آرشیو برای نوامبر, 2007

سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت – 7

!. به معجزه اعتقاد دارید؟ … من دارم …

!!. این جمله کیتی در انتهای پاورپوینتش بسیار به دلم چسبید:

Give children time to connect with the earth
and learn to love it,
before we ask them to save it!

!!!. کنفرانس تمام شد. تقریبا همه رفته اند. برنامه ام برای ادامه سفر کمی تغییر کرده است. تغییرش بد نیست٬ بلکه برعکس چندین برابر بهتر شده است … نمی دانم از پس فردا به بعد به تکنولوژی دسترسی دارم یا نه. اما از چیزهایی که خواهم دید حتما خواهم نوشت٬ حتما …

!!!!. دو چیز است که خیلی دلم می خواهد درباره شان حرف بزنم. اما نمی شود! آخر عواقب دارد! از خیر عواقب فردی اش هم که بخواهم بگذرم٬ عواقب سازمانی دارد! … اما بدجور دلم می خواهد این دو نکته را بگویم! … یک چیز بدجور قلقلکم می دهد که بگویم … حداقلش این است که بگویم خیلی دلم می خواهد درباره دو نکته حرف بزنم! … خیلی! …

!!!!!. امروز یک غرفه جدید جالب در کنفرانس متولد شد که چنین پوستری داشتند:

“Footprint” یا “ردپای اکولوژیک” هر فرد٬ تا جایی که می دانم آن بخشی از محیط زیست است که یک فرد برای ادامه حیاتش از آن استفاده می کند. ردپای اکولوژیک میزان منابع طبیعی را که یک انسان استفاده می کند با میزان توانایی طبیعت برای بازیابی خودش می سنجد و یک جورهایی تخمینی است از میزان زمین های بارور و منابع آبی که برای احیای منابع استفاده شده توسط انسان لازم است.

مرکز آموزش محیط زیست هند این طرح را با معرفی شاخص جدیدی به نام “Handprint” شروع کرده است. Handprint شاخص نمادینی است برای سنجیدن تاثیر خوبی که شما بر سه پایه توسعه پایدار: محیط زیست٬ اجتماع و اقتصاد می گذارید.

شعارشان را دوست دارم:

“Increae your handprint,
Decrease your footprint”

در اینجا امکانی وجود دارد تا هر فرد ردپای اکولوژیکش را محاسبه کند. البته در کشورهای آسیایی اش ایران وجود ندارد!!

(16) دیدگاه

سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت – 6

!. همزمان با برگزاری کنفرانس برای بزرگسالان٬ کنفرانسی هم برای کودکان در حال برگزاری است. امروز با جویس (در مطلب قبل گفته ام چه کسی است) و کیتی (مدیر آموزش باغ وحش ویکتوریا در ملبورن استرالیا) تصمیم گرفتیم به دیدن کارگاه های کودکان برویم. بعد از کمی پرس و جو یک نفر راهنمای ما شد تا ما را به آن محل ببرد. شخص مذکور دچار سوء تفاهم شده بود و ما را به محل اشتباهی برد!!!! اما چیزی که دیدیم تجربه شگفت انگیزی بود. ما از یک مدرسه کودکانی که دچار مشکلات روانی و مغزی هستند سر در آورده بودیم!!!!

در عکس کیتی را می بینید که در حال نشان دادن عکسی که از یکی از پسرها گرفته به او است. آن آقا هم معلم کلاس بچه ها است که ۲۳ سال سابقه کار دارد.

دیدن این کودکان که از ۷ ساله بودند تا ۲۰ ساله٬ کارهای دستی شان٬ فعالیت های درسی شان و … بسیار فوق العاده بود. به این کودکان در خانواده هایشان به دلیل مشکلاتی که دارند زیاد رسیدگی نمی شود. این کودکان از شهرهای دور و نزدیک به اینجا می آیند تا یاد بگیرند چگونه گلیمشان را از آب بیرون بکشند. بیشتر این کودکان خوب می فهمند شما چه می گویید اما از بیان چیزی که فکر می کنند و یا انجام کار عاجزند. به نظرم چیزی که در این مدرسه بسیار جالب بود این بود که اتاقی مخصوص انجام فعالیت های مذهبی داشتند و در آن برای هر دینی که بچه ها به آن مربوط هستند اسباب انجام مراسم دعا وجود داشت.

