آرشیو برای می, 2008

پراکنده و بی ربط – 13

 !. از به روز کردن وبلاگ در ساعت‌های شلوغ اینترنتی بدم می‌آید. چرا؟ چون هنوز مطلب را منتشر نکرده‌ای هفتاد هزار تا کامنت برایت می‌گذارند مثل این: “وبلاگ خوبی داری. به من هم سر بزن.” چقدر بدم می‌آید از این دست پیغام‌ها یا از آن‌ها که می‌گویند لینکم کن تا لینکت کنم! خیلی حوصله ندارم توضیح بدهم چرا! امیدوارم دلیلش برای همه واضح باشد!! 

خلاصه اینکه نصفه شب آپدیت کردن امنیتش زیاد است و کمتر اعصاب و روان آدم خط‌خطی می‌شود! 

!!. از شاگردهای من است. خواهرش پیش دبستانی است. با مادر و خواهرش آمده است تا در جشن پایان سال پیش دبستانی‌ها شرکت کنند. دختر توداری است. می‌دانم که من را خیلی دوست دارد. این را مثل یکی از دخترک‌های دیگر مرتب به زبان نگفته است،بلکه احساسش را از بغل‌ کردن‌های ناگهانی‌اش فهمیده‌ام و از لبخندهای همراه با سکوتش. این دختر بدجور من را یاد خودم می اندازد. حرف نمی‌زنیم، باید از کارهایمان بفهمند که دوستشان داریم.  امروز در جشن تا من را دید مثل همیشه آمد و بغلم کرد و همین طور ماند … اما امروز با قبل‌ترها یک فرق داشت. هر چند دقیقه یک بار سرش را بالا می‌کرد و می‌گفت: “دوست دارم!” …  هر بار که دخترک سرش را بالا می کرد و این جمله را می‌گفت مغزم بالا و پایین میشد … حتی این دخترک هم از پسش برآمد. حتی این دخترک هم چیزی که فکر می‌کرد را بالاخره به زبان آورد … ولی تو … 

!!!. نوشته‌ای می‌خواندم که نویسنده نگران بود نوجوانان با دیدن فیلم‌ها دنیایی غیر واقعی در ذهن خود بسازند. نویسنده بیشتر نگران بود نوجوانان فکر کنند عشق، روابط جن.سی و … در دنیای واقعی هم همان‌گونه است که در فیلم‌های هالیوودی نشان داده می‌شود. نویسنده اصطلاح عشق هالیوودی یا روابط جن.سی هالیوودی را به کار ‌برده بود و من خواننده تا ته حرفش را خواندم و لازم نبود نویسنده توضیح اضافه‌تری بدهد.  چند روز پیش به یک نفر گفتم چقدر سخت است که آدم مرتب شبیه این هنرپیشه‌های هالیوودی باشد. بی هیچ توضیح اضافه دیگری حرفم را ‌فهمید …  از آن روز به اصطلاحات دیگری فکر می‌کنم که همراه پدیده‌های جدید خود را وارد زبان روزمره می‌کنند و کمک می‌کنند با یک کلمه یک پاراگراف مطلب بگویی …  

!!!!. فکر کنم در خبرهای بی‌بی‌سی فارسی بود که خواندم در جنگل‌های آمازون یک قبیله ناشناخته جدید کشف کرده‌اند. وای که چقدر دلم بیشتر خواست آن طرف‌ها بروم؛ به یک دنیای بکر و وحشی پر از ناشناخته‌ها … این را هم به فهرست بلند بالای آرزوهایم اضافه کنید! عکس‌هایشان اینجاست. محمدرضا لینکش را برایم فرستاد. از ذوق در حال ترکیدن بود! ذوقش را دوست داشتم! 

!!!!!. خیلی‌ها را می‌بینم که از شرایطشان راضی نیستند. شرایطی که وادارت می‌کند در جا بزنی. این موقع‌ها چاره کار، کندن و رفتن است. اما کندن به این راحتی‌ها نیست. دست و پایت نباید بسته باشد. مثلا اگر کارت را میخواهی عوض کنی پول و مزایایش آنقدر نباید زمین‌گیرت کرده باشد که هر فکر کندنی را در نطفه خفه کند. روحیه خودت هم شرط است. کندن جرات می‌خواهد. باید قدرت ریسک داشته باشی. باید مطمئن باشی آرامش بعد این کار را به به هم ریختگی‌های قبلش ترجیح می‌دهی.  در کل فکر می‌کنم از آن خوشبخت‌ها هستم که روحیه‌ام و شرایط زندگی‌‌ام طوری است که هر بار خواسته‌ام از چیزی بکنم توانسته‌ام …  یک نفر دیگر هم همین چند وقت پیش این کندن را تجربه کرده بود. احساس آزادی که می‌کند را می‌فهمم و برایش خوشحالم … 

