!. از به روز کردن وبلاگ در ساعتهای شلوغ اینترنتی بدم میآید. چرا؟ چون هنوز مطلب را منتشر نکردهای هفتاد هزار تا کامنت برایت میگذارند مثل این: “وبلاگ خوبی داری. به من هم سر بزن.” چقدر بدم میآید از این دست پیغامها یا از آنها که میگویند لینکم کن تا لینکت کنم! خیلی حوصله ندارم توضیح بدهم چرا! امیدوارم دلیلش برای همه واضح باشد!!
خلاصه اینکه نصفه شب آپدیت کردن امنیتش زیاد است و کمتر اعصاب و روان آدم خطخطی میشود!
!!. از شاگردهای من است. خواهرش پیش دبستانی است. با مادر و خواهرش آمده است تا در جشن پایان سال پیش دبستانیها شرکت کنند. دختر توداری است. میدانم که من را خیلی دوست دارد. این را مثل یکی از دخترکهای دیگر مرتب به زبان نگفته است،بلکه احساسش را از بغل کردنهای ناگهانیاش فهمیدهام و از لبخندهای همراه با سکوتش. این دختر بدجور من را یاد خودم می اندازد. حرف نمیزنیم، باید از کارهایمان بفهمند که دوستشان داریم. امروز در جشن تا من را دید مثل همیشه آمد و بغلم کرد و همین طور ماند … اما امروز با قبلترها یک فرق داشت. هر چند دقیقه یک بار سرش را بالا میکرد و میگفت: “دوست دارم!” … هر بار که دخترک سرش را بالا می کرد و این جمله را میگفت مغزم بالا و پایین میشد … حتی این دخترک هم از پسش برآمد. حتی این دخترک هم چیزی که فکر میکرد را بالاخره به زبان آورد … ولی تو …
!!!. نوشتهای میخواندم که نویسنده نگران بود نوجوانان با دیدن فیلمها دنیایی غیر واقعی در ذهن خود بسازند. نویسنده بیشتر نگران بود نوجوانان فکر کنند عشق، روابط جن.سی و … در دنیای واقعی هم همانگونه است که در فیلمهای هالیوودی نشان داده میشود. نویسنده اصطلاح عشق هالیوودی یا روابط جن.سی هالیوودی را به کار برده بود و من خواننده تا ته حرفش را خواندم و لازم نبود نویسنده توضیح اضافهتری بدهد. چند روز پیش به یک نفر گفتم چقدر سخت است که آدم مرتب شبیه این هنرپیشههای هالیوودی باشد. بی هیچ توضیح اضافه دیگری حرفم را فهمید … از آن روز به اصطلاحات دیگری فکر میکنم که همراه پدیدههای جدید خود را وارد زبان روزمره میکنند و کمک میکنند با یک کلمه یک پاراگراف مطلب بگویی …
!!!!. فکر کنم در خبرهای بیبیسی فارسی بود که خواندم در جنگلهای آمازون یک قبیله ناشناخته جدید کشف کردهاند. وای که چقدر دلم بیشتر خواست آن طرفها بروم؛ به یک دنیای بکر و وحشی پر از ناشناختهها … این را هم به فهرست بلند بالای آرزوهایم اضافه کنید! عکسهایشان اینجاست. محمدرضا لینکش را برایم فرستاد. از ذوق در حال ترکیدن بود! ذوقش را دوست داشتم!
