یک سفرهایی با آنکه کوتاهند، اما آنقدر پر از حادثههای جورواجورند که آدم هنگام برگشتن فکر میکند مدت طولانی از خانه و زندگیاش دور بوده است. سفر یک و نیم روزه اخیر من هم از همین دست سفرها بود.
یک دفعه دوستان به سرشان زد برویم میانکاله! قرار بود هفته قبل برویم که سنگ از آسمان بارید و نشد. اما انگار آدمها از رو نرفتند. خیلی دیر معلوم شد که پنجشنبه صبح زود خواهیم رفت. برای صبح پنجشنبه کاری را هماهنگ کرده بودم که دیگر قابل پیچاندن نبود. دوستان رفتند و من ماندم و دلی که غصه میخورد از نرفتن، اما به خودش دلداری هم میداد! اما از قضای روزگار یک نفر پیدا شد که میخواست ظهر راه بیفتد و به گروه قبلی برسد. کسی که نه میشناختمش و نه تابحال دیده بودمش! چقدر اتفاقهای عجیب و غریب افتاد که ما بالاخره هم را پیدا کردیم، بماند. مهم آخرش است که بالاخره ما راه افتادیم. تا ما به دوستانمان برسیم باز هم آنقدر اتفاقات عجیب و غریب اتفاق افتاد که فکر میکنم هیچوقت این عصر پنجشنبه جادهای را فراموش نکنم!
تهران میبارید و رادیوها مرتب هشدار میدادند جادههای ورودی به شمال خطرناکند. اوضاع به آن بدی که میگفتند نبود. یعنی اصلا به آن بدی نبود. تا دیشب که میخواستیم برگردیم آن طرفها حتی یک قطره باران هم نیامد. فکر میکنم خدا با ابرها صحبت کرده بود یک مدتی دست نگه دارند تا ما خوشیهایمان را بکنیم و برگردیم و بعد شروع کنند.
نمیدانستم بچهها با دوست وبلاگ نویسمان که البته مدتی است کم کار شده هماهنگ کردهاند تا همراهمان باشد؛ منظورم”دیدهبان میانکاله” است با آن دوربین عکاسی غبطه برانگیزش. دیروز عکسی از عقاب دریایی دم سفیدی که یک خوتکا را شکار کرده بود گرفت که آدم از هیجان دیدنش میخواست بمیرد؛ با آنکه واقعیاش را هم دیده بودیم!
صبح میانکاله و چند آبگیر اطرافش و بعد از ظهر جزیره آشوراده را به دنبال پرندههای مهاجر زیر و رو کردیم. از بندر ترکمن با قایق میتوان به آشوراده رفت. گویا این جزیره در اوایل دهه هفتاد به دلیل بالا آمدن آب دریا تخلیه شده است. بعد از ۲ سال آب پس روی کرده است، اما ساکنین قبلیاش به آن برنگشتند. ساکنین این روزهای جزیره تنها صاحبین رستوران، محیط بانان و برخی روزها صیادان هستند.

دیروز آنقدر قو، فلامینگو، حواصیل شب و باکلان دیدیم که دیگر حالمان از آنها به هم میخورد!! هیجان انگیزترین بخش دیدن قوها برای من آن موقعهایی بود که شروع به پرواز میکردند و یا میخواستند فرود بیایند. دویدنشان روی آب هنگام بلند شدن و یا اسکی بازی روی آب با آن پاهای پردهدارشان، شلپکردن و نشستن داخل آب و بستن پرها. این صحنهها را فقط در فیلمهای “دیوید اتنبرو” دیده بودم! راستی! یک چیز دیگر قوها هم هیجان انگیز بود. صدای بالشان هنگام پرواز. صدایی که شبیه یک سوت است. باورم نمیشد این صدا از بالشان در میآید.