!!!!!!. در حال برنامه‌ریزی دو سفر و یک کار جدید هستم. مقدمات را انجام می‌دهم. شاید بشوند، شاید هم نشوند. حتی شاید شدنشان خیلی عجیب‌تر و شگفت‌انگیزتر از نشدنشان باشد، بخصوص سفرها. یکی‌اش یک قدم بزرگ کاری است و یکی دیگر یک قدم بزرگ شخصی … یک چیز را می‌دانید؟ حتی اگر هیچ‌کدام از کارها هم به سرانجام نرسد احساس بدی نخواهم داشت. این روزها از تلاش و برنامه‌ریزی برای شدنی شدنشان لذت می‌برم. همین لذت هم برایم دوست داشتنی و تا حد زیادی ارضا کننده است. نشانم می‌دهد زنده‌ام. نشانم می‌دهد قدرت این را دارم که دنبال ایده‌ها و خواسته‌هایم بروم. قدرت این را دارم از جایم تکان بخورم و فکرهایم در حد فکر نمانند. برای همین است که فکر می‌کنم اگر این تلاش‌ها به نتیجه برسد، اتفاق افتادنشان یک هدیه است. یک‌جور پاداش است که علاوه بر مزد لذت بردن از روند تلاش‌هایم گرفته‌ام. چیزی که لذت از اوضاع و احوالم را بیشتر خواهد کرد، نه اینکه ایجاد خواهد کرد.

(14) دیدگاه

برای وبلاگ‌نویسان غیر زیست محیطی که اینجا را می‌خوانند …

 یک چیزهایی هست که هر انسانی فارغ از سن و تحصیلات و رشته تخصصی و محل زندگی و غیره‌اش باید بداند. مثل دانستن جهار عمل اصلی در ریاضی! یا مثل چگونه غذا خوردن و اینکه چه چیزهایی قابل خوردن هستند و چه چیزهایی نه! یا مثل اصول اولیه بهداشتی و … و یا به نظر من مثل اصول پایه‌ای و اولیه‌ محیط‌زیست مثل اینکه محیط‌زیست چیست و چرا مهم است و چطور می‌شود حفظش کرد. آشنا بودن با اصول اولیه زیست‌محیطی یکی از آن مهارت‌های مورد نیاز زندگی است که در کشوری مثل کشور ما آنچنان یاد داده نمی‌شود. برای همین است که ما بزرگ می‌شویم بدون آنکه بفهمیم در اطرافمان چه می‌گذرد و جایگاهمان در این دنیای پر از ریزه‌کاری و نظم درونی به عنوان یکی از موجودات زنده روی زمین چیست. 

حتما می‌دانید 15خرداد روز جهانی محیط‌زیست است (البته امسال چون در سال کبیسه هستیم این روز 16 خرداد است). روزی که به دلیل همزمان بودن رویدادهای مهم‌تر وطنی همیشه مهجور مانده است و گویا خواهد ماند! با پیش زمینه چیزی که در پاراگراف بالا توضیحش دادم و مرتبط با روز محیط‌زیست که چند روزی بیشتر به آن نمانده چند خواهش و پیشنهاد داشتم که اگر آن‌ها را بخوانید و به دعوتم پاسخ مثبت بدهید بسیار خوشحالم می‌کنید:

 !. مدتی پیش یکی از وبلاگ‌نویس‌های زیست‌محیطی پیشنهادی را مطرح کرد برای سبز کردن وبلاگستان. کاری شبیه آن چیزی که مهر سال گذشته در سطح جهان اجرا شد و در آن روز بخصوص نویسندگان وبلاگ‌ها جدا از اینکه موضوع تخصصی وبلاگشان چیست، درباره محیط‌زیست نوشتند. طبق همین پیشنهاد من از شما خواهشی دارم. به این فراخوان پاسخ دهید و در بین روزهای 16 تا 22 خرداد پستی با موضوع محیط‌زیست در وبلاگتان بگذارید. درباره دغدغه‌هایتان بنویسید، درباره اینکه محیط‌زیست از نظر شما چه معنایی دارد، اینکه به محیطزیست و حفظ آن چطور فکر می‌کنید، از کارهای به ظاهر کوچک ولی بزرگی که برای حفظ محیط‌زیست هر روز می‌بینید انجام می‌شود و یا انجام می‌دهید بنویسید و …

در این سایت اطلاعات بیشتری درباره این حرکت می‌توانید پیدا کنید. 

!!. این روز را به دوستان دیگر وبلاگ‌نویستان هم معرفی کنید و از آن‌ها بخواهید در این حرکت شرکت کنند.

!!!. لینک و یا لوگوی خبرخوان وبلاگ‌های زیست‌محیطی که به گرین بلاگ معروف است را به لینک‌های وبلاگتان اضافه کنید. با این کار کمک خواهید کرد تعداد بیشتری مطالب نوشته شده را بخوانند و از طرف دیگر کمک خواهید کرد با گسترده و متنوع‌تر شدن مخاطبان، این وبلاگ‌ها با بازخوردهایی که می‌گیرند مطالب کاربردی‌تر و جذاب‌تری برای مخاطبانشان بنویسند.  

اگر نظری درباره مواردی که گفتم دارید خوشحال می‌شوم برایم بنویسید.

راستی! ای خوانندگان اینجا که وبلاگ ندارید. اگر شما هم فکر یا ایده‌ای دارید که دوست دارید در دعوت به این فراخوان بنویسید و دیگران بخوانند خوشحال می‌شوم مطلبتان را اینجا منتشر کنم. خبرش را به من بدهید. نشانی پست الکترونیکم همین بغل است.

