دست نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست – 7

ملاقات دخترک‌ها و بانوی درناها

می‌خواهم به بهانه زمستان و فصل پرندگان مهاجر دو جلسه درسی دخترک‌ها را به معرفی پرندگان، ساختمان پر، شیوه‌های مختلف پرواز، چرایی مهاجرت و … اختصاص دهم. همیشه سعی می‌کنم برای دخترک‌ها مثال ایرانی بزنم. به ذهنم می‌رسد که خوب است اگر برایشان از الن توکلی و انجمن “حمایت از درناهای سیبری” بگویم. با این کار هم درنای سیبری را به عنوان یک پرنده مهاجر در حال انقراض در ایران معرفی کرده‌ام و هم دخترک‌ها را با یک انسان عاشق طبیعت که برای رسیدن به علایق قابل تقدیرش تلاش کرده و حتی زندگی در کشوری دور را برگزیده است، آشنا کرده‌ام. 

دخترک‌ها داستان خیلی دوست دارند. تصمیم می‌گرم برای جذاب‌تر شدن درس درناها، داستانی از زندگی الن توکلی و درناها بنویسم و برایشان بخوانم. نام داستان را می‌گذارم: “بانویی که عاشق درناها شد!” قبل‌ترها هم برایشان داستان خوانده‌ام. معمولا برای جذاب‌تر شدن داستان‌هایم مجموعه عکسی آماده می‌کنم و مرتبط با جمله‌های داستان آن‌ها را نمایش می‌دهم. اما این بار فقط داستان را می‌خوانم. داستانی درباره الن و اینکه چرا آمد و در ایران ماندگار شد، درباره درناها و شکل و قیافه‌شان، عوامل تهدیدشان و … . اما این بار هیچ عکسی نشان دخترک‌ها نمی‌دهم. داستان که تمام می‌شود از حس کنجکاوی دخترک‌ها که به شدت بالا زده کیف می‌کنم. تقریبا از کنجکاوی در حال مردن هستند! دخترک‌ها می‌خواهند هر چه زودتر چهره الن توکلی و درنای سیبری را ببینند. مرتب سوال‌ می‌پرسند و من پاسخش را حواله می‌دهم به فیلمی که خواهیم رفت و با هم خواهیم دید. فیلمی که برایشان پخش می‌کنم فیلم “مهاجران سرزمین شمالی” شهریار صیامی است. فیلم برای بزرگسالان است و دخترک‌ها همه جای فیلم را نمی‌فهمند، اما مثل هر کودک دیگری در حال بلعیدن تصاویر هستند. چقدر فیلم دیدن بچه‌ها را دوست دارم. با تمام وجودشان می‌بینند و تک تک صحنه‌ها را به معنای واقعی می‌بلعند.

تصمیم گرفته‌ام آخر کلاس، آموزشم که تمام می‌شود و دخترک‌ها شکل و قیافه و عادات درنای سیبری را شناخته‌اند ازشان بخواهم به کلاس برگردیم و در دفترهای محیط‌زیستشان درنای سیبری را بکشند و هر چیزی که یادشان است بنویسند. در حال اجرای همین فکر هستم که ناگهان فکر دیگری در مغزم جوانه می‌زند. می‌توانم از دخترک‌ها بخواهم هرکدامشان که دوست دارند برای هفته بعد یک نقاشی یا یک نامه برای الن توکلی بیاورند تا جمع کنم، یک نامه هم خودم رویش بگذارم و برایش بفرستم. فکر می‌کنم با این کار یک‌جور تشکر دوست‌داشتنی از تلاش‌های این آدم کرده‌ایم. دخترک‌ها از این فکر خیلی خوششان می‌آید و با خوشحالی می‌گویند برای هفته بعد حتما نامه خواهند نوشت و نقاشی خواهند کرد.