اگر این چکمهها نبود راه رفتن داخل آب تالاب، گل و لای کنار آبگیرها و لابلای تجنها بسیار سخت بود. یک جاهایی هم ارتفاع آب آنقدر بود که آب از بالای چکمهها داخل پایمان میرفت، مانند وقتی که برای از نزدیک دیدن فلامینگوها داخل تالاب رفتیم. آب یخ بود، اما هیجان این کارها آنقدر بود که کسی به این چیزها اهمیت نمیداد.
طی همه این سالها دیگر یاد گرفتهام که وقتی برای طبیعتگردی و دیدن حیوانات میرویم باید تا جایی که میتوان ساکت بود. کوچکترین صدا، حیوانات را فراری میدهد. اما شما بگویید، اگر مانند من بارها و بارها برای شاگردان و خوانندههای مطالبتان درباره قرقاول ایران یا طاووسک صحبت کرده باشید و آرزوی دیدنشان در طبیعت به دلتان مانده باشد و یک مرتبه یک قرقاول یا طاووسک از پشت بوته کنار دستتان بالا بپرد و بالای سرتان پرواز کند، میتوانید از شدت هیجان خودتان را نگه دارید و جیغ نزنید؟ اینجور مواقع همسفرانت هر چقدر فحش هم به تو بدهند اهمیتی ندارد. این اتفاقها مگر چند بار در زندگی آدم میافتد! پس جیغ میزنی و هیجانت را تخلیه میکنی!

داشتن همسفران خوب بیشتر از هر چیزی یک سفر را دوشت داشتنی و پر هیجان میکند. همسفران بسیار خوبی در این سفر داشتم؛ همسفرانی با اخلاق سفر خوب و متخصص. بسیار از آنها در این سفر آموختم.

سوار بر قایق با یک حواصیل خاکستری کورس گذاشته بودیم! قایقسواری که میدانید چه کیفی دارد، آن هم در هوایی که میدانید منتظر است تا ببارد. فکر میکنم همسفر ما در این حال و هوا بهترین شعر را برای خواندن انتخاب کرد: “دریا، اولین عشق مرا بردی / دنیا، دم به دم مرا آزردی/ دریا، سرنوشتم را به یاد آور / دنیا، سرگذشتم را مکن باور / …”
(اصلا یادم نمیآید این شعر برای کیست؟ فقط بسیار برایم آشناست و لحنش را دوست دارم)

این سفر کوتاه هیجانانگیز، اتفاقات غمگینکننده هم داشت. اتفاقاتی مانند دیدن تمام واحدهای صنعتیای که اطراف تالاب میانکاله، بهشت پرندگان، ساخته شده و یا در حال ساخت است و نوید نابودیاش را میدهد و یا دیدن پوکههای فشنگ زرد و سبز و … بر روی زمین و یا شنیدن مرتب صدای تیر از راه دور که نشانه مرگند و یا دیدن شکارچی از راه دور که با یک تیر ۵ خوتکا را بر روی آب میاندازد و بعد با قایقش مشغول جمع کردنشان میشود و یا پرندگان جان دادهای که محیطبانها از شکارچی گرفتهاند و داخل گونی روی هم تلمبار شدهاند و یا …
آنقدر چیز در این سفر یاد گرفتم که حد و حساب ندارد. شادم از این همه یاد گرفتن … شاد …
نمیدانم چطور تمام هیجانهای دیروزم را بنویسم. هر جور بالا و پایین میکنم دیروز را نمیتوانم خوب توصیف کنم. آن آخرها، نزدیک برگشتن، ایستادم به شمردن آرزوهایی که تنها در همین یک روز برآورده شده بودند، چیزی بیشتر از ۱۰ آرزو!! نمیدانم کس دیگری هم چنین رکوردی در زندگیاش دارد یا نه!
نوشته شده توسط مریم در آگوست 10, 2008 در 8:20 ب.ظ
سلام صفورا جون مطلبت عالی بود کلی حال و هوام تر و لطیف شد. امیدوارم که هر روز رکورد برآورده شدن آرزوهای سبزت رو بشکنی… دلت به زیبایی طبیعت باقی بماند…
:)
خوشحالم که اینجا رو میخونی … هر بار کامنت هات رو می بینم کلی ذوق می کنم :)
نوشته شده توسط شهریار در آگوست 10, 2008 در 8:20 ب.ظ
سلام
از اینکه ما را نبردید متشکرم. اما چرا فیلم بهشت پرندگان که دوسال پیش ساختیم را ندیدی؟ چون اون وقت می دونستی در کدووم جهت قله ی دماوند از میانکاله دیده می شه!!
بیخود غر نزن! رفتن خود منم شبیه معجزه بود! خیلی های دیگه هم جا موندن!
فیلم رو دیدم خیر سرم! ولی اینی که میگی رو یادم نمیاد! البته با اون ابر و مه فکر نمی کنم چیزی به هر حال پیدا می بود!!
نوشته شده توسط سارا-با در آگوست 10, 2008 در 8:20 ب.ظ
:)
نوشته شده توسط حسینی در آگوست 10, 2008 در 8:20 ب.ظ
صفورا برگشتنمون رو یادت رفت تعریف کنی یا تعریف نکردنی نبود؟!!!!!!!!!!!!!
درضمن برای آقای صیامی باید گفت که اینجور سفرها یک سری آدم پایه می خواد که در عرض کمتر از یک ساعت آماده سفر بشن. کلا رفتن هممون شبیه معجزه بود
می ریم! بازهم می ریم!!
چرا اتفاقا! میخواستم حداقل یک چیز رو درباره اتفاقات برگشتمون بنویسم ولی پاکش گردم وسط راه! حس کردم یک جورهایی یک سری خاطره های خصوصیه. خاطره هایی که فقط آدم هایی که تو سفر بودن میفهمن و یک دلیل دیگه هم اینکه شاید درست نباشه درباره فضای شخصی و دوستانه بعضی آدم های تو سفر که یک وجهه کاری دارن (چون اینجا رو آدم های جور وا جور که ماها رو با فضای کاریمون مشناسن) نوشت. حتی اگه چیزی که می نویسی فقط نوشتن از شلوغ کاری های ساده این آدم ها باشه برای اینکه کاپیتان های هر ماشین رو بیدار نگه داری!!
نوشته شده توسط محسن در آگوست 10, 2008 در 8:20 ب.ظ
245 تا تو یه روز!!

