آرشیو برای آوریل, 2008

پراکنده و بی‌ربط – 12

!. یکی از معلم‌های مدرسه می‌گفت برای جمله سازی به بچه‌ها گفته است با مسافرت جمله بسازند. یکی از بچه‌ها هم نوشته: “خانم زواران زیاد مسافرت می‌رود!!”

!!. یکی از دوستانم که رشته و کارش به محیط‌زیست ربطی ندارد؛ به فکرش رسید برای روز زمین هم‌دانشگاهی‌های به قول خودش بی‌حالش را راه بیندازد ببرد ساحل دریای نزدیک دانشگاهشان را پاکسازی کنند … و این کار را هم کرد. خوشم می‌آید از این آدم‌ها که دک و پز محیط‌زیستی ندارند؛ اما بیشتر از خیلی از ما به درد زمین و ساکنینش می‌خورند. این آدم‌ها به بشریت امیدوارم می‌کنند.

!!!. بالاخره رسیدم! ۲۰ دقیقه مانده بود فرصت تمام شود! بالاخره رسیدم تهران و رای دادم. زنگ زدم خانه تا من می‌رسم برادارم شناسنامه و کارت ملی و فهرست نماینده‌ها را بیاورد دم حوزه رای‌گیری تا از قافله رای دهندگان جا نمانم! برای به موقع رسیدن کلی هم کرایه تاکسی پیاده شدم. واقعا چه می‌کند این وظیفه‌شناسی!!برایم جالب بود هیچ‌کدام از همسفرانم رای دادن برایشان دغدغه نبود. همسفران من جزء بخش سنتی‌ها و مذهبی‌های این کشور بودند که حتی در سفر هم دعای کمیل شب جمعه‌شان فراموش نشد. تعدادی خانم که شغلشان معلمی یا به هر حال مرتبط با مدرسه و آموزش بود. نمی‌توانم این نوع درک از مذهب، که عمل به وظایف اجتماعی را به همراه ندارد، بفهمم.

!!!!. انتهای مطلبی که درباره نشست هم‌اندیشی وبلاگ نویس‌ها نوشتم می‌خواستم چیزی بنویسم که آن موقع یادم رفت و بعد هم افتاد در سرشلوغی‌ها. نکته‌ای که جا مانده بود را چند نفر دیگر هم به آن اشاره کردند. اینکه نشست روز دوشنبه یک همایش بود نه هم‌اندیشی. اما به هر حال به من خوش گذشت و برایم جذابیت‌های خودش را داشت. البته آخر همایش به این فکر می‌کردم که اگر نشست بعدی هم با همین سبک و سیاق باشد دیگر برایم جذابیت ندارد. باید اتفاق‌های دیگری هم بیفتد تا به من انگیزه بدهد در نشست شرکت کنم. مثلا قرار باشد تصمیمی بگیریم، برنامه عملی در بیاوریم یا هر کار دیگری که بیشتر از گپ و گفتگوهای دوستانه و شخصی باشد. 

!!!!!. یکی از دوستان گمنام محیط‌زیست (!!) همان دور و برهای روز زمین یک سری آمار و ارقام اینترنتی نشانم داد. مثلا گفت برو اینجا بین چه کشورهایی بیشترین جستجو را درباره این روز کرده‌اند. گفت اگر در همین جا ایران را انتخاب کنی نشان می‌دهد از تهران هم برای این کلمه جستجو داشته‌ایم (راستی چرا فقط تهران؟!).  یا گفت برو اینجا ببین بیشترین آمار جستجوها در آمریکا برای “Earth Day Activities” بوده است.

!!!!!!. سپهر سلیمی یک پیشنهاد داده است. اینکه کاری کنیم تا وبلاگستان سبز بشود. اینجا می‌توانید فراخوانش را بخوانید. اگر نظری یا پیشنهادی دارید بنویسید.

!!!!!!!. بالاخره دارد تمام می‌شود. رفتن و آمدن به این شهر کویری و معلمی کردن و دوست بودن با کودکان و نوجوانان آنجا دو سال کار و زندگیمان بود. دو سال مدت کمی نیست. دلم برایشان تنگ می‌شود. دلم می‌خواهد مثلا ده سال دیگر باز ببینمشان و ببینم کجای این دنیا هستند …

 

جشنواره “فرزندان سرزمین یوزپلنگ” این پنج‌شنبه و جمعه برگزار می‌شود و ما کارمان تمام می‌شود. اما در دلمان امیدواریم دانه‌های ماندگاری آنجا کاشته باشیم …

!!!!!!!!. من خوشبختم! … خوشبختم به خاطر تمام فرصت‌های تجربه کردنی که داشته‌ام و دارم … من خوشبختم چون در همان راهی جلو می‌روم که دوست دارم … من خوشبختم چون هربار، بعد از بالا رفتن از هر پله، برایم ثابت می‌شود خوب خودم را شناخته‌ام و خوب فهمیده‌ام جایم در این دنیا کجاست …

(15) دیدگاه

دست‌نوشته‌هاي يك معلم محيط‌زيست – 8

‌مي‌خواهم غر بزنم. نه يك ذره، نه دو ذره! مي‌خواهم خدا ذره غر بزنم!!

الان با دخترك‌ها نشسته‌ايم روي چمن‌هاي پشت موزه تنوع زيستي پارك پرديسان تا خوراكي بخورند و خستگي‌شان در برود تا برويم سوار ميني‌بوس‌ها بشويم و برگرديم مدرسه. آنقدر از اتفاقات صبح تابحال غصه‌دار شده‌ام كه طاقت نياوردم. بايد شروع مي‌كردم به نوشتن تا يك كم مغزم سر جايش بيايد. دخترك‌ها دفرچه و مدادم را كه دستم مي‌بينند مي‌آيند جلو مي‌گويند: “خانوم چي مي‌نويسي؟ درباره امروز مي‌نويسي؟” يكي كه حالش خوب است مي‌گويد: “بنويس اينجا يك خرس خيلي بزرگ ديديم كه همه را مي‌خورد!!!” يكي ديگر هم كه هنوز حالش سر جایش نیامده و اخم‌هايش در هم است مي‌گويد: “بنویس اين چه جشني بود؟ بيشتر برنامه له شدن بود!!!” تنها كاري كه مي‌توانم بكنم اين است كه لبخند بزنم. فاجعه‌اي كه من از جشنواره امروز ديدم عمقش بيشتر از بي‌نظمي و له شدن‌ اين دخترك‌هاي معصوم بود. عمقی که كه من معلم مي‌فهمم، آن هم يك معلم محيط‌زيست. 

