!. یک زن است. سنش به 70 نرسیده است. شوهرش را چندین سال پیش از دست داده و چند سالی میشود که همه فرزندانش را به خانه بخت فرستاده است. خانهاش را با یکی از پسرها و عروسش مشترک است. اوضاع و احوال خوبی ندارد؛ نه نظر سلامتی و نه از نظر روحی و خانوادگی. از هرکس بپرسید خواهد گفت مشکلاتش است که بر روی سلامتیاش تاثیر منفی دارد. در یک شهر سنتی و در خانوادهای سنتیتر زندگی میکند. نمیتواند ابروهایش را بردارد یا صورتش را اصلاح کند چون برایش حرف در می آورند. کسی که یک پایش لب گور است را چه به این کارها! نمیتواند مانتوی یک کمی از ساده آن طرف تر هم بپوشد. چون باز هم کسی که پایش لب گور است را چه به این حرفها! … یکی از بزرگترین مشکلاتش با فروختن خانه فعلیاش و خرید یک خانه جدا حل میشود. اما نمیگذارند! فرزندان میگویند تو نمیتوانی تنها زندگی کنی؛ اما در اصل نگران ارث و میراثشان هستند. ارث و میراثی که به زودی به دست خواهند آورد و نمیخواهند با یک خرید و فروش، یک موقع مشکلی پیدا کند. با کارهایشان میگویند: “تو که داری میمیری! این چند وقت را هم تحمل کن!” خودش هم انگار باورش شده است. قبلترها اینطور نبود؛ اما این روزها مرتب از مردن حرف میزند. !!. یک زن است. شوهرش را چندین سال پیش از دست داده و با تنها دخترش زندگی میکند. هنوز که هنوز است وقتی از شوهرش حرف میزند چشمهایش برق میزند. در شهر و خانواده سنتی به دنیا آمده است. شوهرش هم. آن موقعها جوانهای ناخلفی بودهاند و تا توانستهاند خلاف جریان آب شنا کردهاند. این روزها دخترش هم مثل خودشان شده است و در حال شنا کردن بر خلاف جریان آب است. اما او گاهی طاقتش طاق میشود. تا یک جایی میتواند جلوی حرفهای دیگران تاب بیاورد و کارهای دخترش را توجیه کند. دخترش به جانش بسته است. میگوید هیچ دلیلی به جز دخترش برای زندگی ندارد. من هم ندیدهام کاری داشته باشد برای خودش. برای خود خودش، به عنوان یک انسان. تک تک سلول هایش فریاد میزنند که تنها دلیل زنده بودنش دخترش است … !!!. یک زن است. جوان است. 28 سال بیشتر ندارد. 2 پسر باهوش و فوقالعاده دارد. اهل درس و دانشگاه بوده، اما این روزها خانواده بدجور دست و پایش را بسته است. یادم میآید شب عقدش بدجور به شک افتاده بود. میگفت من در این مدت کم چطور باید فهمیده باشم که فرد مقابل من همانی است که به درد من میخورد. اما کسی از اطرافیان به این حرفها توجه نداشت. همین که شوهرش پسر شهید بود و کار داشت و مدرکش لیسانس بود کافی بود. میگفتند 23 سالش شده و از وقت ازدواجش خیلی گذشته و دیگر صلاح نیست در خانه بماند. شوهرش با اینکه پدر 2 بچه است؛ اما افکارش هنوز مجرد است – افکار بعضی آدمها هیچ وقت متاهل نمیشود – بعد از ظهرها که شوهرش به خانه میآید بچهها را بر میدارد و از خانه بیرون میرود تا شوهرش آرامش داشته باشد. تا بتواند درس بخواند و مدرکش را بگیرد. تا بتواند … تا پسر کوچکترش بی اعتناییهای پدر را نبیند. آخر شوهرش بچه دوم را نمیخواسته است. پسرک آنقدر خواستنی است که آدم نمی فهمد چطور میتوان دوستش نداشت … این روزها شروع کرده است به درس خواندن برای ادامه تحصیل. میخواهد برای دل خودش کاری بکند. شرایطش سختتر از این حرفها است … آیا موفق میشود برای دل خودش کاری کند؟ … !!!!. یک زن است. توضیح دقیقترش این است که یک فرشته است. یک فرشته که روی زمین متولد شده است. سالها پیش یک ازدواج ناموفق داشته. ازدواجی که تا سالها شرایطش را تحمل کرده بوده است. به خاطر دو بچهاش … و بعد یک روز دیگر نتوانسته و با کلی دردسر بالاخره این رشته را بریده است … بعد از سالها دوباره ازدواج کرده است. فرزند تازهای دارد و محروم است از دیدن دو فرزند دیگرش. این محرومیت را هم شوهر اولش و هم شوهر فعلیاش به او تحمیل کردهاند. در این ازدواجش هم شرایط خوبی ندارد. شوهرش از آن مردهایی است که فکرشان انگار هیچ وقت متاهل نمیشود. اگر فرزند کوچکش نبود شاید شرایط بهتر از این بود. میتوانست جدا شود. میتوانست خودش باشد. اما … اما نمیتواند. نمیخواهد دوباره چهارچوب امن خانواده یک کودک را بشکند. این روزها تنها رشته پیوند او شوهرش فرزند کوچکشان است … او طاقت میآورد به خاطر کودکش … راستی! 8 سال پیش که با او آشنا شدم تک تک سلولهای بدنش پر از شادی و آرامش بود. اما این روزها باید هوایش را خیلی داشت. با هر چیزی که بتواند به او شادی بدهد. هر چیزی … !!!!!. یک زن است. استاد دانشگاه است؛ شوهرش هم. سالهای سال است که با هم زندگی میکنند. از یک نظر زن و شوهر جالبی هستند. چون این زوج از نظر فکری تقریبا هیچ شباهتی با هم ندارند. جهان بینیشان دنیایی از هم فاصله دارد. زن عارف است و مرد معتقد به هر چیزی که بشود با آزمایش ثابتش کرد. اما با وجود این تفاوت بزرگ که عواقب بزرگتری هم دارد زندگی آرامی دارند. حاضرم با دلایل بسیاری ثابت کنم که بخش زیادی از این آرامش نتیجه رفتارهای این زن است … این زن طناب ارتباطی بسیاری از اطرافیانش است (اینکه اگر نباشد آن آدمها توانایی برقراری ارتباط درست را با هم ندارند). این زن دلیل آرامش ارتباطی بسیاری از اطرافیانش نیز هست. ریشههای این زن را در بسیاری از جاها میتوانید بیابید. میان افراد خانوادهاش، میان همکارانش، میان دوستانش، میان دانشجویانش، میان … این زن علاقمندیهای شخصی زیادی دارد. کارهای بزرگی که دوست دارد به آنها بپ
ردازد. اما او خانواده دارد. دو فرزند دارد و بسیاری دغدغههای دیگر که او را مجبور به انتخاب میکند. در بسیاری از مواقع او خانوادهاش را انتخاب کرده است. خانوادهای که آنچنان هم خانواده انرژی دهنده و ایدهآلی برای او نیست … نکته بزرگش این است که او هیچ گاه احساس عدم رضایت نمیکند. او با شادی تمام این کارها را انجام میدهد. تمام کارهایی که مجبور به انجامشان میشود و گاهی انرژی گیریشان بیشتر از انرژیدهندگیشان است. کارهایی که مجبور میشود آنها را به جای کارهای بزرگ مورد علاقهاش انجام دهد … این زن همیشه مرا متعجب کرده است. اینکه چطور زمانش را تنظیم میکند تا نه جای شکایت برای دیگران بگذارد و هم به کارهای خودش برسد … !!!!!!. یک زن است … چند شماره دیگر میتوانید اضافه کنید که با این جمله: “یک زن است …” شروع شود. فکر میکنم به تعداد زنان روی زمین، میتوان این شمارهها را ادامه داد. چون به تعداد زنهای روی زمین سرگذشت وجود دارد. همیشه به جن.سیتم افتخار کردهام. به خاطر تواناییهایی که در وجودم دارم و میتوانم زندهشان کنم … اما … اما همیشه غمگینم کردهاند زنانی که دلیل وجودشان تنها و تنها دیگرانند و نه خودشان! این یعنی برداشت اشتباه یک زن از تواناییهایش …
1 سپتامبر
نوشته شده توسط سارا-با در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
1.
