در کل هیچ وقت از قبرستان رفتن خوشم نمی آمده است. با این فضا نمیتوانم ارتباط برقرار کنم. نمیتوانم آدم هایی که به دنبال عزیزان فوت کردهشان زیر این سنگها هستند را بفهمم. من اگر دلم تنگ بشود جاهای دیگری دارم برای پیدا کردن این آدمها. این سنگها و این جسدها که خوراک موجودات داخل خاک میشوند حسی به من نمیدهند. آن موقعها که مجبور شدم مدتی بروم قبرستان و بیایم؛ وقتی که ملت در حال گریه و زاری و برقراری ارتباط با یک سنگ و یک جسد بودند میرفتم گردش!! سنگ قبر به سنگ قبر در هر ردیف جلو میرفتم و رویشان را میخواندم. معمولا حوصله خواندن شعرهای روی سنگ قبرها را که پر از کلیشهاند ندارم. دوست دارم بدانم کسی که فوت کرده و اینجا خاک است چرا و چطور فوت کرده است. خوشم میآید از آن سنگ قبرهایی که رویش مینویسند: “فلانی که در طی سانحه رانندگی در تاریخ فلان رخت از جهان بربست”. تکلیف آدم را روشن میکنند. قدم زدن بین این ردیفهای سنگ قبرها بدجور کنجکاوم میکند سر از زندگی هر کدام از آنها در بیاورم. این سنگ قبرها درست مثل جلد روی یک کتابند؛ چون هیچ چیز از داخل کتاب را نمیگویند و نمیتوانی سر در بیاوری قصه این آدم که نامش اینجاست چه بوده است.
اما با همه اینها که گفتم، اینکه گردشگر باشی و به دیدن قبرستان بروی فرق دارد. فرقش هم این است که این کار کلی کیف دارد. بسیار هیجان انگیز است دیدن جاهایی مانند: قبرستان انگلیسیها در قشم، آرامگاه بزرگ و باشکوه تاج محل در آگرای هندوستان، تخت فولاد اصفهان با همه سوراخ و سنبههایش و تاب بازیهای شبانه روی سر قبرها (!) و … و قبرستان قدیمی ابنبابویه در شهرری تهران.
***
تاریخ مدفون!
از چشمه علی تا ابن بابویه راهی نیست. چشمه علی بالای چهار راه است و دیوار شمالی ابن بابویه از پایین چهار راه شروع میشود.
آنطور که روی یکی از سر درهای قبرستان نوشته بود بابویه از اجداد شیخ صدوق بوده است. شیخ صدوق شیخ دانمشندی است که در ابن بابویه خاک است و کلی احترام دارد.
اولش که وارد قبرستان شدیم فقط میدانستیم تختی در این قبرستان خاک است، اما بعدش با راهنماییهای خادمین آرامگاه شیخ صدوق کلی آدمهای معروف دیگر هم پیدا کردیم: حسین بهزاد و همسرش، خاندان دهخدا، پسر و دختر مظفرالدین شاه، امیراعلم و اعضای دیگر فامیلش، فاطمی، شهدای ۳۰ تیر، میرزاده عشقی، نسیم شمال و …

خادمین آرامگاه شیخ صدوق اگر نبودند هیچ کدام از این قبرها را نمیدیدیم. با آنکه مدتها است که در این قبرستان کسی را خاک نمیکنند و پر از شخصیتهای معروف است، اما به عنوان یک جای توریستی به آن نگاه نشده است. هیچ تابلوی راهنمایی نیست که بگوید کدام طرف بروی و یا تاریخچه آنجا را توضیح بدهد.
قبرستان پر از دیوارهای خرابه بود. گویا خانوادهها مانند بسیاری از قبرستانهای قدیمی برای خودشان اتاقک داشتهاند. نمیدانم چرا همه را خراب کردهاند و خرابههایشان را همینطور رها کردهاند.

نزدیک قبرهای شهدای ۳۰ تیر یک تندیس سنگی بزرگ سرنگون شده بود که میگفتند دوستان (!) همین اواخر سرنگون و شکستهاندش! گویا این تندیس برای مصدق بوده است.
تقریبا از اوایل انقلاب به بعد کسی را در این قبرستان خاک نکردهاند. اما یک استثناء وجود دارد. موذنزاده اردبیلی را همین چند سال پیش آوردهاند اینجا و روی قبر پدرش خاک کردهاند.
تازه چند روز بعد از تهرانگردیمان فهمیدم که مادر پدربزرگم و یکی دو فامیل دیگر در همین قبرستان، چند ردیف بالاتر از قبر تختی خاک هستند!! اگر زودتر میدانستم رفته بودم و پیدایشان کرده بودم. لطفا منتظرم بمانید تا دفعه بعد!!!
با اینکه این قبرها قدیمی هستند و میشود نتیجه گرفت یکی دو نسل بعدشان الان بزرگسال هستند و شاید این طرفها نیایند، اما به نظر نمیآمد چندان غریب باشند! این را میشد از سبزههای بالای بعضی قبرها، رنگ نوی نوشتهها و تمیزی سنگ قبرها که معنی تازه شسته شدن میداد فهمید.
***
برجی که آسمان را میبرد و میگذارد درون بغلت!
از در روبروی آرامگاه شیخ صدوق که بیرون می آیی برج طغرل درست روبرویت است. فکر می کردیم راه طولانیتری باید برویم. تشخیص دادنش سخت است. سارا اتفاقی بالای برج را از بین ساختمانها دید. شما پیدایش کردید؟

کلی ذوق کردیم از دیدن این بنای آجری بزرگ وسط شهر. فرض کنید آدم هر روز که از خواب بیدار بشود و از پنجره بیرون را نگاه بکند، یک برج تاریخی آجری بزرگ ببیند! هیجانانگیز است!
همیشه دوست داشتم ببینم این برج طغرل برج طغرل که میگویند چهجور جایی است. نمیدانم چرا فکر میکردم بیرون شهر است. فکر میکنم به همین دلیل هم از دیدنش وسط خانهها کلی ذوق کردم!
روی تابلوی توضیحات برج نوشته بود این برج را ناصرالدینشاه بازسازی کرده است. بعید است از این شاه عزیز این کارها!!

