
اول از همه یک ماشین عروس ببینید روحتان شاد شود تا بعد!! این ماشین عروسی که می بینید را یک گروه ساز و آواز با لباس های متحدالشکل با یک ارابه که بلندگوهای بزرگ (از آن ها که زمان جنگ در کوچه ها راه می افتادند و سرود انقلابی پخش می کردند!) و سیستم صوتی پیشرفته ای (!) را حمل می کند همراهی می کند و می زنند و می رقصند!

حدس می زنید این ستون چه چیزی باشد؟ این ستون ها که می بینید جایگزین درخت ها هستند! باور کنید راست می گویم. گویا سال های سال قبل در محل فعلی احمدآباد جنگل بوده و برای ساخت خانه ها درخت ها را قطع کرده اند و به جایش در کوچه پس کوچه ها این ستون ها را با جاهایی برای ریختن دانه و غذا ساخته اند تا برای پرنده ها و سنجاب ها غذا بریزند.
جدا از بحث چرایی قطع درختان٬ فکر می کنم اینقدر به فکر پرنده ها و سنجاب ها بودن در محله های فقیرنشینی مانند اینجا بسیار جای تقدیر دارد و در مقام مقایسه تاحدودی آدم را افسرده می کند!

این هم یک نمونه دیگر از توجه این آدم ها به حیوانات هم محله ایشان. بر روی دیوار سوراخ هایی برای زندگی طوطی ها وجود دارد. الان بیشتر افسرده شدم!!!

شهرها پر از سگ هستند. نژاد سگ ها را خوب نمی شناسم تا بگویم از چه نوعی هستند. تنها چیزی که ممکن است سنجاب ها را در محله ها اذیت کند این سگ ها هستند! این یکی فکر کنم رییسی چیزی بود که آن بالا جا خوش کرده بود!

می دانید این آقایان در حال چه کاری هستند؟ آنها با این ردیف های نخ در حال بافتن طناب برای فستیوال بادبادک ها که در ژانویه برگزار می شود هستند.

احمدآباد بیشتر از ۱۶۰۰ معبد دارد و این نشانه قدیمی بودن این شهر است. هندوها نیز مانند دین های دیگر فرقه های مختلفی دارد. در هر کوچه و پس کوچه ای معبدها را می بینید. معماری های برخی از آنها بسیار فوق العاده است.

مسجدی که می بینید مسجد جامع احمدآباد است. این مسجد دو مناره داشته که در زلزله خراب شده است. راهنمای ما داشت با هیجان تمام برای دیگران توضیح می داد که این مناره ها جنبان بوده اند و چطور کار می کرده اند. به او یادآوری کردم که آقا جان معمارش ایرانی بوده!! او هم تایید کرد! اینجا یکی از جاهایی بود که از شدت افسردگی ام کم شد!!!

این آقا در یکی از معابد در حال سابیدن چوب نوعی درخت است. آب خردلی رنگی را که از این راه به دست می آید٬ برای گذاشتن خال در وسط پیشانی در حین انجام مراسم دعا استفاده می کنند.

اینجا Gandhi Ashram است. محلی که گاندی در آن زندگی و انقلاب هند را رهبری کرده است. این محل ساختمان های متعددی دارد که بخشی از آنها مربوط به موسسه گاندی برای تربیت کودکان است. این ساختمان هم خانه اش است.

گاندی را به خاطر فلسفه فکری اش بسیار دوست دارم. این یکی از تابلوهایی است که در Gandhi Ashram می توانید ببینید و به خوبی فضای فکری او را نشان می دهد.

