ای وبلاگ نویسها بیشتر از چند روز (چیزی در حدود ۱۰ روز!) به “۲۳ مهر ماه” نمانده است. برای آن روز فکری کردهاید؟ چه فکری؟ خب معلوم است فکر برای چه! قرار است برای تولد من ماهگرد بگیرید دیگر!! باور کنید!!!! یک عالم وبلاگ قرار است به مناسبت ماه گرد تولد من درباره محیط زیست بنویسند!! چی؟ چی گفتید؟ گفتید خیلی رو دارم؟؟!! خیلی هم عقده خود تحویلگیری دارم؟؟!! خب دیگر! چه می شود کرد! جوانیم و باید دلمان به چیزی خوش باشد!! کسی که ما را تحویل نمی گیرد! خودمان باید به داد خودمان برسیم!خلاصه اینکه اگر می خواهید بدانید برای ماهگرد تولد من چه باید بکنید و قضیه نوشتن درباره محیطزیست چیست به اینجا بروید و در اینجا نام وبلاگتان را در کنار دیگر برگزارکنندگان مراسم ماهگرد تولد من ثبت کنید!
یک خواهش داشتم فقط! لطفا سعی کنید موضوع های خوب انتخاب کنید! می خواهید فهرست آرزوهایی هم برای موضوعات آن روز منتشر کنم؟ به هر حال ماه گرد تولدم است و شاید جای دیگری شد برای رسیدن به آرزوهایم!! … باز هم خیلی رو دارم؟!! … به هر حال مهم نیست! اصل قضیه را بچسبید! بیخیال این حرف ها!!
آرشیو برای اکتبر, 2007
به 23 مهر ماه چیزی نمانده است .. بجنبید!
زنگ تفریح …
ادامه ماجراي عشق صفورا و مرد كابلي!! قسمت اول ماجرای عشق صفورا و مرد کابلی را که در مطلب پیش خواندید … و حالا ادامه ماجرا: به كابل رفتم از براي ديدارنديدم هيچ نشاني من از اين يار بگفتند كه صفورا نيست اينجابرفته سوي ايران او به ناگاه خيال درس خواندن او به سر داشتبه هر جايي كه بودش دردسر داشت گهي قورباغكان را خواب مي كردگهي مارمولكان در آب مي كرد پدر ديگر نداشت آسايش جانفرستادش به دانشگاه تهران چو اين قصه از ايشان بشنيدمبه سمت ترمينال غرب دويدم برفتم سوي شهر آرزو هاكه تا شايد ببينم روي او را پياده كردنم در پل فرديسبرفتم من پياده تا به پرديس بگفتند كه كجا آهاي عمو جان؟مگر هستي تو دانشجوي تهران؟ بگفت اين جمله را مردي دم دربدو گفتم غريبم من در اين شهر بدنبال صفورا آمدم مناز آن گوشه دنيا آمدم من بگفتا به من اي عاشق سركشصفوراي تو رفته است مراكش! نگفتم حرفي و رفتم فرودگاهبه همراه دلي پر سوز و پر آه بگشتم كوه و جنگل ها و رودشولي افسوس، آنجا هم نبودش خبرآمد به خوزستان برفتهدل من از سر و سامان برفته چو خوزستان رسيدم من به صد جانبگفتند رفته حزب سبز ايران دويدم سوي حزب سبز اماخبر آمد برفته است او از آنجا ندا آمد كه استعفا بداده استدل اندر يوزپلنگان او نهاده است به NGO ي! يوز گشتم روانهنديدم آخر از او من نشانه دگر قلبم ز بي تابي برفته استچو بشنيدم به بافق يزد رفته است! دلم چون عاشق شوريده شيدانهادم در ره عشق صفورا ندانستم كه اين عشقم چه خام استتو گويي ديدن يارم حرام است ولي آخر از اين عشقم چه سودابه ياد آمد مرا اين شعر زيبا” دل از من برد و روي از من نهان كردخدايا با كه اين بازي توان كرد.”!! زبهر ديدنت گشتم چو توپ قلقليتو گويي من شدم مرغ و تو دزد فلفلي!! نوشتم نامه اي از بهر مادركه مامي بيخيال بابه صفدر!! بگرد اندر در و همسايه شايدتو را از دختري ديگر خوشايد زبس گشتم دگر جاني ندارمبراي آمدن Money ندارم صفورا كرده ويران روزگارمدگر حال سفر كردن ندارم اگر ديدي دختري ناز و حسابينگهدارش به زنجير و طنابي مگر ماركوپولو ياري رساندصفورا را زتنهايي رهاند —– با تشکر فراوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان از “رنگرز” که به درخواستم پاسخ داد و رنگ زد به این روزهایم … راستی! آخر این هفته باز هم دارم می روم سفر! تازه!! از سفر بعدی ها و قبلی ها خبر نداری
