آرشیو برای فوریه, 2008

دست نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست – 7

ملاقات دخترک‌ها و بانوی درناها

می‌خواهم به بهانه زمستان و فصل پرندگان مهاجر دو جلسه درسی دخترک‌ها را به معرفی پرندگان، ساختمان پر، شیوه‌های مختلف پرواز، چرایی مهاجرت و … اختصاص دهم. همیشه سعی می‌کنم برای دخترک‌ها مثال ایرانی بزنم. به ذهنم می‌رسد که خوب است اگر برایشان از الن توکلی و انجمن “حمایت از درناهای سیبری” بگویم. با این کار هم درنای سیبری را به عنوان یک پرنده مهاجر در حال انقراض در ایران معرفی کرده‌ام و هم دخترک‌ها را با یک انسان عاشق طبیعت که برای رسیدن به علایق قابل تقدیرش تلاش کرده و حتی زندگی در کشوری دور را برگزیده است، آشنا کرده‌ام. 

دخترک‌ها داستان خیلی دوست دارند. تصمیم می‌گرم برای جذاب‌تر شدن درس درناها، داستانی از زندگی الن توکلی و درناها بنویسم و برایشان بخوانم. نام داستان را می‌گذارم: “بانویی که عاشق درناها شد!” قبل‌ترها هم برایشان داستان خوانده‌ام. معمولا برای جذاب‌تر شدن داستان‌هایم مجموعه عکسی آماده می‌کنم و مرتبط با جمله‌های داستان آن‌ها را نمایش می‌دهم. اما این بار فقط داستان را می‌خوانم. داستانی درباره الن و اینکه چرا آمد و در ایران ماندگار شد، درباره درناها و شکل و قیافه‌شان، عوامل تهدیدشان و … . اما این بار هیچ عکسی نشان دخترک‌ها نمی‌دهم. داستان که تمام می‌شود از حس کنجکاوی دخترک‌ها که به شدت بالا زده کیف می‌کنم. تقریبا از کنجکاوی در حال مردن هستند! دخترک‌ها می‌خواهند هر چه زودتر چهره الن توکلی و درنای سیبری را ببینند. مرتب سوال‌ می‌پرسند و من پاسخش را حواله می‌دهم به فیلمی که خواهیم رفت و با هم خواهیم دید. فیلمی که برایشان پخش می‌کنم فیلم “مهاجران سرزمین شمالی” شهریار صیامی است. فیلم برای بزرگسالان است و دخترک‌ها همه جای فیلم را نمی‌فهمند، اما مثل هر کودک دیگری در حال بلعیدن تصاویر هستند. چقدر فیلم دیدن بچه‌ها را دوست دارم. با تمام وجودشان می‌بینند و تک تک صحنه‌ها را به معنای واقعی می‌بلعند.

تصمیم گرفته‌ام آخر کلاس، آموزشم که تمام می‌شود و دخترک‌ها شکل و قیافه و عادات درنای سیبری را شناخته‌اند ازشان بخواهم به کلاس برگردیم و در دفترهای محیط‌زیستشان درنای سیبری را بکشند و هر چیزی که یادشان است بنویسند. در حال اجرای همین فکر هستم که ناگهان فکر دیگری در مغزم جوانه می‌زند. می‌توانم از دخترک‌ها بخواهم هرکدامشان که دوست دارند برای هفته بعد یک نقاشی یا یک نامه برای الن توکلی بیاورند تا جمع کنم، یک نامه هم خودم رویش بگذارم و برایش بفرستم. فکر می‌کنم با این کار یک‌جور تشکر دوست‌داشتنی از تلاش‌های این آدم کرده‌ایم. دخترک‌ها از این فکر خیلی خوششان می‌آید و با خوشحالی می‌گویند برای هفته بعد حتما نامه خواهند نوشت و نقاشی خواهند کرد.

