امروز پر بود از نا امیدی …
چهقدر بد! این کلمه (نا امیدی را میگویم!) تک و توک در ادبیات روزانه من استفاده میشود (روزانه که بهکنار! سالانه!)! اما امروز من را به جایی رساندند که بلند اعتراف کنم خسته شدهام! خسته و نا امید! آنقدر خسته و ناامید که انرژی برفی که امروز بارید فقط توانست سر پا نگهم دارد. سر پا برای اینکه داغان نشوم و اوضاع و احوالم زیر صفر نرود!
از همان صبحش هر جا که میروی، کارت به هر گروه و سازمانی که مرتبط میشود، فرقی نمیکند بانک است یا شهرداری یا یک شرکت خصوصی، همهشان وادارت میکنند غر بزنی! وادارت میکنند ناراضی باشی و وجودت پر از اعتراض شود! … امروز حتی خواندن “شهروند امروز” نازنین و دوستداشتنی هم اعصاب خردکن بود! روی هر مطلبش که دست می گذاشتی پُرت میکرد از تاسف و ناامیدی! …
و آن وقت همه اینها به کنار، خواندن این مصاحبه تیر خلاص میشود! سوالها و جوابهای رد و بدل شده در مغزت جا نمیگیرند! با دوستانت که دغدغهشان محیطزیست این کشور است جمع شدهاید و مصاحبه را بلند بلند میخوانید و با هر کلمهاش حالتان بیشتر بد میشود … در خودت فرو میروی … خستهای از این همه جلو نرفتن! … خستهای از این دورهای باطل! … خستهای از این همه نافهمی! … خستهای از این همه بیارزش بودن شعور و تفکر و علم …
راستی! اینها که 40، 50، 60، … سال در این کشور عمر کردهاند چطور خسته نشدهاند؟ منظورم آنهایی است که میفهمند و خودشان جزء این توده اعصاب خرد کن نیستند …
همه اینها را در مغزت میگویی و باز هم در همان مغزت میدانی که الان دلت پر است و یک ذره که بگذرد دوباره دلت گرم میشود. گرم به همین حرکتهای کوچک که میکنی و میکنند، به همین چند آدمی که میشناسی که از خوبهای این راهند …
خستهام از این همه دروغ …
راستی! نکند یک روز من هم بشوم عین همینها که بهشان غر میزنم؟ نکند من هم بشوم شبیه همان استادان بلند آوازهای که بخشی از تخریب طبیعت این کشور تقصیر آنها است و کسی نمیداند و همه ظاهرشان را چسبیدهاند … نکند من هم بشوم شبیه آن طبلهای تو خالی که ظاهر زیبایم مایه به به و چه چه اطرافیانم باشد …
به آن محیطزیست ندانها و داعیه محیطزیست ندارها که حرجی نیست! بنده خدایی مثل این یکی هیچ چیز نمیداند و اینها را میگوید و این اوضاع عملکردش است (خب رییس سازمان محیط زیست هست که هست! تعارف که نداریم، درباره این علم چیزی نمیداند!)! آنهایی که ادعای منم منمهایشان گوش فلک را پر کرده است و ظلمها در حق طبیعت این کشور کردهاند چه؟ …
باز هم راستی! نکند من هم یکی از همینها بشوم؟! …
صدا و سیما هم آخرین خوشی امروز را به من هدیه کرد. سفر استانی رییس جمهور به ایلام با تمام غمها و دغدغههای کنارش جایگزین مستندی شد که به پخشش امید بسته بودم تا شاید به کمک شادی برفها بیاید و حال امروزم را خوش کند …
آن ضربالمثل معروف هست که میگوید: “سه پلشک آید و زن زاید و مهمان ز در آید و …!” … امروز از همین روزها بود …
ولش کن! …
اما نه! یک سوال دیگر! …… رنگین کمان این کشور کی خودش را نشان میدهد؟ به عمر من قد میدهد؟ …
اشکالی ندارد … باز هم میان تمام این غمها چرخ میخورم و چرخ میخورم و آخرش میرسم به اینجا:
من میمانم! … من میمانم! …
نمیدانم! شاید مینویسم برای آنکه بعدها بخوانم و یادم بماند که میخواهم بمانم! … درست مثل آن جمله سمت چپ وبلاگ که وقتی که حالم خوب است که هیچ! اما وقتهایی که اوضاعم به هم ریخته است، خواندنش دوباره مغزم را کار میاندازد و روی پاهایم میایستاندم!
“رنگینکمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران میمانند”
—–
حرفهای مژگان جمشیدی را هم درباره این مصاحبه بخوانید!
این یکی مطلبش را هم که گزیدهای از فرازهای (!) مصاحبه است بخوانید!
