آرشیو برای دسامبر, 2007

پستی برای خالی نبودن عریضه!

!.

جیر
جیر
جیر
جیرجیرک
کجا
گیر
گیر
گیر
گیرکرده ای؟

این شعر را از اینجا پیدا کرده‌ام …

این شعر بدجور من را یاد ماجراهای خودم و این وبلاگ در این روزها می‌اندازد!!!!

!!. پیوندهای روزانه وبلاگم را ببینید. امروز بعد از مدت‌ها توانستم وب گردی کنم و خوشبختانه کلی لینک هیجان‌انگیز پیدا کرده‌ام (البته از نظر خودم!) …

!!!. سفرنامه‌هایم هنوز تمام نشده است ها! این سفر هنوز پس لزره‌هایش در جریان است! هر وقت سرشلوغی اجازه بدهد و تمام چیزهایی را که می‌خواهم بنویسم، بنویسم و تمام بشود اعلام می‌کنم که تمام شد!

!!!!. این روزها نمی‌دانم چرا، اما دلم برای یک دوست بسیار تنگ شده است … و مرتب هم اتفاقاتی می‌‌افتد تا این دلتنگی را بیشتر کند. از پیدا شدن اتفاقی چند آهنگ برایان آدامز که همیشه من را یاد او می‌اندازد بگیر تا دیدن چهره‌ای کمی شبیه به او در خیابان … فکر می‌کنم خودش می‌داند که دلم برای چه چیزهایی تنگ است … نکند قرار است بیاید ایران سری به ما بزند یا اتفاق دیگری قرار است بیفتد که اینقدر یادش در ذهن من دور می‌زند این روزها؟! …

(7) دیدگاه

سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت – 12

کمی جا مانده‌ها!

!. یکی از دوستانم می‌گفت آنجا که بودی آدم بهتری بودی! مرتب می‌نوشتی! راست می‌گوید! با او موافقم! اما بیشتر از موافقت کار دیگری از دستم بر نمی‌آید! هفته گذشته ماراتن سنگینی بود و هفته بعد هم خواهد بود! و هفته بعدترش هم! و … پریشب، نزدیک‌های ساعت ۱۰، در راه برگشت به خانه  هوایی شده بودم! همان حرف محمدرضای هفت رنگ که در کامنت‌دانی مطلب قبل هشدار داده بود یک وقت نوستالژی‌زده نشوی! … پریشب دلم بدجور حال و هوای سفرم را می‌خواست. دو هفته‌ای که بسیاری از اتفاقاتش باور کردنی نبود، و نشدنی‌ترین چیزها شدنی بود … و با تمام وجودت احساس توانایی و توانستن می‌کردی … می‌دانم تمام این حس و حال‌ها برای کلاف سردرگم کارهای عقب مانده و متولد شده این روزها است. کمی که اوضاع بهتر شود، حال من هم بهتر می‌شود …

!!. یک موردی را درباره تاج‌محل و شهر آگرا یادم رفت برایتان بگویم. حتما شنیده‌اید که طی یک رای‌گیری، عجایب هفت‌گانه جدیدی در دنیا انتخاب شده‌اند که یکی از آنها تاج‌محل است. حتما عکس‌های تاج محل را دیده‌اید. سنگ اصلی به کار رفته در این بنا مرمر سفید است و چندین سال است که برای آسیب ندیدن این بنای تاریخی، تمامی صنایع از آگرا خارج شده‌اند و حتی از فاصله حدود یک کیلومتری تاج‌محل شما دیگر حق ندارید ماشینتان را جلو ببرید. شما ماشینتان را در پارکینگ پارک می‌کنید و سوار ریکشاهای دوچرخه‌ای و یا برقی می‌شوید. در بازدید هنگام ورود به تاج‌محل هم شما را می‌گردند، به شکلی که انگار می‌خواهید وارد ساختمان مجلس شورای اسلامی شوید! حتی mp3ی من هم در امان نماند و مجبور به تحویل دادنش شدم. در بازدید از هیچ کدام از آثار تاریخی دیگر من به این مورد برخورد نکرده بودم. خلاصه … اصل مطلبی که می خواستم بگویم این است که دولت هند به دلیل آنکه دیگر صنعتی در آگرا وجود ندارد، یک امتیاز برای ساکنین شهر و صاحبین مشاغل قائل شده است و آن هم این است که مالیات بسیار بسیار کمی، چیزی در حدود صفر، از آنها می‌گیرد. دولت با این کار باعث شده است ساکنین از قبل اثر تاریخی‌شان، سود ملموس ببرند و برای همین با تمام وجود بخواهند که محدودیت‌هایی داشته باشند تا اثر تاریخی شهرشان حفظ شود … یک وقت‌هایی یک کارهایی به ضرب و زور جریمه و قانون و نصیحت شدنی نیست و نیاز به یک سری ترفندهای هوشمندانه دارد. بخصوص زمانی که پای معیشت، آن هم در یک کشور در حال توسعه، در میان است … موافق نیستید؟

