آرشیو برای ژانویه, 2008

در جستجوی شادی …

شادی …

شادی اینترنت پرسرعت بی‌سیم خانگی و ذوق تکنولوژی است!

شادی آن سیب قرمزی خوشرنگی است که همکارت صدایت می‌زند و وقتی برمی‌گردی جلوی صورتت گرفته است!‌
شادی صدای گاز زدن سیب قرمز نشُسته‌ات در ایستگاه اتوبوس هم هست!

شادی دیدن دستخط بچه‌ها روی تخته کلاس است. در کلاس برایشان فیلم پخش کرده‌ای و قصه خوانده‌ای، فیلمی درباره درناهای سیبری و داستانی درباره بانویی که عاشق درناها شد! … دخترک‌ها این‌ها را نوشته‌اند و رفته‌اند: “الن و درناها”، “امسال یک درنا وجود دارد و سال دیگر هیچی” … شادی فهمیدن این است که به هدف زده‌ای و با این ۵/۱ ساعت کار، دغدغه‌ی جدیدی در مغز دخترک‌ها پرورش داده‌ای …

شادی درست شدن mp3ات و شنیدن آهنگ “ٰThe Smile” گروه شیلر بعد از مدت‌ها است.

شادی دیدن صورت دخترکی است که کنارت ایستاده، حرفی نمی‌زند اما نگاهش منتظر است. مغزت یک لحظه به کار می‌افتد. پاهایت را خم می‌کنی تا هم‌قدش شوی، گونه‌ات را جلوی لب‌هایش می‌گیری، او می‌بوسدت و شاد و خوشحال می‌رود … شادی فکر کردن به این است که دخترکی ۸ ساله به تو یاد داده هر چهارشنبه معنی نگاهش را بفهمی …

شادی شنیدن آهنگ “گل گلدون من” سیمین غانم از دستگاه پخش یک تاکسی درب و داغان است!

شادی ور رفتن با igoogle به پیشنهاد و معرفی یک دوست است و عوض کردن هر چند وقت یک بار  تم و امکانات صفحه‌ات!!

شادی …

شادی دیگر چه چیزی است ؟ …

گاهی وقت‌ها فراوانی‌اش کم می‌شود. اما به هر حال هست … باید بگردی و پیدایش کنی …

(11) دیدگاه

به جای برف، تیر خلاص می‌بارد از این آسمان!

امروز پر بود از نا امیدی …

چه‌قدر بد! این کلمه (نا امیدی را می‌گویم!) تک و توک در ادبیات روزانه من استفاده می‌شود (روزانه که به‌کنار! سالانه!)! اما امروز من را به جایی رساندند که بلند اعتراف کنم خسته شده‌ام! خسته و نا امید! آنقدر خسته و ناامید که انرژی برفی که امروز بارید فقط توانست سر پا نگهم دارد. سر پا برای اینکه داغان نشوم و اوضاع و احوالم زیر صفر نرود!

از همان صبحش هر جا که می‌روی، کارت به هر گروه و سازمانی که مرتبط می‌شود، فرقی نمی‌کند بانک است یا شهرداری یا یک شرکت خصوصی، همه‌شان وادارت می‌کنند غر بزنی! وادارت می‌کنند ناراضی باشی و وجودت پر از اعتراض شود! … امروز حتی خواندن “شهروند امروز” نازنین و دوست‌داشتنی هم اعصاب خردکن بود! روی هر مطلبش که دست می گذاشتی پُرت می‌کرد از تاسف و ناامیدی! …

و آن وقت همه این‌ها به کنار، خواندن این مصاحبه تیر خلاص می‌شود! سوال‌ها و جواب‌های رد و بدل شده در مغزت جا نمی‌گیرند! با دوستانت که دغدغه‌شان محیط‌زیست این کشور است جمع شده‌اید و مصاحبه را بلند بلند می‌خوانید و با هر کلمه‌اش حالتان بیشتر بد می‌شود … در خودت فرو می‌روی … خسته‌ای از این همه جلو نرفتن! … خسته‌ای از این دورهای باطل! … خسته‌ای از این همه نافهمی! … خسته‌ای از این همه بی‌ارزش بودن شعور و تفکر و علم …

راستی! این‌ها که 40، 50، 60، … سال در این کشور عمر کرده‌اند چطور خسته نشده‌اند؟ منظورم آنهایی‌ است که می‌فهمند و خودشان جزء این توده اعصاب خرد کن نیستند …

همه این‌ها را در مغزت می‌گویی و باز هم در همان مغزت می‌دانی که الان دلت پر است و یک ذره که بگذرد دوباره دلت گرم می‌شود. گرم به همین حرکت‌های کوچک که می‌کنی و می‌کنند، به همین چند آدمی که می‌شناسی که از خوب‌های این راهند …

خسته‌ام از این همه دروغ …

راستی! نکند یک روز من هم بشوم عین همین‌ها که بهشان غر می‌زنم؟ نکند من هم بشوم شبیه همان استادان بلند آوازه‌ای که بخشی از تخریب طبیعت این کشور تقصیر آنها است و کسی نمی‌داند و همه ظاهرشان را چسبیده‌اند … نکند من هم بشوم شبیه آن طبل‌های تو خالی که ظاهر زیبایم مایه به به و چه چه اطرافیانم باشد …