(17) دیدگاه

دست‌نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست – 9

امروز آخرین روز کلاس محیط‌زیستم با دخترک‌های دوم دبستانی دبستان نرگس بود. باقیمانده دفترها را چک کردم، کارها را رو به راه کردم و … و با همه‌شان خداحافظی کردم … دخترک‌ها غصه خوردند، خندیدند، گریه کردند، بوسیدند، بغل کردند، آویزان شدند، با دست‌های نوچ و رنگ وارنگشان روی لباس‌های سفیدم لک گذاشتند، پرسیدند سال دیگر هم معلمشان می‌شوم یا نه و …

تابستان هم برایشان کلاس دارم؛ اما دوست دارم شیوه جدیدی را امتحان کنم. تجربه شیوه تابستان و سال تحصیلی که گذشت دیگر بس است. می‌خواهم خوبی‌هایش را دوباره تکرار کنم (حتی در شکل و شمایلی دیگر) و بدی‌هایش را اصلاح کنم.

سابقه معلمی کردنم بیشتر از این یک سال است، اما هیچ وقت مثل سالی که گذشت معلم ثابت یک کلاس نبودم. یک زمانی، شاید تا همین دو سال پیش نمی‌خواستم معلم ثابت باشم. یک‌جورهایی از پا گذاشتن در این راه می‌ترسیدم. به نظرم مسئولیت بزرگی بود و کار کم الکی و پیش پا افتاده‌ای نبود! معلم سیار بودن، تو را و شاگردانت را وابسته نمی‌کند. تو معلمی هستی که یک یا دو جلسه بچه‌ها را می‌بینی و تنها مسئولیتت خوب درس دادن است. اما معلم ثابت بودن بار مسئولیتش بیشتر است. معلم ثابت بودن یعنی به دوش کشیدن تک تک دغدغه‌های شاگردانت. دغدغه‌هایی که موضوعشان فقط در محدوده علم و درس تو نیست. باید با آن‌ها زندگی کنی. باید مشکلات خانوادگی یا دوستانه‌شان برایت مهم باشد. باید برایت مهم باشد شاگردانت حال و اوضاع روحیشان خوب است یا نه. باید برای رفع مشکلاتشان تلاش کنی. باید معلم واقعی باشی. معلمی که به شاگردانش نه فقط علم، بلکه درس زندگی می‌دهد … و این یعنی تو خودت باید انسان کاملی باشی … و من از همه این‌ها ترس داشتم. از اینکه از پسش بر نیایم، از اینکه خراب کنم، از اینکه از آن ایده‌آل ذهنی‌ام درباره یک معلم خوب دور باشم …

اما حالا فکر می‌کنم اوضاع خوب پیش رفت. بالا و پایین داشت؛ اما خوب پیش رفت … من و دخترک‌ها نه ماه با هم زندگی کردیم. یاد دادمشان و یاد گرفتم. بالا رفتند و بالا رفتم و بالا رفتیم. دلبسته شدم و دلبسته‌ام شدند. دوستم داشتند و دوستشان داشتم …

امروز با دخترک‌ها و در اصل با یک دوره تجربه شگفت‌انگیز و دوست داشتنی در زندگی‌ام خداحافظی کردم …

(5) دیدگاه

دست‌نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست – 10

من خروجی (فارغ‌التحصیل) ۸۱ هستم و این دخترها که الان دوم دبیرستانی‌اند؛ وقتی فارغ‌التحصیل شوند می‌شوند خروجی ۸۹. برای درس جغرافیشان ۳ روز آماده‌ایم یزد. من را به عنوان کارشناس محیط‌زیست آورده‌اند. از بین فارغ‌التحصیل‌های خودمان و دوست و آشناهای ما کارشناس معماری، شهرسازی، مردم‌شناسی و زیست‌شناسی هم داریم. از همان اول که وارد ایستگاه قطار می‌شوم و این لشکر ۱۸۰تایی مانتو طوسی را می‌بینم شروع می‌شود. دلتنگی‌ام را می‌گویم. کم کم یادم می‌آید که چقدر دلم برای خودمان تنگ شده است. بین ما علاوه بر مغزهای ریاضی و فیزیک و … پر است از هنرمند. خیلی‌ها ساز می‌زنند، خیلی‌ها می‌کشند … . یک چیزی برایم خیلی جالب است. این چند سال اخیر بین آدم‌های دیگر بارها احساس بی‌هنری کرده‌ام. هر بار که به یک کنسرت رفتم یا به دیدن یک نمایشگاه نقاشی یا کار دست. اما بین خودمان هیچ وقت این حس بی‌هنری را ندارم. انگار این‌ها که می‌زنند و می‌کشند بخشی از وجود منند. انگار من و این‌ها نداریم … حس جالبی است.