کیتی و جویس می گفتند در باغ وحش هایشان برنامه های مخصوصی برای چنین کودکانی دارند. کیتی می گفت برنامه های آنان بیشتر شامل لمس کردن٬ بوییدن و ادای حیوانات را در آوردن است و به این شکل به این کودکان درباره حیوانات می آموزند. در ایران هم چنین چیزی داریم؟ آیا اصلا به چنین چیزی توجه کرده ایم؟ نمی دانم! کسی خبر دارد؟

!!. اینجا نمایشگاهی از صنایع دستی های هند که با موضوع محیط زیست توسط هنرمندان هندی درست شده است برپا است. فوق العاده اند! گذاشتن عکس هرکدام و توضیحشان فکر می کنم چند پست بخواهد! فعلا عکسی نمی گذارم تا سوژه حرام نشود!!

!!!. یکی از شرکت کنندگان کنفرانس برای انجام پژوهشی یک سوال از ما پرسیده است. او از ما خواسته است تا ۱۰ چیزی را که به نظر ما برای داشتن زندگی با کیفیت بالا لازم است فهرست کنیم. اگر شما بودید چه می نوشتید؟

!!!!. امروز جلسه سخنرانی همگانی درباره گرمایش جهانی داشتیم. این بخشش هیجان انگیز است که فعالان این حوزه از سراسر جهان را می بینی و حس می کنی به یک حرکت جهانی متصل هستی.

!!!!!. “آدم باید حرف و عملش یکی باشد!” غرفه ای در نمایشگاه جنبی کنفرانس وجود دارد به نام “Offset your Flight” در این غرفه میزان دی اکسید کربنی که شما با پروازتان به احمدآباد تولید کرده اید را حساب می کنند٬ سپس طبق آن برایتان مبلغی تعیین می شود تا در عوض این کار بدتان بپردازید و عذاب وجدانتان کمی تسکین پیدا کند!!! گروه “Asia Carbon” پولی که از این راه جمع می شود را برای حمایت ۴ پروژه بیوگاز در ۴ روستای هند استفاده خواهد کرد.

من هم در این کار شرکت کردم. خوشبختانه عذاب وجدان من در مقایسه با خیلی ها باید کمتر باشد. چون من برای آمدن از بمبئی به احمدآباد از قطار استفاده کردم نه هواپیما! دی اکسید کربنی که من با پروازم از تهران تا بمبئی تولید کردم ۸۹۹ کیلوگرم بوده است.

!!!!!. فردا روز آخر کنفرانس است و بعد … و بعد قرار است من در هند گم شوم!!!!!

(11) دیدگاه

سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت – 5

کمی دغدغه …

!. دیاگو پسری هم سن و سال من و اهل کشور پرتغال است. زیست شناسی خوانده و هنوز برای ادامه تحصیل و زندگی اش تصمیم قطعی نگرفته است. بسیار علاقمند به ریزه کاری های فرهنگی کشورهای مختلف است و به قول خودش کشورهایی که هنوز چیزهای خالصی در آنها پیدا می شود و مثل کشورهای اروپایی یک شکل نشده اند را بسیار دوست دارد و اصلا از آن اروپایی های لوس مسلک (!) نیست. دیاگو در باغ وحشی در پرتغال کار می کند و طراح آموزشی و آموزشگر است.

بخش زیادی از خصوصیات دیاگو شبیه من است٬ به جز یک چیز … دیاگو در یک باغ وحش کار می کند با تمام استانداردهایی که یک باغ وحش باید داشته باشد و کارش آموزش است. دیاگو کاری را دارد که داشتنش آرزوی من است: آرزوی کار در یک پارک ملی یا یک باغ وحش و آموزشگر بودن در آنجا. دیاگو این کار را دارد و برای من انگار تنها یک آرزو است و متاسفانه انگار یک آرزو خواهد ماند. هیچ کدام از باغ وحش های ایران چنین قابلیتی را ندارند و فکر نمی کنم تا سال های سال بعد هم چنین قابلیتی را پیدا کنند …

جویس هم دختری بزرگتر از من است که در پارک اقیانوس هنگ کنگ کار می کند. وقتی درباره شیوه های آموزشی شان و کارهایی که در آنجا می کنند حرف می زند٬ می خواهم از شدت هیجان کف زمین پهن شوم!

مانده ام میان دو راهی … ایران پر است از نیازهایی که من می توانم بخشی از آنها را تامین کنم. اما اگر بمانم و بشوم ۴۰ – ۵۰ ساله٬ آیا دیگر ذوق و شوقی درونم برای این کارها مانده؟ یا اگر بمانم من تنها مگر چقدر در ساختن این راه نقش دارم؟ (البته می دانم که در ساختن این راه نقش دارم و نباید از نقشم فرار کنم) و در این راه از کجا باید بیاموزم؟ … یا اگر بروم … یک جای دیگر دنیا برای کودکان آنجا کار کنم. بالاخره آنها هم کودکند٬ بخشی از حیات این کره اند … اما٬ من اینجا دنیا آمده ام. چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است …