 درنای سیبری نقاشی شده توسط یکی از دخترک‌ها - بهمن 86

نقاشی‌ها و نامه‌های دخترک‌ها که دانه دانه به دستم می‌رسد فوق‌العاده‌اند. زبان کودکانه نامه‌ها و فکرهایشان که با روان‌نویس‌های اکلیلی رنگ رنگ روی کاغذها نوشته‌اند من را بالای ابرها می‌برد. پر می‌شوم از غرور، پر از حس مفید بودن، پر از … پر از این حس که توانسته‌ام دغدغه جدیدی در ذهن ۸۰ دخترک دوم دبستانی این کشور ایجاد کنم. دغدغه‌ای که هیچ‌کدام از سازمان‌های دولتی متولی آموزش و فرهنگ‌سازی و محیط‌زیست در ذهن این دخترک‌ها ایجاد نمی‌کنند. این دخترک‌ها حالا سرنوشت یکی از حیوانات کشورشان برایشان مهم است. چون حالا می‌شناسندش و طوری شناخته‌اندش که دوستش داشته باشند. به یاد شعار آموزشی انجمن یوزپلنگ ایرانی می‌افتم: “ما چیزی را حفظ می‌کنیم که دوست داشته باشیم / ما چیزی را دوست داریم که بشناسیم / ما چیزی را می‌شناسیم که به ما آموزش داده شده باشد”

 نامه یکی از دخترک‌ها - بهمن 86 

تصمیم گرفتم با شهریار مشورت کنم که چطور نقاشی‌ها و نامه‌ها را به دست الن توکلی برسانیم. نتیجه صحبتم با شهریار شنیدن یک خبر شگفت‌انگیز بود و شکل گرفتن یک ایده جدید که اگر شدنی می‌شد … وای! یعنی می‌شود همه چیز جور بشود و الن توکلی که اتفاقی در تهران است سری هم به مدرسه و دخترک‌های من بزند؟ دخترک‌ها پر در خواهند آورد! …

الن توکلی آمد. جلوی ۸۰ دخترک دوم دبستانی نشست. برایشان حرف زد. از آنها سوال پرسید و دخترک‌ها چقدر خوب جواب دادند. دخترک‌ها سوال پرسیدند و او چه خوب به آنها جواب داد. تمام مدت نمی‌توانستم لبخند و هیجانم را مخفی کنم. معلم‌های دیگر و معاون‌ها هم آمده بودند. برایشان جالب بود که ببینند اینجا چه خبر است. مهمانی که به مدرسه آمده کیست و برای چه کاری آمده است. ملاقات دخترک‌ها و بانوی درناها کوتاه بود اما آنها را به هیجان آورده بود. دل نمی‌کندند. حتی ترس جا ماندن از سرویس هم نمی‌گذاشت بروند. یکی از دخترک‌ها از دم در فریاد می‌زد : “I love you” و ما از شادی می‌خندیدیم!

این تصویر را دخترک‌های یکی از کلاس‌ها کشیدند تا به عنوان خوش‌آمدگویی در نمازخانه نصب کنند - بهمن 86 

مطمئنم این دخترک‌ها بزرگ هم که بشوند یادشان نمی‌رود روزی بانوی کهنسالی که عاشق درناها بود به مدرسه‌شان آمد و هیچ وقت یادشان نمی‌رود که روزی نقاشی درناهای سیبری را کشیدند و با روان‌نویس‌های اکلیلی رنگ رنگ برای او نامه نوشتند …

 دخترک‌ها از الن توکلی می‌خواهند تا کتاب‌هایشان را برایشان امضا کنند و الن با صبر فوق‌العاده‌ای شور و شوق بالا زده بچه‌ها را طاقت می‌آورد - بهمن 86 

و مطمئنم من هم هیچ وقت یادم نخواهد رفت …

(12) دیدگاه

کمی دلتنگی …

امروز که شنیدم معلم نمونه مدرسه‌مان شده‌ام، يادش افتادم …

ياد اينكه هميشه كارهايم و بخصوص اولين‌هايم برايش مهم بود. اولين باري كه درس دادم، اولين باري كه مطالبم چاپ شد، اولين باري كه …

هديه‌هاي كوچكش بزرگترين هديه‌هاي دنيا بودند …

اگر حضور فيزيكي‌اش بود، اولين كسي بود كه خبرش مي‌كردم و بعد منتظر مي‌شدم تا با حرف‌هايش از انرژي سرشارم كند …

راستي! حالا فهميدم چرا ديشب خوابش را ديدم. مي‌دانست امروز اتفاقي مي‌افتد كه باز دلم برايش تنگ مي‌شود …

یک نظر بنویسید

سفری که رکورد برآورده شدن آرزوها را زد!

یک سفرهایی با آنکه کوتاهند، اما آنقدر پر از حادثه‌های جورواجورند که آدم هنگام برگشتن فکر می‌کند مدت طولانی از خانه و زندگی‌اش دور بوده است. سفر یک و نیم روزه اخیر من هم از همین دست سفرها بود.