خیلی وقت است که مدرسه‌مان نرفته‌ام. تا یکی دو سال بعد فارغ‌التحصیلی می‌رفتم. البته منظورم از رفتن، مرتب رفتن است و گرنه که مثل خیلی از فارغ‌التحصیل‌ها هنوز افطاری و جشن فارغ‌التحصیلی‌ها و کارگاه علوم‌ها را اغلب می‌روم. به خاطر همین نرفتن، این بچه‌ها را خیلی نمی‌شناسم. آن‌ها هم من را نمی‌شناسند. آخرین گروهی که من را می‌شناسند الان سال دوم دانشگاهند. باید بتوانم با آن‌ها ارتباط برقرار کنم. البته کار آنقدر سختی نیست. رشته سمپادی بودنمان خوب ما را به هم پیوند می‌دهد. دو کوپه را به من سپرده‌اند. باید مراقب باشم کسی جا نماند و گم و گور نشود. فعلا تنها آشناهایم همین‌ها هستند. خودم را معرفی می‌کنم و خودشان را معرفی می‌کنند. من خوش حافظه عمرا اسم همه‌شان را با این بار اول یاد بگیرم!

قرار است به عنوان یک کارشناس و معلم محیط‌زیست این دو روز همراهشان باشم. کمی نگرانم. یعنی کمی بیشتر از کمی نگران بودم! جایی که می‌رویم طبیعت است و اوضاع و احوال درس دادن در آن با کلاس فرق می‌کند. باید بتوانی همه چیز را ببینی و علاقمندشان کنی ببینند. باید بتوانی برای هر چیز حتی کوچک قصه ببافی و جذابش کنی. هیچ چهارچوبی وجود ندارد. فضای اطرافت است که به تو خط می‌دهد. باید هوشیار باشی که خط‌ها را بگیری و بعد باید آنقدر سواد داشته باشی که بتوانی قصه‌ آن خط را برای بچه‌ها تعریف کنی. سواد … سواد … سواد … مسئله این است! امیدوارم از پسش بر بیایم. قبل از سفر با یکی از دوستانم حرف‌ زدم. کاری که من می‌خواستم انجام بدهم را خوب بلد است. حرف‌هایش اعتماد به نفسم را برگرداند. من می‌توانم … من می‌توانم … من باید بتوانم … پیش از سفر دو قانون برای خودم می گذارم: ۱. خودت باش! خود صفورا! همان چیزهایی را به بچه‌ها نشان بده که بهشان اعتقاد داری. اعتقادهایت کلی ارزشمندند. شک نکن! و ۲. هر چیزی را که بلد نبودی راحت بگو نمی‌دانم … 

بچه‌ها تعدادشان زیاد است. برای همین دو گروه ۹۰ نفریشان کرده‌اند. یک گروه روز اول برای گشت و گذار داخل شهر یزد می‌روند و گروه دیگر که من هم همراهشان هستم راهی روستای خرانق می‌شویم. قرار است در کاروانسرای خرانق بمانیم. از هیجان دارم می‌میرم. یک‌بار دیگر هم آنجا رفته بودم فکر می‌کنم دوسال پیش بود. کارگاه آموزشی سرشماری وحوش منطقه بود. آن سفر شگفت‌انگیز بود. خرانق، کاروانسرایش، قلعه‌اش و منارجنبان داخلش را بسیار دوست دارم. در این سفر است که به یمن وجود کارشناس‌هاس معماری و شهرسازی و مردم‌شناسی کلی بخش آثار باستانی دوستی مغزم ارضا می‌شود. فکر نمی‌کنم گروه دیگری اینقدر دقیق تمام زیر و بم‌های این منطقه را در آورده باشد. آخر روز برای خودم یک پا کارشناس شده‌ام و افاضات می‌کنم!

با خودم یک کوه کوچک (!) کتاب آورده‌ام: کتاب سنگین مارمولک‌های ایران اندرسون، مارهای ایران لطیفی، پرندگان ایران منصوری، پستانداران ایران ضیایی. آورده‌ام شاید به‌درد بخورد. حداقلش این است بچه‌ها ببینند یک چنین کتاب‌هایی هم وجود دارد. فلورهای قهرمان سنگین بود و نیاوردمشان. کاش یک کتاب جمع و جورتر گیاهی داشتم. مجبورم فقط سواد نیم‌بند گیاه‌شناسی‌ام را به کار بیندازم و بقیه چیزها را هم بگویم نمی‌دانم!

از یک چیز رشته‌مان خیلی خوشم می‌آید. اینکه مثل رشته‌های علوم پایه در بند اسم‌ها نمی‌مانی. سر و کار ما بیشتر با رابطه‌ها است. چیزی را می‌شناسیم برای اینکه بتوانیم رابطه‌اش را کشف کنیم. ما معمولا مثل زیست‌شناس‌های جانوری و گیاهی تاکسونومیست‌های فوق‌العاده‌ای نمی‌شویم که بخواهیم گونه‌ها را با کوچکترین جزییاتشان از هم تشخیص بدهیم و اسم همه‌شان را حفظ باشیم. اما به جایش قصه‌های دنیای اطرافمان را خوب بلدیم. ما اگر محیط‌زیست‌دان‌های درست و حسابی باشیم می‌توانیم در دل کوه و دشت تمام آدم‌های دنیا را با قصه‌های طبیعت سرگرم کنیم و بهشان یادآوری کنیم که چقدر نمی‌دانند. یادآوری کنیم که دنیا پر از شگفتی است. یادآوری کنیم که مراقب باشند پایشان را کجا می‌گذارند و چه می‌کنند … 

