باید به یک سفر بروم که چندان راضی به رفتن نیستم. از مقصد و موضوعش آنچنان خوشم نمیآید. یکجورهایی حتی با بعضی اعتقاداتم در تضاد است. با تمام اینها اما چارهای نیست. باید رفت. جبر شرایط است. پس … پس میروم و به شیوه خودم حسابی به خودم خوش میگذرانم. در آنجا دل خوشیهایی از جنس خودم پیدا میکنم. چیزهایی که من را شاد کند. غر زدن فایدهای ندارد. اوضاعی است که هست. پس میشود به نفع خودت تغییرات کوچکی در آن بدهی و نقطههای دوست داشتنیترش را پیدا کنی؛ یعنی همان “دل خوشیهای از جنس خودت” را . مثل همیشه عمل میکنی. اگر کسی از تو پرسید: “خوش میگذره؟” خیلی سریع لبخند میزنی و میگویی: “معلومه که خوش میگذره!” و حتی اگر اوضاع و احوالت خیلی قاطی باشد، باز هم میگویی: “بله! خوش میگذره! اگر هم نگذره ما بالاخره خوشش میکنیم!” … یک دوست قدیمی است. شرایطش طوری تغییر کرده است که برخلاف میل و اعتقاداتش باید تغییر بزرگی در زندگیاش بدهد. باید برود به یک نقطه دیگر این دنیا … از روزی که بوی رفتنش میآید نگرانیهایم شروع میشود. لازم نیست زیاد حرف بزنیم و ریز کارهایش را بدانم. من روحیهاش را در این چیزها خوب میشناسم. نگران کجا رفتن یا چه کردنش و یا موفق نشدنش در کارش نیستم یا تنها ماندنش یا از این دست نگرانیها. خوب میدانم که از پس همه چیز بر میآید. خوب هم بر میآید … من نگران “دل خوشیهایش” هستم. “دل خوشیهای از جنس خودش” که شاید آنجا پیدایشان نکند … او هم از آن دسته از آدمهایی است که وقتی بپرسی “خوش میگذره؟” بیمعطلی جواب میدهد: “معلومه که خوش میگذره!” یا پرسیدن سوالی مثل: “خوبی؟” در موردش هیچ معنایی ندارد. چون جواب همیشه همین است: “من همیشه خوبم!” حالا چه در واقعیت اوضاع و احوال رو به راه باشد، چه نباشد … حالا نگرانیهایم رفع شده است. زندگیاش دارد دوباره پر میشود از “دل خوشیهای از جنس خودش” که دوست نداشتن جایی که در آن هست را کمرنگ میکند … این قدر که دانستن این موضوع که یک فروشگاه پر از وسایل باغبانی پیدا کرده و اولین گلدان را در اتاق خالی از مبلمانش مهمان کرده میتوانست نگرانیهایم را کم کند، دانستن مدل ماشینش یا محلهای که در آن خانه گرفته یا نام بزرگ شرکت محل کارش نتوانست من را راضی کند … میدانم که بسیاری از آدمهای اطرافم اینطور نیستند. بسیاری از آدمها خوشی را در چیزهای دیگری میبینند … یک دوست قدیمی دیگر است. از ایران رفت و ساکن کشوری دیگر شد. آنجا درس میخواند. او هم در پاسخ سوالهای “خوش میگذره؟” و “خوبی؟” شبیه من و آن دوست دیگرم است. چند وقت پیش با خواندن مطلبی در وبلاگش نگران حالش شدم. مطلبش اینطور نشان میداد که “دل خوشیهای از جنس خودش” را در آنجا پیدا نکرده است. اما خوشبختانه اشتباه فهمیده بودم. با هم حرف زدیم و نگرانیام رفع شد. تا مادامی که بدانم “دل خوشیهایش” را دارد، خیالم راحت است و از شادیهایش شادم … دوست قدیمی دیگری است. تازه از ایران رفته است. اینجور رفتنها تغییر بزرگی است. یک زندگی را با تمام جزییاتش بایستی دوباره از اول بسازی … هی دوست ستاره ای! خوب که جا افتادی و دل خوشیهای از جنس خودت را پیدا کردی؛ لطفا به من هم خبر بده. نگرانت هستم. نگران “دل خوشیهای از جنس خودت” که میدانستم اینجا داشتی و امیدوارم آنجا هم پیدایشان کنی. دوست دارم زودتر جواب سوالم را که میپرسم: “خوش میگذره؟” اینطور بدهی: “معلومه که خوش میگذره!” … هر کدام از ما شیوهای برای شناختن آدمهای اطرافمان داریم. من هم راه مخصوص به خودم دارم. من از شما میپرسم: “خوش میگذره؟” و از پاسخ شما و از لحنتان خیلی چیزها را میفهمم. میفهمم که آیا شما آدمی از جنس من هستید یا نه؟ … آیا شما یک انسان همیشه ناراضی هستید و یا کسی هستید که قدرت کنترل شرایطتان را دارید. اینکه آیا میتوانید نقطههای نورانی را در تیرگیهای اوضاع و احوالتان ببینید و دنبالشان بروید و یا در شرایطتان حل میشوید و نمیدانید برای چه به دنیا آمدهاید و زندگی میکنید … راستی! اگر یک روزی از من پرسیدید: “خوبی؟” و جوابی به غیر از این گرفتید: “من همیشه خوبم! حالا یک کم بالا، یک کم پایین!!” و یا پرسیدید: “خوش میگذره؟” و پاسخی به غیر از این گرفتید: “معلومه که خوش میگذره! اگر هم نگذره خوشش میکنیم!” بدانید و آگاه باشید که صفورای اصلی را آدم فضاییها دزدیدهاند و این صفورایی که جلوی شماست قلابی است!!!
8 سپتامبر
نوشته شده توسط زهرا در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
معلومه که خوش می گذره!!! :دی
از اون جایی که حالمو پرسیدی گفتم ;)
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
ایول زهرا! خوشحالم که خوش میگذره
نوشته شده توسط رازقی در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
سفرت بخیر اما ….
تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها،
به باران،
برسان سلام ما را ….
نوشته شده توسط محسن در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
تابستونی یه فیلم دیدم به اسم "ما همه خوبیم"(ایرانیه, اگه تونستی ببینش) امیدوارم خوش گذشتنت از جنس خوب بودن آدمهای توی این فیلم نباشه.
نوشته شده توسط ملیکا در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
شاید این صفورا صفورای قلابی باشه ولی من صفورای واقعی رو مس شناسم ( البته امیدوارم اشتباه نکرده باشم). هنر اونه که آدم بتونه شرایط بد رو به شرایط خوب و نسبتا ایده آل تبدیل کنه. با این حساب به خودت افتخار کن.
نوشته شده توسط ماندانا این رد در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
گاهی بد نیست آدم بگذاره شرایط بد و خستگی خودشو نشون بده. گاهی انکار خستگی آدم رو مستهلک می کنه، ولی اعتراف به خستگی فرصت استراحت و تجدید قوا رو برات فراهم می کنه.
نوشته شده توسط 20000 کیلومتر برای صلح و حفظ طبیعت در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
سلام به کليه دوستداران طبيعت
از وبسايت زوج دوچرخه سوار ايرانی که در سفر دور دنیا با دوچرخه با شعار صلح و حفظ محیط زیست می باشند دیدن کنید. شما هم با اضافه کردن لینک سایت نامبرده در لیست لینکهای خود ، یکی از شرکای این زوج در گسترش فرهنگ حفظ طبیعت و کمک به کاهش اثرات Global Warming باشید.
http://www.rmc4peace.com/
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
رازقی:
چشم!
راستی تو کجایی؟ چرا یک عالم وقته نمی نویسی؟
محسن:
ندیدم این فیلمو! اینم به فهرست آرزوهام اضافه شد!
ملیکا:
امیدوارم در واقعیتم اینجوری باشه!
ماندانا:
آره موافقم! ولی قضیه اینجاست که یک وقت هایی حتی زبنی گفتن اینکه خوبم! یا خوش میگذره! باعث میشه نشکنم! یعنی حس نکنم که کم آوردم!
خانم یوسفی و آقای ادریسی:
چشم! حتما
نوشته شده توسط Mehdi در آگوست 10, 2008 در 8:16 ب.ظ
معمولا آدمها به شرایط عادت می کنند. شاید شرایط سخت کمی طول بکشد اما به هر حال خود را تطبیق می دهند …