از هفته پيش با بچه‌ها كلي درباره روز زمين حرف زده بودم. در مدرسه هم كلي كار انجام داده بوديم: مسابقه، چسباندن شعار آموزشي و اطلاع رساني و … . برايشان گفته بودم كه در كشورهاي ديگر دنيا اين روز را جشن مي‌گيرند و بچه‌ها پرسيده بودند: “جشن كو؟ ما كه نديديم!” براي همين وقتي درباره جشنواره روز زمين پاك* سازمان حفاظت محيط‌زيست شنيدم معطل نكردم. بايد دخترك‌ها را مي‌بردم تا ببينند اينجا هم روز زمين را جشن مي‌گيرند. بماند كه چقدر طول كشيد پيدا كردن يك تلفن و فردي كه بتواند توضيح بدهد مدرسه‌ها را طبق چه سيستمي مي‌شود بازديد برد. البته آنچنان سيستمي هم نبود. گفتند هر تعداد دانش‌آموز كه مي‌خواهيد هر زماني كه خواستيد بياوريد! 

اين سبك جشنواره‌هاي محيط‌زيستي كه پر باشند از موسيقي و نمايش از زمان دولت مرحوم قبلي شروع شد. چقدر آن موقع‌ها خوشحال بودم عقل ملت دست‌اندركار رسيده است كه آموزش بچه‌ها راه و رسم خودش را دارد و بايد پر باشد از بازي و رنگ و تنوع و شادي. اما چيزي كه من امروز ديدم نشانه هفت دست بودن آفتابه و لگن و نبودن ناهار و شام بود! متاسفانه چهارمين جشنواره كودك و روز زمين پاك (اين چهارمين بودنش من را كشته! اين دولت انگار كلا هارد را فرمت كرده و نقطه صفر دنيا با خودش شروع مي‌شود!!) تا آنجايي كه من ديدم هيچ نشاني از روز زمين نداشت. 

بي‌نظمي‌هاي جشنواره با اين حجم دانش‌آموز بماند. غر اين يكي را خيلي نمي‌خواهم بزنم، چون حوصله‌اش را ندارم. فقط همين كه دخترك‌هايم زير آفتاب كباب شدند!! چرا؟ چون در صف ايستاده بودند تا داخل نمايشگاه راهشان بدهند. نمايشگاهي كه غرفه‌هايش يا درباره بچه‌ها بود نه براي بچه‌ها يا به زور ربطش داده بودند به زمين پاك! يك بخش از شعار جشنواره را گذاشته‌اند سلامت كودكان و سلامت هم يعني خوراكي و آتش‌نشاني و روانشناسي و خمير بازي! كاش حداقل آن همه جامدادي و كيسه و دفترچه و اشانتيون‌هاي ديگر كه به بچه‌ها دادند يك شعار زيست محيطي رويش بود؛ محيط‌زيستي و بازيافتي بودنشان كه به كنار! 

بروشورهايي كه در غرفه سازمان محيط‌زيست به بچه‌ها مي‌دادند را فكر كنم بزرگترها هم به زور حوصله كنند بخوانند؛ چه برسد به بچه‌ها! غرفه‌دارها با بچه‌ها نه حرفي مي‌زدند نه كار خاصي مي‌كردند. بروشور و اشانتيون دادنشان شبيه اين كارت پخش كن‌هاي داخل خيابان بود كه تبليغ دست مردم مي‌دهند! انگار درست مثل آن‌ها فقط مي‌خواهند كاغذهاي دستشان تمام شود و برايشان مهم نيست مخاطبشان مطلبي از چيزي كه دستشان مي‌دهند مي‌فهمند يا نه!آخر از كارشناس جنگل‌ها و مراتع و سازمان حفاظت محيط‌زيست كه به عمرش دو تا شاگرد نداشته چه انتظاري مي‌شود داشت؟ مي‌شود انتظار داشت بيايد غرفه‌اش را طوري طراحي كند كه در آن با بچه‌ها بازي كند و آموزش بدهد؟ اين جنگولك بازي‌ها در نمايشگاه‌ها بيشتر اوقات مخصوص گروه‌هاي غيردولتي است نه دولتي‌ها. گروه‌هاي غيردولتي هم كه مدت‌ها است از ادبيات سازمان محيط‌زيست حذف شده‌اند. ** 

يك قسمت از جشنواره بازديد اجباري از موزه بود و براي راهنماها مهم نبود قبلا بچه‌ها آنجا را ديده‌اند يا نه. اين بازديد اجباري انگار تنها براي اين بود كه كمي بچه‌ها را معطل كنند تا بتوانند به فضا نظم بدهند. هيچ كدام از راهنماهاي موزه حتي جلو نمي‌آمدند تا براي بچه‌ها يك كلمه درباره موزه توضيح بدهند. دخترك‌هاي من بعضي از اين حيوانات را مي‌شناختند. برايشان ‌شدم راهنماي موزه. بچه‌هاي بنده خداي ديگر كه فقط دور موزه راه مي‌رفتند.  

آن اول‌ها كه جشنواره‌هاي سازمان پر شد از موسيقي و نمايش حداقل موسيقي‌ها و نمايش‌ها يك ربط درست و حسابي به موضوع جشنواره داشت. موسيقي و نمايش و دعوت از چهره‌هاي مشهور فرعياتي بود كه به كمك آموزش آمده بودند. اما چيزي كه من امروز ديدم چسبيدن به فرع بود و فراموش كردن اصل.اي خاله نرگس عزيز! بقيه برنامه‌ات به كنار، خب تو كه ميخواهي آخر برنامه‌ات دعا كني حداقل يك‌جوري ربطش بده به مناسبت اين جشنواره. علاوه بر دعا براي مريض‌ها يك دعاي نمادين هم براي زمين بكن اين بچه‌ها بفهمند آمده‌اند جشنواره چي!  