پیشنهاد عملی برای کمک به ایران
نویسنده این وبلاگ یک پیشنهاد داده است و درخواست کرده است اگر افراد دیگری هم موافقند پیشنهادش را در وبلاگشان منتشر نمایند. پیشنهادش به نظر من جالب است و چون در کل هر چیزی مربوط به کتاب نظر من را جلب می کند پس پیشنهادش را اینجا کپی می کنم تا شما هم بخوانید:”زیاد به سرمان آمده که به کشورمان توهین شود، مشاهیرمان را بدزدند، به خاکمان تجاوز کنند،زیاد شنیده ایم که در کشورهای دیگر ، مردم ذهنیت خوبی از ایران ندارند، فکر می کنند ما تروریست هائی هستیم که در بیابان زندگی می کنیم و با شتر مسافرت می کنیم . خیلی از ماها وقتی کوچک ترین توهینی به کشورمان می شود به رگ غیرتمان بر می خورد و می خواهیم جواب دندان شکنی به این توهین ها بدهیم. امضا جمع می کنیم، بمب گوگلی می سازیم ولی کمتر دنبال این هستیم که این مشکلات را ریشه یابی کنیم و راه حلی پیدا کنیم. مدتها در فکر راهکارهای عملی بودم تا این که گفتگو با خواهرم جرقه ای در ذهنم زد. خواهر من کارمند کتابخانه ملی است و در بخش مبادلات کتاب بین الملل کار می کند. به گفته او، کتابخانه ملی بودجه خاصی برای اهدای کتاب به خارج ندارد و کتاب هایش را از هدایای ناشرین و افراد خیر تامین می کند. در ماه تعداد زیادی تقاضا از کشور های دیگر برای کتاب های فارسی و انگلیسی مربوط به ایران و ایران شناسی به دست آنها می رسد که آنها معمولا با کمبود شدید کتاب مواجه هستند. این تقاضا ها معمولا از طرف دانشگاه های خارجی است که کرسی زبان فارسی یا ایران شناسی دارند، یا موسسات فرهنگی و یا کتاب خانه هائی که کتاب های مرتبط با ایران دارند . آنها فکر می کنند که ایران آماده است با یک تقاضا، بهترین کتاب ها را برایشان ارسال کنند. غافل از این که بخش مبادلات خارجی در این زمینه بسیار فقیر است. به همین دلیل بسیاری از اوقات کتاب های بنجل و روی دست مانده که گاهی بسیار نیز به ضرر کشور ما هستند ارسال می شود، زیرا باید آمار ارسال کتاب بالا باشد. نمی خواهم وارد جزئیات شوم که چه اتفاقاتی می افتد و چه نوع کتاب هائی ارسال می شود، چون بی مسئولیتی ها دل شما را هم مثل من به درد خواهد آورد. اما به نظرم رسید که ما می توانیم در حد خودمان ، کمک خوبی به فرهنگ و هویت ایران بکنیم. هریک از ما می تواند یکی دو کتاب مربوط به ایران شناسی خریداری کرده و به کتاب خانه ملی هدیه کند. خوشبختانه بخش مستقلی برای دریافت هدایا هم دارند که کتاب ها مستقیما به دستشان برسد و برای متقاضیان خارجی ارسال شود. یکی از راه هائی که دیدگاه خارجی ها را نسبت به ایران می سازد یا اصلاح می کند همین کتاب ها هستند. تصور کنید وقتی یک دانشجو به کتاب های ایرانی مراجعه می کند و بجای کتاب های راهنما و اطلس های تصویری ایران، کتاب هائی حاوی فحاشی به اهل سنت یا نظرات مشعشعانه فلانی را می بیند و می خواند، تصورش راجع به ایران چگونه خواهد بود. ما هم بجای امضا کردن پتیشن و ساختن بمب گوگلی می توانیم نفری 2-3 هزار تومان برای خرید چنین کتاب هائی کنار بگذاریم و آنها را به بخش مبادلات خارجی کتابخانه ملی هدیه بدهیم. فکر می کنم این کار تاثیر بسیار بیشتری داشته باشد. من با یک گروه از ایرانی های مقیم انگلستان و همچنین ناشر خودمان در این باره صحبت کردم. در هردو مورد هم نتیجه مثبتی گرفتم. اگر شما می توانید کمک کنید یا افرادی را می شناسید که می توانند کمک کنند ، لطفا به من اطلاع دهید. یا خودتان اقدام کنید. اگر واقعا می خواهید به کمک کنید، این یک فرصت عملی و در دسترس است. این گوی و این هم میدان.