2. از نوشته ات لذت بردم. لذتی که البته مزه اش شیرین نیست.
3. "آن مردهایی که فکرشان انگار هیچ وقت متاهل نمیشود"… درک نکردم. کاش توضیح بدهی…
نوشته شده توسط نيك در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
من هميشه از خودم اين سوال را كرده ام كه "چرا اين گزاره هاي غمناك اكثرا فقط براي زنان مطرح مي شود؟"
يعني تو يا من پست بگذاريم كه "يك مرد است"… !. !!. !!!. …
اگر پيشفرض اينست كه همه مثل هميم. فكر نمي كني تكرار شدنشان كمي عجيب باشد.
نوشته شده توسط محسن در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
یک دختر است! 24 سال دارد. اولین باری که دیدمش شاد بود و پر حرف.
به آرایش علاقه زیادی دارد. قرمز پر رنگ است, رژ لبش, لاکش, حتی کیف و کفشش. یک بار به خاطر بد حجابی کارت زرد گرفته!!
کتاب خواندن را دوست دارد. شازده کوچولو را می ستاید.
شعر هم می خواند, حافظ و شاملو را بیشتر از بقیه دوست دارد.
عاشق رقصیدن است!!(شما بخوانید حرکات موزون!)
به ورزش علاقه داشت. زمانی هندبال بازی می کرد. می گوید نمی توانستم در آن محیط ورزش مورد علاقه ام را دنبال کنم. تمام اشتیاقم را کور کردند. حالا دیگر ورزش نمی کند.
به مذهب علاقه زیادی ندارد. می گوید هر کس اعتقادات خاص خودش را دارد.
این روز ها کمتر لبخند می زند. می گوید: گاهی خواب جنگ را می بینم و خاطرات کودکی ام را به یاد می آورم. آوارگی و صدای آژیرها هنوز در ذهنم باقی مانده.
خسته است. در خوابگاه دوستان زیادی ندارد که با او همفکر باشند. چند دوست اندکش هم به خانه هایشان رفته اند.
برای گرفتن خوابگاه با مشکل مواجه شده. می گوید: مثل موش فاضلاب پرتم کردند بیرون. نمیدانم چه چیز باعث می شود که انسان خودش را شبیه موش فاضلاب ببیند.
غمگین به نظر می رسد. حالا بزرگترین آرزویش این است که از ایران برود. ایتالیا را برای زندگی کردن دوست دارد.
فوق لیسانس محیط زیست می خواند.
………………………………………..
1- "این زن دلیل آرامش ارتباطی بسیاری از اطرافیانش نیز هست." نیازی نبود تکرار کنی!. یکبار که گفتی فهمیدیم!!
2- "همیشه به جن.سیتم افتخار کردهام" ! این چه جور جنیه! که بهش افتخار می کنی! تا حالا جنی به اسم سیتم! نشنیده بودم!!
نوشته شده توسط محمدرضا در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
فوق العاده بود
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
سارا:
حضوری توضیح دادم امروز دیگه! بی خیال! نوشتنش سخته!