اين دخترك‌ها امروز درباره روز زمين چه چيز ياد گرفتند؟ كجاي اين جشنواره زيست‌محيطي بود؟ ليوان‌هاي يك‌بار مصرف سن‌ايچش كه همه جا پراكنده بود؟ دفترچه‌ها و جامدادي‌هاو مدادرنگي‌هاي تك‌ماكارون و دراژه كه فقط تبليغاتي بود؟ آهنگ‌هاي شادش كه درباره بابا و نمي‌دانم چي بود؟ 

***

سوار ميني بوس شده‌ايم تا به مدرسه برگرديم. ميني‌بوس از شيخ فضل ا.. وارد حكيم مي‌شود. يكي از دخترك‌ها داد مي زند: “خانوم بريم سيرك!”*** انگار آب يخ ريخته‌اند روي سرم. عيش روز زمينمان با اين سيرك كامل شد. اين سازمان محيط‌زيست واقعا چقدر نقش بزرگي در آموزش درباره محيط‌زيست و دوست داشتن زمين و حيوانات و گياهان به اين بچه‌ها دارد!  آخر من معلم چطور این تناقض‌ها را برای این بچه‌ها توضیح بدهم؟؟! یاد حرف‌های یک معلم دیگر افتادم که می‌گفت دانش‌آموزانش را برده بوده است سینما برای دیدن فیلم توفیق اجباری. می‌گفت وقتی هنرپیشه محبوب این کشور در فیلم حین رانندگی با موبایل صحبت می‌کند چطور انتظار دارند که بچه‌ها احترام به قانون را یاد بگیرند؟!  

مغزم پر مي‌شود از احساس تاسف … تاسف … تاسف … انگار تمام چیزهایی که در مغز دخترک‌ها رشته بودم پنبه شد. نکند دخترک‌ها از این به بعد روز زمین را با ماکارونی و سن‌ایچ و آرزوی رفتن به سیرک به یاد بیاورند؟ 

—–

* من نمي‌فهمم چرا در ايران اسم اين روز را تغيير داده‌اند كرده‌اند روز زمين پاك! كلي محدودش كرده‌اند با اين كار. در روز زمين مي‌شود كلي درباره دوست داشتن زمين و طبيعت و حيوانات و گياهان حرف زد، درباره آلوده نكردن و از بين نبردن، درباره رعايت الگوي مصرف و … . اما وقتي اسمش شده است روز زمين پاك انگار فقط باید درباره آلودگي‌ها حرف بزني. درباره زباله نريختن، هوا را آلوده نكردن و … . من نمی‌فهمم ما ایرانی‌ها چرا باید در همه چیز دست ببریم!!!؟؟! 

** البته برای اینکه بی‌انصافی نشود باید از کار غرفه‌دارهای غرفه آتش‌نشانی تعریف کنم. دو آقای جوان بودند که با بچه‌ها بازی کردند و کلی خنداندنشان. در غرفه خمیر آریا هم یک کار خوب انجام می‌شد. اگر تعداد افراد گروه بازدیدکننده کم بود بچه‌ها می‌توانستند بنشینند و خمیر بازی کنند. البته بچه‌های ما به علت زیاد بودنشان نتوانستند. راستی! یک البته دیگر اینکه این تعریف‌ها باعث نمی‌شود بی ربطیشان را به روز زمین پاک نادیده بگرم و غر نزنم! 

*** تا امروز فرصتي پيش نيامده بود درباره سيرك با بچه‌ها حرف بزنم. امروز فهميدم كه بچه‌ها تصوير كاملي از چيزي كه در سيرك‌ها اتفاق مي‌افتد ندارند. كمي درباره‌اش با آن‌ها حرف زدم؛ اما كم است. يك فكري بايد برايش بكنم.

(16) دیدگاه

مجازی‌هایی که رونمایی شدند!

همین الان رسیده‌ام خانه. نشست وبلاگ‌نویسان محیط‌زیستی بودم. یک سری‌ها بودند و البته خیلی‌ها نبودند.یک سری‌ها به کنجکاوی‌ها جواب دادند و خودشان را معرفی کردند.

یک‌سری‌های دیگر هم همان‌طور مجازی باقی ماندند. به حوزه شخصی آدم‌ها احترام گذاشته شد و آن اول ورود، ثبت نامی و اجبار به اعلام هویتی در کار نبود.

جالب بود همه سراغ خانم ژاله . ف و گربه‌هایش را می‌گرفتند که نیامده بود. از معروف‌ها خیلی‌ها نیامده بودند.

یک چیز دیگر هم جالب بود. یک سری‌ها آمده بودند که وبلاگ نداشتند؛ اما از خواننده‌ها یا دوستان وبلاگ‌های زیست‌محیطی بودند و آمده بودند ببینند چه خبر است.

از همه جالب‌تر برای من دیدن مهدی گرین بلاگ بود که قیافه‌اش کلی با تصورات قبلی‌ام فرق داشت! دیدن آقای مجابی از نزدیک هم خوب بود. البته کلی با عکس وبلاگش فرق داشت! خوشحال شدم روشنک شهبازی، آقای وبلاگ بازیافت و آقای وبلاگ کویرهای ایران را هم دیدم. راستی! بالاخره موفق شدم آقای درویش را ببینم و حضوری بابت کمک‌هایش تشکر کنم.

فرداد دولتشاهی و نگار سلیمانی هم نبودند که بالاخره بفهمیم این بحث زرد وبلاگ‌های زیست محیطی که آقای عبادی راه انداخته، نتیجه‌اش چیست و زردی خونمان بالا برود!!

