ادامه ماجراي عشق صفورا و مرد كابلي!! قسمت اول ماجرای عشق صفورا و مرد کابلی را که در مطلب پیش خواندید … و حالا ادامه ماجرا: به كابل رفتم از براي ديدارنديدم هيچ نشاني من از اين يار بگفتند كه صفورا نيست اينجابرفته سوي ايران او به ناگاه خيال درس خواندن او به سر داشتبه هر جايي كه بودش دردسر داشت گهي قورباغكان را خواب مي كردگهي مارمولكان در آب مي كرد پدر ديگر نداشت آسايش جانفرستادش به دانشگاه تهران چو اين قصه از ايشان بشنيدمبه سمت ترمينال غرب دويدم برفتم سوي شهر آرزو هاكه تا شايد ببينم روي او را پياده كردنم در پل فرديسبرفتم من پياده تا به پرديس بگفتند كه كجا آهاي عمو جان؟مگر هستي تو دانشجوي تهران؟ بگفت اين جمله را مردي دم دربدو گفتم غريبم من در اين شهر بدنبال صفورا آمدم مناز آن گوشه دنيا آمدم من بگفتا به من اي عاشق سركشصفوراي تو رفته است مراكش! نگفتم حرفي و رفتم فرودگاهبه همراه دلي پر سوز و پر آه بگشتم كوه و جنگل ها و رودشولي افسوس، آنجا هم نبودش خبرآمد به خوزستان برفتهدل من از سر و سامان برفته چو خوزستان رسيدم من به صد جانبگفتند رفته حزب سبز ايران دويدم سوي حزب سبز اماخبر آمد برفته است او از آنجا ندا آمد كه استعفا بداده استدل اندر يوزپلنگان او نهاده است به NGO ي! يوز گشتم روانهنديدم آخر از او من نشانه دگر قلبم ز بي تابي برفته استچو بشنيدم به بافق يزد رفته است! دلم چون عاشق شوريده شيدانهادم در ره عشق صفورا ندانستم كه اين عشقم چه خام استتو گويي ديدن يارم حرام است ولي آخر از اين عشقم چه سودابه ياد آمد مرا اين شعر زيبا” دل از من برد و روي از من نهان كردخدايا با كه اين بازي توان كرد.”!! زبهر ديدنت گشتم چو توپ قلقليتو گويي من شدم مرغ و تو دزد فلفلي!! نوشتم نامه اي از بهر مادركه مامي بيخيال بابه صفدر!! بگرد اندر در و همسايه شايدتو را از دختري ديگر خوشايد زبس گشتم دگر جاني ندارمبراي آمدن Money ندارم صفورا كرده ويران روزگارمدگر حال سفر كردن ندارم اگر ديدي دختري ناز و حسابينگهدارش به زنجير و طنابي مگر ماركوپولو ياري رساندصفورا را زتنهايي رهاند —– با تشکر فراوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان از “رنگرز” که به درخواستم پاسخ داد و رنگ زد به این روزهایم … راستی! آخر این هفته باز هم دارم می روم سفر! تازه!! از سفر بعدی ها و قبلی ها خبر نداری
3 اکتبر
نوشته شده توسط امیرمحمد اعتمادی در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
سلام
ناز و خرام خزان
در
دایره ی افسون !
نوشته شده توسط سارا-با در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
ایول! روحمان شاد شد!
نوشته شده توسط سیده مریم کاظمی در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااام صفورا جون
آدرس وب لاگتو از ملیکا گرفتم از مشتری های پرو پا قرصش شدم.
نوشته شده توسط محمدرضا در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
چه شعری ایول ایول
………………
نه همون ایول!
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
سارا:
اوهوم! موافقم!
دلم تنگ شد برای نشریه دانشجویی دانشگاه و شعرهای این شکلی اش …
مریم:

به به! آب و هوا چطوره اون ورا؟؟!!!
خوشحال میشم بازم بیای این ورا … بیشتر برام بنویس … خوشجال میشم
آقای محمدرضا:
"!" علامته فاکتوریله؟؟؟؟!!
نوشته شده توسط محمدرضا در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
یه جورایی آره
دیگه برداشت شخصیه!!!!!
نوشته شده توسط حسینی در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
ای ول
خیلی خوب بود.
نوشته شده توسط پروانه در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
ده همین کارا رو می کنی که جناب کابلیان رو در به در کردی دیکه!
در ضمن از اون بالا کفتر میاید.
نوشته شده توسط لیلا در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
خيلي بامزه بود.
حالا اين بنده خدا چند شنبه است
نوشته شده توسط محسن در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
این شعر از لحاظ ادبی دارای اشکالات فراوان می باشد مثلا این بیت
زبهر ديدنت گشتم چو توپ قلقلي
تو گويي من شدم مرغ و تو دزد فلفلي!!
با بقیه بیت ها هیچ تناسبی ندارد. از لحاظ وزن عروضی و آرایه های ادبی به کار گرفته بسیار ضعیف می باشد. احتمالا بر وزن مفاعیلن(به ضم لام!), کفاعیلن, فعولا(فتح ف) می باشد. نتیجه: مسافیرن, کثاویرن!, صفورا.
یعنی صفورا کثیر السفر می باشد.
متاسفانه سایت ما در حال تعطیل شدن می باشد . ادامه نقد این شعر را در جلسات بعدی می نویسم.
نوشته شده توسط مهدی شیخ در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
سلام
بسی مشعوف شدیم!
راستی پست اون یاد داشت رو گذاشتم.
با سپاس فراوان از دفترچه و روان نویسهای گل گلی ات!
یا علی مددی
نوشته شده توسط حميد در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
سلام
ممنون می شوم اگر کد لوگوی سه وبلاگ برتر زیست محیطی را برایم ارسال کنید. لوگوی انتخابی شما خیلی جمع و جور و زیباست.
ممنوننم.
نوشته شده توسط لوسیفر در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
با نمک بود بس بسی!
نوشته شده توسط نیک در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
وای خدا!! عالی بود ..