به آن محیط‌زیست ندان‌ها و داعیه محیط‌زیست ندارها که حرجی نیست! بنده خدایی مثل این یکی هیچ چیز نمی‌داند و این‌ها را می‌گوید و این اوضاع عملکردش است (خب رییس سازمان محیط زیست هست که هست! تعارف که نداریم، درباره این علم چیزی نمی‌داند!)! آن‌هایی که ادعای منم منم‌هایشان گوش فلک را پر کرده است و ظلم‌ها در حق طبیعت این کشور کرده‌اند چه؟ …

باز هم راستی! نکند من هم یکی از همین‌ها بشوم؟! …

صدا و سیما هم آخرین خوشی امروز را به من هدیه کرد. سفر استانی رییس جمهور به ایلام با تمام غم‌ها و دغدغه‌های کنارش جایگزین مستندی شد که به پخشش امید بسته بودم تا شاید به کمک شادی برف‌ها بیاید و حال امروزم را خوش کند …

آن ضرب‌المثل معروف هست که می‌گوید: “سه پلشک آید و زن زاید و مهمان ز در آید و …!” … امروز از همین روزها بود …

ولش کن! …

اما نه! یک سوال دیگر! …… رنگین کمان این کشور کی خودش را نشان می‌دهد؟ به عمر من قد می‌دهد؟ …

اشکالی ندارد … باز هم میان تمام این غم‌ها چرخ می‌خورم و چرخ می‌خورم و آخرش می‌رسم به اینجا:

من می‌مانم! … من می‌مانم! …

نمی‌دانم! شاید می‌نویسم برای آنکه بعدها بخوانم و یادم بماند که می‌خواهم بمانم! … درست مثل آن جمله سمت چپ وبلاگ که وقتی که حالم خوب است که هیچ! اما وقت‌هایی که اوضاعم به هم ریخته است، خواندنش دوباره مغزم را کار می‌اندازد و روی پاهایم می‌ایستاندم!

“رنگین‌کمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می‌مانند”

—–

حرف‌های مژگان جمشیدی را هم درباره این مصاحبه بخوانید!

این یکی مطلبش را هم که گزیده‌ای از فرازهای (!) مصاحبه است بخوانید!

این‌ها که مژگان جدا کرده به کنار، آنجاهایی از مصاحبه که حرف سر محیط زیست طبیعی است و به جای جواب درست و حسابی ربطش می‌دهد به مصرف انرژی و اینکه مردم باید صرفه‌جویی کنند، از شدت استیصال دیگر نمی‌دانستم باید چه کنم! مسخره کنم؟ عصبانی باشم؟ بروم پی کارم و عین خیالم نباشد؟ زار بزنم؟ …

باز هم یک راستی دیگر! چرا آدم را وادار می‌کنند التماس کند؟!

(18) دیدگاه

پخش می‌شود … پخش نمی‌شود … پخش می‌شود … نمی‌دانیم بالاخره چه می‌شود!!!

شهریار گفته است:

سلام دوستان
بالاخره مجموعه مستند تالاب‌های ایران فردا یکشنبه 7 بهمن مطابق با آنچه شبکه ی یک اعلام کرده است در ساعت 20:15 دقیقه پخش خواهد شد. ما بی گناهیم! امیدوارم آقایان دوباره ما را ضایع نکنند. هرچند از رو نمی رویم!

فهرست برنامه‌های شبکه‌ی یک را نیز در اینجا ببینید که فعلا برنامه در این فهرست وجود دارد!

شهریار قول داده است اگر پخش برنامه فر داده شد (!)، ترتیب اکران خصوصی‌اش را بدهد شاید کمی دلش خنک شود!!

دو هفته پیش که با شهریار درباره‌ی مجموعه‌اش صحبت می‌کردیم می‌گفتم: “آخر مگر می‌شود صدا و سیما این همه هزینه کند تا برنامه‌ای ساخته شود و بعد برایش مهم نباشد پخش شدن و پخش نشدنش؟؟!” پاسخ‌ها و بحثمان واقعیت دیگری در کشورمان را برایم روشن کرد! حتما درباره بودجه‌های پژوهشی سازمان‌های مختلف شنیده‌اید که دست روی دست می‌گذارند و آخر سال که می‌شود به هر کار چرتی پول می‌دهند تا بگویند پولشان را خرج کرده‌اند و بازگشت بودجه نداشته باشند تا سال بعد بودچه‌شان را کاهش ندهند؟! این وضعیت گویا در صدا و سیمای ما هم هست! چنین مستندهایی با بودجه‌هایی مانند همان بودجه‌های پژوهشی ساخته می‌شود و تنها انگار ساخته شدنش مهم است، نه حتما پخش شدنش که حداقل به یک دردی بخورد! و آن وقتی دل آدم می‌سوزد که مجموعه‌ای به دردبخور در این فرآیند گیر می‌کند! باز حداقل اگر مجموعه‌ای از سر باز کنی بود یک چیزی!