تكميل :
1- شماره تلفن هاي بخش اهداي كتاب كتابخانه ملي ايران: 88644062 و 81623153
2- بخش مبادله و اهدا در سایت کتاب خانه ملی
3- اگر سايت يا وبلاگ داريد اين نوشته را در وبلاگتان قرار دهيد. هيچ اصراري ندارم به اصل يادداشت لينك داده شود. مهم اين است كه ديده شود. اين ساده ترين كمكي است كه از دوستان وبلاگ نويس بر ميآيد.
4- منظور من اصلا این نیست که به کتاب خانه ملی پول بدهیم. می توانیم کتاب هائی را که به نظر خودمان چهره درستی از ایران نشان میدهند را بخریم و به بخش مبادله کتاب اهدا کنیم. وقتی کتاب های مفید داشته باشند، کتاب های بنجل را ارسال نخواهند کرد. دارم دنبال لینک کتاب های مفید در این زمینه می گردم. کسی سراغ دارد؟
5-این کار در اصل وظیفه دولت است. ولی دلیل نمی شود که ما هم دست روی دست بگذاریم”
پراکنده و بی ربط – 8
!. دوستی دارم که نشان دادن عکسهای سفرهایم به او یکی از شادیهای زندگیام است. این دوست مصداق بارز “بر سر ذوق آوردن صاحب سخن” است. سفر میروم و عکس خوب میگیرم برای خودم و برای او … بعد از هر سفر به دیدنش میروم تا عکسهایم را نشانش دهم. از ذوق کردنهایش ذوق میکنم و از حسهای خوبش پر از حس خوب میشوم … !!. مدرسهای مذهبی است. داعیه مذهبشان گوش فلک را پر کرده است. خانوادهها متعصبند. موسیقی در این مدرسه حرام است. به کار بردن کلمه “رقص” در این مدرسه عواقب دارد؛ حتی اگر درباره حرکات خاص زنبورها باشد! … یکی از دانشآموزان برایم تعریف میکند در سال گذشته عادت داشته است در پایان زنگ ناهار به خدماتی مدرسهشان برای جمع کردن ظرفها کمک کند و در تمام آن مدت دوستانش آن دور میایستادهاند و زیر لب به او میگفتهاند: “حمال … حمال … حمال …” … او دیگر امسال به خدماتی مدرسهشان کمک نمیکند … نمیتوانم این تناقض و این فاصله را بفهمم … چقدر میان درک ما از مذهب و خدا فاصله است … !!!. تازگیها کمی رنگهای گرم زندگیام کم شدهاند … کسی رنگ اضافی دارد که به زندگیام بزند؟ … !!!!. فصل فصلِ ترشی درست کردن و ترشی خوردن است (البته برای من ترشی خوردن فصل ندارد!). ترشیهای رنگ و وارنگ را که میبینم دلم غنج (قنج؟) میرود! همین ترشی، سفری یک روزه با دوستان را به سفری مفید تبدیل کرد! تابحال به عمرم نه ترشی انگور دیده و نه خورده بودم! ترشی فوقالعادهای است. از مشتریهای همیشگیاش شدهام … !!!!!. برایم نامه از کابل رسیدهدوباره خون به رگهایم دویدهنوشته مادر پیرم که برگردجوان گشته صفورا قد کشیده صفورا دختر همسایه ماستقشنگ و تازه و تر مثل گلهاستیگانه یادگار بابه صفدربرایم نو عروس آرزوهاست به شهر آرزوها میروم منپر از عشق تمنا میروم منبه دوشم کولهباری از حوادثبه دیدار صفورا میروم من … از اینجا میروم من….. این شعر را یکی از خوانندگان وبلاگم به نام “مهدی ر.” برایم فرستاده است (اگر مشکلی ندارید که نامتان را کامل بگویم اطلاع بدهید تا آن را درست کنم). گویا ترانهای است که آقایی به نام “داوود سرخوش” آن را خوانده است. البته من تابحال این ترانه را نشنیدهام و این خواننده را نیز نمیشناسم * …خلاصه اینکه منظورم از نقل این ترانه در اینجا این بود که بگویم: “من معروفم! حتی برایم ترانه هم گفتهاند! و یک بنده خدایی به خاطر من میخواهد از یک جایی به جای دیگر برود! … حساب کار دستتان بیاید!!!”