این هم یکی از ابتکارات شرکت کنندگان در کنفرانس برای کم کردن عذاب وجدان استفاده از پت های آب معدنی و نوشابه. در هند این گل ها در مراسم های مذهبی استفاده می شوند و اینجا با یک تیر دو نشان زده شده است.
—–
پ.ن: امروز در کارگاهی با موضوع “توسعه پایدارانه کردن آموزش در باع وحش ها” شرکت کردم. خانمی از باغ وحش دریایی هنگ کنگ که طراح آموزشی بود از تجربه های آموزشی شان در باغ وحششان گفت. اینجا بود که رسما دیگر افسرده شدم!! مدیران باغ وحش های ایران کی به چنینی دیدگاهی درباره رویکرد آموزشی در باغ وحش ها خواهند رسید … در این اوضاع و احوال یاد سیرک پردیسان که می افتم افسردگی ام بیشتر می شود!
نوشته شده توسط سارا-با در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
حیلی دوست دارم که این قدر تند تند به روز می کنی…
با خوندن این مطلبت یاد آدمایی می افتم که در مخالفت با کارهای زیست محیطی میگن اول آدم باید سیر شه بعد بره سراغ این چیزا…
به نظر میاد این آدما چندان سیر نباشن اما همین زندگیشونم با موجودات دیگه به اشتراک گذاشتن!
البته… تاثیر مذهبشون رو هم نمیشه نادیده گرفت!
نوشته شده توسط جواد رمضانی در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
موفق باشید
نوشته شده توسط لیلا در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
باور کن تو خوابم نمی دیدم که یکی بره هند و راجع به همه چیزایی که من خیلی در مورد این کشور دوست دارم بگه و تصویر کنه و هی نگه وای چقدر کثیفن!

نوشته شده توسط نگار در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
چه سفرنامه زيبايي … رفتم تا در بالاترين لينك بدم ملت بيان اينجا


راستي! چرا دعوت دكتر سيامك معطري را لبيك نمي گويي اي صفوراي قلم
ما منتظريم
نوشته شده توسط نگار در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
این هم لینکش در بالاترین:

http://balatarin.com/permlink/2007/11/26/1180656
دوستان لطفاَ رای دهند.
این هم برای کسانی که بالاترین شون فیلتره:
https://balatarin.com/permlink/2007/11/26/1180656
بشتابيد
نوشته شده توسط کریم ارغنده پور در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
جالب بود.
نوشته شده توسط فرداد دولتشاهي - همنهاد در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
صفورا چه خبره اينجا

هميشه برو سفر … وبلاگت داره مي تركه
نوشته شده توسط داریوش کبیر در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
کوتاه بود ولی جالب / موفق باشید
نوشته شده توسط حميد در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
بی خیال ….فعلا سفر را بچسب برا افسردگی تو ایران وقت کافی هست.
نوشته شده توسط مهدی شیخ در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
سلام
1) ای ول!
2) چی چی می گوی اخوی؟!
3) بسی لذت بخش است! (همه اش.)
4) نشون بده شاگرد کی هستی!
5) من بهت افتخار می کنم!
یا علی مددی
نوشته شده توسط لیلا در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
جالب بود اما از این ملت عوضی تر و بی فرهنگ تر و بیشعورتر خودشون هستن آنچنان صابونشون بهم خورده که نه از کشورشون خوشم میاد نه از آداب و رسوم وحشتناکشون به هرحال نظرها مختلفه
نوشته شده توسط محسن در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
(صدای بوق!) دی دیری دی دید دی, صفورا!
دید دیری دید دی , صفورا
صفورااااااااا! صفوراااااا! هی, هی!
صفورااااااااا! صفوراااااا! هی, هی!
این صدای تشویق ایرانیان مقیم ایران است که می شنوید!
" ما منتظر پنجمی هستیم/ هیچ جا نمیریم همین جا هستیم!"
" یالا, یالا, ما عکس میخواییم یالا!"
" نون و پنیر و بامیه/ صفورا بزن تو زاویه"
نوشته شده توسط حسام الدین در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
درود بر صفورا. احمدآباد جای زیبای است. خوش بگذره. مراقب سلامتت باش و از دست فروش چیزی نخر و آب را هم مراقب باش که پلمپ باشه. راستی می توانی از اون انجمن بخواهی که CD اون کتاب ها را بهت بدهند سبک تره و شدنی تر. راستی برای خودت تا می توانی خرید کن که خاطره اش تا قرن ها در ذهنت می ماند.
نوشته شده توسط مریم در آگوست 10, 2008 در 8:17 ب.ظ
صفورا جون امیدوارم که همیشه اینجوری بانشاط و فعال و جوون و مارکوپلو و شاد شاد شاد باشی.