یک دفعه دوستان به سرشان زد برویم میانکاله! قرار بود هفته قبل برویم که سنگ از آسمان بارید و نشد. اما انگار آدم‌ها از رو نرفتند. خیلی دیر معلوم شد که پنج‌شنبه صبح زود خواهیم رفت. برای صبح پنج‌شنبه کاری را هماهنگ کرده بودم که دیگر قابل پیچاندن نبود. دوستان رفتند و من ماندم و دلی که غصه می‌خورد از نرفتن، اما به خودش دلداری هم می‌داد! اما از قضای روزگار یک نفر پیدا شد که می‌خواست ظهر راه بیفتد و به گروه قبلی برسد. کسی که نه می‌شناختمش و نه تابحال دیده بودمش! چقدر اتفاق‌های عجیب و غریب افتاد که ما بالاخره هم را پیدا کردیم، بماند. مهم آخرش است که بالاخره ما راه افتادیم. تا ما به دوستانمان برسیم باز هم آنقدر اتفاقات عجیب و غریب اتفاق افتاد که فکر می‌کنم هیچ‌وقت این عصر پنج‌شنبه جاده‌ای را فراموش نکنم!

تهران می‌بارید و رادیوها مرتب هشدار می‌دادند جاده‌های ورودی به شمال خطرناکند. اوضاع به آن بدی که می‌گفتند نبود. یعنی اصلا به آن بدی نبود. تا دیشب که می‌خواستیم برگردیم آن طرف‌ها حتی یک قطره باران هم نیامد. فکر می‌کنم خدا با ابرها صحبت کرده بود یک مدتی دست نگه دارند تا ما خوشی‌هایمان را بکنیم و برگردیم و بعد شروع کنند.

نمی‌دانستم بچه‌ها با دوست وبلاگ نویسمان که البته مدتی است کم کار شده هماهنگ کرده‌اند تا همراهمان باشد؛ منظورم”دیده‌بان میانکاله” است با آن دوربین عکاسی غبطه برانگیزش. دیروز عکسی از عقاب دریایی دم سفیدی که یک خوتکا را شکار کرده بود گرفت که آدم از هیجان دیدنش می‌خواست بمیرد؛ با آنکه واقعی‌اش را هم دیده بودیم!

صبح میانکاله و چند آبگیر اطرافش و بعد از ظهر جزیره آشوراده را به دنبال پرنده‌های مهاجر زیر و رو کردیم. از بندر ترکمن با قایق می‌توان به آشوراده رفت. گویا این جزیره در اوایل دهه هفتاد به دلیل بالا آمدن آب دریا تخلیه شده است. بعد از ۲ سال آب پس روی کرده است، اما ساکنین قبلی‌اش به آن برنگشتند. ساکنین این روزهای جزیره تنها صاحبین رستوران، محیط بانان و برخی روزها صیادان هستند.

DSCF5405

دیروز آنقدر قو، فلامینگو، حواصیل شب و باکلان دیدیم که دیگر حالمان از آنها به هم می‌خورد!! هیجان انگیزترین بخش دیدن قوها برای من آن موقع‌هایی بود که شروع به پرواز می‌کردند و یا می‌خواستند فرود بیایند. دویدنشان روی آب هنگام بلند شدن و یا اسکی بازی روی آب با آن پاهای پرده‌دارشان، شلپ‌کردن و نشستن داخل آب و بستن پرها. این صحنه‌ها را فقط در فیلم‌های “دیوید اتنبرو” دیده بودم! راستی! یک چیز دیگر قوها هم هیجان انگیز بود. صدای بالشان هنگام پرواز. صدایی که شبیه یک سوت است. باورم نمی‌شد این صدا از بالشان در می‌آید.

DSCF5459

اگر این چکمه‌ها نبود راه رفتن داخل آب تالاب، گل و لای کنار آبگیرها و لابلای تجن‌ها بسیار سخت بود. یک جاهایی هم ارتفاع آب آنقدر بود که آب از بالای چکمه‌ها داخل پایمان می‌رفت، مانند وقتی که برای از نزدیک دیدن فلامینگوها داخل تالاب رفتیم. آب یخ بود، اما هیجان این کارها آنقدر بود که کسی به این چیزها اهمیت نمی‌داد.