دیدن دیاگوها و جویس ها اشتیاق درونی ام را چند برابر می کند … و وقتی یاد اوضاع و احوال کشورمان می افتم دوباره همه چیز کمرنگ می شود …

نمی توانم انتخاب کنم … سخت است … نمی دانم انتخاب بین بد و خوب است  یا بین بد و بدتر یا بین خوب و خوب تر و یا حتی بین خوب و خوب … نمی دانم … حتی نمی توانم بفهمم شرایط موجود چیست٬ چه برسد به آنکه تصمیمی بگیرم  …

!!. نمی دانم اروپایی ها و استرالیایی ها و امریکایی های اینجا چرا این قدر بی حس و حالند! درست است که کنفرانس قبلی که ۴ سال پیش در مراکش شرکت کرده بودم کنفرانس جوانان بود و فضایش مانند اینجا علمی نبود اما به هر حال آنها هم آدم بودند این ها هم آدمند! آنجا مرتب در حال خواندن آهنگ های کشورهایمان برای هم بودیم و یا گروه گروه کسانی را می دیدی که حتی در نصفه شب ها به جای استراحت٬ در حال یاد گرفتن رقص های دیگر کشورها از همدیگر هستند … اما به جایش اینجا … اینجا چپ و راست به شکل های مختلف برایمان فرهنگشان را نمایش می دهند٬ اما انگار نه انگار! دریغ از یک نفر که جلوی یکی از گروه های موسیقی ثانیه ای توقف کند و یا لبخندی بزند٬ حداقل به نشانه احترام به فرهنگ این کشور … منی که خودم شرقی هستم و در مقایسه با این ها نه چندان بیگانه با این فرهنگ٬ اکثر اوقات از شدت هیجان دیدن این چیزها در آسمانم!!! انگار آدم های بی حس و حال فقط در محل کار و آشنایان من نیستند٬ همه جای دنیا پیدا می شوند!!!

!!!. امروز در باغ وحش احمدآباد یک چیز فوق العاده دیدم:

یک تشی (سیخور) آلبینو (زال)  که در خواب ناز است! برای اینکه بتوانم عکس خوب بگیرم مجبور شدم کمی قانون شکنی کنم و دور از چشم نگهبان ها از نرده ها بالا بروم!!!! از این آلبینوها دو تا داشتند. نمی شود یکی اش را به من بدهند؟؟ تا عمر دارند دعایشان می کنم ها!!!!!!!

(6) دیدگاه

سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت – 4

اول از همه یک ماشین عروس ببینید روحتان شاد شود تا بعد!! این ماشین عروسی که می بینید را یک گروه ساز و آواز با لباس های متحدالشکل با یک ارابه که بلندگوهای بزرگ (از آن ها که زمان جنگ در کوچه ها راه می افتادند و سرود انقلابی پخش می کردند!) و سیستم صوتی پیشرفته ای (!) را حمل می کند همراهی می کند و می زنند و می رقصند!

حدس می زنید این ستون چه چیزی باشد؟ این ستون ها که می بینید جایگزین درخت ها هستند! باور کنید راست می گویم. گویا سال های سال قبل در محل فعلی احمدآباد جنگل بوده و برای ساخت خانه ها درخت ها را قطع کرده اند و به جایش در کوچه پس کوچه ها این ستون ها را با جاهایی برای ریختن دانه و غذا ساخته اند تا برای پرنده ها و سنجاب ها غذا بریزند.

جدا از بحث چرایی قطع درختان٬ فکر می کنم اینقدر به فکر پرنده ها و سنجاب ها بودن در محله های فقیرنشینی مانند اینجا بسیار جای تقدیر دارد و در مقام مقایسه تاحدودی آدم را افسرده می کند!

این هم یک نمونه دیگر از توجه این آدم ها به حیوانات هم محله ایشان. بر روی دیوار سوراخ هایی برای زندگی طوطی ها وجود دارد. الان بیشتر افسرده شدم!!!

شهرها پر از سگ هستند. نژاد سگ ها را خوب نمی شناسم تا بگویم از چه نوعی هستند. تنها چیزی که ممکن است سنجاب ها را در محله ها اذیت کند این سگ ها هستند! این یکی فکر کنم رییسی چیزی بود که آن بالا جا خوش کرده بود!

می دانید این آقایان در حال چه کاری هستند؟ آنها با این ردیف های نخ در حال بافتن طناب برای فستیوال بادبادک ها که در ژانویه برگزار می شود هستند.

احمدآباد بیشتر از ۱۶۰۰ معبد دارد و این نشانه قدیمی بودن این شهر است. هندوها نیز مانند دین های دیگر فرقه های مختلفی دارد. در هر کوچه و پس کوچه ای معبدها را می بینید. معماری های برخی از آنها بسیار فوق العاده است.