اینها که مژگان جدا کرده به کنار، آنجاهایی از مصاحبه که حرف سر محیط زیست طبیعی است و به جای جواب درست و حسابی ربطش میدهد به مصرف انرژی و اینکه مردم باید صرفهجویی کنند، از شدت استیصال دیگر نمیدانستم باید چه کنم! مسخره کنم؟ عصبانی باشم؟ بروم پی کارم و عین خیالم نباشد؟ زار بزنم؟ …
باز هم یک راستی دیگر! چرا آدم را وادار میکنند التماس کند؟!
نوشته شده توسط سارا-با در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
"نکند من هم یکی از همینها بشوم؟! "… ترسناک است و گاهی واقعا بهش نزدیک شده ام و وحشت زده خودم را جمع و جور کرده ام…
می دانی! درست مثل ماجرای پختن تدریجی قورباغه است… باید هر از گاهی دور و بر را دید که مبادا در دیگ آب باشی… دیر بجنبی پخته شده ای!
نوشته شده توسط سارا-با در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
راستی:
رنگین کمان این کشور هم بزرگ نیست… انتظار ندارم رنگین کمانی به بزرگی کشور یا حتی بخشی از کشور باشد…
گمان کنم رنگین کمانش اندازه ماست…
اندازه آن 80 دانش آموزی که از زیر دستت می گذرند…
اندازه آن کتابی که با تیراژی نه چندان بالا چاپ می شود…
اندازه آن شاگردی که بعد از فارغ التحصیلی خجیر می شود دغدغه اش…
نوشته شده توسط فاطمه حسینی در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
من فکر می کنم بهترین عکس العمل همان خنده هایی بود که با هم کردیم. بابا مگه بده!! یه سری مسئول داریم که باعث انبساط روحی آدم می شن. ولی حیف نمی فهمن که این خنده ها از روی عصبانیته. شنیدی می گن:
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته است؛ بدان می خندم
آره نباید ناامید بود. یه روزی همه چیز از بین می ره دیگه لازم نیست نگران چیزی باشیم
نوشته شده توسط یونس در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
سلام! یک نکته ای را میخواهم به شما بگویم تا بدانید.
به نظر من مهمترین کاری که شما در این مدت توانسته اید خیلی خوب از عهده ی آن برآیید آن بوده که "من" را نسبت به محیط زیست حساس کنید. یعنی مثلا مغازه که میروم با خودم کیسه بردارم تا کمتر از مغازه کیسه بگیرم یا اینکه در مصرف مواد شوینده تا حد امکان خودداری کنم. به نظر خودم این کار بزرگی است که انجام داده اید.
نکته ی دیگر اینکه آدم که با بزرگترهایی که 40، 50، یا 60 سال است زنده اند صحبت می کند، خواهد فهمید که رسم دنیا همین است که همیشه بعضی عوضی حرکت میکنند. این موضوع جزو "طبیعت" آدمی زاد است که اینگونه در برخی زمانها باشد. حرجی بر برخی نیست.
سوم اینکه یک ضرب المثل چینی هست که میگوید برای تربیت یک کودک باید از مادربزرگش شروع کرد. پس شما به نظر باید امیدوار باشید که نتیجه ی کار خود را در نوه ی دانش آموزانی ببینید که الان به آنها دارید آموزش میدهید. اصلا نباید ناامید بود. حداقل باید تا 30 سال دیگر صبر کرد تا نتیجه ی کار را اگر یک کار حساب شده است، دید. آنوقت است که به قول حافظ " کام دل برآید".
با امید پیروزی روزافزون برای شما و البته همکاراتون
نوشته شده توسط مژگان جمشیدی در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
خوش بحالت که حداقل خندیدیدی خانوم گل ، من که فقط دهن ام باز مانده بود ، نمی تونم بفهمم که 4 بار با زبان بی زبانی از ادم بپرسند نگرانی ات چیه ؟ بعد اون هم به طرز وحشتناکی جواب بده انرژی ! کاش همین انرژی رو هم درست و درمان جواب می دادند.
عزیزم نگران نباش تو هیچوقت کارت به اینجاها نمی کشه ، تو از همین امروز داری شاگردانی تربیت می کنی که درآینده نتیجه اش را می بینی ، آیندگان قدر این کار امروز تو را خواهند دانست ،
صفورای عزیزم ، من می گم بابا بخدا هیچ کس همه چیزو با هم نمی دونه ، همه یه جایی می لنگن ، اما این خیلی بده که آدم نه محیط زیست و عناصرش را بدونه ، نه امور دولتی و سیاسی رو ، اینقدر که خبرنگار خودشو کشته تابفهمه این بودجه جاده لار از کجا اومده ، طرح و کروکی اش مال کی بوده اما او نمی دانسته ! به نظرم می خواسته کمیسیون تلفیق رو بگه اما نتونسته ، خب با این ناآگاهی بخدا نمی شه محیط زیست را نجات داد . با این ادبیات نمیشه جلوی وزرا و وکلا ایستاد ، من از این حرص می خورم ،
و اینجاست که وظیفه ما سنگین تر میشه ، دوست گلم ما فرصتی برای ناامیدی نداریم ، ما باید این کمبودها و ضعف ها رو پر کنیم ، ما باید با استدلال های منطقی ، قانونی و در حد خودمان کارشناسی مان حتی توی وبلاگ هایمان ، سر کلاس درس مان ، توی اتوبوس و مترو ،در روزنامه و رادیو و …. این کمبودها رو جبران کنیم
من خوب می دونم که ناامیدی در وجود نازنین تو راهی نداره ، و تو دوست عزیزم فقط متاسف شدی مثل همه ما ، من هم متاسف ام برای خودم و کشورم
نوشته شده توسط احمدک دبیر در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
ممنون از اظهار لطف شما.
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
سارا:
!. موافقم که ترسناک است …
!!. دلم نمی آید اینقدر راحت و زود این نتیجه را بگیرم. این نتیجه را که این رنگین کمان ها کوچکند نه بزرگ. از کوچک منظورم بی ارزشی اش نیست ها! برای یک آدم بزرگند، اما در مقیاس یک کشور کوچک …
عقلم همین حرف تورا می گوید اما دلم آن بزرگه را می خواهد.
فاطمه:

یونس:
چقدر خوب بود نوشته ات! میدانی چه حسی به من دست داد؟ شبیه همان حسی که وقتی یکی از دوستانم مغزش قاطی می کند می شوم آن آدم عاقل خوش بین و می نشانمش و شروع می کنم برایش حرف زدن. دقیقا همین طور برایش یکی یکی می گویم که در این اوضاع و احوالش به چه چیزهایی باید فکر کند که حالش خوب شود …
ممنون …
راستی! آنجا که گفته ای "نتیجه ی کار را اگر یک کار حساب شده است، دید …" باز دلم هری ریخت! چقدر مطمئنیم که کار حساب شده است؟ این هم یکی از همان مشلات است ها!
راستی یک راستی دیگر! ذوق کردم از حساس شدنت به اینجور کارهای محیط زیستی
چه قدر حرف زدم!!
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
مژگان:
همین چند وقت پیش نمی دونم کجا خوندم که نوشته بودی دوباره انرژی ات برگشته و باز هم می نویسی و می گویی و نمی نشینی … آن روز کلی انرژی گرفتم … و امروز هم کلی خوشحال شدم که این حرف هایت را خواندم …
موافقم که ناامیدی نیست. بیشتر یک تاسف و غم عمیق است که منبع انرژیت را تخلیه می کند. اما این منبع قابل شارژ شدن است
آقای احمدک دبیر:
خوشحالم از آشناییتان
نوشته شده توسط جواد در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
سلام
بعدشم مگه تيتر مصاحبه رو نديدي طرف خودش گفته:"بدبين نباشيد خودتان اذيت مي شويد"
بهم دست داد.
مي دوني شما چرا كارت به اينجا رسيده؟ "چون نگاه توحيديت رو عوض كردي"
اين مصاحبه رو يكشنبه توي همشهري خوندم. و اين حالت
نمي دونم جنس اين خنده از چيه؟ يعني هم خنده ي عصبيه و هم خنده اي كه بعد از خوندن يك مصاحبه طنز به آدم دست ميده ولي گمانم بيشتر اولي باشه.
براي ايشون كه انگليسي مي فهمند بايد بگم كه اين مصاحبه در يك لغت خلاصه مي شد: disaster.
از اون مصاحبه هايي كه اگه چاپ نمي شد بهتر بود "تا مردم اينقدر غصه نخورند".
"سرعت فرو نشست آبهاي زيرزميني در ايران چقدر است؟" هر جوابي رو مي شد انتظار داشت الا اين جوابي كه ايشون به اين سوال دادن.
ولي وقتي به مسئله محيط زيست اهميتي داده نميشه خب معلومه رئيس سازمان محيط زيست هم به يك مقام فرمايشي تبديل ميشه. و همين طوري براي رفع تكليفه و بود و نبودش خيلي فرقي نداره.
————————————————-
* خانم دكتر، شما الان بيشترين نگرانيتان درمورد محيطزيست چيست؟ مثلا ما نگرانيم كه 4 سال است در ايران هما ديده نشده.
-چي ديده نشده؟ چرا اطلاعات غلط به مردم ميدي من خودم چند روز پيش هما رو ديدم. خواهر زادمه. هما خيلي دختر خوب و خانميه. بعد شما ميگي چهار ساله توي ايران ديده نشده؟ امان از دست شما خبرنگارا من واقعن براي شما متاسفم.
* پرنده هما. بر اين باوريم كه هما منقرض شده مثلا مطمئنيم يوزپلنگ منقرض ميشود، چون جمعيتش آنقدر اندك است و اين كاري كه ميكنند فايدهاي ندارد.
- آهان از اون لحاظ ميگين.
ياعلي مدد است
نوشته شده توسط شهریار در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
خیلی سردرگمم نمی دانم زیر باران هستم یا از اشکهای خودم دارم خیس می شوم!
نوشته شده توسط یونس در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
سلام دوباره!
من فکر میکنم که کار، اگر اولا همیشه "اخلاقی" باشد و بعد در درجه ی دوم "علمی"، کاری است که حساب شده است و یقینا ثمر میدهد. به نظرم شما همین مسیر را دارید طی می کنید نه؟
نوشته شده توسط روزبه در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
یکی نوشته بود که چشمای قشنگش اسم وبلاگ شما رو قشنگ دیده. من از اونجا اومدم دیدم واقعا وبلاگ شما هم اسمش قشنگه هم مطالبش. فکر می کنم مشتری دائم این وبلاگ شدم. اون کسی هم که نوشته بود چشماش قشنگه و آدرس شما رو داده بود آدرسش اینه http://behzadafshari.blogfa.com/
نوشته شده توسط محسن در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
من بعد از خوندن این مصاحبه کلی متاسف شدم از این که آموزش و پرورش این همه خزعبلات به خورد ما دادند و از عرقیات شیراز هیچی چیزی به ما یاد ندادند! حالا من چه طوری میتونم سرم رو بلند کنم و بگم یه ایرانیم! منی که از عرقیات فقط از نوع سگی اش را یاد گرفته ام و لاغیر! من به عنوان یک ایرانی دلسوخته از وزیر محترم آموزش و پرورش تقاضا دارم که 2 واحد عرق شناسی! را به دروس دانشگاهی و حتی پیش دانشگاهی و ما قبل اضافه کنند که ما ایرانی ها اینقدر شرمنده خودمان نباشیم.
با یه دونه از این علامت هایی که یارو از شدت خنده روی زمین غلط می زنه و پاش رو به زمین می کوبه! 
کلی حرف دیگه هم داشتم ولی حیف که در همین لحظه تعتیل شدن سایت توسط مسئول مربوطه اعلام شد( الان هم بالای سر من وایستاده و داره با غضب به من نگاه می کنه!!)
نوشته شده توسط سرباز معلم جنوبی در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
سلام …
بچه ها لطف خدا به من ….
نوشته شده توسط مهرداد در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
سلام. امروز برای اولین بار به وبلاگتون سر زدم. خواندنی بود. ما سال هاست که مرده ایم. این نفس ها هم که می آید و می رود از روی جبر زمانه است. در هر صورت موفق باشی و عاشق.
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
جواد:


خوب بود! هر دو کامنتت …
اون disaster هم فوق العاده بود! کلی روحم شاد شد!!
شهریار:
هیچی ندارم بگم …
یونس:
آره درست میگی! فقط قضیه اینه که آدم یک وقت هایی نیتش خیره ولی لزوما کار درست یا بهترین کار رو نمیکنه! باید مطمئن شد که راه درستی رو انتخاب کردی. یعنی همون اخلاق و علم رو درست فهمیدی و دچار سو’ تفاهم نشدی!!!
روزبه:
کلی مغزم انرژی مصرف کرد تا وسط این همه چشم و قشنگ فهمیدم کامنتت معنیش چیه
خوشوقتم از آشناییت
محسن:

هنوز سایت دوباره باز نشده بیای بقیه اش رو بنویسی؟
سرباز معلم جنوبی:
پر از حس خوب میشوم وقتی نوشتههایتان را می خوانم … بیشتر از نوشته هایتان نمیشناسمتان اما انگار یک وچه اشتراک است بین تلقی ما از کاری که می کنیم … و از اینکه با چنین فردی در آن سر ایران اشنا شده ام بسیار خوشحالم
مهرداد:
از آشناییتان خوشوقتم. البته خیلی با دیدگاه هایتان موافق نیستم. یعنی اصلا نیستم. کلا آبم با کسانی که همه چیز را فنا شده می دانند و اینقدر نا امیدند در یک جوب نمی رود!!
راستی! ما یک مهرداد دیگه هم این ورها داریم! اگر باز هم آمدید لطفا یک چیزی ته و سر اسمتان اضافه کنید که قاطی نشوید!!
نوشته شده توسط جواد در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
سلام
راستي از كامنتام اين جا مونده بود:
http://www.4baagh.blogfa.com/post-67.aspx
يا علي مدد است
پ:
آره! موافقم!
نوشته شده توسط تارا در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
…