همین‌طور جلوی مونیتور نشسته‌ام، چشم‌هایم را بسته‌ام و انگشت‌های اشاره‌ام را دور از هم گرفته‌ام و همین طور که به هم نزدیک می‌کنم تکرار می‌کنم پخش‌ می‌شود … پخش نمی‌شود … پخش می‌شود …

نتیجه‌اش هر چه که بشود مهم نیست انگار! چون باز هم ممکن است اتفاقی که می‌افتد چیز دیگری باشد! … چه‌قدر بد است ها! این که نمی‌شود روی هیچ برنامه‌ریزی در این کشور حساب کرد! …

خودمانیم! چه‌قدر غر زدم! …

راستی! اگر پخش شد درخواست شهریار برای نظر دادن در مورد مجموعه که اینجا توضیحش را داده بود، فراموش نشود لطفا!

—–

پ.ن: ای دوستان جبهه سبزی سابق (!) یادتان است سال گذشته دیروز عصر کجا بودیم و چه می‌کردیم؟ … سال گذشته دیروز عصر به این نتیجه رسیدیم که هر چه در توانمان بوده کرده‌ایم و دیگر راهی و امیدی نیست … و چند روز بعد این نوشته را منتشر کردیم … آن روز عصر و وقایع با ربط و بی‌ربط قبل و بعدش به دلایل مختلف خوب در ذهن من ماندگار شده است …

(5) دیدگاه

کلوپی برای مشتریان نشر چشمه

تهرانی‌های عزیز (و حتی غیر تهرانی‌های عزیز!) نشر چشمه را که می‌شناسید؟ همانی که زیر پل کریمخان است. مغازه‌ای نبش خیابان که ویترینش هم کلی هیجان انگیز است چه برسد بخواهی بروی داخل آن!

در یکی از همین شب‌های برفی چند هفته گذشته که شهر و مردمش از ترس سرما تعطیل شده بودند، با سارا به دنبال خرید کادوی تولد یکی از دوستانمان بودیم و سر از نشر چشمه در آوردیم. بعد از خرید، برگه‌ای به دستمان دادند تا اگر می‌خواهیم عضو “کلوپ مشتریان نشر چشمه” شویم.

قبل از اینکه بقیه حرف‌هایم را بزنم “قصه چشمه” به قلم علی رستگار از شرکت هزاره سوم که به تازگی برای اعضای کلوپ ارسال شده است را بخوانید. فکر می‌کنم تا یک حدی دستتان بیاید این کلوپ ار کجا آمده است:

یكی بود، یكی نبود

زیر پل كریم خان،

یه « چشمه » بود …

1

كمتر كسی می دونه كه قصه، از یه مغازه‌ی 12 متری شروع شد، یه جایی زیر پل كریم خان، دو سه تا پلاك اون‌ور تر از جایی كه الان بهش می‌گن نشر چشمه.

بیست و سه سال پیش بود كه یه مرد جوون، با ته لهجه‌ی شمالی، تصمیم گرفت زندگیش رو روی چیزی قمار كنه به اسم كتاب (كه شاید حتی رتبه‌ی صد و سی و چهارم رو هم توی اولویت‌های زندگی یه ایرونی نداشته باشه)

البته امروز، نشر چشمه دو سه تا مغازه اومده این‌ور تر، بزرگتر شده، معروف‌تر شده و آدم وقتی از جلوش رد میشه، یه جورایی خوش به حالش میشه. اون جوون ماجراجو هم حالا میانسال شده و با یه چهره‌ی همیشه نگران، داره فكر می‌كنه كه چه‌جور میشه كاری كرد كه مردم، یه وقتایی هم با كتاب برن توی رختخواب. خیلی كمن اونایی كه بدونن اون مرد، چیا كشید تا چشمه “چشمه” شد.

این روزا، پسرای جوونش راه پدر رو ادامه می دن، كارشون آسون تر از كار پدره، چون دیگه نشر چشمه جا افتاده، و سخت تر از كار پدره، چون توی این زمونه، با وجود دغدغه‌ی ماكروفر و رینگ اسپرت و نوسان قیمت سكه و گرونی مسكن و ایر بگ و سینمای خانگی و سریال‌های سركاری تلویزیون، كسی حس كتاب خوندن نداره. بهانه‌ی گرونی كتاب رو هم كه بذاریم كنارش، وضع خراب‌تر میشه.

2

قصه از اونجایی یه جورایی شد، كه سر و كله‌‌ی یه شركتی پیدا شد به اسم هزاره سوم. كه بر خلاف اسمش، چندان هم بزرگ نبود. اونا سرشون درد می كرد واسه ایده‌های نو و دائم از این شاخه به اون شاخه می‌پریدن و به مرض لاعلاج “ارضا نشویدگی” دچار بودن.

اما همچین كه یه‌هویی به یه چیزی به اسم CRM رسیدن، كلی ذوق كردن و تصمیم گرفتن روی این چیز قمار كنن و صد البته، كارشون خیلی خطرناك‌تر از حسن كیائیان در 23 سال پیش بود؛ چون CRM ، نه مثل كتاب بود كه قیمت پشت جلد داشته باشه، نه جزو پونصد و چهارده اولویت اول شركت‌های ایرانی بود، نه می‌شد به كسی كادو دادش، نه می‌شد به جای پایه شكسته‌ی كمد ازش استفاده كرد.

