ملاقات دخترکها و بانوی درناها
میخواهم به بهانه زمستان و فصل پرندگان مهاجر دو جلسه درسی دخترکها را به معرفی پرندگان، ساختمان پر، شیوههای مختلف پرواز، چرایی مهاجرت و … اختصاص دهم. همیشه سعی میکنم برای دخترکها مثال ایرانی بزنم. به ذهنم میرسد که خوب است اگر برایشان از الن توکلی و انجمن “حمایت از درناهای سیبری” بگویم. با این کار هم درنای سیبری را به عنوان یک پرنده مهاجر در حال انقراض در ایران معرفی کردهام و هم دخترکها را با یک انسان عاشق طبیعت که برای رسیدن به علایق قابل تقدیرش تلاش کرده و حتی زندگی در کشوری دور را برگزیده است، آشنا کردهام.
دخترکها داستان خیلی دوست دارند. تصمیم میگرم برای جذابتر شدن درس درناها، داستانی از زندگی الن توکلی و درناها بنویسم و برایشان بخوانم. نام داستان را میگذارم: “بانویی که عاشق درناها شد!” قبلترها هم برایشان داستان خواندهام. معمولا برای جذابتر شدن داستانهایم مجموعه عکسی آماده میکنم و مرتبط با جملههای داستان آنها را نمایش میدهم. اما این بار فقط داستان را میخوانم. داستانی درباره الن و اینکه چرا آمد و در ایران ماندگار شد، درباره درناها و شکل و قیافهشان، عوامل تهدیدشان و … . اما این بار هیچ عکسی نشان دخترکها نمیدهم. داستان که تمام میشود از حس کنجکاوی دخترکها که به شدت بالا زده کیف میکنم. تقریبا از کنجکاوی در حال مردن هستند! دخترکها میخواهند هر چه زودتر چهره الن توکلی و درنای سیبری را ببینند. مرتب سوال میپرسند و من پاسخش را حواله میدهم به فیلمی که خواهیم رفت و با هم خواهیم دید. فیلمی که برایشان پخش میکنم فیلم “مهاجران سرزمین شمالی” شهریار صیامی است. فیلم برای بزرگسالان است و دخترکها همه جای فیلم را نمیفهمند، اما مثل هر کودک دیگری در حال بلعیدن تصاویر هستند. چقدر فیلم دیدن بچهها را دوست دارم. با تمام وجودشان میبینند و تک تک صحنهها را به معنای واقعی میبلعند.
تصمیم گرفتهام آخر کلاس، آموزشم که تمام میشود و دخترکها شکل و قیافه و عادات درنای سیبری را شناختهاند ازشان بخواهم به کلاس برگردیم و در دفترهای محیطزیستشان درنای سیبری را بکشند و هر چیزی که یادشان است بنویسند. در حال اجرای همین فکر هستم که ناگهان فکر دیگری در مغزم جوانه میزند. میتوانم از دخترکها بخواهم هرکدامشان که دوست دارند برای هفته بعد یک نقاشی یا یک نامه برای الن توکلی بیاورند تا جمع کنم، یک نامه هم خودم رویش بگذارم و برایش بفرستم. فکر میکنم با این کار یکجور تشکر دوستداشتنی از تلاشهای این آدم کردهایم. دخترکها از این فکر خیلی خوششان میآید و با خوشحالی میگویند برای هفته بعد حتما نامه خواهند نوشت و نقاشی خواهند کرد.

نقاشیها و نامههای دخترکها که دانه دانه به دستم میرسد فوقالعادهاند. زبان کودکانه نامهها و فکرهایشان که با رواننویسهای اکلیلی رنگ رنگ روی کاغذها نوشتهاند من را بالای ابرها میبرد. پر میشوم از غرور، پر از حس مفید بودن، پر از … پر از این حس که توانستهام دغدغه جدیدی در ذهن ۸۰ دخترک دوم دبستانی این کشور ایجاد کنم. دغدغهای که هیچکدام از سازمانهای دولتی متولی آموزش و فرهنگسازی و محیطزیست در ذهن این دخترکها ایجاد نمیکنند. این دخترکها حالا سرنوشت یکی از حیوانات کشورشان برایشان مهم است. چون حالا میشناسندش و طوری شناختهاندش که دوستش داشته باشند. به یاد شعار آموزشی انجمن یوزپلنگ ایرانی میافتم: “ما چیزی را حفظ میکنیم که دوست داشته باشیم / ما چیزی را دوست داریم که بشناسیم / ما چیزی را میشناسیم که به ما آموزش داده شده باشد”
تصمیم گرفتم با شهریار مشورت کنم که چطور نقاشیها و نامهها را به دست الن توکلی برسانیم. نتیجه صحبتم با شهریار شنیدن یک خبر شگفتانگیز بود و شکل گرفتن یک ایده جدید که اگر شدنی میشد … وای! یعنی میشود همه چیز جور بشود و الن توکلی که اتفاقی در تهران است سری هم به مدرسه و دخترکهای من بزند؟ دخترکها پر در خواهند آورد! …
الن توکلی آمد. جلوی ۸۰ دخترک دوم دبستانی نشست. برایشان حرف زد. از آنها سوال پرسید و دخترکها چقدر خوب جواب دادند. دخترکها سوال پرسیدند و او چه خوب به آنها جواب داد. تمام مدت نمیتوانستم لبخند و هیجانم را مخفی کنم. معلمهای دیگر و معاونها هم آمده بودند. برایشان جالب بود که ببینند اینجا چه خبر است. مهمانی که به مدرسه آمده کیست و برای چه کاری آمده است. ملاقات دخترکها و بانوی درناها کوتاه بود اما آنها را به هیجان آورده بود. دل نمیکندند. حتی ترس جا ماندن از سرویس هم نمیگذاشت بروند. یکی از دخترکها از دم در فریاد میزد : “I love you” و ما از شادی میخندیدیم!
مطمئنم این دخترکها بزرگ هم که بشوند یادشان نمیرود روزی بانوی کهنسالی که عاشق درناها بود به مدرسهشان آمد و هیچ وقت یادشان نمیرود که روزی نقاشی درناهای سیبری را کشیدند و با رواننویسهای اکلیلی رنگ رنگ برای او نامه نوشتند …
و مطمئنم من هم هیچ وقت یادم نخواهد رفت …