 درنای سیبری نقاشی شده توسط یکی از دخترک‌ها - بهمن 86

نقاشی‌ها و نامه‌های دخترک‌ها که دانه دانه به دستم می‌رسد فوق‌العاده‌اند. زبان کودکانه نامه‌ها و فکرهایشان که با روان‌نویس‌های اکلیلی رنگ رنگ روی کاغذها نوشته‌اند من را بالای ابرها می‌برد. پر می‌شوم از غرور، پر از حس مفید بودن، پر از … پر از این حس که توانسته‌ام دغدغه جدیدی در ذهن ۸۰ دخترک دوم دبستانی این کشور ایجاد کنم. دغدغه‌ای که هیچ‌کدام از سازمان‌های دولتی متولی آموزش و فرهنگ‌سازی و محیط‌زیست در ذهن این دخترک‌ها ایجاد نمی‌کنند. این دخترک‌ها حالا سرنوشت یکی از حیوانات کشورشان برایشان مهم است. چون حالا می‌شناسندش و طوری شناخته‌اندش که دوستش داشته باشند. به یاد شعار آموزشی انجمن یوزپلنگ ایرانی می‌افتم: “ما چیزی را حفظ می‌کنیم که دوست داشته باشیم / ما چیزی را دوست داریم که بشناسیم / ما چیزی را می‌شناسیم که به ما آموزش داده شده باشد”

 نامه یکی از دخترک‌ها - بهمن 86 

تصمیم گرفتم با شهریار مشورت کنم که چطور نقاشی‌ها و نامه‌ها را به دست الن توکلی برسانیم. نتیجه صحبتم با شهریار شنیدن یک خبر شگفت‌انگیز بود و شکل گرفتن یک ایده جدید که اگر شدنی می‌شد … وای! یعنی می‌شود همه چیز جور بشود و الن توکلی که اتفاقی در تهران است سری هم به مدرسه و دخترک‌های من بزند؟ دخترک‌ها پر در خواهند آورد! …

الن توکلی آمد. جلوی ۸۰ دخترک دوم دبستانی نشست. برایشان حرف زد. از آنها سوال پرسید و دخترک‌ها چقدر خوب جواب دادند. دخترک‌ها سوال پرسیدند و او چه خوب به آنها جواب داد. تمام مدت نمی‌توانستم لبخند و هیجانم را مخفی کنم. معلم‌های دیگر و معاون‌ها هم آمده بودند. برایشان جالب بود که ببینند اینجا چه خبر است. مهمانی که به مدرسه آمده کیست و برای چه کاری آمده است. ملاقات دخترک‌ها و بانوی درناها کوتاه بود اما آنها را به هیجان آورده بود. دل نمی‌کندند. حتی ترس جا ماندن از سرویس هم نمی‌گذاشت بروند. یکی از دخترک‌ها از دم در فریاد می‌زد : “I love you” و ما از شادی می‌خندیدیم!

این تصویر را دخترک‌های یکی از کلاس‌ها کشیدند تا به عنوان خوش‌آمدگویی در نمازخانه نصب کنند - بهمن 86 

مطمئنم این دخترک‌ها بزرگ هم که بشوند یادشان نمی‌رود روزی بانوی کهنسالی که عاشق درناها بود به مدرسه‌شان آمد و هیچ وقت یادشان نمی‌رود که روزی نقاشی درناهای سیبری را کشیدند و با روان‌نویس‌های اکلیلی رنگ رنگ برای او نامه نوشتند …

 دخترک‌ها از الن توکلی می‌خواهند تا کتاب‌هایشان را برایشان امضا کنند و الن با صبر فوق‌العاده‌ای شور و شوق بالا زده بچه‌ها را طاقت می‌آورد - بهمن 86 

و مطمئنم من هم هیچ وقت یادم نخواهد رفت …

12 پاسخ to this post.

  1. نوشته شده توسط محسن در آگوست 10, 2008 در 8:22 ب.ظ

    كارت خيلي جالب و هيجان انگيز بود .
    وقتی این پست رو خوندم دو حس متضاد بهم دست داد. یه حس خوب از اینکه خوشحالی و موفقیتت رو می دیدم و یه حس بد از اینکه هنوز اندر خم یک کوچه مانده ام (اگه بخوام خودموني تر بگم، مردم از حسودي!!)