راستی یادم رفت بگم CRM یعنی چی. یعنی هوای مشتری رو داشتن و احترام گذاشتن به اون (البته منم می‌دونم كه یه خورده خنده داره)

3

اما این قصه یه شخصیت دیگه هم داره:

نمی‌دونم هیچوقت دقت كردین توی نشر چشمه، علاوه بر یه‌عالمه كتاب‌های خوب، علاوه بر یه تعداد فروشنده‌ی دوست داشتنی (مثل آقای حقیقت) و علاوه بر اون تابلوی كوچولوی توی ویترین (كه آدمایی رو میشناسم كه باهاش فال می‌گیرن) و علاوه بر دكور و تزئینات و غیره و ذالك، یه چیز با ارزش دیگه هم هست؟

یه خورده فكر كنین، یادتون میاد …

می دونم كه یادتون نیومد. اون چیز باارزش خود شما هستین. همه می‌دونن كه اگه چشمه مشتریای خوبی نداشت، هیچ‌وقت چشمه نمی‌شد.

* * *

نوزدهم آذر هشتاد و شیش، یه قرارداد بین چشمه‌ای‌ها و هزاره سومی‌ها بسته شد تا نتیجش، یه كلوپ باشه. هزاره سومی‌ها كه خودشون از كشته مرده‌های چشمه بودن، قول دادن بچه‌های خوبی باشن وكاری كنن؛ كارستون.

این همه قصه و روده درازی برای این بود كه یه چیز خیلی مهم رو بدونید:

این‌كه برخلاف تصور همه، قرار نیست كه هزاره سومی‌ها همه كاره‌ی این كلوپ باشن. بلكه قراره این كلوپ با كمك همه‌ی اعضای اون شكل بگیره و یه جامعه‌ی كوچیك (یا به قول فرنگیا یه Community) باشه. یه جامعه‌ای كه همه‌ی اعضاش، عاشق كتابن.

گرچه همه می‌دونن كه روحیه‌ی پهلوونی ما ایرونی‌ها، با كارای گروهی مثل این در تضاد كامله، اما هزاره سومی‌ها نهایت سعی‌شون رو می‌كنن تا بتونن با كمك اعضای كلوپ و با همكاری چشمه‌ای‌ها، یه كلوپ مدرن رو راه بندازن، یه كلوپی كه اخبارش رو خود اعضا تهیه می‌كنن، سایتش با همكاری و همفكری خود اعضا طراحی میشه، شكل و شمایل بروشورها و تبلیغ‌ها و خبرنامه‌هاش، كار بچه‌های خود كلوپ باشه …

خداكنه واسه یه بار هم كه شده، هوای همدیگه رو داشته باشیم.

در برگه‌ای که بعد از خریدمان به ما دادند، نوشته شده بود که بعد از هر بار خرید با تحویل دادن فاکتورمان 5 درصد مبلغ خریدمان به عنوان ذخیره اعتباری اعضا در نظر گرفته می‌شود و عضویت در کلوپ می‌تواند برای با خبر شدن از تازه‌های کتاب، خرید بلیت‌های کنسرت‌ها و … مفید باشد.

به گفته خود هزاره سومی‌ها و نشر چشمه‌ای ها این کلوپ تازه کار است و به همین خاطر هنوز همه چیزش معلوم نیست. حتی هنوز سایت و Forum و … هم ندارد. باید زمان بگذرد و با همفکری بخش‌های مختلفش ساخته شود. تا آنجایی که من فهمیده‌ام این کلوپ را خود مشتریان باید بسازند، مانند بسیاری از گروه‌هایی که به طرفداری از یک بازیگر یا خواننده یا … وجود دارند و خودشان به عنوان طرفداران، جامعه‌ای کوچک را تشکیل می‌دهند، خود را سازماندهی می‌کنند، برنامه می‌گذارند و …

طبق آخرین گزارشی (تا 30 دی ماه 1386) که برای اعضا ارسال شده است، کلوپ در حال حاضر 525 نفر عضو دارد که 53٪ اعضا خانم‌ها هستند (خواستم کمی فخر بفروشم!)!! می‌توانید گزارش کامل را که به صورت فایل pdf است از اینجا دانلود کنید.

نمی‌دانم این حرکت جدید به کجا می‌رسد، اما از آنجایی که از کتاب، نشر چشمه، ارتباطات با پست الکترونیک و … خوشم می‌آید از پیوستن به این کلوپ خوشحالم.

و خلاصه اینکه اگر شما هم موجودی به نام “کتاب”‌ و این ایده را دوست دارید یک سری به نشر چشمه بزنید و برگه عضویت کلوپ مشتریان نشر چشمه را بگیرید و پر کنید.

(4) دیدگاه

يك نگراني …

ساعت از ۹ شب گذشته است و در حال بیرون آمدن از دفترمان هستیم. چند اتفاق پشت سر هم ما را وا داشته است که درباره توجه رو به گسترش سازمان‌ها و گروه‌هاي مختلف به آموزش محيط‌زيست صحبت كنيم. اينكه همين طور از اين طرف و آن طرف سازمان‌هاي جديدتري درخواست داشتن كلاس‌هاي آموزشي با موضوع محيط زيست، به خصوص براي كودكان، دارند و به طبعش گروه‌هاي جديرتري در حال درگير شدن در اين زمينه هستند.