دخترها صبح را به دیدن قلعه گذرانده‌اند و یک دنیا اطلاعات تاریخی و باستان شناسی و مردم‌شناسی گرفته‌اند. هنوز گنگم. غیر از چلچله‌های داخل کاروانسرا، یک سوسک، گلدفیش‌های چاق و چله داخل حوض که خیلی بی‌ربطند و چند گیاه، موجود زنده دیگری اینجا پیدا نشده است که به درد کار من بخورد. یکی از دخترها خوب کنجکاو است. از صبح تابحال دو تا لانه پرنده پیدا کرده است. یک مدتی هم سر ۱۰ – ۱۲ نفر را با ور رفتن با یک سوسک گرم کردم!  ساعت حدودهای ساعت ۴ است. خدا دوستمان دارد. هوا کمی ابر شده است و ما می‌توانیم بیرون برویم. حالا نوبت من است که قصه‌هایم را برای بچه‌ها بگویم. اول از همه یک جا جمعشان می‌کنم و می‌گویم از نظر هر رشته‌ای یزد سرزمین یک چیزی است. از نظر معمارها سرزمین بادگیرها است، از نظر آبخیزداری‌ها سرزمین قنات‌ها و از نظر ما محیط‌زیستی‌ها سرزمین یوزپلنگ‌ها! پس به سرزمین یوزپلنگ‌ها خوش آمدید! بعد کمی اطلاعاتشان را درباره حیات وحش بالا و پایین می‌کنم و برایشان از نزدیک‌ترین منطقه حفاظت شده به اینجا که دره انجیر است می‌گویم. بعد معنی منطقه حفاظت شده و اینکه چرا وجود دارد و … . بچه‌ها جمجمه یک قوچ اهلی پیدا کرده‌اند. کلی سر همین برایشان قصه می‌گویم. مغزهایشان را کار می‌اندازم. وادارشان می‌کنم فکر کنند و بگویند چرا گوزن‌ها که شاخشان می‌افتد در جنگل‌ها زندگی می‌کنند و حیوان‌هایی که شاخشان نمی‌افتد در مناطق بیابانی. قصه‌هایم همین‌جا تمام نمی‌شود. یک اتفاق جالب می‌افتد. یک پرنده سفید. یک اگرت کوچک. اینجا چه کار می‌کند؟ احتمالا هنگام مهاجرت از دسته‌اش جا مانده. کلی برای بچه‌ها هیجان انگیز است. باز هم سوال پیچشان می‌کنم و وادارشان می‌کنم فکر کنند از روی شکل ظاهری این پرنده (پاها، گردن و نوک بلندش) حدس می‌زنند زیستگاهش چه‌جور جایی باید باشد؟ دخترها فکر می‌کنند، جواب می‌دهند، شلوغ می‌کنند و  … و کم‌کم وارد فضای خودم می‌کنمشان. خیلی جالب است. تغییرشان کاملا مشهود است. هر چه جلوتر می‌رویم و تپه‌ها را بیشتر بالا و پایین می‌کنیم تعداد کسانی که سوال می‌پرسند و چیزهای جدیدی در اطرافشان می‌بینند بیشتر می‌شود. آن اول وقتی ازشان پرسیدم پرنده‌های داخل کاروانسرا را دیده‌اند یا نه بیشترشان با تعجب گفتند: “کدوم پرنده؟!” این دخترها که آن اول چلچله‌های به آن خوشگلی را که روی سطح آب حوض کاروانسرا و بعد داخل پیش از این اصطبل‌های کاروانسرا شیرجه می‌رفتند را ندیده بودند، حالا شروع کرده بودند به دیدن. تنها با صرف یک نیم روز. تنها توسط یک نفر که تهییجشان کرده بود ببینند. وای که چقدر دیر در این کشور به ما یاد می‌دهند که جزییات طبیعی اطرافمان را ببینیم. راستی! اصلا یاد نمی‌دهند که! مگر چه بشود که خود آدم برود دنبالش! یا درسش را بخواند یا علاقه‌اش بکشاندنش … از آدم‌هایی که درخت‌های کوچه‌شان را نمی‌شناسند چقدر می‌شود انتظار داشت دلشان به حال قطع شدن یا نشدنشان بسوزد؟! همین را بگیر برو تا آخر … 

موتورم راه افتاده است. بارها به خودم یادآوری کرده‌ام فلان چیز برای تو تکراری و عادی شده، اما برای این‌ها تازه است؛ پس بگو … با فضایی که ایجاد شده کیف می‌کنم. علاوه بر دخترها حتی معلم‌ها هم سوال می‌کنند و بعد رویش بحث می‌کنیم و فکرهای جدید در مغزمان جرقه می‌زند. معلم‌هایی که یک سال‌هایی معلمم بوده‌اند و هنوز هم معلمم هستند …

