهندگان فلامینگوهای بختگان …
یکی از بچهها زحمت کشید و اصل ماجرای نجات فلامینگوهای بختگان را پیگیری کرد. گویا این اتفاق هر سال در آنجا رخ میدهد و البته متاسفانه امسال گستردگیاش بیشتر بوده است و گویا امسال محیطزیستیها دیر متوجه شده بودند و بعد از چند تلاش ناموفق به این نتیجه میرسند که خودشان نمیتوانند فلامینگوها را نجات دهند. پس به پیشنهاد اهالی تصمیم به استفاده از نیروهای محلی و دانش آنها گرفته میشود. یک تصمیم خوب و در انتها یک نتیجه خوب … به همین خاطر به نظر میرسد که علاوه بر اهالی روستای بسترم، از مدیر کل محیط زیست استان هم بایستی بابت تصمیمش تشکر کرد. کسانی که با محیطزیست چیها سر و کار دارند میدانند که این نگرش منحصر به فرد است و متاسفانه هر مدیری معتقد به همکاری با مردم محلی و استفاده از نیرو و دانش آنها نیست. دو متن زیر را بخوانید. متنها را هادی کاشانی زحمتش را کشیده است. این متنها را به صورت یک لوح تقدیر در خواهیم آورد و برایشان خواهیم فرستاد. اگر نظری دارید بگویید و اگر موافقید نامتان را بنویسید تا پیوست لوحها شود. به نظرم اگر رشته تحصیلی، محل سکونت و سن و سالتان را هم بگویید خوب باشد. معلوم میشود جمعی از فعالین و دوستداران محیط زیست چه کسانی هستند. متن لوح اهالی روستای بسترم: سپاس مرحمت بيدريغ آفتاب را که به وسعت آغوش شما ميوزد،به وسعت بازوان توانمندي که مهاجران پَر بسته بختگان را در آغوش کشيده و نجات ميدهند؛ اهالي محترم روستاي بسترم،نميخواهيم خشکيدگي نمک را بر بستر بختگان باور کنيم.نميخواهيم فشار پنجه نمک را بر گلوي هستي فلامينگوها باور کنيم، در اين وانفسا همت دستان صاف و باز شما که به ياري و نجات اين مخلوقات بينظير خداوند آمد، بارقهاي از اميد را در دلهاي ما و ساير دغدغهمندان محيطزيست و طبيعت نشاند.مراتب همگامي و همدلي ما را از مسافت دور پذيرا باشيد. دستان خداوند گرهگشاي روزي سبزتان باد. جمعي از فعالان و دوستداران محيطزيست متن لوح مدیر کل محیط زیست استان فارس: دستان داغ تابستان و آستين کم تدبير بشر،فشار حلقههاي نمک دلمه بسته بر گردن و پرهاي فلامينگوها،خاطرات تلخ روزگاري است که در آن مهاجران بختگان جان ميدهند. جناب آقاي ….مدير کل محترم محيطزيست استان فارس مرحمت بيدريغ آب و آفتاب نثارتان که با همت شما سهمي از محيطزيست ما و آيندگان همچنان زنده ميماند. بدينوسيله مراتب قدرداني خويش و جمعي از دغدغهمندان طبيعت و محيطزيست سرزمين را به پاس نيک انديشي و تدبير خردمندانهتان در نجات جمعيتي از فلامينگوهاي بختگان در حادثه تابستان 86 اعلام داشته و اميدواريم در راه دشوار نبرد با پليديها همچنان پايدار و سبز بمانيد. جمعي از فعالان و دوستداران محيطزيست لطفا نظراتتان را هر چه سریعتر بدهید. حداکثر تا چهارشنبه … ممنون! —–پ.ن: این مطلب مرتبط را هم ببینید.
محیطزیست در کتابها – 1
تازگیها یک کتاب از یکی از دوستانم هدیه گرفتهام:
کلی ذوق مرگ شدم!!!!!! … البته این را هم بگویم که معرفی این کتاب هیچ ربطی به تیتر و اصل این مطلب ندارد. تنها میخواستم شما هم هدیهام را ببینید! خوب برویم سر اصل موضوع … یک تصمیم جدید گرفتهام! میخواهم از این به بعد در اینجا برخی کتابهای محیطزیستی را معرفی کنم. کتابهایی که معرفی خواهم کرد اغلب کتابهای کودک و نوجوان هستند و یا اگر برای بزرگسالانند، کتابهای عام خواهند بود نه تخصصی متخصصان این رشته. این کتاب ها را طی این چند سال در ارتباط با فعالیتهایم شناختهام و فکر میکنم بد نباشد که این تجربه را با شما به اشتراک بگذارم. این کتابها کتابهایی است که میتوانید به اطرافیانتان هدیه بدهید یا تشویقشان کنید که بخرند و بخوانند یا خودتان بخوانید. فکر نمیکنم که لازم باشد درباره لزوم این کار و نتایجش توضیح خاصی بدهم. همه خودتان میدانید. اولین کتابی که معرفی خواهم کرد، یک کتاب تقریبا قدیمی و معروف است که به نظر من هیچگاه تازگیاش را از دست نخواهد داد.
