باید بنویسم … باید بنویسم … از تمام هیجانی که امشب در من زنده شد … از تمام فریادهایی که زدهام و صدایی که خش دار شده است … از تمام دوست داشتنهایی که در من زنده شد … از تمام شیطنتها و بالا پریدنها که مدتها بود نداشتمشان … از تمام گیجی و منگیهایی که هنوز مغزم درونشان دور میزند …باید بنویسم … از آرزوهایم که به حقیقت تبدیل شدند … از آرزوهایی که در جیب جا میشدند و یا آروزهایی که هر کار میکنم در کتابخانه سر ریز کردهام جا نمیشوند و همین طور کف اتاق ماندهاند … از آرزویی که یادم نبود بگویمش اما کسی در این دنیا یادش بود. برای واقعی شدنش دو دوست دیگر در شهری لهجهدار دنبالش رفته بودند و فرستاده بودندش اینجا … باید بنویسم … از نوشتهها … از تک تک برگهای آلبوم تولد ۲۳ سالگیام … از آلبومی که هر صفحهاش منم و یکی از دوستانم … از جملهها و آرزوهایی که هر چه میخوانمشان سیر نمیشوم … از صفحههای آلبومی که هر صفحهاش دنیایی است … باید من هم برایشان بنویسم … جدا جدا … برای هرکدامشان … برایتان خواهم نوشت. فقط کمی وقت میخواهم. لطفا منتظر بمانید …باید بنویسم … از آن برق چشمها … از آن لبخندها … از آن رشتههای نامرئی که ما را بهم پیوند میدهد … از آن …باید بنویسم … از آن هدیههای مرحله به مرحله (پیش پیش تولد، پیش تولد و تولد!) که صاحبش با وجود دور بودن سنگ تمام گذاشت … و تو هر بار در مقابل محبتهای این دوست عذاب وجدان میگیری که کمکاری کردهای … راستی! آقایشان سر بریده شده بود! نمیدانم چرا! انگار خانم و آقا در آن جعبه کوچک با هم نساخته بودند!! باید بنویسم … از آن نامهای که پر بود از حرفهای دوست داشتنی … نامهای که میخواهی تا پایان عمرت حفظش کنی …باید بنویسم … از کسی که تنها به خاطر من آمده بود … و من قیافه غمگینش را با علامت سوالی در ذهنم دیدم و تازه بعد فهمیدم که اوضاع و احوالش چقدر به هم ریخته است … ماندهام بین دو راهی! نمیدانم باید شرمنده باشم و احساس کنم لیاقت این همه محبت را ندارم و یا بروم آن بالا، روی ابرها از ذوق اینکه کسی در این دنیا تمام غمهایش را میگذارد پشت سرش تا بیاید پیش من … باید بنویسم … از تمام هیجانی که امشب در من زنده شد … هیجانی که تمام انرژی جسمیام را کشید و بیحالم کرده است … اینکه فقط آنقدر جان دارم که خودم را به تختخواب برسانم و بخوابم … اما قبلش … باید بنویسم … باید بنویسم …
نوشته شده توسط ماندانا این رد در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
تولدت مبارک. شب خوب و قشنگی بود. امیدوارم امسال به همه آرزوهات برسی. در ضمن دکوراسیون تازه ات خیلی بهتر و قشنگ تره. دلم باز شد.
نوشته شده توسط سارا-با در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
نوشته شده توسط sina در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
mobaraket bashe
نوشته شده توسط محبوبه در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
نوشته شده توسط شهریار در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
بنویس زودتر!!!!!!!!
نوشته شده توسط مرضیه.ع در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
خیلی دلم می خواست بیام.نشد.الان متاسف شدم.
دوباره تولدت مبارک.
نوشته شده توسط محمدرضا در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
جزاین که تولدت مبارک…
چون باید بنویسم!
نوشته شده توسط حسام الدین در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
من یک چیزی نوشتم چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط اسماعیل صفرزاده در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
مبارکت باشه. خیلی خوشحالم که اینقدر برای خودت و دوستانت خوش گذشته و لحظات شادی برای هم ایجاد کردید و احساس غبن و شرمندگی می کنم که آن لحظات را از دست دادم. با عرض پوزش مجدد بابت نیامدنم.
به درود و تبریک مجدد
نوشته شده توسط نیک در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
خوشحالم …. همین…
ایشالا هر سال همینجوری بزرگ شی!
نوشته شده توسط Mehdi در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
خوش به حالتون و تولدتون هم مبارک!
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
ماندانا، سارا، سینا، محبوبه:


شهریار:

اگه قول بدی بازم آبدوغ خیار بخوری زودتر می نویسم!
مرضیه:
جات خالی بود … جای عکستو جای نوشته ات توی آلبومم هم خالیه (محفوظه البته تا همو ببینیم!)
آقای محمدرضا و آقای مهدی:
ممنون
حسام:
خب دوباره بنویس! حتما پرونده شده قبل فرستادن …
راستی تو چرا تو آلبومم ننوشتی؟ اینقدر شلوغ بود دیشب ختما سارا گیرت نیاورده …
حاج آقای دکتر :