اما جدای از شوخی ترانه بامزهای است … دوستش دارم … اسم من اسم معمولی برای ترانهها نیست. برایم جالب بود که در ترانهای اسم من آمده … !!!!!!. این روزها از بسته شدن کتابفروشی ثالث بسیار غمگینم. آنجا یکی از پاتوقهای همیشگیام بود. دو روز قبل از بسته شدنش هم آنجا بودم … از راه رفتن میان ردیفهای کتاب و آلبومهای موسیقیاش بسیار لذت میبردم … امیدوارم اوضاع درست شود ….** !!!!!!!. چرا مسئولین محیط زیست حتی از به کار بردن کلمه “آلودگی” در میان احتمالات مرگ دوباره دلفینها فرار میکنند. همه جور احتمالی مانند اختلالات ناشی از رادار کشتیها را میگویند اما احتمال مردن از آلودگیها را نه … —–* امروز که کاست های سال های سال پیشم را جابجا می کردم به کاستی از این خواننده برخوردم! من صدایش را می شناسم، اما مدت ها بود که فراموشش کرده بودم … ** پس از نوشتن این مطلب در اینجا خواندم که کتابفروشی ثالث دوباره باز شده است … نقطه امیدی است … اما اوضاع کاملا درست شده است؟ … فکر نمی کنم …
محیطزیست در کتابها – 2
کتابی که این بار میخواهم معرفی کنم کتابی برای کودکان و نوجوانان است. کتابی پر از فعالیتهای عملی برای شناخت بیمهرگان اطراف ما. به نظر من مقدمه این کتاب بسیار عالی نوشته شده است. به همین خاطر ترجیح میدهم به جای آنکه خودم معرفی برای این کتاب بنویسم، بخشی از مقدمه کتاب به قلم آقای امیر صالحی طالقانی که مترجم این کتاب هستند را برایتان بازگویی کنم: ”هیچ وقت تابستان گرم سال 51 و دیوار کاهگلی خانه قدیمیمان را فراموش نمیکنم. آن زمان پنج – شش سال بیشتر نداشتم – درست هم سن محمد. هنوز برق به خانه ما نیامده بود و روشنی بخش شبهای تاریک ما گردسوز کهنه و زنبوری زهوار در رفته بودند. من راز بقا را در کنار چراغ زنبوری میدیدم. تماشای مورچههای پر داری که به خاطر نور چراغ دور آن جمع میشدند، سرگرمی شبهای من بود. اما حالا محمد در همین خانه راز بقا را از پشت شیشه سرد تلویزیون میبیند. بازی با کرمهای خاکی باغچه کوچک حیاط، تفریح روزهایمان بود. با تکه چوبی که از شاخه خشک درخت میکندم، کرم را بلند میکردم و روی آجرهای کف حیاط میگذاشتم. مشاهده وول خوردنهای کرم و تلاشش برای فرو رفتن در سوراخ سنبههای کف حیاط نشاط عجیبی داشت. ولی بیشتر اوقات گنجشکهای زبر و زرنگ کمین کرده در شاخ و برگ درخت مو، به کرم مجال پیدا کردن سوراخ را نمیدادند. یک فرود سریع و به نوک گرفتن کرم و پرواز بر لب دیوار. آن روزها هنوز پیف پاف و نگون و … مد نشده بود. یادم میآید چند سال بعد که سال دوم – سوم ابتدایی بودم، برای اولین بار تلمبه و امشی را دیدم. آن هم برای دور کردن شتههای روی درخت خرزهره نه برای نابودی نسل حشرات. آن روزها برای این که مانع مسیر طولانی لشکر کشی عظیم مورچههایی که خردههای نان را از کنار سفره به لانهشان میبردند، نشویم از جایمان بر میخواستیم، ولی امروز محمد …!