این کتاب را موزه تاریخ طبیعی و حیات وحش ایران (دارآباد)، 10 سال پیش، آن موقعهایی که دوران اوج فعالیتهای آموزشیاش بود چاپ کرده است. متاسفانه آن شرایط دیگر وجود ندارد و با تغییر نگرشها دست و پای موزه برای بسیاری از کارها بسته شده است. آن سالها میشد ادعا کرد که موزه به نقش واقعی که باید داشته باشد نزدیک شده است، اما … اغلب کتابهایی که در آن دوران توسط موزه تدوین و چاپ شدند از کتابهای ماندگار محیطزیستی و به خصوص حیات وحشی هستند، بخصوص کودک و نوجوانهایش. نام کامل کتاب این است:”اکولوژی (شناخت راههای شگفتانگیزی که حیوانات، گیاهان، انرژی و مواد را به یکدیگر پیوند میدهد)” این کتاب 29 بخش دارد: اکولوژی چیست؟، تولیدکنندگان اولیه در طبیعت، انتقال انرژی، شبکههای غذایی، چرخه حیات، نقش آب، تغییرات کربن، بارور نگه داشتن زمین، خاک بستر زندگی، توزیع حیات، جایگاه اکولوژیک، مطالعه جمعیتها، تاملی بر رشد جمعیت،استراتژیهای خانواده، زمان و طبیعت، اکولوژی و تکامل، زندگی در اقیانوس، بقا در مناطق خشک، دنیای جرز و مد، برگها و سوزنها، غنای مرجانها، سهیم شدن در مراتع، جایی که رودخانه به دریا میرسد، مقیاسهای ارتفاعی، آبهای شیرین، تنوع باور نکردنی، اکولوژی انسان، تاثیر انسان بر محیط، اکولوژی عصر ما این کتاب ترجمه کتابی است به نام: Ecology (Why are meat-eaters rare? Do lemmings really commit suicide? Why are there more people than tigers? How do worms help to keep the world alive?)که در سال 1993، توسط انتشارات Eyewitness Science، در انگلستان چاپ شده است. به نظر من خواندن این کتاب نوجوان و بزرگسال ندارد. آنقدر متنوع و ساده نوشته است که هرکس که بخواهد یکی از اصلیترین مفاهیم پایه علم محیطزیست (اکولوژی یا همان بومشناسی) را بداند، میتواند آن را بخواند و فکر میکنم اولین نتیجهاش این است که میفهمیم چرا میگوییم در این دنیا همه چیز به همه چیز ربط دارد و چرا بخشی از جامعه اینقدر از ساخته شدن یک سد غیر اصولی یا رد شدن لوله گاز از میان یک پارک ملی، قطع شبانه درختان یک باغ و … ناراحت میشوند و واکنش نشان میدهند. … و اینکه میتوان امیدوار بود که دیگر کسی نگوید: “در جایی که این همه انسان فقیر و مشکلدار هست، شما چرا چسبیدهاید به گیاهان و حیوانات!” و البته به نظر من یک فایده دیگر هم دارد و آن این است که به جای احساسی برخورد کردن با این مسایل می توانیم دلیل و توجیه علمی بیاوریم. این کتابِ عکس دار، تمام رنگی و بر روی کاغذ با کیفیتی چاپ شده است. جلد کتاب نیز گالینگور است. قیمت آن در زمان چاپ 980 تومان بوده که در حال حاضر با آخرین خبرهایی که دارم 1800 تومان فروخته میشود. کتاب را از فروشگاه کتاب در محل موزه که در کنار کارگاه تاکسیدرمی قرار دارد میتوانید تهیه کنید. تلفن تماس موزه برای اطلاعات احتمالی که بخواهید بدانید نیز این است: 22290002-021 —–پ.ن: یک زنده باد بزرگ برای ساکنین روستای بسترم شهرستان نیریز بابت کاری که کردهاند ![]()
… چه خوب میشد اگر یک نامه تشکر مینوشتیم، امضایش میکردیم و به دست شورای روستایشان میرساندیم … موافقید؟ … پیگیریهایش با من و هر داوطلب دیگری … البته قبلش کاش کسی اطلاعات کاملتری از اتفاق رخ داده، یعنی چیزی بیشتر از آن چیزی که در این خبرها گفته شده، بدهد …