!!!. عکس توله پلنگی که تعریف کرده بودم را می‌خواهید ببینید؟

توله پلنگ هندی - 14 آذر 1386

!!!!. مرکز آموزش محیط‌زیست (CEE) احمدآباد هند که با همکاری یونسکو و یونپ، این کنفرانس را برگزار کرده بود، یک پارک طبیعت به نام “سونداروان Sundarvan” دارد. در این پارک طبیعت چندین اکوسیستم، مانند: اکوسیستم تالابی، جنگل‌های بارانی و … بازسازی شده است و تعدادی حیوان نیز نگهداری می‌شود.

در صحبتی که با مسئول آموزش CEE داشتم، ابراز علاقه کردم که کارهای آموزشی‌شان را ببینم. او هم این مرکز را معرفی کرد و گفت هماهنگ می‌کند تا از آنجا بازدید کنم. از سر اتفاق، من روز یکشنبه از جنگل گیر به احمدآباد بر می‌گشتم و قصد داشتم شب به سمت جایپور بروم. اما رفتنم را یک نیم روز عقب انداختم و شب را در احمدآباد ماندم تا بتوانم برنامه “نمایش مارها” را ببینم.

مردم آن منطقه می‌دانند که هر یکشنبه حدودهای ساعت ۵ بعدازظهر این نمایش اجرا می‌شود و جمع می‌شوند: خانواده‌ها با فرزندان کوچکشان، زوج‌های جوان، دخترها و پسرهای کودک و نوجوان … و بعد نمایش شروع می‌شود. یک کارشناس ۵-۶ نوع مار غیرسمی و سمی که در هند زندگی می‌کنند را از محفظه‌های نگهداریشان بیرون می‌آورد و درباره آنها برای بینندگان توضیح می‌دهد. برخی از مارها را هم میان جمعیت دور می‌گرداند تا مردم لمسشان کنند. هدف برگزاری این برنامه هم آن است که تصورات سیاهی که معمولا درباره مارها وجود دارد از میان برود و مردم شناخت علمی و درستی از مارها پیدا کنند.

نمایش بسیار ساده‌ای است. امکاناتی که می‌خواهد تنها یک کارشناس است، بازدیدکننده، جایی برای نشستن یا ایستادن بازدیدکنندگان و چند نوع مار!

حس زیبایی بود دیدن مردمی که آنجا جمع شده بودند تا درباره مارها بشنوند. چقدر دلم می‌خواست همین کارهای ساده را ما هم می‌کردیم.

راستی! این هم شاید برایتان جالب باشد. با این مرکز، ۵-۶ دانشجو به طور داوطلبانه همکاری می‌کنند و یکی از کارهایشان اجرای همین برنامه “نمایش مارها” است.

!!!!!. به نظرم بد نباشد سری به سایت کنفرانس بزنید. برای خودم دیدن آخرین آمار جالب بود: در این کنفرانس ۱۵۸۵ نفر از ۱۰۱ کشور جهان شرکت کرده بوده اند …

بیانیه کنفرانس را هم می توانید بخوانید و همین طور کتاب خلاصه مقالات را اگر علاقمند هستید سفارش دهید.

راستی! نام سایت، tbilisi plus 30، می‌دانید از کجا آمده است؟ tbilisi که همان شهر تفلیس در کشور گرجستان است. 30 سال قبل اولین کنفرانس آموزش محیط‌زیست در این شهر برگزار شد و این کنفرانس نماد آغاز حرکت جهانی “آموزش محیط‌زیست برای زندگی پایدار” است (می‌گویم نماد است، چون حرکت‌ جهانی اصلی چند سال قبل شروع شده بوده است).