طی همه این سال‌ها دیگر یاد گرفته‌ام که وقتی برای طبیعت‌گردی و دیدن حیوانات می‌رویم باید تا جایی که می‌توان ساکت بود. کوچکترین صدا، حیوانات را فراری می‌دهد. اما شما بگویید، اگر مانند من بارها و بارها برای شاگردان و خواننده‌های مطالبتان درباره قرقاول ایران یا طاووسک صحبت کرده باشید و آرزوی دیدنشان در طبیعت به دلتان مانده باشد و یک مرتبه یک قرقاول یا طاووسک از پشت بوته کنار دستتان بالا بپرد و بالای سرتان پرواز کند، می‌توانید از شدت هیجان خودتان را نگه دارید و جیغ نزنید؟ این‌جور مواقع همسفرانت هر چقدر فحش هم به تو بدهند اهمیتی ندارد. این اتفاق‌ها مگر چند بار در زندگی آدم می‌افتد! پس جیغ می‌زنی و هیجانت را تخلیه می‌کنی!

پیاده‌روی لابلای گل و لای و جگن‌هابه دنبال پرندگان - آشوراده - بهمن 86

داشتن همسفران خوب بیشتر از هر چیزی یک سفر را دوشت داشتنی و پر هیجان می‌کند. همسفران بسیار خوبی در این سفر داشتم؛ همسفرانی با اخلاق سفر خوب و متخصص. بسیار از آنها در این سفر آموختم.

جایی آرام و ساکت که فقط تویی و دریا - آشوراده - بهمن 86

سوار بر قایق با یک حواصیل خاکستری کورس گذاشته بودیم! قایق‌سواری که می‌دانید چه کیفی دارد، آن هم در هوایی که می‌دانید منتظر است تا ببارد. فکر می‌کنم همسفر ما در این حال و هوا بهترین شعر را برای خواندن انتخاب کرد: “دریا، اولین عشق مرا بردی / دنیا، دم به دم مرا آزردی/ دریا، سرنوشتم را به یاد آور / دنیا، سرگذشتم را مکن باور / …”
(اصلا یادم نمی‌آید این شعر برای کیست؟ فقط بسیار برایم آشناست و لحنش را دوست دارم)

DSCF5367

این سفر کوتاه هیجان‌انگیز، اتفاقات غمگین‌کننده هم داشت. اتفاقاتی مانند دیدن تمام واحدهای صنعتی‌ای که اطراف تالاب میانکاله، بهشت پرندگان، ساخته شده و یا در حال ساخت است و نوید نابودی‌اش را می‌دهد و یا دیدن پوکه‌های فشنگ زرد و سبز و … بر روی زمین و یا شنیدن مرتب صدای تیر از راه دور که نشانه مرگند و یا دیدن شکارچی از راه دور که با یک تیر ۵ خوتکا را بر روی آب می‌اندازد و بعد با قایقش مشغول جمع کردنشان می‌شود و یا پرندگان جان داده‌ای که محیط‌بان‌ها از شکارچی گرفته‌اند و داخل گونی روی هم تلمبار شده‌اند و یا …

آنقدر چیز در این سفر یاد گرفتم که حد و حساب ندارد. شادم از این همه یاد گرفتن … شاد …

نمی‌دانم چطور تمام هیجان‌های دیروزم را بنویسم. هر جور بالا و پایین می‌کنم دیروز را نمی‌توانم خوب توصیف کنم. آن آخرها، نزدیک برگشتن، ایستادم به شمردن آرزوهایی که تنها در همین یک روز برآورده شده بودند، چیزی بیشتر از ۱۰ آرزو!! نمی‌دانم کس دیگری هم چنین رکوردی در زندگی‌اش دارد یا نه!