مسجدی که می بینید مسجد جامع احمدآباد است. این مسجد دو مناره داشته که در زلزله خراب شده است. راهنمای ما داشت با هیجان تمام  برای دیگران توضیح می داد که این مناره ها جنبان بوده اند و چطور کار می کرده اند. به او یادآوری کردم که آقا جان معمارش ایرانی بوده!! او هم تایید کرد! اینجا یکی از جاهایی بود که از شدت افسردگی ام کم شد!!!

این آقا در یکی از معابد در حال سابیدن چوب نوعی درخت است. آب خردلی رنگی را که از این راه به دست می آید٬ برای گذاشتن خال در وسط پیشانی در حین انجام مراسم دعا استفاده می کنند.

اینجا Gandhi Ashram است. محلی که گاندی در آن زندگی و انقلاب هند را رهبری کرده است. این محل ساختمان های متعددی دارد که بخشی از آنها مربوط به موسسه گاندی برای تربیت کودکان است. این ساختمان هم خانه اش است.

گاندی را به خاطر فلسفه فکری اش بسیار دوست دارم.  این یکی از تابلوهایی است که در Gandhi Ashram می توانید ببینید و به خوبی فضای فکری او را نشان می دهد.

این هم یکی از ابتکارات شرکت کنندگان در کنفرانس برای کم کردن عذاب وجدان استفاده از پت های آب معدنی و نوشابه. در هند این گل ها در مراسم های مذهبی استفاده می شوند و اینجا با یک تیر دو نشان زده شده است.

—–

پ.ن: امروز در کارگاهی با موضوع “توسعه پایدارانه کردن آموزش در باع وحش ها” شرکت کردم. خانمی از باغ وحش دریایی هنگ کنگ که طراح آموزشی بود از تجربه های آموزشی شان در باغ وحششان گفت. اینجا بود که رسما دیگر افسرده شدم!! مدیران باغ وحش های ایران کی به چنینی دیدگاهی درباره رویکرد آموزشی در باغ وحش ها خواهند رسید … در این اوضاع و احوال یاد سیرک پردیسان که می افتم افسردگی ام بیشتر می شود!

(14) دیدگاه

سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت – 3

کمی گزارش تصویری از آنچه گذشت!

اینجا محوطه بیرونی فرودگاه بمبئی است. بیرون که می آیید علاوه بر محلی برای تبدیل ارز٬ دفاتر هواپیمایی٬ قطار و اتوبوس های بین شهری نیز وجود دارد که شما برای ادامه مسیرتان می توانید بلیت تهیه نمایید. حتی دفاتری نیز برای رزرو هتل وجود دارد.

در پایین تصویر قمستی از صف بزرگ چرخ دستی ها را می بینید که خدماتی های مسئول این کار در حال برگرداندن آنها به درون سالن های فرودگاه هستند. آن ماشین های آبی سمت راست تصویر هم تاکسی هستند. یک سری دیگر از تاکسی ها سیاه و زرد هستند.

راستی اینجا سیستم رانندگی انگلیسی است.

این هم یک تاکسی متر! نمی دانم برای قرن چندم است!!

من در اینجا توریستی را ندیدم که با قطار جابجا شود. اما من باید قطارهای اینجا را از نزدیک می دیدم. تجربه فوق العاده ای بود. دقیقا شکل عکس هایی بود که از قطارهای هند وجود دارد! از سر و کول قطار آدم می ریزد. به نطرم این امر طبیعی است. شبکه قطار هند برای هر سوراخ و سمبه ای خط و ایستگاه دارد و وسایل نقلیه دیگر گران در می آیند.

این واگنی که می بینید یک واگن درجه دو است و مخصوص خانم های تنها که نمی خواهند قاطی دیگران شوند.

این هم داخلش است! در این واگن مانند واگن های دیگر جای سوزن انداختن نبود و دیدن خانم های هندی رنگ وارنگ در آن بسیار هیجان انگیز بود.

اگر در عکس دقت کنید٬ در بالای عکس در وسط٬ یک پنکه می بینید که رویش پر کفش است! آن مسافرینی که طبقه بالا که در اصل جای بار بوده می نشینند کفش هایشان را در آورده و آن بالا می گذارند. صحنه عجیب و بامزه ای است. هنوز نتوانستم عکس بهتری از آن بگیرم٬ انشالله در قطار سواری های بعدی!