(فقط برای اینکه کم نیاورده باشم
:)) اگه میتونی بنویسشون ببینم راست میگی یا نه! ;)
نوشته شده توسط محمدرضا در آگوست 10, 2008 در 8:20 ب.ظ
سلام
این شعر منم نمی دونم مال کیه
ولی جالبیش اینجاست که تو همون جاها (استان گلستان)تو عملیات هامون زیاد می خوندیمش
یه هو نوستالوجیک! شدم.جنگل گلستان و مراوه تپه و شیرآباد و…
:)
نوشته شده توسط مهدی شیخ در آگوست 10, 2008 در 8:20 ب.ظ
سلام
بعد از همه حرفها و ذوق های جاری. باید بگم با اینکه چند وقتی از مکتب دور بودی ولی تو کارت پیشرفت کردی! (به خصوص توی عکس یکی مانده به آخر)
هنوز یادم هست که عکسهای هند را نیاورده ای تا نمره بدهم!! تو هم یادت نرود!
آفرین!
یا علی مددی
نوشته شده توسط نگار سليماني در آگوست 10, 2008 در 8:20 ب.ظ
صفورا جان

موفقيت اخيرت را از صميم قلب به تو تبريك مي گويم. كاش مادر بود و مي توانست او نيز با كلامش شادي زايدالوصفش را نشان دهد … هر چند كه يقين دارم دست مادر همواره بالاي سر دختر برومند و شجاع و عاشقش است.
زنده باشي معلم عزيز.
نوشته شده توسط نگار سليماني در آگوست 10, 2008 در 8:20 ب.ظ
https://balatarin.com/permlink/2008/2/21/1233891


نوشته شده توسط تخته خاکستری در آگوست 10, 2008 در 8:20 ب.ظ
با دعوت خانم نگار در وبلاگ شان بود که با شوریدگی تان آشنا شدم. می گویند که اهل سفر سزاوار رهایی اند. مسافر بودن تان شایسته ستایش است.
نوشته شده توسط فرداد دولتشاهي - همنهاد در آگوست 10, 2008 در 8:20 ب.ظ
تبريك مي گويم.
واقعاً استحقاقش را داريد.
نوشته شده توسط Mehdi در آگوست 10, 2008 در 8:20 ب.ظ
حدس زدم بايد برايت جالب باشد :)
http://www.1pezeshk.com/archives/2008/02/_2007_natures_b.html
نوشته شده توسط نیمه وقت در آگوست 10, 2008 در 8:20 ب.ظ
سلام
یه جورایی حس هوای خنک و شرجی و دریا و پیاده روی و … اینها منتقل شد بهم.
ممنونم
موفق باشید
نوشته شده توسط پروانه در آگوست 10, 2008 در 8:20 ب.ظ
معلم نمونه. نکن این کارها رو دلمون تنگ شده برای مملکت.
دعوتی.به بازی 5 کتاب نیمه خوانده.