هیچ وقت آب و هوای شرجی تابستان 67 رامسر و فضای سرسبز اردوگاه را از یاد نمیبرم. پرواز زیبای سنجاقکها با آن چشمهای مرکب و بالهای بزرگشان. بچهها با راکت بدمینتون آنها را شکار میکردند. ساعتها سرگرم تماشای آنها و پروازشان میشدیم و در پی آن کنجکاویهای فراوان بچهها. ***کتاب جاضر که ما نام فارسی آن را جانوران اطراف ما گذاشتهایم، حاصل تلاشهای کنجکاوانه دوران کودکی ژیل بریون است. او از همان کودکی با راهنماییهای پدرش به جمعآوری، نگهداری و پرورش انواع بیمهرگان پرداخته و تحقیقات بسیاری زیادی بر روی گونههای مختلف حشرات کرده است. ژیل تحصیلاتش را هم به خاطر علاقهاش در رشته زیستشناسی جانوری آغاز کرده و در حشرهشناسی به پایان رسانده است. وی هم اکنون در دانشگاه شربروک کانادا به تدریس همین رشته مشغول است. او در این دو کتاب سعی دارد تمام تجربههایی که در طول سالیان دراز کسب کرده است در اختیار نوجوانان قرار دهد. جلد اول به مطالعه و بررسی کرم خاکی، حلزون، لیسه، عنکبوت، صد پا، هزار پا و خر خاکی اختصاص دارد و در جلد دوم به ملخ، جیرجیرک، شته، مورچه، مگس خانگی، مگس سرکه و … میپردازد. …”
این کتاب را همان اولین بار که دیدم و شروع به ورق زدنش کردم عاشقش شدم! کتاب پر است از فعالیتهای هیجان انگیز برای شناخت بیمهرگان. جلد اول کتاب 75 صفحه است و جلد دوم 7۹ صفحه و بیشتر فعالیتها در یک صفحه توضیح داده شدهاند. هر فعالیت شامل وسایل مورد نیاز، توضیح فعالیت و یک تصویر نقاشی شده است. شخصیتهای کتاب دو پسرک کارتونی با مزه هستند.کتابها سیاه و سفید و چاپ موسسه فرهنگی مدرسه برهان – انتشارات مدرسه هستند. هر کدام از جلدها نیز 900 تومان قیمت دارند. فکر میکنم بد نباشد یکی از فعالیتهای کتاب را اینجا بیاورم: ”قدرت بویایی حلزون وسایل مورد نیاز: یک قطعه طالبی، سیب و کلم، خطکش 30 سانتیمتری طالبی را در فاصله 5 سانتیمتری حلزون بگذار. اگر حلزون میوه را پیدا و شروع به خوردن آن کرد، آزمایش را تکرار کن. اما این بار میوه را در فاصله 10 سانتیمتری جانور بگذار. هر دفعه طالبی را 5 سانتیمتر دورتر از حلزون قرار بده. از چه فاصلهای جانور دیگر نمیتواند بوی طالبی را تشخیص بدهد؟ این دوست ما از حس بویایی قوی برخوردار نیست! بهتدریج که طالبی دور میشود، مشکل جانور برای پیدا کردن آن بیشتر میشود. فکر میکنی اگر برای این آزمایش از میوهای که بوی کمتری دارد، استفاده کنی، باز هم نتیجه همین میشود؟ آزمایش را با یک قطعه سیب یا کلم تکرار کن.” فکر میکنم این کتاب هدیه بسیار فوقالعادهای برای باز کردن درهای دنیای معمولا ترسناک حشرات برای بچهها و آشتی دادنشان با آن است و علاوه بر این روحیه پژوهشگری آنها را نیز تقویت میکند.