برای خرید بلیت دو حالت وجود دارد. یا شما از روزهای قبل بلیت رزرو کرده اید و شماره صندلی دارید و یا مثل من همان روز دنبال بلیت می گردید و به شما Open Ticket می فروشند و این یعنی باید خودتان را پرت کنید داخل و تا آخر مسیر یا بایستید و یا یک معجزه رخ دهد و جا پیدا کنید! پیاده شدن از این قطارها هم مانند سوار شدنش ماجرای پیچیده ای برای خودش دارد! شما باید از مدتی قبل همه را له کنید و تا جایی که می توانید خودتان را به در خروجی نزدیک کنید. سپس در حالیکه دستتان را جلویتان گرفته اید تا آدم هایی که می خواهند بالا بیایند نتوانند٬ به طور مرتب فریاد بزنید صبر کنید! صبر کنید! و سپس خودتان را از در به بیرون پرت کنید! یک چیزی در مایه های سوار و پیاده شدن در متروی امام خمینی است اما کمی پیشرفته تر!!!

این دو آقایی که می بینید بخشی از معجزه من بودند. آن آقای پیرمرد پدربزرگ همراه یک خانواده ۱۱ نفره بود که بلیت داشتند. آنها من را از وسط آن شلوغی ها پیدا کردند و ۹ ساعتی که از بمبئی تا احمدآباد در راه بودیم را تبدیل به یکی از هیجان انگیزترین خاطرات من کردند.

آن بشقاب هایی هم که دستشان می بینید شامشان است که به من هم دادند. غذاهایی عجیب و خوشمزه که کاملا از سبزیجات درست شده بود.

اینجا یکی از ساختمان های محل برگزاری کنفرانس است. محل کنفرانس که برای مرکز آموزش محیط زیست هند احمدآباد است یک جنگل شهری است. گردش کردن درون آن هیجان انگیز است و از همه هیجان انگیزتر دیدن حیواناتی است که در آن چرخ می زنند.

این هم یکی از آن حیوانات: سنجاب راه راه. طبق نوشته خبرنامه روزانه کنفرانس اینجا حیوانات دیگری نیز وجود دارند مانند میمون های لانگور٬ لاک پشت لاک نرم هندی٬ نوعی کبرا (!) و … .

این هم یکی از آقایانی که در زمان ناهار برایمان نوعی از موسیقی کشورشان را با ساز عجیب و غریبش می نواخت.

—–

پ.ن ۱: راستی! امروز فهمیدم از ۲ ماه پیش که من از مسئولین کنفرانس درباره شرکت ایرانی های دیگر پرسیده بودم دو نفر ثبت نام کرده اند. این دو نفر از طرف وزارت آموزش و پرورش هستند. هنوز که نیامده اند. امیدوارم بیایند و آدم های خوبی باشند و بتوانیم کارهای خوبی در کنفرانس انجام دهیم.

پ.ن ۲: مرکز آموزش محیط زیست هند کتاب های فوق العاده ای برای آموزش محیط زیست چاپ کرده است. وقتی می گویم فوق العاده اغراق نمی کنم. باید همه شان را بخرم و بیاورم (و یا مخشان را زدم و برای انجمن مجانی گرفتم!). فقط مشکل این است یک بار سنگین است که حمل و نقلش برای روزهای بعد از کنفرانس که در هند سرگردانم بسیار سخت است. باید یک راه حل پیدا کنم.

(6) دیدگاه

سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت – 2

اعلام وضعیت!

من اینجا هستم. با کلی ماجرای فوق تصور هیجان انگیز در روز گذشته. هنوز هیچ چیز نشده است یک عالم از برگ های دفترچه ام را نوشته ام. اما یک مشکل وجود دارد. در آخرین لحظات تصمیم گرفتم جهان (کامپیوترم) را نیاورم و این یعنی آنکه نمی توانم بیایم بنشینم در به قول خودشان Cyber Cafe و مثنوی های هفتاد منم را تایپ کنم! اما خواهم نوشت و شاید کاملش بماند برای بعد از برگشتنم.

(2) دیدگاه

سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت – 1

پیش سفرنامه

در مجمع عمومی سال 2002 سازمان ملل متحد، با توجه به اهمیت نقش آموزش در ترویج مفاهیم توسعه پایدار در سطح جهان، تصمیم گرفته شد تا دهه‌ای به عنوان دهه آموزش برای توسعه پایدار اعلام شود. پیش بینی شده است که در این دهه که از سال 2005 آغاز شده و تا سال 2014 ادامه دارد این چشم‌انداز پیگیری شود:

”هر کس در جهان بایستی فرصت بهره گیری از آموزش برای شناخت ارزش‌ها و اخلاقیات و یادگیری شیوه زندگی پایدار را داشته باشد.“

نهاد جهانی که به عنوان نهاد راهنما برای ترویج آموزش و تقویت این دهه در نظر گرفته شده است؛ یونسکو است.