امیدوارم برای 10 سال بعد که پنجمین کنفرانس آموزش محیط زیست برگزار خواهد شد، ایران بیشتر از این‌ها حرف برای گفتن داشته باشد و نمایندگانش کمتر آه بکشند و حسرت بخورند و افسردگی بگیرند!!!!

—–

پ.ن ۱: “کامنت یک ایرانی مقیم ایران!!” را در کامنت‌دانی مطلب قبل، درباره تصور لحظه ورود من به فرودگاه بخوانید!!! ‌‌
البته یک توضیح لازم دارد و آن هم اینکه من تنها ایرانی حاضر در کنفرانس نبودم. سه روز آخر، دو نماینده از آموزش و پرورش هم آمدند.

پ. ن ۲: یک زمانی فکر می کردم مطالب وبلاگم که به ۱۰۰ برسد حتما حواسم خواهد بود و برایم مهم است! انگار ۱۰۰ تایی شدن نشانه رسیدن به یک مرحله است … اما مطالب این وبلاگ از ۱۰۰ گذشت بدون آنکه بفهمم … دلیلش جایی دیگر بودن بود! …

(11) دیدگاه

سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت – 11

!. یک چیزی را می دانید؟ اگر شما از آن دسته آدم هایی هستید که به تاریخ و فرهنگ و آثار تاریخی علاقه دارید و از بازدید این چیزها لذت می برید٬ اگر تاج محل و آگرا گیلا در شهر آگرا را نبینید٬ ۹۰ درصد عمرتان بر فناست!!! پس پیشنهاد می کنم اگر چنین آدمی هستید و علاقمندید مانند من از دیدن این مکان های شگفت انگیز خر کیف (!!) شوید و از شدت هیجان بنشینید بر روی زمین و زار بزنید (!!!)٬ یکی از هدف های زندگیتان را این بگذارید که پول جمع کنید و به هند سفر کنید٬ حتی اگر شده فقط بیایید تاج محل و اگرا گیلا را ببینید و بر گردید!!!

آنقدر نکته داشت این بازدید که عمرا همه شان یادم مانده باشد تا در دفترچه ام بنویسمشان … فکر می کنم حداقل دو بار دیگر باید این مکان را بازدید کنم تا این نکات در حد قابل قبولی یادم بماند!!!

راستی! اگر خواستید بیایید و ببینید حتما مطمئن شوید که راهنمای خوبی پیدا می کنید.

!!. با آنکه از لحظه لحظه این سفر دو هفته ای لذت برده ام و ۹۵ درصد اوقات آن بالا٬ بر روی ابرها بوده ام٬ اما دلم پر می کشد برای فردا و برای برگشتن …

(15) دیدگاه

سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت – 10

کمی فوران هیجان های بالا زده!!! …

همه چیز به نظر هماهنگ می رسید. طبق برنامه ای که با دوست دوستم ریخته بودیم باید سوار قطار ۱۰:۵۰ صبح می شدم. ظرف ۲:۳۰ ساعت به سوایمادوپور٬ شهر همجوار پارک ملی باهاراتپور می رسیدم.  اما قطار تاخیر داشت و من ساعت ۳ بعدازظهر به هتلم که دوست دوست دوست دوستم٬ شیوا*٬ رزرو کرده بود رسیدم. خبر بد آن بود که من سافاری بعد از ظهر که ماشین هایش ساعت ۲ حرکت می کنند را از دست داده بودم. ناراحت کننده بود٬ اما در این سفر بارها یاد گرفتم که غصه چیزی را نخورم. هر اتفاقی دلیلی دارد و حتما اتفاقی هیجان انگیزتر از آنچه من آدم به آن فکر کرده ام و برایش برنامه ریزی کرده ام در انتظارم است.