دوستمان معتقد است این‌ها نتيجه كارهاي اين چند سال ما است! ما با تمام سختي‌هايش نتيجه‌هايي گرفته‌ايم كه حالا دارد كم كم نظرها به اين طرف جلب مي‌شود. با او موافقم! موافقم كه ما با حدود ۱۰ سال تجربه پشت سرمان، بخشي از سازندگان اين راه هستيم.

اما يك چيزي دوستمان را نگران كرده است. نگران آنكه اين نوع كلاس‌ها و آموزش‌ها مصداق “مثل قارچ سبز شدن” نشوند. نگران انجام ناقص و بد كار توسط گروه‌هاي بي‌تجربه است. مي‌گويد: “تو چرا اينقدر راحت با اين آدم‌ها همراه مي‌شوي و تجربه‌هايت را مي‌گويي؟” مي‌گويم: “براي اينكه نمي‌خواهم اين‌ها چرخ را از اول اختراع كنند! نمي‌خواهم راهي كه ما رفته‌ايم را از اول طي كنند. مي‌خواهم از پله ۲ شروع كنند. اين كشور عقب است! اين كشور خيلي عقب است! وقت نداريم. بگذار گروه‌ها و نيروهاي جديد وارد شوند و تجربه‌كنند اما از جلوتر، نه از صفر!” (حرف كه مي‌زنم با خودم فكر مي‌كنم نفست از جاي گرم در مي‌آيدها! معلوم است امروز حسابي روز خوبي بوده و به دنيا و اين كشور اميدواري!!!)

دوستمان مي‌گويد: “حرف‌هاي تو را به جاي حرف‌هاي خودشان مي‌گويند بعد مي‌روند وسط كار و خراب مي‌كنند.” راست مي‌گويد! اما باز هم با خودم مي‌گويم اشكالي ندارد! … در راه خانه بيشتر روي حرف‌هايي كه زديم فكر مي‌كنم. بر روي نگراني دوستمان … با خودم به اين نتيجه مي‌رسم مطلبي بنويسم و خواهشي بكنم. خواهشي از تمام متخصصين و فعالان محيط‌زيست اين كشور كه با پيشنهادهاي سازمان‌هاي مختلف براي برگزاري كلاس‌هاي محيط‌زيستي مواجه مي‌شوند و علاقمندند اين كار را انجام دهند. خواهش مي‌كنم … خواهش مي‌كنم بي‌گدار به آب نزنيد! خوب مطالعه كنيد. به دنبال بهترين روش‌هاي آموزشي بگرديد. آموزشگران خوبي انتخاب كنيد و در يك كلام تمام سعيتان را بكنيد كه كارتان را به بهترين شكل انجام دهيد. آخر مي‌دانيد؟ انجام ندادن يك كار بهتر از آن است كه كاري بد و ناقص انجام شود. آن وقت براي بعدي‌ها، حتي اگر بخواهند كار فوق‌العاده‌اي هم انجام دهند راه را سخت مي‌كنيد. خاطره بدي براي حاميان مالي و سفارش دهندگان كار به جا مي‌گذاريد كه پاك كردن و كمرنگ كردنش انرژي زيادي را بيهوده به هدر خواهد داد. باور كنيد وقت نداريم! براي سعي و خطا و كم كاري اين كشور وقت ندارد. ما خيلي عقب هستيم. خيلي … حق اين كشور اين همه عقب بودن نيست …

راستی! یک خواهش دیگر هم دارم! لطفا اشتباه ما را نكنيد و حتما حتما حتما تمام تجربه‌هايتان را مستند كنيد. براي تمامي مراحل آموزش منظورم است. از زماني كه طرح درس مي‌نويسيد، هماهنگي‌ها را انجام مي‌دهيد، ابزارها را آماده مي‌كنيد، سر كلاس مي‌رويد، ارزيابي مي‌كنيد و … نگذاريد تجربه‌هايتان تنها فايل‌هايي در مغز تعدادي آدم باقي بمانند. كشور ما به تجارب مكتوب احتياج دارد. تجربياتي كه بتوان به اشتراكشان گذاشت و بر رويشان حرف زد و تجزيه و تحليلشان كرد. متاسفانه در اين بخش هم بسيار ضعف داريم.

—–

پ.ن: يكي از دوستانم يك وبلاگ فوق‌العاده معرفي كرد. وبلاگ يك سرباز معلم كه در يكي از روستاهاي توابع شهرستان بوشهر معلم كم جمعيت‌ترين مدرسه ايران است. پيشنهاد مي‌كنم بخوانيدش

(5) دیدگاه

برف‌ها و باران‌های نگران کننده …

شنیده‌ام دبی هم با آن تابستان‌های گرم و مرطوب خفه‌اش این روزها سرد است. سرمایی که سابقه نداشته است. شنیده‌ام چند روز هم هست که مرتب باران می‌بارد.