ما فامیل درختها هستیم …
”روزی مردی که نامش “ستاره بزرگ” بود رفت درختی را قطعه قطعه کند تا برای خانوادهاش سرپناهی بسازد. او داشت تبرش را روی تنه درخت میگذاشت که درخت جلوی پایش به زمین افتاد و گفت: “مرا قطعه قطعه نکن. من پدر تو هستم. تو پسر منی.”این ماجرا زمانی رخ داد که دنیا تازه درست شده بود. اما هنوز هم همانطور است و هر وقت سرخپوستی میخواهد درختی را قطع کند درخت با صدای بلند به او میگوید: “مرا قطعه قطعه نکن، من پدر تو هستم. تو پسر منی.”و این راست است.همیشه چنین بوده، همیشه چنین است!” این نوشته آخرین افسانهای است که در کتاب “همیشه چنین بوده همیشه چنین است”* آمده است. این کتاب را کودکان سرخپوست آریزونا نوشتهاند. کتاب پر است از افسانهها و باورهای سرخپوستان که روزی با آداب خاصی در فصل زمستان**، دور آتش، توسط قصهگوها نقل میشده است. سفر بودم. جایی میان کوهها و جنگلها. شبها در سرما زمانی که مارها خواب بودند دور آتش مینشستیم و افسانههای سرخپوستی میخواندیم. بعد از سفر این کتاب را از دوست همسفرم هدیه گرفتم. آنقدر دوستش دارم که وسط این همه سرشلوغی و کارهای عقب مانده و تحت تعقیب بودنها و کارهایی که باید به سفر امشب برسد، ویر وبلاگ نویسی را در جانم بیندازد! همیشه طرز نگاه سرخپوستان به طبیعت برایم جالب بوده است. اولین بار آنها را با کتاب “ما، همه سهمی از زمین هستیم”*** که حاوی پاسخ سیاتله، رییس قبیله سرخپوستان دوامیش، به رییس جمهور وقت ایالات متحده است، شناختم. این پاسخ را رییس قبیله، در سال 1855، هنگامی که از سوی رییس جمهور پیشنهاد واگذاری و فروش سرزمینشان و سکنی در مکانی دیگر را دریافت میکند داده است. این پاسخ به خوبی نوع دیدگاه سرخپوستان به طبیعت را نشان میدهد که برای من بسیار دوست داشتنی، زیبا و احترام برانگیز است. یکی دیگر از نوشتههای این کتاب را بخوانید: دوستی آپاچیها و طبیعت ”قبیله آپاچی از دو فرزند “زن تغییر کننده” ریشه گرفتهاند. پدر یکی از این پسرها “آب” بود و پدر آن یکی “خورشید”. به همین علت، همه چیز طبیعت برای آپاچیها مقدس است. ما با آب و خورشید هم ریشهایم. در سن کارلوس کوهی هست که از بقیه کوهها محترمتر است. اسم آن کوه “سه قلوها” است. پدران ما به ما گفتهاند که نباید روی این کوه برویم. اگر کودکی به آن کوه برود و آنجا چیزی را لمس کند تا ابد بچه باقی میماند. آپاچیها معتقدند نظم طبیعت باید حفظ شود و حرمت هر چیزی را باید نگه داشت.” —– * این کتاب چاپ انتشارات حوض نقره و قیمت پشت جلدش 595 تومان است! ** سرخپوستان معتقدند تابستانها نباید قصه تعریف کرد، زیرا مارها از قصه خوششان نمیآید و اگر قصهای بشنوند عصبانی میشوند و میآیند کسی که آن را تعریف میکند نیش میزنند. برای همین قصه را فقط زمستانها که مارها در خواب هستند تعریف میکنند. *** این کتاب ترجمه امید خادم صبا است و خودش آن را چاپ کرده است. آخرین قیمتی که از این کتاب دارم 550 تومان است.