(14) دیدگاه

محیط‌زیست در کتاب‌ها – 3

این بار می‌خواهم دو کتاب معرفی کنم. این دو، کتاب‌هایی متفاوت هستند، چه با قبلی‌ها (۱ و ۲) و چه با کتاب‌هایی که بعدها معرفی خواهم کرد. تفاوت این کتاب‌ها در “رمان” بودنشان است. رمان‌هایی که به نظر من محیط‌زیستی هستند. یک رمان محیط‌زیستی از نظر من لزوما رمانی نیست که به عنوان مثال به طور مستقیم درباره سرگذشت یک حامی محیط‌زیست یا روند تخریب یک زیستگاه و … صحبت کند. دو رمانی که می‌خواهم معرفی کنم را اگر کسی که اطلاعات حیات‌وحشی و یا اکولوژیکی ندارد بخواند شاید اصلا به ذهنش هم نرسد که این کتاب‌ها کلی مفاهیم محیط‌زیستی را برایش با زبان داستان توضیح داده‌اند و یک‌جور کلاس درس برایش بوده‌اند. اما وقتی من (به عنوان یک آموزشگر محیط‌زیست، که همیشه چطور جذاب و تاثیرگذار آموختن، از دغدغه‌های اصلی ذهنم است و همیشه از دست نویسندگان کتاب‌هایی که به بهانه داستان و قصه بودن، بر روی درست بودن پایه‌های علمی کتابشان وقت نمی‌گذارند، حرص خورده‌ام) خواندمشان درجمله جمله‌شان واقعیت‌ها و مفاهیم محیط‌زیستی پیدا کردم که من را به این نتیجه رساندند یک رمان خوب، برای مخاطبان غیرمتخصص، بارها بهتر از یک کتاب علمی و سنگین می‌تواند آموزنده باشد.

***

اولین کتاب کتابی است پر و پیمان به نام “خانواده‌ی من و بقیه‌ی حیوانات”. کتابی از زبان یک نوجوان درباره علاقه‌اش به بی‌مهرگان، پرندگان، لاک‌پشت‌ها، مارمولک‌ها، موجودات دریایی و هر موجود زنده‌ای که بتوان مدت‌ها نشست، نگاهش کرد و از ریزه‌کاری‌های رفتار و زندگی‌اش سر در آورد.

این کتاب را تازگی‌ها کشف کرده‌ام. کتابی است درباره خاطرات ۱۰ تا ۱۵ سالگی نویسنده کتاب (جرالد دارل) و زندگی‌شان در جزیره‌ای به نام کورفو در یونان (نویسنده اهل انگلستان است). در نگاه اول شاید کتاب بیشتر کتابی نوجوانانه به نظر بیاید، اما اگر اهل “جک و جانور” بازی باشید (یا در کودکی و نوجوانی بوده باشید)، شمای بزرگسال هم بسیار از توصیف‌های زیبای نویسنده و ذوق و شوق‌هایش از کشف طبیعت اطرافش لذت خواهی برد. توصیف‌ها اینقدر سرخوش و زنده‌اند که مطمئن می‌شوی نویسنده با تمام وجودش آنها را تجربه کرده است و هیچ کدام از وقایع ساختگی نیست.

حال و هوای کتاب بسیار دوست داشتنی و طنز‌آمیز است. دوست داشتنی است برای توصیف‌های زیبا درباره جک و جانورها، آدم‌ها (چه خانواده و چه آدم‌های دور و برش) و … و طنزآمیز است برای آنکه خب، طنز دارد دیگر! بارها هنگام خواندن کتاب نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بلند بلند قهقهه زدم!

جرالد دارل این کتاب را به مادرش تقدیم کرده و در مقدمه کتاب توضیح کافی و جذابی برای این کارش داده است: “ … این که مادرمان به مرحله والایی از نیروانا رسیده است که دیگر هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز، شگفت زده یا خشمگینش نمی‌کند، یک واقعیت است و شاهد آن ماجرایی است که شرح خواهم داد: اخیرا آخر هفته‌ای که او تنها در منزل بود، کامیونی از راه رسید و بدون هیچ خبر قبلی، چند قفس محتوی دو پلیکان، دو لک لک قرمز، یک لاشخور و هشت میمون را جلوی خانه‌اش پیاده کرد. هر موجود دیگری در رو در رویی با چنین اتفاقی دست کم عصبانی می‌شد، اما مادر من نه. صبح روز دوشنبه که به خانه رفتم دیدم در گاراژ، یک پلیکان خشمگین دنبال مادرم گذاشته است، چون او می‌خواسته از ماهی‌های ساردین قوطی توی دهانش بگذارد. مادرم مرا که دید نفس نفس زنان گفت: “عزیزم، خوشحالم که اومدی، این پلیکان موجود نسبتا مشکلی است.” وقتی از او پرسیدم از کجا می‌داند این حیوانات متعلق به من‌اند، جواب داد: “خب، البته که میدونم اونها مال تو هستن عزیزم. چه کس دیگه‌ای ممکنه برای من پلیکان بفرسته؟” و این نشان می‌دهد که او چه‌قدر، دست کم یکی از بچه‌هایش را می‌شناسد.