جایزه‌های ۵ نفر اول نظرسنجی برترین‌های وبلاگ‌های زیست محیطی سال ۸۶ را که دادند، اصل فضولی مجبورم کرد کتاب درخت‌های آقای درویش را امانت بگیرم ببینم چه‌جور کتابی است. فضای سبز شهرداری چاپش کرده است. چقدر دلم میخواست این کتاب با این چاپ خوب و شکل و شمایل زیبایش به جای ترجمه بودن کاربردی بود و درباره درخت‌های تهران؛ نه دوباره گویی مطالب علمی درباره درخت‌ها. یاد کتاب درختان شهر تهرانمان افتادم. ۷ سال پیش یک گروه بچه دبیرستانی بودیم که تالیفش کردیم. کلی برای متن و عکس‌هایش زحمت کشیدیم. کتابی که اگر چاپ می‌شد کلی به تهرانی‌ها برای شناخت درختان و محیط‌زیست طبیعی شهرشان کمک می‌کرد.

باز هم از من پرسیدند چرا عکس کنار وبلاگت اینجوری است؟ و من باز هم پاسخ دادم برای اینکه از این فیلتر فتوشاپ بر روی عکسم خوشم آمد!

نارنجی و قرمز بودم. غیر از مژگان که کمی رنگ قرمز داشت و یکی دیگر از خانم‌ها که بنفش بود بقیه بیشتر به سیاه می‌زدند. هنوز هم نمی‌فهمم چطور آدم می‌تواند محیط‌زیستی باشد و رنگ نداشته باشد. کلی کیف کردم آقای مجابی سفید بود.

نمی‌دانم چرا پیش از این دقت نکرده بودم که خانم‌های وبلاگ نویس زیست‌محیطی کمتر از آقایان هستند. آنجا وقتی احساس غربت کردم این موضوع برایم پر رنگ شد. البته از وسط‌های مراسم به بعد تعداد خانم‌ها بیشتر شد و باز هم البته خیلی‌هایشان را نفهمیدم نویسنده کدام وبلاگ هستند.

روابط‌عمومی پرشین‌بلاگ در سخنرانی‌اش بعد از کلی تعریف و تمجید از محیط‌زیستی‌ها چند پیشنهاد برای بهتر شدن اوضاعمان داد. یکی‌اش کار روی مسایل فنی وبلاگ‌هایمان بود. راست می‌گفت. قیافه وبلاگ که تر  و تمیز و جذاب نباشد خواننده‌ها را نگه نمی‌دارد. درباره تولید محتوای انگلیسی هم صحبت شد؛ برای اینکه در دنیا خودی نشان بدهیم. هر کس توان و وقت و حال و حوصله‌اش را دارد بسم ا…!

با بچه‌ها که صحبت می‌کردیم همه موافق بودند دو نفر نقش بزرگی در شکل‌گیری جامعه وبلاگ‌نویس‌های زیست محیطی‌ به شکلی که الان هست داشته‌اند. یکی‌اش آقای درویش است که شروع کرد و استمرارش را حفظ کرد تا موتور بقیه راه بیفتد. یکی دیگر مهدی گرین‌بلاگ که به قول خودش با کمک حر منصوری سایت گرین بلاگ را راه انداخته‌اند. اگر این سایت نبود محیط‌زیستی‌ها همین مقدار انسجام را هم نداشتند.

امیدوارم وبلاگ‌های زیست‌محیطی طبل تو خالی نباشند و نشوند. چیزهایی بنویسند که معلوم باشد رویش کار کرده‌اند و دیگران را ترغیب به خواندن کند. چیزهایی بنویسند که برای وبلاگ‌های زیست‌محیطی هر روز بیشتر و بیشتر اعتبار بیاورد و جریان ساز باشد.

(20) دیدگاه

روز زمین و بچه‌ها

تا روز زمین که در ایران به روز زمین پاک معروف است یک هفته بیشتر نمانده است. اینجا و اینجا را ببینید. برای مادر‌ها و پدرها، معلم‌ها و یا آن‌هایی که با بچه‌ها سر و کار دارند بسیار مفید است. برای روز زمین می‌توانید یکی از کاردستی‌ها را درست کنید یا این مطلب را بخوانید که در آن درباره “ده روش آموزش به بچه‌ها درباره روز زمین” توضیح داده است.

 

در اینجا هم تاریخچه روز زمین توضیح داده شده است. در این یکی هم کتاب‌ها، فیلم‌ها، آهنگ‌ها، بازی‌های آنلاین، نمونه برگه‌های نقاشی و چیزهای دیگری که به درد این روز می‌خورد را معرفی کرده‌اند. متاسفانه فیلم‌ها، کتاب‌ها و آهنگ‌ها انگلیسی است و به درد ما فارسی‌زبان‌ها نمی‌خورد. البته به جز کارتون “فراتر از پرچین” که می‌دانم دوبله شده‌اش وجود دارد.

روز محیط‌زیست (۱۵ خرداد) به علت مناسبت‌های هم‌زمانش بسیار مهجور است. برای همین فکر می‌کنم می‌توان بیشتر بر روی روز زمین مانور داد. درباره‌اش حرف زد، کار انجام داد، آموزش داد و …

خلاصه‌اش اینکه با بچه‌ها درباره این روز حرف بزنید. البته فکر می‌کنم برای آنکه برای بچه‌ها حرفی برای گفتن داشته باشید باید این مسئله را با خودتان حل کنید: سرنوشت زمین برایتان مهم است یا نه؟ آیا شما هم معتقد هستید سرنوشت بچه‌هایمان که می‌خواهیم و می‌خواهند بزرگ شوند و زندگی کنند به سرنوشت زمین گره خورده است؟

راستی! اینجا و اینجا هم می‌توانید اطلاعات بیشتری درباره فعالیت کشورهای دیگر در روز زمین پیدا کنید.

