تهرانیهای عزیز (و حتی غیر تهرانیهای عزیز!) نشر چشمه را که میشناسید؟ همانی که زیر پل کریمخان است. مغازهای نبش خیابان که ویترینش هم کلی هیجان انگیز است چه برسد بخواهی بروی داخل آن!
در یکی از همین شبهای برفی چند هفته گذشته که شهر و مردمش از ترس سرما تعطیل شده بودند، با سارا به دنبال خرید کادوی تولد یکی از دوستانمان بودیم و سر از نشر چشمه در آوردیم. بعد از خرید، برگهای به دستمان دادند تا اگر میخواهیم عضو “کلوپ مشتریان نشر چشمه” شویم.
قبل از اینکه بقیه حرفهایم را بزنم “قصه چشمه” به قلم علی رستگار از شرکت هزاره سوم که به تازگی برای اعضای کلوپ ارسال شده است را بخوانید. فکر میکنم تا یک حدی دستتان بیاید این کلوپ ار کجا آمده است:
“یكی بود، یكی نبود
زیر پل كریم خان،
یه « چشمه » بود …
1
كمتر كسی می دونه كه قصه، از یه مغازهی 12 متری شروع شد، یه جایی زیر پل كریم خان، دو سه تا پلاك اونور تر از جایی كه الان بهش میگن نشر چشمه.
بیست و سه سال پیش بود كه یه مرد جوون، با ته لهجهی شمالی، تصمیم گرفت زندگیش رو روی چیزی قمار كنه به اسم كتاب (كه شاید حتی رتبهی صد و سی و چهارم رو هم توی اولویتهای زندگی یه ایرونی نداشته باشه)
البته امروز، نشر چشمه دو سه تا مغازه اومده اینور تر، بزرگتر شده، معروفتر شده و آدم وقتی از جلوش رد میشه، یه جورایی خوش به حالش میشه. اون جوون ماجراجو هم حالا میانسال شده و با یه چهرهی همیشه نگران، داره فكر میكنه كه چهجور میشه كاری كرد كه مردم، یه وقتایی هم با كتاب برن توی رختخواب. خیلی كمن اونایی كه بدونن اون مرد، چیا كشید تا چشمه “چشمه” شد.
این روزا، پسرای جوونش راه پدر رو ادامه می دن، كارشون آسون تر از كار پدره، چون دیگه نشر چشمه جا افتاده، و سخت تر از كار پدره، چون توی این زمونه، با وجود دغدغهی ماكروفر و رینگ اسپرت و نوسان قیمت سكه و گرونی مسكن و ایر بگ و سینمای خانگی و سریالهای سركاری تلویزیون، كسی حس كتاب خوندن نداره. بهانهی گرونی كتاب رو هم كه بذاریم كنارش، وضع خرابتر میشه.
2
قصه از اونجایی یه جورایی شد، كه سر و كلهی یه شركتی پیدا شد به اسم هزاره سوم. كه بر خلاف اسمش، چندان هم بزرگ نبود. اونا سرشون درد می كرد واسه ایدههای نو و دائم از این شاخه به اون شاخه میپریدن و به مرض لاعلاج “ارضا نشویدگی” دچار بودن.
اما همچین كه یههویی به یه چیزی به اسم CRM رسیدن، كلی ذوق كردن و تصمیم گرفتن روی این چیز قمار كنن و صد البته، كارشون خیلی خطرناكتر از حسن كیائیان در 23 سال پیش بود؛ چون CRM ، نه مثل كتاب بود كه قیمت پشت جلد داشته باشه، نه جزو پونصد و چهارده اولویت اول شركتهای ایرانی بود، نه میشد به كسی كادو دادش، نه میشد به جای پایه شكستهی كمد ازش استفاده كرد.
راستی یادم رفت بگم CRM یعنی چی. یعنی هوای مشتری رو داشتن و احترام گذاشتن به اون (البته منم میدونم كه یه خورده خنده داره)
3
اما این قصه یه شخصیت دیگه هم داره:
نمیدونم هیچوقت دقت كردین توی نشر چشمه، علاوه بر یهعالمه كتابهای خوب، علاوه بر یه تعداد فروشندهی دوست داشتنی (مثل آقای حقیقت) و علاوه بر اون تابلوی كوچولوی توی ویترین (كه آدمایی رو میشناسم كه باهاش فال میگیرن) و علاوه بر دكور و تزئینات و غیره و ذالك، یه چیز با ارزش دیگه هم هست؟
یه خورده فكر كنین، یادتون میاد …
می دونم كه یادتون نیومد. اون چیز باارزش خود شما هستین. همه میدونن كه اگه چشمه مشتریای خوبی نداشت، هیچوقت چشمه نمیشد.
* * *
نوزدهم آذر هشتاد و شیش، یه قرارداد بین چشمهایها و هزاره سومیها بسته شد تا نتیجش، یه كلوپ باشه. هزاره سومیها كه خودشون از كشته مردههای چشمه بودن، قول دادن بچههای خوبی باشن وكاری كنن؛ كارستون.
این همه قصه و روده درازی برای این بود كه یه چیز خیلی مهم رو بدونید:
اینكه برخلاف تصور همه، قرار نیست كه هزاره سومیها همه كارهی این كلوپ باشن. بلكه قراره این كلوپ با كمك همهی اعضای اون شكل بگیره و یه جامعهی كوچیك (یا به قول فرنگیا یه Community) باشه. یه جامعهای كه همهی اعضاش، عاشق كتابن.
گرچه همه میدونن كه روحیهی پهلوونی ما ایرونیها، با كارای گروهی مثل این در تضاد كامله، اما هزاره سومیها نهایت سعیشون رو میكنن تا بتونن با كمك اعضای كلوپ و با همكاری چشمهایها، یه كلوپ مدرن رو راه بندازن، یه كلوپی كه اخبارش رو خود اعضا تهیه میكنن، سایتش با همكاری و همفكری خود اعضا طراحی میشه، شكل و شمایل بروشورها و تبلیغها و خبرنامههاش، كار بچههای خود كلوپ باشه …
خداكنه واسه یه بار هم كه شده، هوای همدیگه رو داشته باشیم.“
در برگهای که بعد از خریدمان به ما دادند، نوشته شده بود که بعد از هر بار خرید با تحویل دادن فاکتورمان 5 درصد مبلغ خریدمان به عنوان ذخیره اعتباری اعضا در نظر گرفته میشود و عضویت در کلوپ میتواند برای با خبر شدن از تازههای کتاب، خرید بلیتهای کنسرتها و … مفید باشد.
به گفته خود هزاره سومیها و نشر چشمهای ها این کلوپ تازه کار است و به همین خاطر هنوز همه چیزش معلوم نیست. حتی هنوز سایت و Forum و … هم ندارد. باید زمان بگذرد و با همفکری بخشهای مختلفش ساخته شود. تا آنجایی که من فهمیدهام این کلوپ را خود مشتریان باید بسازند، مانند بسیاری از گروههایی که به طرفداری از یک بازیگر یا خواننده یا … وجود دارند و خودشان به عنوان طرفداران، جامعهای کوچک را تشکیل میدهند، خود را سازماندهی میکنند، برنامه میگذارند و …
طبق آخرین گزارشی (تا 30 دی ماه 1386) که برای اعضا ارسال شده است، کلوپ در حال حاضر 525 نفر عضو دارد که 53٪ اعضا خانمها هستند (خواستم کمی فخر بفروشم!)!! میتوانید گزارش کامل را که به صورت فایل pdf است از اینجا دانلود کنید.
نمیدانم این حرکت جدید به کجا میرسد، اما از آنجایی که از کتاب، نشر چشمه، ارتباطات با پست الکترونیک و … خوشم میآید از پیوستن به این کلوپ خوشحالم.
و خلاصه اینکه اگر شما هم موجودی به نام “کتاب” و این ایده را دوست دارید یک سری به نشر چشمه بزنید و برگه عضویت کلوپ مشتریان نشر چشمه را بگیرید و پر کنید.
نوشته شده توسط مرضیه.ع در آگوست 10, 2008 در 8:18 ب.ظ
آره…………………
منم یه روزی در اواخر آذرماه، وقتی داشتم به زور دهن خودم رو می بستم تا از شدت عصبانیت، تنهایی، با خودم، تو خیابون داد و قال راه نندازم…در آستانه انفجار، سر از نشر چشمه در آوردم…بعد مدتها.البته بعد از تعطیل شدن کافه کتاب چشمه!…
خوشحال کننده بود.
ولی خودمونیم ها. آقای صندوقدارش همیشه بی حوصله اس!
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:18 ب.ظ
مرضیه:
میدونی چند وقته ندیدمت؟؟!! 
به به به! از این طرف ها!!
—
ولی من هر وقت رفتم اونجا صندوقدارش خانوم بوده!!! و معمولا هم خوش اخلاق!
نوشته شده توسط Mehdi در آگوست 10, 2008 در 8:18 ب.ظ
سلام
پست خيلي جالبي بود، ميدوني محل كار من خيلي به نشر چشمه نزديكه، هر روز صبح يه نگاهي به دكور، كتابها ، اون وايتبورد ، ليست كتابهاي پرفروش مياندازم و ميرم سركار … اين برگه عضويت را هم ماه پيش ديدم البته بگم من از يه كتابفروشي كوچولوي دوست داشتني نزديك خونه كتاب ميخرم به هر حال حق همسايه داري و … ! اما خيلي از اين ايده و نوآوري نشر چشمه خوشم اومد ، مشخص است كه هدف بزرگتري را دنبال ميكنند.
اوووم ميشه اگه چيز بيشتر در مورد كلوپ و خدماتش بهت رسيد بازم بنويسي؟
راستي اين متنشون هم خيلي بامزه بود، خيلي ساده و روان ، مخصوصا تعريفش از CRM كه خيلي باحال بود…
نوشته شده توسط علي در آگوست 10, 2008 در 8:18 ب.ظ
سلام
ممنون كه به كلوپ نشر چشمه لطف داشتين. ضمنا، من "علي" رستگار هستم، نه عليرضا رستگار!
پ:
واقعا!؟؟؟!!
شرمنده!
درستش کردم!!