وسط فضای داخلی برچ طغرل ایستادن یکی از هیجانانگیزترین کارهای زندگی آدم است! انگار یک تکه آسمان بریدهاند گذاشتهاند توی بغلت!
داخل بدنه داخلی برج مثل کبوترخانههای یزد و اصفهان برای کبوترها لانه داشت. البته فکر نمیکنم چلغوز (اصطلاح اصفهانی رو میکنیم!) این کبوترها را کسی جمع کند!
***
آخر تهرانگردیمان هم به شکممان رسیدیم! در نزدیکی یکی از همین میدانهای معروف شهر به جگرکی رفتیم تا به شدت فضا سنتی بشود!!!
—–
پ.ن ۱: این عکسها را هم سارا گرفته است.
پ.ن ۲: سارا یک قسمت دیگر هم درباره تهرانگردیمان نوشته است.
نوشته شده توسط شیلان جوانمردی در آگوست 10, 2008 در 8:24 ب.ظ
هممم … تهران گردی .. جالب اینجاست که اکثر کسانی که شبیه من هستند و مدام در حال ایران گردی ، کمتر به این مسئله توجه کردند که تهران هم کلی جا برای دیدن داره … یک جورهایی ، انگار زورمون میاد برای وقت گذاشتن و دیدنش … یک مثل معروف هست که میگه مرغ همسایه غازه !!!
…
به هر حال ممنون از پست های خوبی که انجام دادید … شاد و پیروز باشید دوست عزیز
ما هم با تهران گردیمون میخواستیم نشون بدیم که اعتقاد نداریم مرغ همسایه غازه!!
نوشته شده توسط ليلا در آگوست 10, 2008 در 8:24 ب.ظ
تهران گردي خوبي داشتيد. مرسي كه در موردش مينويسيد( هم تو هم سارا).
خوش بگذره
خیلی وقت بود ندیده بودمت این ورا! دلم برات تنگ شده بود
نوشته شده توسط سارا-با در آگوست 10, 2008 در 8:24 ب.ظ
تو این پستت چی رو کردی من نفهمیدم؟! یا شایدم چیز بی مزه ای بود که حس نکردم رو کردی!!
مادر پدربزرگم دیگه خوش حواس!!!
نوشته شده توسط سرباز زمین در آگوست 10, 2008 در 8:24 ب.ظ
یکی از آن چیزهایی که در وصیت نامه ام حتماَ خواهم نوشت این است که سنگ قبرم حتماَ به صورت یک حجم باشد، نه یک صفحه صاف!
از زمانی که برای اولین بار سنگ قبر میرزاده عشقی را دیدم بسیار شیفته آن شدم. (هر چی باشه من هم یه میرزاده هستم!)
تا الان هنوز تصمی جدی برای اینکه قبر نداشته باشم هنوز ندارم! مثلا اینکه خاکسترمو بریزن یه جایی و از این حرف ها!
منم فعلا دوست دارم سنگ قبرم یه سنگ ساده باشه. بالاش اسمم رو بنویسن بعد پایینش تاریخ تولد و فوت. یک چیزی تو مایه های سنگ قبر تختی یا اون آقای صاحب هتل کوثر اصفهان که تو تخت فولاده
نوشته شده توسط Mehdi در آگوست 10, 2008 در 8:24 ب.ظ
بابا كلي تهران گردي كرديا ! اين ابن بابويه رو خيلي دوست دارم ببينم… اين پستها را كه ديدم ياد دوستي افتادم كه در دوران خدمت از اصفهان آمده بود و هر فرصتي به مكانهاي ديدني و موزههاي تهران سر ميزد، يه بار كه با من صحبت ميكرد ميگفت مثلا تا حالا كوه نور رو ديدي؟ من مونده بودم … راستش از خودم خجالت كشيدم و پيش خودم گفتم در اولين فرصت ميرم و ميبينم (عجبم رفتم!) .
به هر حال خوش به حالت كارت به نظرم خيلي خوب و جالب انگيزه :)
نوشته شده توسط پروانه در آگوست 10, 2008 در 8:24 ب.ظ
حالا هی نوستالژیکمان کن.
راستی چشمه علی هنوز یساط فرش شویی خانوادگی یه راه هست؟
از قشنگ ترین منظره هایی که در عمرم دیدم تلالو رنگهای گلی و صورمه ای و … قالی های خیس بود که رو سینه’ صخره . کنار چشمه زیر آفتاب پهن بودند و بچه هایی که از لا به لای قالی ها شیرجه می زدند تو آب.
ما که رفتیم فرش نمیشستن! شیرجه هم نمیشد زد چون عمقش کم بود.