شیوا آمد. یک پیشنهاد داشت. گفت حالا که سافاری را از دست داده ای می توانم تو را یک جای دیگر ببرم تا چیزی را ببینی. چیزی که می شنیدم را باور نمی کردم. غریب تر از آن بود که واقعی باشد. بارها در آروزهایم به آن فکر کرده بودم و همیشه تحقق یافتنش بسیار دور به نظر می آمد …

هزینه گرفتن ماشین زیاد بود٬ اما ارزشش را داشت. من هم که کار دیگری برای بعد از ظهر نداشتم … راه افتادیم … راهی بسیار زیبا با طبیعت زیبا٬ خانه ها٬ مزرعه ها و مردم روستایی … رسیدیم … ساختمان جنگلبانی و جنگلبانی که در آن زندگی می کرد …

پیش از سفرم٬ وقتی که هنوز آمدنم معلوم نبود٬ با هیجان برای سارا درباره چیزهایی که امکان دیدنش هست و یا آرزوهایم برای کارهایی که می شود در اینجا کرد حرف می زدم. یکی از آنها این بود که چقدر هیجان انگیز است که من بروم آنجا و از سر اتفاق یک توله ببر در جنگلبانی آنجا باشد و من بغلش کنم!! … چه آرزوی خنده دار و نشدنی به نظر می آمد. چند در هزار چنین امکانی وجود دارد؟ …

اما … آرزویم برآورده شد … کمی متفاوت٬ اما برآورده شد! … من یک توله پلنگ بغل کردم … توله پلنگی که مادرش را گم کرده بود و چند روز بود در جنگلبانی نگهداری می شد … من بغلش کردم٬ با آن چشم های آبیش٬ با آن موهای نرمش٬ با آن صدای خرخرش٬ با آن ناخن های ریزش٬ با آن زبانش که کف پاهایش را لیس می زد … من توله پلنگ بغل کردم …

… نمی دانم زمان چه طور گذشت … چقدر دور بود این آرزو … چقدر دوست داشتم در کشور خودم تحقق پیدا کند و امکانش نبود … برای آرزویم باید سفر می کردم …

اما این پایان ماجرا نبود …

راه افتادیم و به زون کنار جنگلبانی رفتیم تا یک گشت کوتاهی بزنیم … دو راهی بود. به نظر می آمد راه اصلی سمت چپ باشد. اما راننده به سمت راست پیچید و در جواب سوال شیوا گفت که اشکال ندارد! از آن طرف بر می گردیم … بعد از دیدن یک سامبار ماده (نوعی گوزن) و چند گوزن خالدار٬ ناگهان صدای اعلام خطر گوزن ها بلند شد … صدا خیلی نزدیک بود٬ خیلی … همراهانم گفتند حتما به خاطر حضور ما است. اما من می دانستم که این حیوانات به حضور این ماشین ها عادت دارند و چنین صدای ممتدی به خاطر ما نمی تواند باشد. چیزی از مغزم گذشت … نه! امکان ندارد! مگر می شود در این نزدیکی … این قدر نزدیک … مگر می شود من چنین چیزی ببینم … و باز یاد گرفتم که زود قضاوت نکنم … هر چیزی در این دنیا امکان دارد … و من دیدمش … یک پلنگ زیبا که درست جلوی ما در جاده می دوید … بسیار نزدیک … کمتر از ۱۰ متر با ما فاصله داشت و می دوید … آنقدر دنبالش کردیم تا از جاده بیرون رفت و ناپدید شد …

طبق حدس همراهانم شاید مادر همان توله بوده است … این را نمی دانم٬ اما بعد از این دو اتفاق غیر منتظره هیجان انگیز دیگر نمی خواستم از جایم تکان بخورم … از شدت خوشی کرخت شده بودم … دلم می خواست یکی اینجا باشد که فارسی بفهمد و من بلند بلند٬ در حالیکه بالا پایین می پرم و دست هایم را در هوا تکان می دهم برایش تعریف کنم که چه اتفاقی افتاده است … بلند بلند فریاد بزنم و تعریف کنم … دلم نمی خواهد هیجانم درونم بماند …

با این نوشته شاید پاسخ این دعوت را هم داده باشم …

* باگوان (به معنی خدا) سیو (Shiv: هندی ها “ش” را “س” تلفظ می کنند) نام یکی از خدایان هندوهاست که به طور مختصر و برای راحتی خارجی ها این نام را به صورت “شیوا” تلفظ می کنند. من شیوا را به سیو ترجیح می دهم. این دومین اسمی است که در این کشور دیده ام که در ایران نام دختر است و در اینجا نام پسر. آن یکی پسر نامش رضوان بود.