به این سوال فکر کنید: “اگر یکی از اعضای خانواده‌تان عاشق این باشد که دور از چشم شما یک عقرب سیاه ماده با ده‌ها بچه روی پشتش به خانه بیاورد تا مراحل رشد بچه‌ عقرب‌ها را مطالعه کند، و خیلی تصادفی تمام آن‌ها در وسط خانه و روی میز ناهارخوری‌تان پخش و پلا شوند، چه‌کار می‌کنید؟” این یکی از اتفاقاتی است که دارل در کتابش شرح داده است. به نظر من ماجراهایی که دارل از برخوردهای خانواده‌اش با علایق او تعریف می‌کند فوق‌العاده‌اند.

کتاب “خانواده‌ي من و بقیه‌ی حیوانات” را نشر چشمه با قیمت ۴۰۰۰ تومان چاپ کرده است. این کتاب ۳۲۶ دارد، “جرالد دارل” آن را نوشته و “گلی امامی” آن را به فارسی ترجمه کرده است.

***

کتاب دوم کتابی است که از اسمش نمی‌شود فهمید اینقدر محیط‌زیستی است! نام کتاب این است: “پیرمردی که داستان‌های عاشقانه می‌خواند”

آن چند صفحه اول کتاب چند روزی طول کشید تا خوانده شود. این یعنی آنکه آنقدرها جذبم نکرد و یا از آن اول معلوم نبود که این کتاب اینقدر برایم هیجان انگیز خواهد بود. حتی متن اول کتاب نویسنده، که در آن کتاب را به یکی از نگاهبانان آمازون که در این راه کشته شده بود تقدیم کرده بود هم نتوانست کمک زیادی کند. تا آنکه بالاخره کتاب جلو رفت و … و من دیگر نتوانستم زمین بگذارمش تا تمام شود … و وقتی تمام شد از هیجان خواندنش روی ابرها بودم!

کتاب “پیرمردی که …” کتابی کوچک و جمع و جور است و ۱۰۴ صفحه بیشتر ندارد. ماجرای اصلی کتاب از آنجایی شروع می‌شود که جسد مرد شکارچی سفید پوستی را که توسط پلنگ کشته شده پیدا می‌کنند. شکارچی توله‌های آن ماده پلنگ را کشته است و ماده پلنگ دیوانه شده از این ماجرا پیدایش کرده و تلافی کرده است و بعد از آن باز هم به دنبال آدم‌ها است تا تلافی‌اش را ادامه دهد. ترس از این شکارچی هوشمند ساکنین غیربومی را وادار می‌کند تا به دنبالش بروند و شکارش کنند. در این راه “پیرمردی که …” به دلایلی مجبور می‌شود کمکشان کند.

داستان پر است از مصداق‌های تفاوت دیدگاه‌ها نسبت به طبیعت: دیدگاه غیربومی‌ها و سفیدپوستانی که جوینده طلا هستند و با خودشان ابزارهای مکانیکی، برق و تمدن آورده‌اند، اما چیزی از طبیعت و قانون‌هایش نمی‌فهمند، در مقابل بومیانی که انگار خودشان هم بخشی از تک تک عناصر طبیعی اطرافشان هستند … و در بین این دو گروه “پیرمردی که …” غیربومی است، اما بخشی از زندگی‌اش را در میان بومی‌ها در دل جنگل‌های آمازون گذرانده است و او هم مانند بومی‌ها روح جنگل و قانون‌هایش را می‌فهمد.

توصیف‌های کتاب بسیار دقیق و واقعی هستند. چه توصیفی که از رفتار حیوانی مانند پلنگ می‌کند و چه زمانی که روند اخلال در اکوسیستم‌های طبیعی آن منطقه را توضیح می‌دهد و چه … . فکر می‌کنم دلیل این توصیف‌های دقیق آن است که نویسنده کتاب، خودش تمام آن‌ها را از نزدیک لمس کرده است. آن طور که جایی خواندم او واقعا مدتی را در کشور اکوادور بین سرخ‌پوستان شوآر زندگی کرده و همچنین به عنوان عضو هیئت اعزامی مطالعات یونسکو و همچنین همراه با افراد صلح سبز، تقریبا سراسر جهان را گشت زده است.