دخترها از ذوق در حال ترکیدن هستند! آخر زنبورخوار دیده‌اند با آن رنگ سبز شگفت‌انگیزش و سبزه‌قبا دیده‌اند با آن رنگ آبی خوش رنگش. دخترها باورشان نمی‌شود یک چنین پرنده‌هایی هم پیدا می‌شود. دخترها نمونه کامل یک شهرنشین از همه جا بی‌خبر هستند! مثل همه ما … ذوق کردنشان را دوست دارم. من هم هنوز خیلی چیزها را از نزدیک ندیده‌ام که می‌دانم وقتی ببینمشان از شدت هیجان خودم را حلق‌آویز خواهم کرد! چون دیدن از نزدیک با خواندن در کتاب فرقش از زمین است تا آسمان! یاد توله پلنگ بغل کردن و قرقاول دیدن خودم افتاده‌ام …

بعضی دخترها تک و توک سراغم می‌آیند. درباره پروژه‌های تحقیقاتی که در ذهنشان دارند و به محیط‌زیست مربوط است صحبت می‌کنیم. درباره رشته‌های تحصیلی آینده‌شان و خط زندگی‌شان هم صحبت می‌کنیم. همین‌طور درباره تردیدهایشان و اینکه نترسند از در خلاف جریان آب شنا کردن. من از بخش رسمی ساختار مدرسه نیستم، برای همین ترسی از گفتن حرف‌هایم، عواقب بعدی‌اش و واکنش‌های والدین ندارم. برایشان می‌گویم نترسند از اینکه برخلاف نظر خانواده‌ها و جامعه که انتظار دکتر و مهندس شدن از همه‌شان دارند، چون باهوشند، دنبال چیزهای دیگری بروند. برایشان می‌گویم شما توانایی ساختن راه‌های جدید دارید، چرا فکر می‌کنید که حتما باید حرف بزرگترها را گوش کنید و جا پای دیگران بگذارید. برایشان می‌گویم آنقدر راه ناشناخته در این دنیا مانده که هنوز نیاز به آدمش دارد تا پیه سختی‌هایش را به تنش بمالد و در آن قدم بگذارد …

قرار است دخترها برای درس جغرافیشان داخل روستا بروند، یک روستانشین پیدا کنند و سوال پیچش کنند! قرار است درباره معیشتشان بپرسند، درباره دلایل مهاجرت در روستایشان، درباره شیوه‌های آبیاری و … . دخترها تصور روشنی از صحبت با روستایی‌ها ندارند. می‌دانم تجربه فوق‌العاده‌ای برایشان خواهد بود. گروهی که با من هستند را شیر می‌کنم و کمکشان می‌کنم سر صحبت را باز کنند. چند آقا و خانم پیر مهربان و دوست‌داشتنی را به صحبت گرفته‌ایم. دخترها مرتب سوال می‌پرسند و صحبت‌هایمان حسابی گرم شده است. وای که اگر دخترها بلد باشند و یا یاد بگیرند نکته‌ها را از حرف‌های این آدم‌ها بیرون بکشند و تحلیل کنند چقدر فوق‌العاده است. دخترها چیزی را تجربه می‌کنند که هیچ کتابی یادشان نمی‌دهد. چیزی که تقریبا هیچ دختر دبیرستانی دیگری (حتی آدم بزرگ‌هایش) در این کشور فرصت تجربه کردنش را ندارد.

طبق انتظاری که دارم خفاش برای دخترها موجود غریبی است. برای همین وقتی نزدیک‌های غروب برایشان می‌گویم شب خفاش خواهیم دید بینشان ولوله می‌افتد. کلی برایشان با هیجان درباره خفاش‌ها حرف می‌زنم و از اینکه چه می‌شود که ما آدم‌ها برای بعضی موجودات شگفت‌انگیز قصه‌های عجیب و غریب و دوست نداشتنی می‌سازیم. شب می‌شود. دخترها با ذوق و جیغ جیغ هر بار که خفاشی روی سطح آب حوض کاروانسرا شیرجه می‌زند و دوباره بالا می‌رود صدایم می‌زنند و می‌خواهند با دست توجهم را جلب کنم. از دیدن ذوقشان کیف می‌کنم. برای یک معلم دیدن این تغییرهای محسوس و سریع در شاگردها شگفت‌انگیز است و آدم را تا آن بالا بالاهای آسمان می‌برد …

ما فارغ‌التحصیل‌ها با رشته‌های مختلفمان در آخر روز به یک نتیجه مشترک رسیده‌ایم. اینکه یک‌سری مفهوم‌های یکسان وجود دارد که در هر رشته‌ای یک لباس نو تنش می‌شود. مثلا مفهوم سازگاری. هم ما محیط‌زیستی‌ها داریمش، هم معماری‌ها دارند و هم مردم شناس‌ها. فکرمان را با دخترها هم در میان می‌گذاریم. آن‌ها هم به همین شباهت‌ها فکر کرده‌اند. آن‌ها به عنوان یک بیرونی حرف‌هایمان را شنیده‌اند و اشتراکاتمان را کشف کرده‌اند. خوشحالم از اینکه در شکل‌گیری این جرقه‌ها و تحلیل‌ها در ذهن دخترها نقش داشته‌ام. می‌دانم این جرقه‌ها خاموش شدنی نیست …

