Archive for جولای, 2008

چهارمین تولد …

چهارمین تولد … اول سال، داخل تقویم جدید، روی صفحه تولدش نوشته‌ام ورود به ۵۴ سالگی! ۴ سال گذشت! باورم نمی‌شود! …
در راه رفتن عروسی یکی از دوستان بودم که زنگ زذ. هر وقت زنگ می‌زند یا هر وقت می‌بینمش یک دنیا پر از شادی و آرامش می‌شوم … زنگ زده بود تولدش را تبریک بگوید … [...]

Continue reading »

پراکنده و بی‌ربط – 15

!. روز دوشنبه به دعوت آقای درویش برای دیدن مستند “خلوت جنگل” رفتم. نیم روز خوبی بود. خود فیلم، بحث‌های طرفین و دیدن چند آدم دوست داشتنی به نیم روز خوب تبدیلش کرد. آقای درویش و گرگ خاکستری درباره‌اش بیشتر نوشته‌اند، می‌توانید بخوانید.اگر بشود می‌خواهیم یک جایی نزدیک‌تر از مقر (!) آقای درویش و دوستانشان [...]

Continue reading »

سایتی برای ژئوتوریسم

سایت ژئوتوریسم ایران را یک روز از تبلیغ‌های بغل وبلاگم کشف کردم. این سایت زیرمجموعه‌ای از سایت سازمان زمین شناسی و اکتشافات معدنی کشور است.
 سایت قسمت‌های مختلفی دارد. در این قسمت می‌توانید با تعریف ژئوتوریسم آشنا شوید. در صفحه ابتدایی سایت نیز می‌توانید پدیده‌های جالب زمین‌شناسی ایران را به تفکیک استان جستجو کنید. یکی از موارد جالب [...]

Continue reading »

پراکنده‌های یک سفر

یا شبی میان درخت‌ها و ابرها!
!. برادر عزیز پیش از سفر که شنید می‌خواهم بروم جنگل ابر، به شوخی گفت: “چرا جنگل خاک نداریم؟! جنگل نور که می‌شود انرژی، جنگل ابر هم که هوا و آبش است، از چهار عنصر اصلی حیات فقط خاکش مانده!!”
!!. در سفر می‌شود با یک دوست چند ساله از سختی‌های کارت [...]

Continue reading »

دست نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست – 11

یا چرا این تالاب اینقدر پر دردسر است؟!!
فکر می‌کنم موج سبز دوم وبلاگستان که درباره تالاب‌ها بود تمام شده یا تمدید شده یا چه می‌دانم! خلاصه‌اش اینکه فکر می‌کنم کمی دیر است اما هر چقدر دیر، گفتنش بهتر از نگفتنش است!

یک راست می‌روم سر اصل مطلب … یاد دادن مفهوم تالاب به کودکان بسیار سخت [...]

Continue reading »

چمدان رنگی رنگی – 8

ملت مدت‌هاست همین‌طور سر پا مانده‌اند تا این غلطک چمدان‌آور سر و صدایش بلند بشود و بتوانند بار و بندیلشان را بردارند و بروند سر خانه و زندگی‌شان. اما دریغ از … می‌شود هی غر بزنی از دست این ایران و از این حرف‌ها … غر هم نخواهی بزنی انگولکت می‌کنند برای این کار! … [...]

Continue reading »

چمدان رنگی رنگی – 7

!. یک استاد فرانسه درس خوانده‌ای داشتیم که می‌گفت در فرانسه یک عطر فروشی معروف به نام من وجود دارد. من بالاخره آن چیزی که تعریفش را شنیده بودم دیدم:

این دوستان خارجی اسم من را همین‌طور که آن بالا نوشته تلفظ می‌کنند!
!!. سرآشپز صفورا (!) تقدیم می‌کند:
اسکویید حلقه‌ای به شیوه پخت انکی!!

این مطلب را که یادتان [...]

Continue reading »

چمدان رنگی رنگی – 6

می‌گذارم بیماری در درونم پخش شود … مثل همیشه نیست که مقابلش بایستم بگویم برو پی کارت، من باید سر پا باشم، کلی کار و بار دارم … می‌گذارم بیماری در درونم پخش شود؛ انگار بیحالی بیماری راحت‌تر می‌کند تحمل این اوضاع درونی را … کاش روزهای اول پر.یودم بود و دلم یک دنیا درد [...]

Continue reading »

چمدان رنگی رنگی – 5

احساس آن آقای عزیزی را دارم که بعد از سفرهای این استان به آن استانش از دستاوردهای شگفت‌انگیز و سقف آسمان شکن سفرش گوش همه را پر می‌کند! البته فرق ما این است که برای من مهر تایید کارشناس‌های زیادی می‌تواند دنبالش باشد، اما او نه!!! … از دیروز تابحال آنقدر نوشابه برای خودم باز [...]

Continue reading »

چمدان رنگی رنگی – 4

!. چقدر خوشم می‌آید از این کتابفروشی‌های بزرگ که می‌شود لابلای قفسه‌ها بنشینی کف زمین و ساعت‌ها با کتاب‌ها ور بروی و با دیدن قیمت‌ها آه بکشی! دلم می‌خواهد بزرگترین کتابفروشی دنیا را هم ببینم. کجاست؟ در کدام کشور است؟
 !!. چه معنی می‌دهد یک مدرسه آنقدر بزرگ باشد و دم و دستگاه داشته باشد که [...]

Continue reading »