مطلب دکتر ابتکار را می‌خوانم (همان دو پاراگراف اولش را منظورم است). یاد فکرهای خودم می‌افتم. فکرهایی که در تمام مدت شادی‌های برفی‌ام (اینجا و اینجا)، آن زیر زیرها تکان تکان می‌خوردند. محیط زیست خوانده‌ام و فعال محیط زیستی هستم ولی در این زمینه سوادم کافی نیست. برای همین نظر قطعی نمی‌دهم. تنها دو دو تا چهارتاهایی که مغزم می‌کند را بازگو می‌کنم. دو دو تا چهارتایی که نمی‌گذارد شادی برفی‌ام از یک حدی بیشتر شود. شادی از خنکی و باران‌های دبی، برف غیرمنتظره قصرشیرین و بوشهر و میانکاله و بغداد و … . دو دو تا چهارتایم می‌گوید که باید نگران باشم! برای آن درخت‌های شهر دبی، بوشهر، قصر شیرین، بغداد و … که تا یک حدی تحمل سرما را دارند (خب اگر تحمل بیشترش را داشتند می‌رفتند یک جای دیگر در می‌آمدند!!!) یا برای پرنده‌هایش که آن‌ها هم حتما طاقتشان در این سرما طاق می‌شود (که خب اگر نمی‌شد از اول می‌رفتند یک جای دیگر را آسمانشان می‌کردند!!!) دو دو تا چهارتاهای مغزم می‌گوید که باید برای کره زمین نگران باشم …

42-18369662

دوباره یاد مطلبی که خواندم می‌افتم. راستی‌ها! چقدر سخت است برای ما ایرانی‌های دور از ابتدایی‌ترین تعاریف محیط زیستی توضیح اینکه این سرماها هم می‌تواند یکی از اثرات گرم شدن زمین باشد!!! فکر می‌کنم همه یک سوال بزرگ در مغزشان ایجاد می‌شود که گرم شدن چه ربطی دارد به این سرمای کشنده؟؟!! شما این سوال را ندارید؟

—–

پ.ن: بالاخره بعد از مدت‌ها غم فراق و حسرت کشی (!)، کتاب “خداحافظ گاری کوپر” رومن گاری را خواندم. پیدا کردن این کتاب نتیجه کشف یک معدن کتاب‌های هیجان انگیز در خانه این دوست عزیز بود!!! نمی‌شود برای یک مدتی غرب و شرق تهران را به هم بدوزند تا من بتوانم کتاب‌های این کتابخانه را تمام کنم و خیالم راحت شود؟؟؟!!

راستی! دقت کرده‌اید یک چیز‌هایی هر چقدر هم که اصرار به زودتر اتفاق افتادنش داشته باشی صبر می‌کنند تا سر وقتشان اتفاق بیفتند؟ حتی اتفاق‌های ساده‌ای مثل پیدا کردن و خواندن یک کتاب که بعد از مدت‌ها دنبالش دویدن حالا گیرش می‌آوری …

(12) دیدگاه

پراکنده و بی‌ربط – 9

!. سری به وبلاگ “کودک زمین من” بزنید. این وبلاگ را چند دوست دانش‌آموز می‌گردانند و آن طور که معلوم است این وبلاگ محلی برای گزارش‌دهی کارهایشان است. درباره گروهشان در اینجا و درباره فعالیت‌هایشان در اینجا توضیح داده‌اند.

فکر می‌کنم با آغوش باز کمک‌هایمان را بپذیرند، چه مالی باشد، یا یک ایده خوب، یا یک کمک فنی و یا حتی یک حمایت معنوی …

koodak4

از همین چیزهای مدرسه‌مان است که خیلی خوشم می‌آید. اینکه دختران و پسرانی تحویل این جامعه می‌دهد که تازه سال‌های آخر دانشگاه نیست که موتور فعالیت‌های اجتماعی‌شان شاید راه بیفتد (و یا حتی بالاخره هم راه نیفتد!). از همان راهنمایی و بیشتر دبیرستان چند قدم اول پیدا کردن خط زندگی‌ات را برداشته‌ای و سبک و سنگین کردن‌هایت شروع شده است …

ممنون از مهتاب که این گروه را به من معرفی کرد.

!!. در این هوای قندیلی (!) فکر کردن به آب و خیس شدن و حمام هم روحیه می‌خواهد چه برسد به اجرایش! فقط خوشحالم که در زمستان‌ دیر به دیرتر از تابستان کپک زدن آدم‌ها معلوم می‌شود!!

!!!. حکایت استادان محیط‌زیست حیات وحشی این کشور هم شبیه حکایت حیات وحش‌مان است؛ یک چیزی در مایه‌های یوزپلنگ‌ها! وقتی در یک زیستگاه تنها 5 یوزپلنگ زندگی می‌کنند، اگر یکیشان بنا به دلایلی حذف شود، تو به یک باره 20 درصد ذخیره ژنتیکی آن منطقه را از دست می‌دهی. استادهای حیات وحش این کشور هم آنقدر کمند که با رفتن یکیشان بخش بزرگی از ذخیره ژنتیکی از دست می‌رود!!!  …

!!!!. یک نظر هنری می خواهم بدهم! البته به عنوان یک علاقمند هنر، نه یک کارشناس! پس لطفا اگر به نظرتان بی‌ربط آمد مسخره نفرمایید!