    پاسخ دادن

  2. نوشته شده توسط مریم در آگوست 10, 2008 در 8:22 ب.ظ

    وای صفورا جون واقعا که دست مریزاد. بابا تو دیگه کی هستی. به نظر من چون تو کارت رو با عشق انجام میدی کائنات هم تو رو به آنچه که شایسته اش هستی می رساند. امیدوارم توی مقدس ترین شغل,معلمی پاک ترین آدم ها روز به روز پیشرفت کنی.

    پاسخ دادن

  3. نوشته شده توسط لیلا در آگوست 10, 2008 در 8:22 ب.ظ

    واااااااااای ، چه خوب بود
    چه قدر پر ه حس بود این پست
    کلی خوش حالم
    خیلی زیاد:)

    پاسخ دادن

  4. نوشته شده توسط سارا-با در آگوست 10, 2008 در 8:22 ب.ظ

    از کیفناکی این کار!
    و از این که اون روز اون جا نبودم!!
    راستی: خوشحالم که هستی!

    پاسخ دادن

  5. نوشته شده توسط محمدرضا در آگوست 10, 2008 در 8:22 ب.ظ

    سلام
    بنده کماکان دوستدار نوشته های کلاس های شما هستم و خواهم بود خسته نباشیدگویان!

    پاسخ دادن

  6. نوشته شده توسط عیسی در آگوست 10, 2008 در 8:22 ب.ظ

    سلام
    تحسین می کنم این پیوند روحیت رو با این موضوع

    پاسخ دادن

  7. نوشته شده توسط لنیوم در آگوست 10, 2008 در 8:22 ب.ظ

    وای … وای! صفورا! من همیشه می‌گویم که تو خیلی صفورایی …
    کلی دل‌ام حال آمد!‌
    خدای من …
    دارم خفه می‌شوم! باید بروم یک جایی پزت را بدهم …. حالا توی این دیار غربت گوش پز گوش بده از کجا بیاورم؟!‌

    پاسخ دادن

  8. سلام. مرتبا برایم پیام کوتاه می آید، پيام الكترونيكي زده می شود و یا حتی تلفن زده می شود که در گردهمایی فردا مقابل سازمان محیط زیست برای اعتراض به برکناری و استعفای استاد گرانقدر و ارزشمند حیات وحش هوشنگ ضیایی از مدیریت پروژه یوز آسیایی شرکت کنم. من حتما در این تجمع شرکت نخواهم کرد…شما چطور؟

    پاسخ دادن

  9. نوشته شده توسط فا در آگوست 10, 2008 در 8:22 ب.ظ

    دلم برای دخترک ها بد جوری تنگ شده.
    برای تو هم. و برای دیدنت کنار دخترک ها..

    پاسخ دادن

  10. در نظر دارم ویژه نامه ای با عنوان "محیط زیست ایران در سالی که گذشت" را به صورت یک نشریه الکترونیک (با فرمت PDF) منتشر کنم. به همین خاطر تقاضا دارم که در گردآوری این مجموعه به من یاری دهید. لطفاً به این پست نگاهی بیاندازید. متشکرم!
    http://earthsoldier.blogfa.com/post-31.aspx

    پاسخ دادن

  11. نوشته شده توسط نگین در آگوست 10, 2008 در 8:22 ب.ظ

    چه قلم خوبی دارید تبریک میگم

    پاسخ دادن

  12. کار خیلی بزرگ و تاثیرگذاری کردی. تبریک می گم. چند روز پیش یه مطلبی خوندم که در یکی از کشورها دارن به معلم ها آموزش می دن که مباحث درسشون رو به شکل قصه و داستان به بچه ها ارائه کنند. این رو خوندم حس کردم ما الان داخل اون کشور هستیم.

    پاسخ دادن

به این نوشته پاسخ دهید