در همین راستا یونسکو با همکاری برنامه محیط زیست سازمان ملل متحد و مرکز آموزش محیط زیست هندوستان چهارمین کنفرانس بین المللی آموزش محیط زیست را از 24 الی 28 نوامبر (3 الی 7 آذر) امسال برگزار خواهند نمود.

این کنفرانس محلی خواهد بود برای به اشتراک گذاشتن تجربه‌ها، آموخته‌ها و ابتکارات در امر آموزش محیط‌زیست (EE) و آموزش برای توسعه پایدار (ESD) در سراسر جهان. همچنین محلی خواهد بود برای نشان دادن فعالیت های آموزشی و وارد کردن آن‌ها در فرآیندهای تصمیم سازی. همچنین در این کنفرانس بر مشارکت دو بخش آموزش‌دهندگان محیط زیست به عنوان طلایه دار آموزش برای توسعه پایدار و سایر سازمان‌ها و مجموعه‌ها بحث خواهد شد.

در این کنفرانس افراد مختلفی از سراسر جهان با موضوعات کاری مرتبط شرکت خواهند نمود: آموزگاران مباحث محیط زیست، سلامت، آب و فاضلاب، حقوق بشر، جنسیت، صلح، حقوق شهروندی, عدالت اجتماعی و …، و همچنین نمایندگانی از نهادهای مدنی / گروه‌های مردم نهاد، شرکت‌ها، دانشگاه‌ها، رسانه‌ها، دولت‌ها و دفترهای سازمان ملل متحد.

این مقدمه را گفتم برای آنکه برسم به این نکته که ایران در این کنفرانس بین‌المللی یک نماینده دارد (متاسفانه یک نماینده! البته در این اوضاع و احوال گویا همین یک نماینده هم غنیمت است!) انجمن یوزپلنگ ایرانی در طی سال‌های گذشته تجربه‌های موفق و فوق‌العاده‌ای در زمینه آموزش محیط‌زیست بخصوص در خصوص محیط‌زیست طبیعی و حیات وحش داشته است. تجربیاتی که به نوعی جزء اولین‌ها هستند. احساس غرور می‌کنم از اینکه حرفی برای گفتن داریم …

امیدوارم بتوانم نماینده خوبی برای انجمن و همین طور کشورمان در این کنفرانس باشم …

—–

پ.ن 1: با حشره‌خورهای کوتوله‌ام برای دو هفته خداحافظی کردم. یکی از دخترک‌ها که نامش صبا است یک ستاره کوچک خندان از آن‌هایی که شب‌ها نور می‌دهند به من داد تا ببرم و دلم تنگ نشود … زیباترین هدیه‌ای است که گرفته‌ام …

پ.ن 2: تصمیم دارم زود به زود از تمام چیزهایی که می‌بینم، از تمام هیجان‌هایم و از تمام چیزهایی که گفتنی هستند بنویسم … امیدوارم بشود …

پ.ن 3: … چیزی را می‌خواهم بنویسم … اما نه! ولش کن ….

برایم آرزوهای خوب کنید … ممنون …

پ.ن ۴: این سفر من مصداق بارز این ضرب المثل است: “همسایه ها یاری کنید تا من سفرداری کنم!!”

از همه‌تان که می‌دانم می‌دانید منظورم چه کسانی هستند ممنونم …

پ.ن ۵: ای کسانی که نرسیدم ازتان خداحافظی کنم … خداحافظ! … زنده ماندم بر می‌گردم!!

پ.ن ۶: راستی! کسی برای طوطی‌های هند پیغامی ندارد؟؟!!

(11) دیدگاه

نقش و نگارهای موجود در طبیعت

در سایت نشنال جئوگرافیک یک کشف فوق‌العاده کرده‌ام. نمی‌دانم چرا تابه‌حال این‌ها را ندیده بودم. مجموعه عکس‌هایی با عنوان کلی “Patterns in Nature” که من دوست دارم “نقش و نگارهای موجود در طبیعت” ترجمه‌اش کنم.

عکس زیر عکسی از پر یک پرنده، از مجموعه “حیوانات” است:

و این عکس، عکسی از تخمه‌های گل آفتابگردان از مجموعه “گل‌ها”:

مجموعه‌ها را در لینک‌های زیر می‌توانید پیدا کنید:

فوق‌العاده‌اند … فوق‌العاده … از زمانی که این‌ها را یافته‌ام بدجور در توهم مانده‌ام … توهم …