کنسرت ۲۰۰۶ یانی را دیده‌اید؟ نمایش افرای بیضایی را چطور؟ اگر ندیده‌اید که هیچی! اما اگر دیده‌اید آیا با من موافق نیستید که سبک اجرای هر دوی این‌ها خیلی به هم شبیه است؟ در هر دو تک تک اجزا (نوازنده‌ها در کنسرت و بازیگرها در نمایش) هویت جدا دارند، تک تک کارشان را اجرا می‌کنند و همه آن اجزا در کنار هم، با هدایت یک نفر، یک کل را می‌سازند. یک کل شگفت انگیز و دوست داشتنی و زیبا …

در اجرای افرا هیچ کدام از بازیگرها با هم حرف نمی‌زنند. همه تک تک و به ترتیب برای ما حرف می‌زنند، در کنسرت یانی هم نوازنده‌ها تک تکشان جایگاه و احترام دارند و جدا جدا به آن‌ها وقت هنرنمایی داده می‌شود …

توانستم منظورم را برسانم؟

(8) دیدگاه

کمی حرف‌های برفی …

ای برف خوب
ای برف زیبا
بیا
بیا
بیا
آن قدر بیا
که فقط مدرسه‌ها
تعطیل شود
نه سینماها
نه پارک‌ها
نه رستوران‌ها!

این شعر یکی دیگر از شعرهای کتابی است که شعر جیرجیرک چند پست قبل را از آن برداشته بودم. با این شعر بسیار موافقم! شهر تعطیل است! تعطیل تعطیل! ساعت ۸ شبش شبیه ساعت ۱۲ روزهای عادی سال است! مغازه‌ها بسته‌اند، کافی شاپ‌ها و فست فودی‌ها سوت و کورند، در خیابان‌ها فقط خودت هستی و خودت و چند آدم و ماشین دیگر!

این شب‌ها حتی دیرتر از روزهای دیگر سال می‌آیم خانه! سرگرمی این روزهایم شده است رفتن از این سر شهر به آن سر شهر به بهانه انجام دادن کارها، جمع کردن شش دنگ حواس برای سر نخوردن، بلعیدن تمامی هیجان این برف‌ها و یخ‌ها و …

اما انگار آدم‌هایی مانند من استثنا هستند. بیشتر آدم‌هایی که می‌بینم پر از ترسند! پر از ترس هوای منهای ده درجه! پر از ترس یخ و زمین خوردن! پر از ترس تکان خوردن و بیرون رفتن از محیط امن خانه … انگار همین که می‌شنوند هوا منهای ده درجه است، دمای روحیه و جرئتشان می‌رسد به منهای بیست درجه! باورت نمی‌کنند که می‌گویی: “نه بابا! اونقدرها هم سرد نیست! یعنی هست! ولی قابل تحمله!” یا نمی‌فهمند چرا می‌گویی: ”تحمل این سرما و یک عالم لباس پوشیدن می‌ارزه به هیجان‌ها و سرخوشی‌اش!”

چهارشنبه قبل گشت ارشادی‌ها زیر برف هم ایستاده بودند و منتظر بودند تا دین و ایمان مردم را نجات دهند. اما حالا آنها هم نیستند! نمی‌دانم دین و ایمان مردم است که یخ زده یا تبرج مبتذل‌های این جامعه!

همیشه وقتی برف و باران امان شهر را می‌برد تاکسی با انصافی که کرایه‌اش را چند برابر نکرده باشد جزء مائده‌های آسمانی می‌شود! اما جالب است! این روزها گیر هیچ بی انصافی نیفتاده‌ام! فکر می‌کنم دلیلش آن است که هر شب بسیار دیرتر از جماعت ترسان به خانه می‌روم. وقتی که شهر خلوت خلوت است و اگر ماشینی برای بردن مسافر مانده، راننده‌اش مرام و معرفت می‌فهمد! یک اتفاق جالب دیگر این شب‌ها هم این است که بسیاری از مسیرهایی را که پیش از این برای رفتنش پول می‌دادم را به لطف فرشته‌های مهربان مجانی می‌روم! انگار این یخ و برف و ترسش وجدان و دلسوزی برخی آدم‌ها را قلقلک داده است!

خلاصه که این روزها و شب‌ها زندگی می‌کنم با این برف‌ها و یخ‌ها … اما میان شادی‌هایم بارها حواسم می‌رود به آدم‌هایی که این یخ‌ها و برف‌ها برایشان سرخوشی و شادی ندارد. یکی مثل این‌* یا یکی مثل این یکی‌ها! …

* برای فهمیدن ماجرا اینجا را بخوانید.

(8) دیدگاه

شوقی که به سرانجام نرسید!!!

ایمیل بعدی شهریار را بخوانید:

سلام دوستان

با عرض تاسف و عذر خواهی به اطلاع شما عزیزان می رسانم که به علت فرا رسیدن ماه محرم پخش مجموعه مستند تالاب های ایران متوقف شده است و به بعد از این ایام موکول می شود. تاریخ دقیق پخش آن مثل تاریخ تمام برنامه های دیگر در کشورمان هنوز معلوم نیست!!!