همین دور و برها – 3
پیش به سوی داشتن خانه ای سبز … اگر شما هم جزء کسانی هستید که به کره زمین، محل زندگیتان، و حفظ آن علاقمندید لازم نیست که مثلا از نظر مالی و موقعیت اجتماعی فردی مانند ال گور باشید، فیلمی پر سر و صدا بسازید و آخرش هم جایزه صلح نوبل را ببرید! … یا لازم نیست رییس سازمان حفاظت محیطزیست باشید یا تصمیم گیرنده مهمی در کشور … یا … خلاصه اینکه برای حفظ کره زمین به توانهای کوچک تک تک ساکنینش نیاز است. برای آنکه این توانهای کوچک بر روی هم جمع شوند و موج بزرگ قدرتمندی را بسازند … کاری که ما باید بکنیم این است که جایمان را در این موج پیدا کنیم … ”همین دور و برهای شماره 3″ درباره ساکنین یک مجتمع مسکونی است که جایشان را در این موج پیدا کردهاند. مدتها است که تصمیم دارم این مطلب را بنویسم، اما فرصت نمیشد تا اینکه بهانه نوشتن برای “23 مهر ماه” انگیزه آن را دوباره در من تقویت کرد و باعث شد بهانه وقت ندارم و اینها را کنار بگذارم! مجتمع مسکونی که درباره آن حرف میزنم جایی در ارتفاع 1600 متری، در دامنه کوههای غربی و محلههای تازه ساز تهران است. این مجتمع مسکونی 5 طبقه، 40 واحد مسکونی و 100 نفر ساکن دارد. ساکنین این مجتمع مانند هر مجتمع دیگری ترکیبی از پیرها و جوانها، مجردین و متاهلین، مستاجرین و مالکین، از هر صنف و دسته اجتماعی است. اما این مجتمع به دلایلی با بسیاری از مجتمعهای مسکونی دیگر سطح تهران تفاوت دارد. در این ساختمان کارهایی برای کمک به حفظ کره زمین انجام میشود. این ساختمان مصداق این جمله است: “پیش به سوی داشتن خانهای سبز …” چند نمونه از اقدامات آنها در مجتمعشان را بازگو میکنم: !. به علت ارتفاع بالای محل واقع شدن مجتمع، سرما و باد بیشتری در آن اطراف نسبت به سایر مناطق تهران وجود دارد. درهای پارکینگ این ساختمان از آن درهایی است که منافذ زیادی دارد. همین مسئله موجب میشده است که جریان باد زیادی در محوطه پارکینگ جریان پیدا کند و محیط موتورخانه را که در گوشه پارکینگ است سرد کند. به همین خاطر انرژی زیادی در موتورخانه برای گرم شدن محیط خودش و سپس گرم کردن آب صرف میشده است. ساکنین این مجتمع برای آنکه این مشکل را حل کنند یک راهحل پیدا کردهاند. آنها منافذ در را با توری پوشاندهاند. با این کار جلوی باد گرفته شده است و دیگر جریان بادی در محوطه پارکینگ ایجاد نمیشود. !!. در پارکینگ این مجتمع بارها و بارها چراغها روشن میماندهاند. چراغهای پارکینگ از نوع چراغهای معمولی و در تعداد بالا بودهاند. ساکنین بعد از مدتی به این نتیجه میرسند که با تذکر دادن و امید به رعایت کردن، مشکل حل نمیشود. پس با کمی تحقیقات میفهمند که برای حل مشکلشان میتوانند از “فتوسل” استفاده کنند. فتوسل میزان نور محیط را تشخیص میدهد و در ساعت خاصی از روز چراغها را روشن و در نزدیکی روشنایی روز آنها را خاموش میکند. ساکنین این مجتمع کار دیگری نیز برای چراغهای پارکینگ کردهاند. آنها در تعداد چراغهای پارکینگ بازنگری کردهاند و بسیاری از آنها را کور و به جایش در تعداد بسیار کمتر مهتابی نصب کردهاند. به گفته خودشان با این کارها، نور دریافتیشان حدود 50 درصد افزایش و هزینه برقشان حدود 20 درصد کاهش داشته است. قیمت هرکدام از این فتوسلها 10 هزار تومان و نصب آن بسیار ساده است.
!!!. حیاط این مجتمع بسیار دوست داشتنی و زیبا است. نکتههای زیادی درباره حیاط این مجمتع میتوان گفت اما یکی از جالبترینهایش این میزها است:
ساکنین مجتمع با یکی از انبارهای مخابرات صحبت کردهاند و این حلقههای بزرگ چوبی به ظاهر به درد نخور را داخل حیاطشان آوردهاند. آنها از این حلقههای چوبی به عنوان میز استفاده میکنند. بر روی منقلی که در گوشهای از حیاط برای استفاده کل ساکنین گذاشته شده کباب درست میکنند و بر روی این میزهای گرد که با رومیزی تزیین میشود از مهمانانشان پذیرایی میکنند و از زیباییهای حیاطشان لذت میبرند. !!!!. یکی دیگر از کارهایی که ساکنین این مجتمع کردهاند جا انداختن بحث تفکیک زبالهها است. آنها مذاکرههای طولانی و وقتگیری با اداره بازیافت منطقهشان برای دریافت سطل تفکیک زبالههای خشک کردهاند و بالاخره موفق به دریافت آن شدهاند. این موفقیت آنها در حالی است که هنوز طرح تفکیک زبالهها در مبدا، توسط شهرداری، در آن اطراف اجرا نشده است. آغاز کنندگان این حرکت در مجتمع در ابتدای کار با تهیه و توزیع بروشورهایی در بین ساکنین مجتمع نحوه تفکیک و انواع زبالهها را به آنها آموزش دادهاند. به گفته آنها به جز آن دفعات اول دیگر کسی در تفکیک زبالهها تا امروز اشتباهی نکرده است.