!!!!!. خیلیها را میبینم که از شرایطشان راضی نیستند. شرایطی که وادارت میکند در جا بزنی. این موقعها چاره کار، کندن و رفتن است. اما کندن به این راحتیها نیست. دست و پایت نباید بسته باشد. مثلا اگر کارت را میخواهی عوض کنی پول و مزایایش آنقدر نباید زمینگیرت کرده باشد که هر فکر کندنی را در نطفه خفه کند. روحیه خودت هم شرط است. کندن جرات میخواهد. باید قدرت ریسک داشته باشی. باید مطمئن باشی آرامش بعد این کار را به به هم ریختگیهای قبلش ترجیح میدهی. در کل فکر میکنم از آن خوشبختها هستم که روحیهام و شرایط زندگیام طوری است که هر بار خواستهام از چیزی بکنم توانستهام … یک نفر دیگر هم همین چند وقت پیش این کندن را تجربه کرده بود. احساس آزادی که میکند را میفهمم و برایش خوشحالم …
!!!!!!. در حال برنامهریزی دو سفر و یک کار جدید هستم. مقدمات را انجام میدهم. شاید بشوند، شاید هم نشوند. حتی شاید شدنشان خیلی عجیبتر و شگفتانگیزتر از نشدنشان باشد، بخصوص سفرها. یکیاش یک قدم بزرگ کاری است و یکی دیگر یک قدم بزرگ شخصی … یک چیز را میدانید؟ حتی اگر هیچکدام از کارها هم به سرانجام نرسد احساس بدی نخواهم داشت. این روزها از تلاش و برنامهریزی برای شدنی شدنشان لذت میبرم. همین لذت هم برایم دوست داشتنی و تا حد زیادی ارضا کننده است. نشانم میدهد زندهام. نشانم میدهد قدرت این را دارم که دنبال ایدهها و خواستههایم بروم. قدرت این را دارم از جایم تکان بخورم و فکرهایم در حد فکر نمانند. برای همین است که فکر میکنم اگر این تلاشها به نتیجه برسد، اتفاق افتادنشان یک هدیه است. یکجور پاداش است که علاوه بر مزد لذت بردن از روند تلاشهایم گرفتهام. چیزی که لذت از اوضاع و احوالم را بیشتر خواهد کرد، نه اینکه ایجاد خواهد کرد.
نوشته شده توسط مرجانک در آگوست 10, 2008 در 8:28 ب.ظ
هموطن گرامی
با پست جدید " جهل و خرافات " به روز هستم .
طبیعت نگهدارتان باد .
نوشته شده توسط کیارش یشایائی در آگوست 10, 2008 در 8:28 ب.ظ
چرا اعصاب و روانتان خط خطی بشود؟ حداکثر این که سر نمی زنید . همه ی آن هائی که تازه وبلاگ نویس می شوند از این کارها می کنند باید به آنها فرصت داد .
من هم حرف نمی زدم بیچاره شدم! تا دیر نشده فکری به حال خودتان بکنید .
سایت فارسی بی بی سی فیلتر است . چه طوری خواندید؟ اگر یک راهنمائی بکنید که من هم دسترسی پیدا کنم یک عمر دعا گو می شوم!
!. از این بخشش بدم می آید که می نویسند وبلاگ خوبی داری. این رو برای همه می نویسن بدون اینکه خونده باشن اون وبلاگ رو. تا یک وبلاگی رو صفحه اصلی بلاگفا میاد فوری میان توش و این کامنت رو میگذارن. از این بخشش بدم میاد.
قبول دارم که این هم یک روشه برای دعوت به خوندن شدن وبلاگ آدم. ولی من خوشم نمیاد. من کلا از گدایی خوشم نمیاد. گدایی محبت باشه، گدایی خونده شدن باشه، گدایی هر چی میخواد باشه!
!!. یک فکرهایی به حال خودم کردم و باز هم اوضاعم هنوز خرابه! نسبت به قبل ترها خیلی بهتر شدم ولی هنوز جاهای جدی و عمیق و برای آدم های نزدیک خفه خون میگیرم!!!
!!!. من برای خوندن وبلاگ ها و سایت ها از گوگل ریدر استفاده می کنم. با گوگل ریدر میشه حتی فیلتر شده ها رو هم خوند. اگر اکانت گوگل داشته باشید مثلا برای جی میل میتونید وارد گوگل ریدرتون هم بشید. اونجا کنار سمت راست صفحه آیکونی هست که روش کلیک می کنید و فید آر اس اس ویلاگ ها یا سایت هایی رو که میخونید توش وارد می کنید. خود گوگل ریدر هم یک سری فید بهتون پیشنهاد میده تو سمت چپ صفحه که بی بی سی فارسی و سایت ها و بلاگ های معروف توش هست. اگر کمک بیشتری میتونم بکنم حتما بهم بگید.
نوشته شده توسط یه نوجوان تازه کار در آگوست 10, 2008 در 8:28 ب.ظ
به به چه وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن


با تبادل لینک موافقی؟
اقلا لینکت رو میگذاشتی که چیزی باشه که تبادلش کنیم!!!!