با سپاس از همراهی شما
شهریار صیامی
حرفی ندارم که بزنم!

(10) دیدگاه

مستندی درباره تالاب های ایران

شهریار صیامی، از معدود مستندسازان عرصه محیط زیست است. او به تازگی ساخت مجموعه مستندی درباره تالاب‌های ایران را برای صدا و سیما به پایان رسانده است. او با ارسال ایمیلی ضمن توضیح مجموعه‌اش، درخواستی را از دوستان محیط‌زیستی مطرح کرده است. در ادامه این مطلب نوشته او را بخوانید:

سرانجام ثمره یک سال تلاش گروه تولیدی مجموعه ” تالاب های ایران” بزودی به نمایش گذاشته خواهد شد. این مجموعه درباره  هفت تالاب ایران است که متاسفانه در لیست مونترو قرار دارند.  البته یک قسمت نیز درباره تالاب زیبای زریوار ساخته شده  است.

این مجموعه ساعت 20:30  یکشنبه ها از شبکه یک پخش خواهد شد و قسمت‌های مختلف آن به قرار زیر است:

  • قسمت اول: میراث زمین (تالاب بختگان و فاجعه  زیست محیطی آن)
  • قسمت دوم: مرداب می میرد؟ ( تالاب انزلی و آلودگی ها و …)
  • قسمت سوم: رد پای زندگی (تالاب هامون و هشت سال خشکسالی)
  • قسمت چهارم: گل های گلستان (تالاب های آلاگل، آلماگل و آجی گل در گلستان)
  • قسمت پنجم: آخرین آوای نی (تالاب شادگان در خوزستان)
  • قسمت ششم: سایه ای از بهشت ( تالاب زریوا ربیست و سومین تالاب بین المللی ایران)
  • قسمت هفتم: گنج های پنهان ( دریاچه ای ارومیه و تالاب های اطراف)

اگرچه این مجموعه مستند بهترین نمایش ممکن از مشکلات زیست محیطی این تالاب ها نیست اما تلاش بسیاری کرده ایم تا با محدودیت های فنی موجود، حداقل بودجه، ملاحظات بسیار مدیران صدا و سیما و ممیزی های انجام شده بخشی از سخنی را که باید می گفتیم به بینندگان بگوییم.

باور کنید در طول ساخت این مجموعه بارها آرزو کردم شما هم آنجا بودید و زیبایی های بی نظیر این سرزمین را به چشم خود می دیدید چرا که گاهی ثبت آنها از توان ما خارج بود و بارها خوشحال شدم که آنجا نبودید و فاجعه  زیست محیطی که در این  مملکت رخ داده است را به چشم خود نمی بینید. آنچه ما دیدیم گاهی چنان تکان دهنده بود که افراد گروه فنی بدون پیش زمینه  علایق زیست محیطی به شدت تحت تاثیر قرار می گرفتند. اما تا آنجا که توانستیم ثبت کردیم و تا آنجا که اجازه دادند نمایش می‌دهیم!!

توجه شما به این مجموعه، خستگی یک سال ما را جبران خواهد کرد و البته پیشنهادات و انتقادات شما کیفیت بهترکارهای آینده  ما را موجب خواهد شد. چرا که این مجموعه مطمئناً بدون نقص نیست. اما آنچه که به عنوان دوستدار طبیعت و حامی محیط زیست و سرزمین مادریتان از شما انتظار داریم، انتقال نظراتتان به شبکه  یک برای حمایت از مستند های زیست محیطی و لزوم پخش این گونه برنامه ها از صدا وسیما است. چرا که این حمایت سبب خواهد شد توجه مدیران صدا و سیما از برنامه های مناسبتی و تبلیغاتی، کمی هم به سمت مستند های زیست محیطی جلب شود و ما برای متقاعد کردن مدیران جهت ساختن چنین مستندهایی ماه‌ها پشت درهای بسته منتظر نمانیم.  امیدوارم هر یکشنبه به دیدن این مجموعه مستند بنشینید و سایر علاقمندان محیط زیست را نیز به دیدن آن تشویق کنید و صدا وسیما را با حمایت‌های خود از مستندهای زیست محیطی بمباران کنید، هرچند حتی انتقاد از این مجموعه برای ما سودمند خواهد بود.

در پایان باید از افراد زیادی سپاسگزار باشم که در این مجموعه با ما همراه بودند اما متاسفانه به دلیل کمبود وقت امکان تشکر از آنها در تیتراژ برنامه وجود نداشت.

شهریار صیامی”

امیدوارم صدا و سیما طبق قولی که داده است پخش این برنامه را از فردا شب آغاز کند و در انبوه برنامه‌های مناسبتی‌اش گم نشود.

پس فراموش نکنید!

مستند تالاب‌های ایران:

یکشنبه‌ها، شبکه یک، ساعت بیست و سی دقیقه

انتقال نظراتتان به روابط عمومی صدا و سیما هم طبق درخواست شهریار فاموش نشود!

امیدوارم بعد از پخش این مجموعه نه تنها خستگی از تنشان در برود، بلکه آنقدر انرژی به دست بیاورند که از انرژیشان گروه‌های دیگری نیز جذب این راه شوند …

(4) دیدگاه