(7) دیدگاه

تهرانی که گشته شد!! – 3

در کل هیچ وقت از قبرستان رفتن خوشم نمی آمده است. با این فضا نمی‌توانم ارتباط برقرار کنم. نمی‌توانم آدم هایی که به دنبال عزیزان فوت کرده‌شان زیر این سنگ‌ها هستند را بفهمم. من اگر دلم تنگ بشود جاهای دیگری دارم برای پیدا کردن این آدم‌ها. این سنگ‌ها و این جسدها که خوراک موجودات داخل خاک می‌شوند حسی به من نمی‌دهند. آن موقع‌ها که مجبور شدم مدتی بروم قبرستان و بیایم؛ وقتی که ملت در حال گریه و زاری و برقراری ارتباط با یک سنگ و یک جسد بودند می‌رفتم گردش!! سنگ قبر به سنگ قبر در هر ردیف جلو می‌رفتم و رویشان را می‌خواندم. معمولا حوصله خواندن شعرهای روی سنگ قبرها را که پر از کلیشه‌اند ندارم. دوست دارم بدانم کسی که فوت کرده و اینجا خاک است چرا و چطور فوت کرده است. خوشم می‌آید از آن سنگ‌ قبرهایی که رویش می‌نویسند: “فلانی که در طی سانحه رانندگی در تاریخ فلان رخت از جهان بربست”. تکلیف آدم را روشن می‌کنند. قدم زدن بین این ردیف‌های سنگ‌ قبرها بدجور کنجکاوم می‌کند سر از زندگی هر کدام از آن‌ها در بیاورم. این سنگ قبرها درست مثل جلد روی یک کتابند؛ چون هیچ چیز از داخل کتاب را نمی‌گویند و نمی‌توانی سر در بیاوری قصه این آدم که نامش اینجاست چه بوده است.

اما با همه این‌ها که گفتم، اینکه گردشگر باشی و به دیدن قبرستان بروی فرق دارد. فرقش هم این است که این کار کلی کیف دارد. بسیار هیجان انگیز است دیدن جاهایی مانند: قبرستان انگلیسی‌ها در قشم، آرامگاه بزرگ و باشکوه تاج محل در آگرای هندوستان، تخت فولاد اصفهان با همه سوراخ و سنبه‌هایش و تاب بازی‌های شبانه روی سر قبرها (!) و … و قبرستان قدیمی ابن‌بابویه در شهرری تهران.

***

تاریخ مدفون!

از چشمه علی تا ابن بابویه راهی نیست. چشمه علی بالای چهار راه است و دیوار شمالی ابن بابویه از پایین چهار راه شروع می‌شود.

آن‌طور که روی یکی از سر درهای قبرستان نوشته بود بابویه از اجداد شیخ صدوق بوده است. شیخ صدوق شیخ دانمشندی است که در ابن بابویه خاک است و کلی احترام دارد.

اولش که وارد قبرستان شدیم فقط می‌دانستیم تختی در این قبرستان خاک است، اما بعدش با راهنمایی‌های خادمین آرامگاه شیخ صدوق کلی آدم‌های معروف دیگر هم پیدا کردیم: حسین بهزاد و همسرش، خاندان دهخدا، پسر و دختر مظفرالدین شاه، امیراعلم و اعضای دیگر فامیلش، فاطمی، شهدای ۳۰ تیر، میرزاده عشقی، نسیم شمال و …

قبر میرزاده عشقی در قبرستان ابن بابویه در تهران - نوروز 87

خادمین آرامگاه شیخ صدوق اگر نبودند هیچ کدام از این قبرها را نمی‌دیدیم. با آنکه مدت‌ها است که در این قبرستان کسی را خاک نمی‌کنند و پر از شخصیت‌های معروف است، اما به عنوان یک جای توریستی به آن نگاه نشده است. هیچ تابلوی راهنمایی نیست که بگوید کدام طرف بروی و یا تاریخچه آنجا را توضیح بدهد. 

قبرستان پر از دیوارهای خرابه بود. گویا خانواده‌ها مانند بسیاری از قبرستان‌های قدیمی برای خودشان اتاقک داشته‌اند. نمی‌دانم چرا همه را خراب کرده‌اند و خرابه‌هایشان را همین‌طور رها کرده‌اند.

قبرهای پسر و دختر مطفرالدین شاه و دیوارهای خراب شده و رها شده دورش در قبرستان ابن بابویه تهران - نوروز 87

نزدیک قبرهای شهدای ۳۰ تیر یک تندیس سنگی بزرگ سرنگون شده بود که می‌گفتند دوستان (!) همین اواخر سرنگون و شکسته‌اندش! گویا این تندیس برای مصدق بوده است.

تقریبا از اوایل انقلاب به بعد کسی را در این قبرستان خاک نکرده‌اند. اما یک استثناء وجود دارد. موذن‌زاده اردبیلی را همین چند سال پیش آورده‌اند اینجا و روی قبر پدرش خاک کرده‌اند.

تازه چند روز بعد از تهران‌گردیمان فهمیدم که مادر پدربزرگم و یکی دو فامیل دیگر در همین قبرستان، چند ردیف بالاتر از قبر تختی خاک هستند!! اگر زودتر می‌دانستم رفته بودم و پیدایشان کرده بودم. لطفا منتظرم بمانید تا دفعه بعد!!!

با اینکه این قبرها قدیمی هستند و می‌شود نتیجه گرفت یکی دو نسل بعدشان الان بزرگسال هستند و شاید این طرف‌ها نیایند، اما به نظر نمی‌آمد چندان غریب باشند! این را می‌شد از سبزه‌های بالای بعضی قبرها، رنگ نوی نوشته‌ها و تمیزی سنگ قبرها که معنی تازه شسته شدن می‌داد فهمید.

***

برجی که آسمان را می‌برد و می‌گذارد درون بغلت!

از در روبروی آرامگاه شیخ صدوق که بیرون می آیی برج طغرل درست روبرویت است. فکر می کردیم راه طولانی‌تری باید برویم. تشخیص دادنش سخت است.  سارا اتفاقی بالای برج را از بین ساختمان‌ها دید. شما پیدایش کردید؟

برج طغرل میان خانه‌های شهر تهران - نوروز 87

کلی ذوق کردیم از دیدن این بنای آجری بزرگ وسط شهر. فرض کنید آدم هر روز که از خواب بیدار بشود و از پنجره بیرون را نگاه بکند، یک برج تاریخی آجری بزرگ ببیند! هیجان‌انگیز است!