نوشته شده توسط محسن در آگوست 10, 2008 در 8:28 ب.ظ
جهت بیرون اومدن از کم رنگی باید عرض کنم که: توی این مدت همش دنبال کارهای حاشیه ای بودم. به وبلاگت هم سر می زدم ولی نظرم نمیومد(نمی اومد!). جهت تنویر افکار عمومی باید بگم که هیچ کار علمی ای انجام ندادم(در حد صفر کلوین!) اگه دیدی وبلاگت فیلتر شد بدون که به خاطر نشر همین اکاذیب در مورد من بوده
. الان هم دارم مطالب سومین شماره ی نشریه ام رو جمع و جور می کنم. در ضمن, عجب وبلاگ خوبی داری ها
کمرنگ شدنت فقط تو نظر نبود که! ایمیل ها و اس ام اس هاتم کم شده! زهی خیال باطل که فکر کردم درس خون شدی میشه بهت افتخار کرد!
نوشته شده توسط مجابی در آگوست 10, 2008 در 8:28 ب.ظ
سلام عجب وب خوبی داری .
متاسفانه برعکس شما تا بحال کسی چنین پیامی برای من نداده که دلم خوش باشه ولی از شوخی گذشته خوب می نویسید وسفر بخیر چه بروید وچه نروید!
ممنون از آرزوی خوب و لطفتان
نوشته شده توسط يونس در آگوست 10, 2008 در 8:28 ب.ظ
سلام،
من زماني که ترم دوم دوران دانشجويي رو پشت سر ميذاشتم، يکي از استادهام يه شعر انگليسي يادمون داد که تو ذهنم حک شد. يه بخشيش رو مينويسم تا شما و بقيه هم بخونيد. بيربط به فضاي نوشتههاي شما نيست:
We are not here (in this world) to play, to dream, to drift
We’ve hard work to do, and loads to lift
shun not the struggles! face it! ’tis (it is) God’s gift
ممنون از به اشتراک گذاشتن این شعر. من که دوستش داشتم بقیه رو نمیدونم
راستی! شما دوست ندارید به فراخوان مطلب قبلی من پاسخ بدید؟ چیزی هست که بخواهید بنویسیدش و بقیه بخونن؟ خوشحالم میشم اینجا مطلبتون رو بگذارم.
نوشته شده توسط نیک در آگوست 10, 2008 در 8:28 ب.ظ
آمدم جهت عرض دو سپاس و دو سه نکته:
اول اینکه سپاس فراوان از share کردن سنت و تجدد در اسرائیل- بسی حظ بردیم و اوقاتمان که اندکی راکد بود با اندیشه رنگ آمیزی شد.
دویم اینکه سپاس از ذکر نام بنده بویژه برای ذکر پیوند به نوش عزیزتر از جانم خصوصا آنکه پس از این همه وقفه بروز نشدن و در انزوای نانوشتنی هایش، آنرا برای تعیین هویتم می آوری. و چه نیکوست این!
سیم اینکه می خواهیم نوش عزیزتر از جان را قوتی بدهیم. قصد دارم که اندک اندک دستهای مینوی اش را بگیرم و تاتی تاتی با هم برویم. باشد که بیاموزد خودش راه برود!
چهارم اینکه نامردید و مشغول ذنب اگر فراموشم کنید در آن آوردگاه هیجان و سبزی و جاده و احیانا نم نم باران- که دیوانه ام می کند این آخری!- و بیاد بیاورید آن اوقاتی را که به جهت ادونچر فرمان مرکب به چپ وراست می کشیدیم و رعیت نفرینمان می کردند!!! و ما را هم دلی است. این همه آیاتی است برای آنان که می اندیشند…
پنجم هم سلامتی شما و اینکه ادونچرتان به کمال برسد میان آنزیم معده خرس!!
استعدادت در متفاوت نوشتن که چند چشمه اش رو همین جا دیدم ستودنیه!
برای یکم و دویم خواهش! برای سیم چه خوب! امیدوار کننده است! برای چهارم می اندیشیم! برای پنجم آمین!