ساعت سه نصفه شب است. دخترهایی که روی پشت بام بودند و با تلسکوپ‌ها مشغول رصد آسمان شب هم پایین آمده‌اند. البته خیلی هم رصد موفقیت‌آمیزی نبود. آسمان غبار داشت و آلودگی نوری‌اش هم زیاد بود. غیر از یک گروه بقیه از خستگی بی‌هوش شده‌اند. باد می آید. همه سردشان است و در کیسه خواب‌ها مچاله شده‌اند. اما نمی‌دانم چرا من حالم زیادی خوب است. با پای برهنه کف کاروانسرا راه می‌افتم. بالای پشت بام هم می‌روم. وای چه کیفی دارد! قرار است تا چند ساعت دیگر گروه بعدی دختر‌ها بیایند. حالا دیگر می‌دانم چه قصه‌هایی می‌توانم برایشان بگویم. منتظرشان هستم و دیگر نگران نیستم. شب با پای برهنه کف کاروانسرای قدیمی که یک زمانی اسب‌ها و آدم‌های زیادی روی آن رفته‌اند قدم می‌زنم و پر از احساس شادی و رضایتم …

صبح که می‌شود تا گروه بعدی برسند تارش را بر می‌دارد و می‌رود وسط یکی از این پیش از این اصطبل‌های کاروانسرا می‌نشیند و شروع می‌کند به زدن. صدا می‌پیچد. چقدر شگفت‌انگیز است … انگار روی ابرها هستم … شاید بیشتر شبیه یک شوخی است، اما من واقعا واقعا دلم می‌خواهد یک کاروانسرا داشته باشم که درونش زندگی کنم و کسی را داشته باشم که تار بزند و مسافرهایی که بیایند و بروند و من برایشان غذا بپزم و  … و برایشان قصه‌ درخت‌ها و پرنده‌ها و ابرها را بگویم و دعوتشان کنم اطرافشان را با دقت‌تر ببینند …

(18) دیدگاه

من …

ناهار می‌پزم. از اول امسال تابحال فکر کنم دومین جمعه‌ای است که خانه‌ام. دلم دل مشغولی‌های دیگرم را می‌خواهد و برای همین پیشنهاد می‌دهم من ناهار بپزم. جمعه‌ها ظهر اغلب ماهی می‌خوریم. طرحی نو در می‌اندازم. در آرد سوخاری ماهی‌ها علاوه بر ادویه‌های مورد علاقه‌ام سماق هم می‌ریزم. ماهی‌ها که سرخ شدند دو تکه از آن‌ها را بر می‌دارم تا بلایی جدید سرشان در بیاورم. رب آلوی تازه کشف شده‌ام را با سبزی شمالی‌های شور و آب و باقیمانده آرد سوخاری سماق‌دار قاطی می‌کنم و می‌گذارم روی گاز تا بپزند. نتیجه خوشمزه است. خوشحالم از کشفم. کمی از سسی که ماهی‌ها را درونش پختم را داخل یک لیوان درست می‌کنم و می‌گذارم روی میز تا بقیه هم اگر خواستند امتحان کنند. البته زیاد امیدوار نیستم این اتفاق بیفتد. ماست و خیار هم درست کرده‌ام. هر چه دستم رسیده داخلش ریخته‌ام. از گل محمدی بگیر تا کرفس خشک شده. خیلی زیاد نریخته‌ام تا صدای کسی در نیاید. آنقدر ریخته‌ام تا دلم آرام بگیرد. دلم قاطی کردن می‌خواهد. دلم طرحی نو در انداختن می‌خواهد …

لباس زیر سارافون سبزه را با سارافون نارنجیه پوشیدم. دلم لباس نارنجی زیرش را نمی‌خواست. مغزم این روزها تحمل هیجان زیاد را ندارد. شال و شلواری که مدت‌ها نمی‌پوشیدم را با آن مانتو گل گلی سرمه‌ایه پوشیدم. پریروز دلم روشن آرام و بی هیجان می‌خواست و امروز تیره. امروز حتی دلم نمی‌خواست آن مانتو سرمه‌ای گل گلیه را مثل همیشه با شال و شلوار سفید بپوشم. پس همه جایم شد سرمه‌ای. برایم جالب بود که تیره‌ترین حالت‌های من باز هم پر از رنگند! معمولا این طور نبوده اما الان سه کفش دارم. هر روز یکی‌شان را می‌پوشم؛ چون امروز تحمل کفشی که دیروز پوشیده‌ام را ندارم! و فردا تحمل کفش امروز را … خیلی وقت‌ها می‌شود که دلم می‌خواهد پا برهنه باشم …

چند روز است موبایلم سایلنت است. مثل همیشه با خودم این ور و آن ور هم نمی برمش. هر چند وقت یک‌بار سراغش می‌روم ببینم خبری هست یا نه …

تم کامپیوترم را عوض کرده‌ام. تم قبلی را خیلی دوست داشتم. صدای گرگ تهش، مدیا پلیر و موسش که شبیه برگ بود … اما دلم طرحی نو در انداختن می‌خواست … دلم کندن می‌خواست …