اینم از 63 ای ها که اینقدر میگفتی رو اعصابن! ببین چقدر گلن و هی بهشون حسودیت میشه!!!
نیک:
امیدوارم بهت خوش گذشته باشه …
راستی چرا هی گیر دادی به بزرگ شدن من … این کلمه رو با معنای مصطلحش دوست ندارم … حس بدی بهم میده …
نوشته شده توسط محمدرضا در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
این گل فرستادن اشکال شرعی داره برای آقایون یا ازمبطلات روزه است؟!
بعد به مامی گن غرب زده!!!
خودشون عامل جدایی جنسیتی هستن!!!
نوشته شده توسط مهرداد در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
نوشته شده توسط م . پسرخاله در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
باید بنویسی …باید بنویسی …
عاقلان دانند
نوشته شده توسط مژگان جمشیدی در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
امیدوارم مثل اون شب همیشه شاد و خوشحال ببینمت
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
آقای محمدرضا:
از نظر من که اشکال نداره! هر کی نمیخواد نگیره!
مهرداد و مژگان:

منم
م.پسرخاله:
از این ورا؟؟؟؟
نوشته شده توسط حسینی در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
مبارک باشه. خيلی دوست داشتم بيام. ولی…
کاش هميشه تولدامون اينقدر هيجان انگيز باشه که یادمون بره داريم بزرگ میشيم.
نوشته شده توسط محسن در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
توضیحات:
اون مجسمه پیرمرد و پیرزن رو توی اردویی که رفته بودیم جنوب(بندر عباس)
برات خریدم. اول میخواستم یه پورکه(نقابی که زنان بومی آنجا به صورت میزنند) برات بگیرم ولی پیدا نکردم. توی یکی از پاساژها چشمم به این مجسمه ها افتاد. نمیدونم چرا ولی به محض دیدنشون یاد تو افتادم. شاید چون خانومه شبیه قیافه تو بود(فکر می کنم اگه پیر بشی این شکلی میشی!). شاید هم چون برق نگاه زوج های پا به سن گذاشته ای را که هنوز دلشان برای هم می تپد را توانستم در چشمانشان ببینم( راستی تو هم توانستی این برق را ببینی یا اینکه فقط خیالی در ذهن من بود؟). شاید هم هر دو.
اینکه سر آقایش پریده بود را نمیدانم تقصیر من بود یا کسی که امانتی را به او داده بودم یا خانم در جعبه!…
دوست داشتم متنی هم برایت می نوشتم مثل تمام اباطیلی که هنگام تولد دوستان دیگرم نوشته بودم. اما…
حتی دوست داشتم که آنجا باشم. اما…
بگذریم.
خوشحالم شدم از اینکه خوشحال شدی.
نوشته شده توسط مریم در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
نوشته شده توسط نیک در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
بزرگ شی یعنی هی کامل تر بشی! تو هم گیر دادیا! Greeting ه! يعني يه آرزوي خوب و خوشحال! يعني چيز خوبيه كلا…
زنده باد 63 اي ها ….
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
فاطمه:
کاش بودی … فکر کنم کلی انرژی جمع میکردی و با خودت میبردی تا جاهای دیگه خرج کنی … فکر کنم برای بیشتر کسانی که اومده بودن اینجوری بود …
محسن:
من که نگاهشون می کنم بیشتر یاد یه زن و شوهر روستایی میفتم … شبیه این فیلم های اروپایی قدیمی … یک جای آروم و دور افتاده … دو نفر که زندگی آروم و شیرینی دارن و پا به پای هم کار میکنن … و از زندگی لذت میبرن …
کاش می نوشتی … من شاید جواب ندم اما خوندن نوشته ها رو دوست دارم …
اگر بودی فکر می کنم خل بازی جمع خیلی خیلی بیشتر میشد!!! احتمالا همه چیز میرفت رو هوا دیگه!!!
مریم:

نیک:

چون تویی باشه! قبول میکنم! ولی به هر حال یه کلمه دیگه به جای بزرگ پیدا کن که آدم اشتباه نگیره!!
این زنده بادو جلوی حاجی آقا دکتر بگو!
نوشته شده توسط محمدرضا در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
آخه گل رو دادی به ماندانا سارا ومحبوبه!!به من و مهدی چیزی نرسید!
دقت کن!!!
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
اااااااااااااااا! راست میگی!
خوب نیست آدم اینقدر حسود باشه!! 

حله؟؟!!! راستی! تولد من بوده ها!! من باید گل بگیرم نه اینکه شما زورکی از من بگیری!! 

اینم از گل
نوشته شده توسط محمدرضا در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
چه کنیم دیگه!!!
مرسی از بابت گل
من که هفت تا گل به نیت پنج تن هدیه کرده بودم!!!
نوشته شده توسط مهدی شیخ در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
سلام
(ببخشید اشتباه تایپ شد! لطفن قبلی رو پاک کن)
و مِن هُم مَن ینتظر…
یا علی مددی