—–

پ.ن: در سافاری امروز صبح ببر ندیدم … اما کروکودیل دیدم … در کل بسیار خوشحالم … امروز عصر برای آگرا و دیدن تاج محل بلیت قطار دارم … آنجا دوست دوست دوست دوست دوستم که هنوز نمی دانم چه کسی است کمکم خواهد کرد … در این سفر شهر به شهر٬ با رابطه ها گشته ام و چیزهایی دیده ام که توریست های دیگر معمولا موفق به دیدنش نمی شوند … گاهی اوقات رابطه چیز بسیار خوبی است …

(10) دیدگاه

سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت – 9

!. می دانید چنگال برای چه اختراع شده است؟ برای غذا خوردن؟ برای طاهره خانم که کلانتر محل باشد؟ … همین؟ اما نه! چنگال یک استفاده دیگر هم دارد. آن هم وقتی است که شما در طی یک حرکت دور از ذهن٬ در آخرین لحظات٬ برس تان را در خانه جا می گذارید و به یک سفر طولانی مدت می روید که نیاز دارید موهایتان مرتب باشد. آن وقت است که چنگال همراهتان در این راه به شما کمک زیادی خواهد کرد! … این ابتکار را مدیون کمپانی والت دیسنی و کارتون “پری دریایی کوچولو” هستم!! .. با تشکر فراوان!!! …

!!. راستش دیگر حال ندارم عکس ادیت کنم و بگذارم! دردسرش با کامپیوترهای اینجا بسیار زیاد است. پس فعلا شرمنده! با آنکه عکس های بسیار بسیار زیبا و هیجان انگیزی دارم و مطالب زیر با عکس زیباتر و مفهوم تر می شوند …

!!!. در نزدیکی هتلم در احمدآباد یک سالن عروسی وجود داشت (نه مثل سالن های ما! بیشتر شبیه یک خانه دوبلکس با یک حیاط). دیشب زمانی که به هتل بر می گشتم دیدم سالن تزیین شده و صدای طبل عروسی می آید و یک گروه خانم رنگی رنگی در حالیکه بقچه ها و چیزهای رنگی رنگی در دست دارند پشت طبل عروسی به طرف سالن می آیند. این خانم ها فامیل های داماد بودند و آن شب مراسم حنابندان بود. زمانی هندی ها هم مراسم حنابندانشان ساده بوده ولی امروزه هر چه طراحی با حنا بر روی دست ها و پاهای عروس بیشتر٬ بهتر!  صاحبین مهمانی بسیار مهربان بودند و من را به داخل راه دادند تا فضولی ام ارضا شود … از این مراسم هم عکس دارم اما شرمنده! حس و حال و وقتش نیست!!!!

!!!!. ایالت راجستان بسیار متفاوت از ایالت گوجورات است. درباره این تفاوت های هر ایالت شنیده بودم٬ اما حالا دارم به چشم می بینم. می دانستم که مردم هر ایالت زبان خاص خود را دارند و صحبت های مردم ایالت های دیگر را نمی فهمند! اما حالا دارم تفاوت در لباس ها٬ در سر و شکل ساختمان ها٬ ماشین ها٬ حیوانات شهری٬ نوع مغازه ها و اجناسشان و … می بینم.

ایالت راجستان ایالت صنایع دستی است: پارچه و چاپ روی پارچه٬ کارهای چوبی٬ مینیاتور٬ جواهرات و سنگهای تزیینی و …
هر کسی که من و روحیاتم را بشناسد٬ با این تفاسیر می فهمد که این ایالت٬ ایالت من است!!! خلاصه که زدم در لانه شان!!! و البته از قبل نمی دانستم که اینجا با چه چیزی مواجه خواهم شد …

این ایالت٬ ایالت مهاراجه ها نیز هست. هر شهر یک مهاراجه دارد. ”محل” ها یا “palace” ها ساختمان های متعلق به مهاراجه هستند که امروزه بسیاری از آنها تبدیل به موزه شده و برای بازدید توریست ها بازسازی شده است. چیزهایی که در گردش امروز بعد از ظهرم دیدم فوق العاده بود. کلی ارضا شدم از دیدن تاریخ … جالبی اش این بود که در تمام آن در و دیوارها٬ نوشته ها٬ نقاشی ها٬ سلاح ها و لباس ها ردپای ایران را بارها و بارها پیدا می کردی …

مهاراجه ها هنوز هم وجود دارند٬ درست مانند ملکه در انگلستان. مهاراجه فعلی شهر جایپور یک دختر دارند و پسر دار نشده اند. برای همین یک پسر را به فرزندی قبول کرده اند که بعد از مهاراجه فعلی مهاراجه جایپور خواهد شد … راستی! به خانم مهاراجه ها “مهارانی” گفته می شود.