!!!!!. محل نصب دستگاه اندازهگیری دمای آب در موتورخانهها زیر مخزن آب، یعنی درست جایی که حرارت مستقیم است و آب بیشترین دما را دارد است و این خطا در نشان دادن دمای واقعی آب در نهایت موجب هدر رفتن انرژی زیادی تا رسیدن به دمای مطلوب میشود. ساکنین مجتمع این مشکل را در مییابند و به دنبال راه حلی برای آن میگردند و در آخر به این نتیجه میرسند که بهترین راه حل نصب ن
شانگرهای دما بر روی لولههای آب گرم است تا دمای واقعی را نشان بدهد و بهتر بتوان درجه گرمای مورد نیاز آب را تنظیم کرد و انرژی را درست مصرف کرد.
!!!!!!. رعایت الگوی صحیح مصرف آب چیزی است که بیشتر به رفتار ساکنین بستگی دارد تا به تاسیسات آبرسانی کل ساختمان. برای همین کار زیادی در سطح کل ساختمان نمیتوان برای آن انجام داد. اما با این وجود هیئت مدیره این مجتمع تصمیم جالبی گرفته است. در این مجتمع اعلام شده است که پیگیری گرفتن نشتی لولههای داخل خانهها به عهده ساختمان است. چون پیگیری این کار فرآیند وقتگیری است و معمولا در میان بی وقتیهای ساکنین گم میشود. با به عهده گرفتن این کار تعمیرات زودتر انجام میشود و سود آن به تمام ساکنین میرسد. ساکنین این مجتمع کارهای ریز و درشت دیگری نیز انجام دادهاند و یا تصمیم به انجام آن دارند؛ مانند: تعویض لامپهای معمولی ساختمان با لامپ کم مصرف، نصب سنسورهای خاصی در ساختمان برای کنترل و تنظیم دمای ساختمان و … در این مجتمع هر ماه خبرنامهای در یک برگ A4 از طرف هیئت مدیره منتشر میشود و در آن خبرهای ساختمان انعکاس مییابد. با این کار جریان اطلاعات درستی در مجتمع شکل گرفته است. دو نفر از دوستان قدیمی من ساکن این مجتمع هستند و به نوعی راه اندازنده این جریان در مجتمعشان … اولین بار با خواندن بخشهایی از اقدامات و تجربههایشان در وبلاگ یکی از آنها به موضوع علاقمند شدم (خانه جدیدشان اینجا است). خیلی دوست داشتم که خودم از نزدیک ساختمانشان را ببینم. بالاخره همت عالی اتفاق افتاد و این آرزو هفته گذشته به حقیقت پیوست. نیمروزی که آنجا بودم پر از حسهای خوب و دوست داشتنی بود. دوستانم را نمیدانم، اما به من که خیلی خوش گذشت … این تور نیم روزه چند نتیجهگیری خوب برای من داشت: یکی آنکه به قول دوست من برای انجام چنین کارهایی اول از همه پشتوانه نظری لازم است. این دو دوست شاید تحصیلاتشان آنچنان مربوط به محیطزیست نباشد اما سالها فعال این عرصه بودهاند و اطلاعات خوبی دارند. همین مسئله باعث شده است که بتوانند مشکلات را پیدا و ریشهیابی کنند و به خوبی از نظراتشان دفاع و دیگران را نیز با خودشان همراه نمایند. دوم آنکه نمیشود کنار گود نشست و گفت لنگش کن! باز هم به قول این دوست من آنها از روز اول تمام این مسائل را در ساختمانشان نمیدانستهاند. آنجا زندگی کردهاند و به تدریج مشکلات را پیدا کردهاند و پس از آن وارد عمل شدهاند. بسیاری از حرکتها را خودشان شروع کردهاند و انجام دادهاند، نه اینکه تنها گوشهای بنشینند و به وضع موجود غر بزنند! و سوم و آخر آنکه ما هر کداممان قطرهای برای ساختن یک موج قدرتمندیم. تنها باید خودمان را به دریا برسانیم …