همیشه دوست داشتم ببینم این برج طغرل برج طغرل که می‌گویند چه‌جور جایی است. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم بیرون شهر است. فکر می‌کنم به همین دلیل هم از دیدنش وسط خانه‌ها کلی ذوق کردم!

روی تابلوی توضیحات برج نوشته بود این برج را ناصرالدین‌شاه بازسازی کرده است. بعید است از این شاه عزیز این کارها!!

برج طغرل - نوروز 87

وسط فضای داخلی برچ طغرل ایستادن یکی از هیجان‌انگیزترین کارهای زندگی آدم است! انگار یک تکه آسمان بریده‌اند گذاشته‌اند توی بغلت!

داخل بدنه داخلی برج مثل کبوترخانه‌های یزد و اصفهان برای کبوترها لانه داشت. البته فکر نمی‌کنم چلغوز (اصطلاح اصفهانی رو می‌کنیم!) این کبوترها را کسی جمع کند!

***

آخر تهران‌گردیمان هم به شکممان رسیدیم! در نزدیکی یکی از همین میدان‌های معروف شهر به جگرکی رفتیم تا به شدت فضا سنتی بشود!!!

—–

پ.ن ۱: این عکس‌ها را هم سارا گرفته است.

پ.ن ۲: سارا یک قسمت دیگر هم درباره تهران‌گردیمان نوشته است.

(6) دیدگاه

تهرانی که گشته شد!! – 2

در سفرم به هند، در شهر احمدآباد در توری شرکت کردم با نام “Heritage Walk” . این تور نیم روزه از یک معبد شروع و به یک مسجد ختم می‌شد و گردشگران بر روی هم ۲۰ مکان تاریخی را در بخش قدیمی احمدآباد می‌دیدند. جالبی این تور که از نامش هم پیداست این بود که تمام این مکان‌ها آنقدر به هم نزدیک بودند که همه راه را پیاده رفتیم (این پست مربوط به همان تور است). بخش دوم تهران‌گردی من و سارا هم من را یاد این تور انداخته بود. ما به یک شبه ”Heritage Walk” هیجان‌انگیز در محله‌های جنوب تهران رفتیم!

از خانه که می‌خواستم خارج شوم کلی فکر کردم تا یک مانتو انتخاب کنم! محله‌هایی که قرار بود برویم تحمل رنگی‌ رنگی‌هایی من را نداشت! با آنکه کلی تلاش کردم کم رنگی رنگی‌ترین (چه اصطلاحی!!) مانتویم را انتخاب کنم؛ فکر می‌کنم آنچنان موفق نبودم! در کل من و سارا آنجا بسیار تابلو بودیم، و البته نه لزوما به خاطر لباس‌هایمان!! اما به هر حال روحیه‌مان را از دست ندادیم!!

نزدیک آخرهای تهران‌گردیمان سارا پرسید قبل از اینکه مترو راه بیفتد مردم چطور می‌آمده‌اند این محله‌ها؟؟! سوال خیلی خوبی است. اصلا فکرش را هم نمی‌توانم بکنم بدون مترو و یا وسیله شخصی بشود به اینجاها رسید!! این تهران چقدر بزرگ است و چقدر متنوع. آن طرف‌های تهران که بودیم با آنکه می‌دانستم اینجا تهران است؛ اما حسم شبیه رفتن به یک شهر دیگر بود. تهران‌گردیمان از ایستگاه جوانمرد قصاب در خط یک متروی تهران شروع شد، یعنی یک ایستگاه قبل از ایستگاه شهرری. پیدا کردن راه جایی که می‌خواستیم برویم کمی سخت بود. انگار آنقدر کارمان عجیب بود که کسی نمی‌دانست جواب سوال‌هایمان را چطور بدهد. دلمان را به دریا زدیم و با کمک نقشه‌هایی که داشتیم پیاده راه افتادیم. اولین جایی که باید می‌دیدیم نزدیک‌تر از آنی بود که دیگران گفته بودند و خودمان فکر می‌کردیم! فکر نمی‌کنم ۱۰ دقیقه هم پیاده‌روی کرده باشیم. 

***

ایستگاه مترو، محله و بقعه‌ای به یک نام! 

قبل‌ترها که نام ایستگاه “جوانمرد قصاب” را از روی راهنمای ایستگاه‌های مترو خوانده بودم برایم جالب بود بدانم چرا این ایستگاه چنین اسمی دارد! در تهران‌گردیمان کشف کردیم جوانمرد قصاب تنها اسم یک ایستگاه نیست، بلکه نام یک محله است. محله‌ای که اسمش را از بقعه تاریخی جوانمرد قصاب که داخلش است گرفته است.

 

تابلوی میراث فرهنگی کنار بقعه تنها درباره ساختمان و قدمت آن توضیح داده بود نه صاحب بقعه. آن روزی هم که ما آنجا رفته بودیم روز تعطیل رسمی بود و امیدی برای سرک کشیدن به دفتر میراث فرهنگی که همان پشت بود و پیدا کردن یک نفر که به سوالاتمان جواب بدهد و بگوید این بنده خدا چه کسی بوده است نداشتیم! درهای بقعه هم بسته بود و نتوانستیم داخل برویم.

برای رسیدن به بقعه بر روی یک خط مستقیم از ایستگاه مترو پیاده رفتیم تا به خیابانی به نام کمیل رسیدیم. بقعه در کنار یک پارک در تقاطع خیابان کمیل و بزرگراه کریمی (شیخ صدوق) در محله جوانمرد قصاب است. 

***

و ناگهان دنیا دگرگون می‌شود!!