!!!!!. به کمک یکی از دوستان کاندارپ عزیز که در اینجا (جایپور) ساکن است٬ برنامه ۳ روز بعدم را ریختیم. باز قطار سواری خواهم داشت و قرار است جاهای هیجان انگیزی بروم … برایم آرزو کنید حتما ببر ببینم …

راستی! هتلی که این دوست عزیز برایم پیدا کرده بسیار بسیار زیباست. من را به شدت یاد خانه های قدیمی یزد که بازسازی کرده اند و قهوه خانه یا هتل شده است می اندازد … از همه بیشتر عاشق قفل در اتاقم هستم! … دلم بدجور هوای یزد و اصفهان کرده است … دلم ایران گردی می خواهد …

!!!!!!. امروز بعد از نه روز سفر بالاخره یک ایرانی دیدم! همراه یک تور آمده بود. در کل ایرانی ها اینجا بسیار کم هستند و اگر هم به هند بیایند بیشتر به مکان های تاریخی توریستی مانند ایالت راجستان می آیند. بسیاری از مردم ساکن روستای ساسان گیر به جز من تابحال ایرانی دیگری ندیده بودند! البته به غیر از صاحبخانه من که یک ایرانی دیگر هم دیده بود. این ایرانی از سر اتفاق از دوستان من است و من را برای این سفر بسیار کمک کرد و سال گذشته در سفر دو ماهه حیات وحشی اش به هند مهمان او بوده است.

در کل از این موضوع احساس تاسف می کنم. البته با یک دید واقع بینانه منطقی است که ایرانی های کمتری به این کشور بیایند٬ چون به هر حال قدرت مالی سفرهای خارجی برای ما به نسبت یک اروپایی یا آمریکایی بسیار کمتر است. اما اینجایش برایم تاسف آور است که ما وقتی پول داریم می رویم دبی یا آنتالیا٬ نه جایی مانند جنگل گیر که آخرین زادگاه شیر آسیایی است …

!!!!!!!. به شهر جایپور٬ “Pink City” می گویند. رنگ غالب در و دیوارها قرمزی است که این ها به آن صورتی می گویند! گویا این رنگ از همان قدیم ها رنگ غالب شهر بوده و از همان موقع ها جایپور به شهر صورتی معروف بوده است.

شهر مراکش در کشور مراکش (مغرب) هم همین رنگ بود … همین رنگش کلی خاطرات خوب و دوست داشتنی را در من زنده کرد … در کل از شهرهایی که ساختمان هایشان رنگ و نمای همسانی دارد خوشم می آید. در تهران هم یادم می آید یک زمانی شهرداری شروع به این کار کرد و هنوز هم بعضی یادگارهایش وجود دارد …

(8) دیدگاه

سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت – 8

!. بعضی وسایلم که ارتباطم با آنها چیزی بیشتر از یک شی است اسم دارند٬ جنسیت دارند و شخصیت. یعنی خودشان می گویند که این ها را می خواهند. مثل این یکی کامپیوترم که پسر است و اسمش جهان. کوله پشتی جدیدم هم از همان روز اول گفت که اسم می خواهد. می دانستم که پسر است اما هر اسمی که به ذهنم می رسید نه او خوشش می آمد و نه من. اما حالا٬ در این کشور٬ در سومین سفری که با هم رفته ایم نامش را پیدا کردم. نام کوله پشتی ام “کاندارپ” است. نام یک فرشته زمینی اهل هندوستان که نیمه دوم سفرم را مدیون او و کمک هایش هستم و می خواهم نامش همیشه در یادم بماند. برایش آرزوی بهترین ها را دارم … شما هم نام این فرشته زمینی در یادتان بماند …