کتاب “پیرمردی که …” نوشته لوئیس سپولودا، نویسنده شیلیایی است. کتاب را نشر هرمس چاپ کرده و ۸۰۰ تومان قیمت دارد. البته گویا چاپ دیگری نیز از این کتاب وجود دارد که متعلق به نشر روزگار است و ۱۳۰۰ تومان قیمت دارد.

راستی! این کتاب یکی از جیره‌های کتاب چند ماه قبلم بود. جیره کتاب را خیلی قبل‌ترها، اینجا، معرفی کرده بودم.

(10) دیدگاه

آرزو داشتن که اشکالی ندارد!!

خیلی “گیگیل” نیست این موجود؟؟؟!! دوستش دارم! تابحال ندیده بودمش!! وای وای! دست‌هایش را ببین! دلم می‌خواهد یکی از این‌ها را از نزدیک ببینم، مقابل هم بایستیم، کمی رسمی اما دوستانه با هم دست بدهیم و بعد هم را در آغوش بکشیم (موقعی که هم را بغل می‌کنیم، چون من شانه دارم و او ندارد، راحت‌ترین کار این است که خودش را یک‌وری کند و پوزه صاف و بزرگش را بگذارد روی شانه‌ام و من سر و گردنم را صاف بگیرم!) و خداحافظی کنیم و برای هم آرزوی موفقیت کنیم … و بعد هر کدام برویم رد زندگیمان!!
(عکس را از اینجا براشته‌ام!)

بزگترین سمندر دنیا در چین که درنسلش در معرض خطر است!

یعنی می‌شود یک روز من یک خرس قطبی ببینم، بنشیند روی زمین و بعد من در بغلش، وسط دست‌ها و تن پشمالوی نرمش بخوابم؟! … نازم هم که بکند نور علی نور می‌شود!!

42-19126753

دلم می‌خواهد بچه یکی از این‌ها را داشته باشم و بعد هر جا که می‌روم با پاهای کوچکش دنبالم بیاید و من مرتب بر روی زمین (پشت سر و کنارم) را نگاه کنم که ببینم جا نمانده باشد! و وقتی می خواهیم سوار تاکسی شویم، چون می‌دانم قدش نمی‌رسد برای سوار شدن کمکش کنم و تمام طول راه بگذارمش روی پاهایم و سر زبرش را نوازش کنم! … و به خاطر بودنش ذوق کنم و لبخند بزنم!!
(این عکس را در باغ وحش احمدآباد هندوستان گرفته‌ام)

توهم زده‌ام این روزها! خودم هم می‌دانم! (البته این دلیل نمی‌شود چیزهایی که در این پست نوشته‌ام واقعیت نداشته باشد ها!) تحمل کنید تا حالم خوب شود، آن وقت چند تا مطلب به شیوه قدیم‌ها مانند ”دست نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست” یا “سفر به سرزمین هفتاد و دو ملت” یا “محیط‌زیست در کتاب‌ها” که مدت‌ها است معطلند و ثبت موقت، می‌گذارم اینجا!!

—–

پ.ن ۱: دانشجویان رشته تازه تاسیس اقتصاد محیط‌زیست دانشگاه علامه یک نظرسنجی را درباره دلفین‌های ایران آغاز کرده‌اند. بد نیست سری به وبلاگشان بزنید و کمکشان کنید. از نظر آموزشی برای غیر محیط‌زیستی‌ها هم می‌تواند جالب باشد. کاری که در این وبلاگ می‌بینید نمونه‌ای از رویکردی است که محیط‌زیستی‌ها مدت‌ها است برای قابل فهم کردن دلایل حفاظت برای ذهن‌های اقتصاد و پول فهم دنیا به کار گرفته‌اند.

پ.ن ۲: مطلب کلوپ مشتریان نشر چشمه را که یادتان هست؟ این هم وبلاگ تازه تاسیسش!

پ.ن ۳: چقدر این امکان جدید بلاگفا برای ویرایش کامنت‌ها خوب است. همیشه آرزو داشتم شبیه این باسوادهای کامپیوتری که وبلاگ دارند و می‌خواندمشان، جواب هر کامنت را زیر خودش بنویسم! … حالا می‌توانم!

پ.ن ۴: نمی‌دانستم در ویکی‌پدیای فارسی صفحه‌ای به نام من وجود دارد!

(11) دیدگاه