نوشته شده توسط آرزو در آگوست 10, 2008 در 8:28 ب.ظ
سلام
نصف شب آپ کرده بودی تا در امان باشی
من هم نصف شب رایت کامنت می گذارم
کتاب کافه پیانو از نشر چشمه را خوانده ای؟
یک هم اسم تو در این کتاب هست که گفتم شاید به خاطر او که در کتاب شاید همسال تو باشد بخواهی بخوانی اش.
سبز باشی و شاد
این کتاب رو خیلی وقته میخوام بخرم بخونم هنوز نشده. نمیدونستم هم اسم من کسی توش هست!
نوشته شده توسط آرزو در آگوست 10, 2008 در 8:28 ب.ظ
راستی خانم معلم
ما به همه ی معلمان عاشقیم همه رقمه!
نوشته شده توسط کیارش یشایائی در آگوست 10, 2008 در 8:28 ب.ظ
خواندن بی بی سی با گوگل ریدر میسر شد .
انشاالله پایدار باشید و در همه ی امور زندگی موفق . دعای خیر من هم بدرقه ی راهتان هر کجا که باشید .
خوشحالم توانستم کمکی کنم
نوشته شده توسط ... در آگوست 10, 2008 در 8:28 ب.ظ
همینجوری این لینک رو گذاشتم . نخواستی نخون
http://www.aftab.ir/news/2005/dec/18/c3c1134909228_science_education_research.php
نوشته شده توسط چشمه در آگوست 10, 2008 در 8:28 ب.ظ
فرصتی نشد که بگم منظورم از گس بودن نوشته ی پیشینت چیه!
و اما عملکرد همه ی آدم ها و باور تونستن یا نتونستن به زاویه ی دید اونها بستگی داره! بذار اینجوری بگم: "کندن و رفتن یا معادلش: خراب کردن یک رابطه یا واژگون کردن یک جایگاه بسی آسان تر از حفظ اونه!" ــ من فکر کردم در این زمینه… اگر آدم به فکر کندن باشه معمولن رابطه هاش (می خوام شفاف بگم: به خصوصی روابط عاطفی اش) و یا حتا موقعیت ها و روابط شغلی اش به بلوغ نرسیده جایگزین می شوند. اونوقت هیچگاه (خیلی دیر) یک رابطه ی بالغ رو تجربه نمی کنه (تجربه می کنه!)
مثل تجربه ی متفاوت زندگی برای خوش نشینی که خانه ی ثابتی نداره و همیشه در سفره با کشاورزی که می مونه و زمینش رو آباد می کنه و …
باز هم دوست دارم باهات صحبت کنم… یا بهتره بگم کارت دارم و باید که باهات صحبت کنم….
خوب کی میگی پس؟
منظورم از کندن فقط رابطه نبود (اینجا بخصوص). چیزی که میگی درسته البته اونم نه همه جا. یک وقت هایی ادامخ دادن به یک رابطه هایی فقط یک جور عادته یا یک جور ترس از کندن. همه رابطه های آدم خوب نیستن (خوب یعنی چیزی که کمک به رشد میکنه) که آدم نگهشون داره برای همیشه. باید جرات کندن داشت با بری جلو و احساس آزادی کنی …
نوشته شده توسط پروانه در آگوست 10, 2008 در 8:28 ب.ظ
برات هدیه ای دارم.
ممنون از هدیه ات
نوشته شده توسط خسروشاهی در آگوست 10, 2008 در 8:28 ب.ظ
باسلام
نمی گویم بمن سر بزن شاید امروز برای اولین بار این کلمه را نوشتم ولی نوشته هایتان را که گاهی اوقات و برحسب اتفاق می بینم اگرچه طولانی می نویسید،می خوانم. محتوای برخی نوشته هایتان(ببخشید)آدم را بیاد از دنیا رانده ها و شاید تا حدودی مایوس و عصبی می اندازد (البته نوشته هایتان). هرچند من شما را آدم ریلکسی می پندارم.
شاد باشید
سر زدنتان به اینجا کلی برایم ارزش دارد.
مایوس و عصبی و از دنیا رانده نیستم. فقط این روزها یک کم آشفته ام. مثلا نوشته "من …" درباره همین آشفتگی ها و صفورای عجیب بود …
طولانی و گاهی خیلی طولانی هم می نویسم که کفاف هر هفته یک بار آپدیت شدن را بکند