دلم شنیدن آلبوم یک گروه یا خواننده را نمی‌خواهد. تحملش را ندارم. پس مرتب مجموعه آهنگ‌هایم را گوش می‌دهم که یکی از عجیب‌ترین مجموعه آهنگ‌های دنیاست. از آهنگ شگی و آکوآ دردونش پیدا می‌شود تا شجریان! آهنگ‌ها مرتب عوض می‌شوند و وارد دنیای جدیدی می‌شوند و تنوع طلبی روحیه من را ارضا می‌کنند …

تم گوگل ریدرم را عوض کرده‌ام و از این جدیدها گذاشته‌ام که روزی چند بار خودشان عوض می‌شوند. تازه همین تم را هم چند روز یک بار عوض می‌کنم. خوشم می‌آید یک شکل نمی‌مانند و تکراری نمی‌شوند.

یک دنیا کار عقب‌مانده … نه نمی‌خواهم درباره‌شان حرف بزنم …

مغزم پر از فکر جدید است. فکرهایی که آزموده نشده‌اند اما بخشی از منند. بخشی از چیزی که به آن اعتقاد دارم. فکرهایی که بخشی از جلو رفتن منند … دلم می‌خواست اینجا می‌نوشتمشان اما شخصی‌تر از این هستند که هر کسی بخواندشان …

یادم می‌آید مامان یک زمانی می‌گفت در دانشگاه برای یک درس حاضر نیست دو کلاس بگیرد. می‌گفت خوشش نمی‌آید یک درس یکسان را به دو گروه مختلف بدهد و دوبار حرف‌هایش را تکرار کند. اما حاضر بود سال بعد حرف‌های سال قبلش را بزند. حالا دخترش دلش نمی‌خواهد آن‌طور که تا الان درس می‌داده را دوباره تکرار کند. دلش نمی‌خواهد سر کلاس برود با همان طرح درس‌ها و با همان حرف‌ها. دلش یک دنیای جدید می‌خواهد … ‌

یک نظر بنویسید

یوزپلنگ‌ها هم پرواز می‌کنند!!

این مطلب آنقدر برایم هیجان‌انگیز بود که حیف باشد فقط بشود یکی از پیوند‌های روزانه وبلاگم … نوشته دبیر اجرایی جشنواره “فرزندان سرزمین یوزپلنگ” را بخوانید:

 ”یوزپلنگ‌ها هم پرواز می‌کنند

(7) دیدگاه

… پایان

بغض کردم وقتی دخترها و پسرهایی که دو سال رفته بودیم و آمده بودیم و بهشان درباره یوزپلنگ و محیط‌زیست یاد داده بودیم شدند معلم … معلم دخترها و پسرهای ابتدایی و راهنمایی روستاهای نزدیک شهرشان …

بغض کردم وقتی دیدم چطور با آرامش و علاقه و هیجان به آنها درس می‌دهند و از اهمیت یوزپلنگ برایشان می‌گویند …

بغض کردم وقتی یکی از دخترها برایم توضیح داد برای جلب توجه آدم‌های اطرافش به یوزپلنگ چه کارهایی کرده است … وقتی اطلاعیه‌هایی که در روستاها پخش کرده‌اند را نشانم داد … وقتی که گفت چطور از بی‌توجهی هم مدرسه‌ای‌هایش ناامید نشده و به کارش ادامه داده است … وقتی از ایده‌هایی گفت که بعدا می‌خواهد آنها را اجرا کند …

بغض کردم وقتی دخترها نمایششان را مرتب و منظم جلوی رییس و معاون آموزشی آموزش و پرورش شهرشان و تماشاچی‌های دیگر اجرا کردند. همه کار نمایش را خودشان کرده بودند و اسمش را گذاشته بودند یوز در خطر … 

بغض کردم وقتی با پدر و مادر و خواهر و برادر کوچکش برای بازدید نمایشگاه آمد و من دیدم چقدر روی آنها تاثیر گذاشته‌ است. برادر کوچکتر خیلی از حرف‌هایی که ما به او زده بودیم را بلد بود؛ خواهر بزرگش یادش داده بود.

بغض کردم وقتی پسرها با پاهای برهنه‌شان بر روی آسفالت خیابان شروع به دویدن کردند … وقتی راه مسابقه را دور زدند و برگشتند و به جایی که من بودم رسیدند … وقتی دیدمشان که به پهنای صورتشان می‌خندند و می‌دوند … می‌دوند تا به خط پایان برسند …

بغضم شکست وقتی همه چیز تمام شد … وقتی در شلوغی‌های آخر مراسم خیلی‌هایشان را ندیدم تا خداحافظی کنم … وقتی دنبالشان دویدم تا بهشان بگویم از بودنشان و همراهی کردنمان در این دوسال ممنونم. ممنونم از اینکه گذاشتند تجربه شگفت‌انگیزی در زندگی‌ام کسب کنم. بهشان بگویم از اینکه دوستم داشتند و دوستمان داشتند ممنونم …

بغضم شکست وقتی ایمان پیدا کردم ما کار کوچک بزرگی کرده‌ایم …

(13) دیدگاه