یک راننده تاکسی مهربان با نشانی دهی‌های درستش کارمان را برای پیدا کردن سه محل بعدی بازدیدمان راحت کرد. در کوچه و پس کوچه‌ها راه افتادیم و پیش رفتیم. تابلوی ابتدای خیابان می‌گفت که درست می رویم. خیابان تمام شد و … و ما همین‌طور خشکمان زد. دنیا یک دفعه دگرگون شد! ما برای دیدن “چشمه علی” رفته بودیم و چیزی که جلوی چشمانمان بود با تصوراتمان یک دنیا فاصله داشت: یک تپه صخره‌ای سنگی با بخشی از دیوار قلعه تاریخی بالایش و یک تابلوی حجاری شده وسط شهر تهران با تمام کوچه‌ها و خانه‌های در هم و بر هم اطرافش!

 دیدن این صخره‌ها و سنگ‌ها وسط این خانه‌های قدیمی بسیار غیرمنتظره و جالب بود!

با آن کفش‌ها و لباس‌های پلوخوریمان (!) از صخره‌ها بالا رفتیم و دیوار قلعه را دور زدیم و از هیجان بالا و پایین پریدیم!

دیوار قلعه‌ای که دیدیم طبق نوشته بر روی تابلوها باقیمانده از برج و باروی ری است و قدمتی شش هزار ساله دارد. نقش برجسته حجاری شده را هم زمان قاجار ساخته‌اند.

روی تابلوها هشدار داده بود آب چشمه آلوده به موارد شیمیایی است، دست نزنید! اما کسانی که من می‌دیدم فکر نمی‌کنم این تابلو برایشان اهمیتی داشت! 

اطراف چشمه علی پارک ساخته‌اند و اسباب بازی برای کودکان گذاشته‌اند. خانواده‌های زیادی آن روز آنجا بودند. محل جالب و غیر قابل انتظاری بود.

برای رسیدن به چشمه علی در کنار بزرگراه کریمی به سمت شرق تاکسی سوار شدیم (تنها جایی بود که تاکسی سوار شدیم!). خیابانی که به چشمه علی می‌رسد روبروی دیوار شمالی “ابن بابویه” است و نامش خیابان برادران شهید تقوی‌نیا است. تابلوی به سمت چشمه علی هم دارد.

پ.ن ۱: عکس‌ها را سارا گرفته است.

پ.ن ۲: سارا هم درباره تهران‌گردیمان اینجا نوشته است. بخوانیدش؛ نکته‌های جدید و جالبی درباره آن‌هایی که در مطلب قبل نوشته بودم دارد.

(7) دیدگاه

تهرانی که گشته شد!! – 1

نمی‌دانم دقیقا از چه زمانی شروع شد، شاید یک یا دو سال پیش، شاید هم بیشتر! … به هر حال مهم نیست! از خیلی وقت پیش عذاب وجدان من شروع شد. عذاب وجدان یک شهروند تهرانی که سوراخ و سنبه‌های شهرهای دیگر ایران (و جهان!) را بیشتر از شهر خودش می‌شناسد! فکر کنم تابستان پارسال بود که تصمیم گرفتم کمی از عذاب وجدانم کم کنم. به سارا، پای ثابت این‌جور کارها گفتم بیا حالا که تابستان شده برنامه بگذاریم حداقل موزه‌های تهران را ببینیم. خودم هم می‌دانستم کمی تا قسمتی جوک می‌گویم! چون تابستان من (و دوستانم) برخلاف تابستان آدم‌های دیگر شلوغ‌ترین فصل سال است. اما خب نمی‌خواستم امیدم را از دست بدهم! حداقل دلم خوش بود که نیت کرده‌ام، حالا اگر اجرا نشد کمتر عذاب وجدان می‌گیرم! … خلاصه اینکه این نیت خیر به عمل خیر تبدیل نشد تا همین چند روز پیش. یادم نمی‌آید نوروزی مثل نوروز امسال بیشتر تهران بوده باشیم تا در سفر. فرصت خوبی بود تا تهران را بگردیم. چند نفر دیگر هم برای همراهی ابراز آمادگی کرده بودند که جور نشد بیایند. در این دو روزی که برای تهران‌گردی گذاشتیم کشف‌های هیجان‌انگیزی درباره شهرمان کردیم و البته هنوز چندین برابر جا مانده است برای دیدن و کشف کردن …

***

طهران‌گردی رایگان!

چه می‌کند این معاونت اجتماعی و فرهنگی شهرداری تهران!!! اگر در ایام نوروز تهران بوده باشید و اگر با مترو این طرف و آن طرف رفته باشید؛ حتما میزهای ثبت نام تورهای رایگان “طهران‌گردی” را دیده‌اید. گویا چند سالی است که در ایام نوروز این طرح‌ اجرا می‌شود و امسال اولین سالی است که مبدا حرکت و محل ثبت نام ایستگاه‌های مترو بودند. از برخی ایستگاه‌ها بین ساعت 9 تا 12 صبح اتوبوس‌هایی به سمت دو یا سه محل دیدنی تهران مانند موزه‌ها، مکان‌های تاریخی یا زیارتی حرکت می‌کردند. ظرفیت کمتر از تعداد متقاضی‌ها بود. به من و سارا که جا نرسید و تصمیم گرفتیم خودمان این طرف و آن طرف برویم.

فکر می‌کنم برای گام‌های اول شروع خوب و جالبی باشد. اما این برنامه برای سال‌های بعد نیاز به سازمان‌دهی بیشتری، بخصوص برای ثبت نام متقاصی‌‌ها، دارد.

***

موزه‌ای پر از دیدنی‌های هیجان‌انگیز چند سانتی!

!. این موزه پست تهران چقدر ریزه‌کاری برای دیدن و ذوق‌کردن دارد. آآآآآآآآآآآآآآآی کف پاهایم!! نمی‌دانم یا ما عجیب و غریب بودیم یا بازدیدکننده‌های دیگر یک چیزیشان می‌شد که اینقدر زود همه جا را می‌دیدند و می‌رفتند و ما هنوز اندر خم یک کوچه بودیم! فکر کنم سر همین بود که خانم راهنما و نگهبان موزه تعقیبمان می‌کردند! فکر می‌کنم این طول دادنمان خیلی مشکوک بود!

!!. نمی‌دانم چرا در هیچ‌کدام از کتاب‌های تاریخ ما نگفته بودند که میرزا کوچک خان جنگلی خودش را “دولت انقلابی جمهوری شوروی ایران” می‌دانسته و برای خودش سیستم پستی جدا راه انداخته بوده است؟؟!