(26) دیدگاه

دست نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست – 6

 امروز با حشره خور‌های کوتوله‌ام کلاس داشته‌ام، اما تعصیل رسمی است. بعد از مدت‌ها یک خواب طولانی درست و حسابی کرده‌ام. امروز تعطیل است و من کلاس ندارم اما به جایش خواب کلاس با بچه‌هایم را می‌بینم. با تمام جزییات کلاس‌هایم با چهره‌های تک تکشان و … پنج شنبه گذشته سفر بودم، با دوستانی از انجمن یوزپلنگ ایرانی. برای بازدید از پناهگاه حیات وحش قمشلو و آهوها و گرگ‌هایش رفته بودیم. به علت تعداد زیادمان شب را در منطقه نمی‌توانستیم بمانیم و مهمان یکی از آشنایانمان بودیم. 4 همراه از دنیایی دیگر. منظورم دنیای ما محیط‌زیستی‌ها و حیات وحشی‌ها است. دور نشستیم تا خودمان را معرفی کنیم و با هم آشنا شویم. بچه‌ها خودشان را معرفی می‌کردند و من زیرنویس می‌آمدم! یکی می‌گفت اداره کل و من زیرنویس می‌آمدم که منظورش اداره کل محیط‌زیست استان است! یکی می‌گفت تالاب و من می‌پرسیدم معنی‌اش را می‌دانید؟ یکی می‌گفت گربه‌سان و من برای نوجوان این جمع 4 نفره معنی‌اش را زیرنویس می‌کردم و … . بچه‌ها از این زیرنویس‌ها هم کلافه شده بودند و هم نشده بودند. اما من نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. انگار خصوصیتی در من است که از ابتدا وجود نداشته و هر روز بیشتر و بیشتر رشد می‌کند. انگار تعداد حس‌گرهایی در مغزم تعدادشان بیشتر می‌شود. حس‌گرهایی که جمع را آنالیز می‌کند و با توجه به اطلاعات جمع کلمات دشوار را فیلتر می‌کند و به بخشی از مغز می‌فرستد که به من فرمان دهد: “حواست جمع باشد! تو باید این مشکل را حل کنی! کلمه را توضیح بده!” و البته این اصرار بر توضیح دادن‌ها و حس معلمی یک وقت‌هایی هم دردسر ساز می‌شود!  بارها و بارها دیده‌ام متخصصینی از هر رشته‌ای را که در اصطلاحات تخصصی رشته‌شان گم می‌شوند و خودشان هم متوجه نیستند. تا وقتی که در جمع هم رشته‌ای‌هایمان هستیم مشکلی نیست اما در برخورد با افراد دیگر مشکل خودش را نشان می‌دهد. ساده‌ترین اصطلاحات نیاز به تعریف دارند و این مسئله‌ای است که هر کسی متوجهش نیست (متوجه آنکه برخی کلماتش اصطلاحاتی هستند که تنها خودش می‌فهمد) و هرکسی نمی‌تواند آن را انجام دهد (توضیح دادن ساده اصطلاحات را). برای کودکان و نوجوانان مطلب می‌نویسم. به تک تک کلماتم باید توجه کنم. آیا مخاطب نوشته‌ام در این سن و سال معنی‌اش را می‌داند؟ آیا می‌فهمد من چه می‌گویم؟ همین سوال‌ها است که موجب می‌شود یاد بگیری ساده و ساده‌تر بنویسی و این خودش هنر می‌خواهد و هر قلمی از پسش بر نمی‌آید. تو ممکن است نویسنده توانمندی باشی اما قلمت قلم بزرگسال باشد … و وقتی مطلب را نوشتی مشکل بزرگتری خودش را نشان می‌دهد. مطلب کودک و نوجوان باید پر از عکس‌های خوب باشد؛ اما کدام عکس؟ از بسیاری از سوژه‌ها به خاطر نبودن عکس قابل چاپی از آن‌ها صرف نظر می‌کنی … و تمام این تجربه‌ها است که موجب می‌شود هنگام دیدن فیلم کوتاه درباره یوزپلنگ که چندین سال پیش برای کودکان ساخته شده است متاسف شوی. تاسف برای اینکه چرا اینقدر فاصله است بین متن این فیلم و آن چیزی که باید باشد. فیلم برای کودکان است اما پر است از کلماتی که نیاز به توضیح دارند و در هیچ جای فیلم توضیحی برایشان داده نشده است. متن فیلم را یک بزرگسال نوشته است با همان اصطلاحات علم محیط‌زیست. آخر این متن را هرچقدر هم بچه‌گانه بخوانی باز هم کمکی به قابل فهم شدنش نمی‌کند! اما منِ معلم با وجود دانستن تمام این نقص‌‌ها این فیلم را برای حشره‌خورهای کوتوله‌ام پخش می‌کنم. چون فیلم دیگری برای کودکان به زبان فارسی وجود ندارد. نکته تاسف آور دیگرش اینجاست فیلم جذاب درباره محیط‌زیست و حیات وحش ایران برای بزرگسالانش هم نداریم (نداشته‌ایم) و تازگی‌ها کارهایی توسط معدود افرادی در حال انجام است. نمی‌دانم چه زمانی نوبت به کودکان می‌رسد؟ و چه زمانی فیلم‌هایی با استانداردهای مورد نیاز این مخاطب، در دسترس معلم‌ها قرار می‌گیرد؟  بسیار راحت است که درباره نبودن آموزش محیط‌زیست در سیستم آموزش رسمی‌مان غر بزنیم. اما مشکل اینجا است که اگر کسانی هم بخواهند این کار را انجام دهند ابزارش را ندارند. از همه نمی‌توان انتظار داشت که تولید کننده باشند. همیشه همین طور بوده است که بخش بیشتری از جامعه مصرف کننده هستند. به هر طرف این رشته که فکر می‌کنی پر از سوراخ‌هایی است که نیاز به پر شدن دارند. یکی‌ از بزرگترین‌هایش هم اینجا در حوزه‌ای است که من کار می‌کنم و کمتر کسی به آن علاقه دارد؛ یعنی آموزش محیط‌زیست. آموزش، بخصوص بخصوص بخصوص آموزش محیط زیست ابزار می‌خواهد (این “بخصوص” در محیط‌های شهری چون تهران و در مدارسی که بیشتر دخمه هستند تا فضای آموزشی و به زور 2 درخت را در گوشه‌ای از حیاط مدرسه جا داده‌اند پر رنگ تر می‌شود. تو از طبیعت حرف می‌زنی در حالیکه دانش‌آموزانت کمترین طبیعت را در اطرافشان می‌بینند و این وظیفه توی معلم است که این نقص را به نحوی جبران کنی. در مدرسه حتی یک باغچه درست و حسابی نیست که با بچه‌ها بروید و با کرم‌هایش ور بروید! پس به نظر می‌رسد بهترین راه حل عکس‌های خوب و فیلم است). وظیفه‌ای که از یک معلم انتظار می‌رود این است که توانایی استفاده از آمار و اطلاعات و ابزار و تبدیل مفاهیم به زبان کودکان را داشته باشد. نمی‌شود از یک معلم انتظار داشت که خودش محقق ح
ات‌وحش باشد و به عنوان مثال به دنبال دوزیستان ایران که اطلاعات بسیار بسیار کمی از آنها داریم برود، عکس بگیرد، فیلم بسازد و بعد طرح درس بنویسد و درس بدهد! کجا هستند کسانی که به این مشکل فکر کنند و کاری درباره‌اش انجام دهند؟ خواب حشره‌خورهای کوتوله‌ام و آخرین خبرنامه آموزشی نشنال جئوگرافیک این دغدغه قدیمی را در من زنده کرد … یک زمان‌‌هایی وقتی به جای نگاه به پشت سر و راهی که رفته‌ایم به جلو نگاه می‌کنم و راهی که مانده، وحشت می‌کنم …  