نیک:
منظورت رو کامل نفهمیدم! یعنی منظورت اینه من متعصب بازی درآوردم و منظورم این بوده که مردی تو دنیا با سرگذشت مخصوص به خودش وجود نداره؟
فکر نمی کنم نوشته من این رو برسونه! منم اصلا منظورم این نبوده! من از این زنان حرف زدم چون بیشتر میشناسمشون. هم به خاطر جن.سیتم هم به خاطر اینکه از سر اتفاق در اطراف من این ماجراهای زنانه بیشتر وجود داره.
محسن:
غم انگیز است … اما فقط این رو میدونم که فرار راه حل نیست. تو فرار می کنی ولی اصل ماجرا هنوز سر جاشه. باید یه راه حلی برای اصل ماجرا پیدا کرد.
——-
دو تا جمله ام تقریبا در ظاهر شبیه همه اما با هم تفاوت داره. دو جنبه متفاوت منظورم بوده. با دقت تر بخون
اون نقطه رو برای موتورهای جستجو گذاشتم که گول بخورن! و کسی با هدف دیگه از اینجا سر در نیاره!
نوشته شده توسط ماندانا این رد در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
اما وقتی من می گم ازدواج در ایران چیز بسیار مزخرفیه همه ابروهاشون تا پس کله شون می ره! زن یا باید خودشو قربانی کنه یا از خیر خونه به اصطلاح بخت بگذره!!! البته تجربه دیگران نشون می ده که اون بخت بیشتر از اونکه خوش باشه بده! قفس قفسه، طلایی یا چوبی بودنش تاثیری نداره! از من می شنوین هرگز توی ایران و با مرد ایرانی ازدواج نکنین. حتی اگه هزارسال توی اروپا زندگی کرده باشه. حتی اگه به عنوان یک دوست یا همکلاسی یا بچه محل یا هر چیز دیگه ای، بهترین و روشنفکرترین مرد دنیا باشه!
بابت این حرفهام هم منتظر هرگونه فحش و فضیحت و نقد هم هستم و ترسی ندارم. سالهاست که دندون ترسیدن از این حرفها و برخوردها رو کشیده ام.
نوشته شده توسط کارمن در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
لزوم وجود مرد برای زن مثل لزوم وجود دوچرخه برای ماهی ست.
×××
اینو توی یه ایمیل خوندم. من نمیخوام از بحث دور بیفتم ولی با ماندانا بسیار موافقم و به قول تامپسونهای کتابای تن تن، از اونم بالاتر اصلا ازدواج رو مزخرف میدونم. ابرو بالا بدین چون خودم ده ساله توی اقیانوس دوچرخه سواری می کنم.
نوشته شده توسط کارمن در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
قضیه ی برای دیگری زندگی کردن زن یه سر طنابش دست تفکر اجتماع ست که برای انسانها نقش تعیین می کنه. حالا هر کی و هر نقشی. یه سر دیگه ش اینه که فرد نقش و قالب رو باور میکنه و تن میده بهش. نقش سوم نیاز روانی فرد است که حالا یه وقتایی واقعا از این راه و یه وقتایی بعنوان جایگزین از این راه مرتفع میشه.
شخصا بعنوان یک مادر رسما اعلام می کنم که صرفا برای پسرم و شوهرم زندگی نمی کنم و عملا تمام زندگیم صرف رسیدگی به اونا و نیازهاشون میشه. خودمم از طریق جفتکهای با توپ و بدون توپ همیشه سعی کردم جانب "صرفا" بی پشت و پناه نمونه.
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
آقای محمدرضا:

ماندانا و کارمن:
اگر بخوام به عقل و منطقم رجوع کنم نمیتونم باهاتون موافق باشم. اما به شخصه این اواخر اینقدر نمونه های اعصاب خورد کن اطرافم دیدم که من رو به موافقت با شما میکشونه. زنونه مردونش هم فرق نمیکنه برای من البته! ایرانی و خارجی اش رو هم نمیدونم! چون اصلاعاتم کافی نیست و نمیتونم مقایسه کنم.