!!. برای رفتن از احمدآباد به روستای ساسان گیر در کنار جنگل گیر سوار چنین اتوبوسی شدم:

جنگل های گیر آخرین پناهگاه شیر آسیایی است که روزگاری در ایران نیز بوده است:

در روستا دو شب مهمان خانه یکی از محلی ها بودم که دخترکان زیبایی داشت. دخترکانی که کارهایشان من را بدجور به یاد حشره خورهای کوتوله ام می انداخت:

برای سافاری پس از پرداختن هزینه ها سوار چنین ماشین هایی می شوید و راهنما و راننده شما را در راه های مشخص پارک شما را می گردانند تا حیوانات را ببینید.

بسیای از توریست ها معتقدند اگر به اینجا بیایند و شیر نبینند٬ حتی اگر حیوانات بسیاری ببینند انگار هیچ چیز ندیده اند. عکسی که می بینید یک شیر نر ۴ ساله است که بعد از غذایش لم داده و خوابیده است و با شنیدن سر و صدای ما کمی سرش را بالا آورد و دوباره خوابید! ۲ روز بود که هیچ ماشینی در پارک شیر ندیده بود. آن روز عصر ما ۲ شیر دیدیم.

اما به نظر من اینجا جذابیت های دیگری هم دارد. مثلا محل هایی مثل عکس زیر که هر از چند گاهی در جنگل به آنها بر می خورید. صحنه آشنایی نیست؟ به این محل ها “درگاه” می گویند که قبر یک “پیر” است و برای زیارت به این محل ها می آیند. چیزی که برایم جالب است این است که مسلمان های این منطقه سنی هستند و این سبک رسم ها برای سنی ها نیست. فکر می کنم این رسم از تاثیرات فرهنگ ایرانی ها است٬ بخصوص اینکه اسامی درگاه و پیر هم ایرانی است. البته درباره این چیزها باید یک متخصص نظر بدهد.

همیشه یکی از آرزوهایم این بوده که یک میمون بغل کنم! هنوز این آرزو به سرانجام نرسیده اما برای اولین بار میمن ها را لمس کردم. البته این میمون ها اهلی نیستند و از لمس شدن خوششان نمی آید اما اگر چیزی برای خوردن داشته باشید خیلی سریع دورتان جمع می شوند و سر و کله زدن با آن دها لحظات فوق العاده ای برایتان می سازد. نام این میمون ها صورت سیاه است که در زبان محلی به آنها لانگور می گویند و همه جا پر هستند!

یکی دیگر از جذابیت های این منطقه دیدن این درخت ها با اسم محلی “کاکا” بود. برگ های بزرگ این درختان بسیار جالب به سمت تجزیه شدن می روند. سبزینه از بین می رود و رگبرگ ها و بافت برگ می ماند. به نظر من این برگ ها بسیار بسیار زیبا هستند.

دو مغازه در روستا بود که بخشی از مواد اولیه درست کردن غذا در خانه ها را تهیه کرده و می فروختند. دیدن مراحل ساخت این مواد بسیار برایم جالب بود. این آقا در حال درست کردن رشته است. اینجا مرحله آخر است که رشته های سرخ شده را از روغن در می آورند و می گذارند روغن اضافه اش برود و خشک شود.

ببخشید عکس زیادی تاریک است! اما مشخص است چه چیزی در عکس است نه؟! مدت ها بود از این ماشین ها ندیده بودم! من را یاد سال های سال قبل در کوچه پس کوچه های خودمان انداخت …

!!!. همین طور که سوار جیپ سافاری هستم و یکی یکی حیوانات را می بینم و موفق به عکس گرفتن می شوم یا نمی شوم٬ در ذهنم مطالبی را که در جلسه بعدی برای حشره خورهای کوتوله ام خواهم گفت مرور می کنم … حتی به ایده های جدیدی برای شیوه های آموزشی هم می رسم … در کل پر از حس های خوبم و … و جواب دغدغه ام را چند روزی است که پیدا کرده ام …

!!!!. فردا دارم می روم به سمت ایالت راجستان … سرزمین مهاراجه ها و دومین ایالت توریست پذیر هندوستان … البته برای من بیشتر از آدم ها ببرهای راه راه پارک ملی رانتامپور مهم هستند …

(11) دیدگاه