!!!. یکی از عکس‌های قدیمی موزه خیلی جالب بود. همانی که بسته‌های بزرگ تریاک را در دفتر پست گذاشته بودند تا تقسیم کنند و به سراسر مملکت بفرستند! آن موقع‌ها همه چیز قانونی و عادی بوده است و فکر می‌کنم تریاکش هم مرغوب‌تر بوده و همه می‌توانستند به کیفیت جنسی که مصرف می‌کنند اعتماد کنند!!! سر عکس گرفتن از این عکس بود که باطری دوربین عزیز عمرش را داد به شما!

!!!!. چقدر کیف داشت دیدن این تلفن‌های قدیمی که در فیلم‌ها همه‌اش دسته‌اش را می‌چرخانند! آنجا فهمیدم که به این تلفن‌ها تلفن مغناطیسی می‌گویند. وقتی دسته را می‌چرخانده‌اند، پلاک شماره‌ خطشان پایین می‌افتاده و اپراتور می‌فهمیده این خط می‌خواهد با جای دیگری تماس برقرار کند. بقیه‌اش را هم که حتما در فیلم‌ها دیده‌اید. یک صفحه با یک عالم سوراخ که اپراتور سر سیم‌ها را داخل آن‌ها می‌کند تا تماس‌ها برقرار شود.

!!!!!. یک‌جایی از موزه نمونه عریضه‌های کارمندان مخابرات را چسبانده بودند. همه‌شان خطاب به ملکه و یا شاه بود. سارا راست می‌گوید. از همان زمان تا امروز فرقی نکرده‌ایم. هنوز هم برای باز شدن گره کارت به جای نامه نوشتن به رییس اداره‌ات باید به شخص اول مملکت نامه بنویسی!

!!!!!!. بغل عریضه‌ها نمونه فرم‌های استخدامی و سوابق کارمندان را چسبانده بودند. فرمی بود که در آن درباره ویژگی‌های کاری یکی از کارمندان توضیح داده شده بود. اینکه برای چه نوع کارهایی مناسب است یا نیست. جالب بود! نمی‌دانم امروزه هم چنین چیزی داریم یا نه …

!!!!!!!. بعضی از این تمبرهای مناسبتی چقدر هیجان انگیزند. این چند سانتی‌های کوچک با آنکه بهشان نمی‌آید اما چقدر خوب تاریخ و تحولات یک کشور را نشان می‌دهند. باید بروید طبقه دوم موزه پست و مجموعه تمبرهایش را ببینید تا منظورم را بفهمید.

!!!!!!!!. می‌دانید “سورشارژ”یعنی چه؟ تمبر اوراق بهادار است و نباید آن را دور ریخت. وقتی دولت‌ها عوض می‌شوند به جای آنکه تمبرهای قبلی را دور بریزند، بر رویشان مهرهایی که نشانه دولت جدید است می‌زنند و سورشارژشان می‌کنند. آن قدر این کار را می‌کنند تا تمام شوند و بشود تمبر جدید چاپ کرد. پهلوی با تمبرهای قاجار این کار را کرده، و گویا جمهوری اسلامی هم با تمبرهای پهلوی … من که آن موقع‌ها دنیا هم نیامده بودم برایم جالب است دیدن و دانستن این چیزها. این ریزه‌کاری‌های سیاسی و اجتماعی که در کتاب‌های تاریخمان به ما یاد نمی‌دهند …

***

بازاری کهنه با جنس‌هایی مدرن!

بازار تو در تو! کمی میان جمعیت در حال خرید راه رفتیم. از این دالان به آن دالان رفتیم. جایی رفتیم که کسی نبود، چون مغازه‌ای باز نبود. چقدر شعبه بانک در کوچه پس کوچه‌های بازار وجود دارد. انگار یک شهر است برای خودش! فکر می‌کنم باید یکی را پیدا کنیم که ریزه‌کاری‌های این دالان‌ها و کوچه‌های باریک و تو در توی بازار تهران را بهتر از ما بلد باشد تا قسمت‌های قدیمی و تاریخی هیجان‌انگیز آنجا را نشانمان بدهد. فضای این بازارهای قدیمی سقف‌دار جالب است. ترکیب جنب و جوش امروزیشان با سقف‌ها و دیوار‌های قدیمی‌شان حس خوبی به من می‌دهد. مرام و مسلک قدیمی‌های اینجا هم جالب است. دوست دارم بیشتر از این‌ها اینجا را کشف کنم …

پ.ن ۱: دو عکس‌ی که در مطلبم گذاشتم را سارا گرفته است. امیدوارم همین عکس‌ها را برای مطلب وبلاگش که هنوز ننوشته نشان نکرده بوده باشد!
البته سارا جان! بخش دوم مطلبم را هم می‌نویسم و بعد عکس‌ها را به دستت می‌رسانم! فحش ندهی‌ها! این‌ها به آن عکس خوشگل سال نو تبریک گفتنت در، که من گرفته بودم ولی چون تو داخلش بودی نتوانستم استفاده کنم!!!!!

پ.ن ۲: بالاخره مجموعه “تالاب‌های ایران” را پخش کردند! امشب موفق شدم سومین قسمتش که درباره تالاب هامون بود را ببینم. انگار نامنظم پخشش می‌کنند یا شاید هم به نظم رسم شده این روزهای شبکه یک، یک روز در میان پخش می‌شود! امیدوارم کسانی که می‌خواستند این مجموعه را ببینند از دستش ندهند.
راستی! باز هم یادآوری اینکه یادتان نرود به روابط‌عمومی صدا و سیما زنگ بزنید و نظر بدهید. دراین مطلب شهریار دلیل این درخواستش را توضیح داده بود.

پ.ن ۳: وقت‌هایی که ویرایشگر بلاگفا بازی در می‌آورد و عکس‌ها را وسط‌چین نمی‌کند؛ می‌خواهم سر به تنش نباشد!!!

(14) دیدگاه