ولی باز هم دوست ندارم مثل شما به موضوع نگاه کنم. یک وقت هایی وقتی مشکلات یک سری از این آدم های زوج شده رو می بینم به خودم میگم این ها مگه مجبور بودن این راه رو انتخاب کنن!؟؟ اگر قرار بوده به جای اینکه اصل ازدواج که باید نتیجه اش آرامش بیشتر و استحکام بیشتر باشه تبدیل بشه به یک بازی جنگ اعصاب پس چرا این آدم ها خودشون با دست خودشون پا توی این راه گذاشتن؟ وقتی که مطئن نبودن که میتونن از پسش بر بیان چرا این کار رو کردن؟ چرا این ابزار رو برداشتن؟ میگم ابزار چون معتقدم ازدواج هم مثل درس خوندن و کار کردن و فعالیت های دیگه ای که آدم توی زندگیش انجام میده یک جور ابزاره برای جلو رفتن و هر کس باید بدونه که هر کدوم از ابزارهاش رو چه وقت برداره و چه طور ازشون استفاده کنه. در مورد ازدواج هم یکی ممکنه تا آخر عمرش لازم نباشه برداره این ابزار و و یکی ممکنه خیلی زود بهش نیاز داشته باشه.
خلاصه اینکه دور من پر شده از نمونه های بد … قبلا هم تو یکی از پست هام گفته بودم که دلم دیدن نمونه های خوب میخواد که به زندگی و به آدم ها و به عقل و شعورشون امیدوارم کنه …
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
راستی کارمن:
با پاراگراف اول کامنت دومت موافقم …
نوشته شده توسط مینا در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
زنان توانایی های خود را باور دارند اما این دیگران هستند که مجال شکوفایی ان را نمیدهند…..گاه باور زنان را از همان ابتدای راه در نفس هایشان خفه میکنند…اما امروزه حداقل امارهای طلاق نشان میدهد که زندگی کردن برای خود و فقط خود این نتایج را به بار میاورد…..اگر زنانی هستند که به خاطر وجودی دیگری زنده اند این دلیل بر باور نداشتن خویش نیست این دلیل این است که میخواهند خودشان را در ان فرد متجلی کنند و میکنند…………… به قول شما هزاران حکایت متفاوت میتوان نوشت……
نوشته شده توسط مینا در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
راستی….نگفتی نتیجه نظر سنجی چی شد؟؟؟؟بار وبلاگت خیلی زیاده……موفق باشی…یا حق
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
مینا:
با این حرفت 100 درصد موافق نیستم. من همیشه معتقدم هیچ کس به آدم نمیتونه ظلم کنه مگر اینکه آدم خودش این اجازه رو بده. اگرم امروزه ما برای به دست آوردن هر چیزی مجبور به مبارزه و صرف انرژی هستیم و به اصطلاح معتقدیم بهمون طلم میشه دلیلش کم کاری زنان در گذشته است که شرایط حال رو ساختن. اینکه دلشون رو به چیزهای گذرا خوش کردن و روی علم و سواد و توانایی هاشون کار نکردن. اینکه وابسته بودن رو راه راحت تری برای زندگی دونستن و اینکه به یک اخلاق ذاتی در مردان مجال رشد و بزرگ شدن دادند. اگر ما هم به این روش ادامه بدیم راه بعدی ها رو سخت می کنیم. ولی اگر ما تلاش کنیم کمک می کنیم که همه احترام متقاب رو یاد بگیرند و همه هم رو با تمام توانایی هاشون بپذیرند و به جایگاه های هم احترام بگذارند. نه اینکه به هم زور بگن یا پشت هم صفحه بگذارند.
راستی! کدوم نظرسنجی؟؟؟!!!!
نوشته شده توسط مریم در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
زن بودن در دنیایی که مرد ساخته …
نوشته شده توسط پلنگ زخمی در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
جالبناک بود!!!!!!!!!!!!!!!!