(17) دیدگاه

آگهی استخدام (!)

 به یک عدد فرد حواس جمع جهت ضبط و ربط امور و جبران نقصان‌های حافظه‌ای بنده به سرعت نیاز است! فرد مذکور می‌بایست به دنبال من از این سر شهر تا آن سر شهر بدود و حواسش باشد من چیزی را جا نگذاشته و گم نکنم؛ بخصوص مدارک مهم و کیف پولم را! شخص مذکور در ساعت‌های خالی کاری‌اش نیز می‌تواند به پاکسازی و مرتب‌سازی وسایل و اتاق اینجانب بپردازد.از موارد دیگری که از این شخص انتظار می‌رود آن است که شخص مذکور برنامه‌های روزانه من را به گونه‌ای تنظیم نماید که اینجانب نه تنها به انبوه کارهای عقب مانده و نمانده و متولد شده و نشده‌ام برسم بلکه حتی فرصت کافی برای کتاب خواندن و فیلم دیدن و البته خوابیدن نیز داشته باشم! شخص مذکور می‌بایست توجه داشته باشد که سفر جزء جدایی ناپذیر زندگی من است و آشتی دادن  حجم انبوه کارها و سفرهایم به من ربطی نداشته و خود ایشان می‌بایست یک گِلی به سرشان بگیرند!همچنین ایشان زمان‌های کوتاهی در هفته را نیز به امر وبلاگ نویسی و وبلاگ‌خوانی بنده اختصاص دهند …و در انتها لازم به ذکر است که این شخص می‌بایست از روحیه داوطلبی بالایی برخوردار باشد؛ زیرا حقوق و مزایای شخص مورد نظر محفوظ بوده و هیچ‌گاه به ایشان پرداخت نخواهد شد! آنم آرزوست!!!

(13) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »