
شادی …
شادی اینترنت پرسرعت بیسیم خانگی و ذوق تکنولوژی است!
شادی آن سیب قرمزی خوشرنگی است که همکارت صدایت میزند و وقتی برمیگردی جلوی صورتت گرفته است!
شادی صدای گاز زدن سیب قرمز نشُستهات در ایستگاه اتوبوس هم هست!
شادی دیدن دستخط بچهها روی تخته کلاس است. در کلاس برایشان فیلم پخش کردهای و قصه خواندهای، فیلمی درباره درناهای سیبری و داستانی درباره بانویی که عاشق درناها شد! … دخترکها اینها را نوشتهاند و رفتهاند: “الن و درناها”، “امسال یک درنا وجود دارد و سال دیگر هیچی” … شادی فهمیدن این است که به هدف زدهای و با این ۵/۱ ساعت کار، دغدغهی جدیدی در مغز دخترکها پرورش دادهای …
شادی درست شدن mp3ات و شنیدن آهنگ “ٰThe Smile” گروه شیلر بعد از مدتها است.
شادی دیدن صورت دخترکی است که کنارت ایستاده، حرفی نمیزند اما نگاهش منتظر است. مغزت یک لحظه به کار میافتد. پاهایت را خم میکنی تا همقدش شوی، گونهات را جلوی لبهایش میگیری، او میبوسدت و شاد و خوشحال میرود … شادی فکر کردن به این است که دخترکی ۸ ساله به تو یاد داده هر چهارشنبه معنی نگاهش را بفهمی …
شادی شنیدن آهنگ “گل گلدون من” سیمین غانم از دستگاه پخش یک تاکسی درب و داغان است!
شادی ور رفتن با igoogle به پیشنهاد و معرفی یک دوست است و عوض کردن هر چند وقت یک بار تم و امکانات صفحهات!!
شادی …
شادی دیگر چه چیزی است ؟ …
گاهی وقتها فراوانیاش کم میشود. اما به هر حال هست … باید بگردی و پیدایش کنی …
نوشته شده توسط گواه در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
برای بعضی ها شادی گم شده است در پینه دست مادر و منقل پدر و کمربند برادر …باور نمی کردم که رنج کودکی 7 ساله آنقدر بزرگ باشد.درد فقر و بی پناهی و بیش از آن درد بی امیدی…
این رنج روآندا نیست اتیوپی نیست حتی غزه هم نیست که ژست روشنفکرانه بگیری و کمپین امضا کنی و از دور دستی بر آتش بگیری . در وطنت است در شهرت در پایتختت….و وقتی دانستی دیگر نمی توانی ندانی و از آن پس با دیدن "لیمو"به یاد کودکی دماغو می افتی که تا به حال نخورده و آرزو دارد با دیدن هر اسکناس به یاد نابودی رویاهای یک"انسان "می افتی که اگر 5000 تومان داشت به مدرسه می رفت…و شادیت گم می شود با بغض غذا می خوری و می خوابی تنها با یک امید آرام می شوی که شاید بتوانی کاری کنی…
نوشته شده توسط نزهت الملوک خان در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
شادی کشتن یک پلنگ با توله هایش است…وقتی که پوسشان را می کنی تا عروسک زشت خشک شده ات را بسازی…وقتی فکر می کنی چه شکارچی خفنی هستی…وقتی توی سرت خالیست و از 7 دولت آزادی…وقتی رئیس سازمان محیط زیست می شوی…وقتی رئیس جمهور می شوی……..
نوشته شده توسط Mehdi در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
قبول داري بعضي وقتا زندگي خيلي خوب و خوشگل ميشه؟ بعد جالبه كه دليل فسلفي خيلي بزرگي هم ندارهها ، شايد يه سري چيزاي خيلي معمولي كه خود ما سعي ميكنيم براي خودمون خوشايندش كنيم. براي همينه كه ميگم اكثرا زندگي را خودمون ميسازيم… :)
هميشه خوش باشيد
نوشته شده توسط safzav در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
گواه و نزهت الملوک خان:
مطلبی که نوشته ام دقیقا درباره این این است که وسط همه این ها بگردی آنها که شادی دارند را پیدا کنی! وگرنه اگر بخواهم همین جمله ها را ادامه بدهم کلی اما و اگر قبل و بعدشان دارند!!
مهدی:

موافقم که زندگی ما اول تو مغرمون ساخته میشه. این که چه جوری به اتفاقات بیرونی نگاه می کنیم. یکی به نظرش عادی میا و یکی یک موضوع جالب میکشه ازش برون که باهاش شاد باشه.
دیدگاه دومی وقتی خیلی به کار میاد که فراوانی شادی اطراف آدم کم میشه و همه چیز آدم قاطی پاتی شده!!
نوشته شده توسط سرباز معلم جنوبی در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
سلام …
قهر کردن های چند ثانیه ای بچه ها را با دنیا عوض نمی کنم ! ممنون که مرا به نوشتن تشویق می کنید .///
پ:
آی آی گفتید!! بارها شده که یکی از دخترک ها همین 2 دقیقه پیش سر یک موضوعی گفته است تو بهترین معلم دنیایی و بغل و فشار و بوس و از این حرف ها و هنوز 2 دقیقه نگذشته و حرفی خلاف میلش شنیده اخم کرده و گفته تو اضلا معلم خوبی نیستی!!!!! و من را می گذارند با 4 تا شاخ روی سرم و حالتی که بالاخره نمی دانم چه کنم!
عاشق این اخلاقشانم! هیچ صلاح و مصلحت و منطق و چیز آدم بزرگانه ای تویش نیست. همانی را که حس می کنند بیان می کنند.
اخم و تخم کردن های بعضی هایشان هم که خداست! عاشق لحظاتی هستم که اخم می کنند و من باید مغزم کار کند و شگرد به خرج بدهم که دوباره خوش اخلاق بشوند!! یا لحظاتی که حرصم را در می آورند و می خواهم دعوایشان کنم اما دعوایی که تهش هم خودم بخندم هم آنها!!!
نوشته شده توسط لیلا در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
خيلي حس خوبي از خوندش بهم دست داد.مرسي
پ:
:)
نوشته شده توسط علامه در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
سلام
در حاشیه مرگ دلفینها، یه نظرخواهی روی وبلاگمون گذاشتیم تا ارزش اقتصادی دلفینها رو برآورد کنیم. یه سر به ما بزنین. خوشحال می شیم. اگه می شه به دوستان هم خبر بدین که شرکت کنن.
ممنون
پ:
چشم!
نوشته شده توسط محمدرضا در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
سلام
هر بار که می آم حجمی از امید و شادمانی
پیر شی دختر!
راستی مارک اکسس پوینت شما چیه؟ما تو شرکتمون برای مشتری ها بی سیم ارائه می دیم حتی ارتباط بین شهری هم داریم
سئوالی که برام بوجود اومده اینه که با وجودADSLخوب و کم قیمت پارس آنلاین چرا بی سیم؟!
پ:
!. فاکتورشو میفرستم در شرکتتون!!! ;)
!!. یه مارک بیخود نامعروف! چون خود شرکته داده و مجبور بودیم قبول کنیم!!
پارس آنلاین کلی گرونه! یا شایدم برای مستضعفاگرونه!! :D
سوالی که پرسیدی چه ربطی داره؟ ما بی سیم داریم چون سه تا کامپیوتر در دو طبقه مجزا میخوان از این امکان استفاده کنن که دو تاش لپ تاپن!!
نوشته شده توسط حسینی در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
چقدر این پستت با پست قبلی تفاوت داشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ:
نه خیلی! یک جورهایی جنبه های مختلف حال و اوضاع این روزهاست! ;)
نوشته شده توسط محسن در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
شادي يك ليوان آبي رنگ با دو تا ماهي است كه براي تولدت مي گيرند(البته اگر به دستت برسد
)
)
)
شادي آزاد شدن از بازداشتگاه است!!!( شد يه هفته و دو روز
شادي، دست كشيدن روي برگهاي رزماري و بوييدن دستها.
شادی, بیدار شدن در یک صبح آفتابی و شنیدن یک موسیقی شاد با صدای بلند.])
شادي، زنگ زدن به يك دوست قديمي و شنيدن خاطرات خوش گذشته است.
شادي، دیدن فیلمی است که کدت ها دنال آن می گشتید.
شادی, دیدن لبخند آدمهایی است که دوستت دارند.(و دوستشان داری
شادی, احساس بودن, سالم بودن, خوب بودن, مفید بودن.
شادی, اینترنت مجانی! ( ضد حال: تموم شدن وقت و تعطیلی سایت [چشمک
پ:
عقبی پسر جان! شد دو هفته و دو روز!!!
نوشته شده توسط ماندانا این رد در آگوست 10, 2008 در 8:19 ب.ظ
شادی این هم هست که دوباره بتونی دست به قلم بشی و وبلاگ بنویسی و وبلاگ بخونی و دوباره با دوستان و همفکرانت احساس پیوند و ارتباط کنی. فعلا که نمی دونم چرا نمی تونم بنویسم.
پ:
دقیقا امروز باز به وبلاگت سر زدم و با خودم باز فکر کردم ماندانا چرا دیگه نمی نویسه؟ دوست داشتم یک بار که می بینمت این رو ازت بپرسم ولی هر بار یادم رفته!!