آرشیو برای جولای, 2008

چهارمین تولد …

چهارمین تولد … اول سال، داخل تقویم جدید، روی صفحه تولدش نوشته‌ام ورود به ۵۴ سالگی! ۴ سال گذشت! باورم نمی‌شود! …

در راه رفتن عروسی یکی از دوستان بودم که زنگ زذ. هر وقت زنگ می‌زند یا هر وقت می‌بینمش یک دنیا پر از شادی و آرامش می‌شوم … زنگ زده بود تولدش را تبریک بگوید … چقدر دوست داشتنیند این آدم‌هایی که می‌فهمند بعضی آدم‌ها را دنیا آمدنشان را باید جشن گرفت نه اینکه برای از این دنیا رفتنشان مراسم‌های احمقانه برگزار کرد!

از دانشجوهایش بوده است … شباهت‌هایشان زیاد است … هر دو آرامند. صورتشان انگار پر است از نور سفید که درونش غرق می‌شوی. نگاهشان که می‌کنی دلت پر می‌شود از آرامش و شادی. صدایشان هم همین خاصیت را دارد … تا دو سه روز قبل رفتنش ندیده بودمش. با یکی دیگر از دوستانش آمده بودند برای عیادت. آن موقع که آمده بودند استادشان دیگر هوشیار نبود. راستی! قبل‌تر هم آمده بود. یک بار با مادرش امده بود و من دیده بودمشان و کیف کرده بودم از آن همه محبتی که در آن اتاق جربان پیدا کرده بود. روزهای بعد از رفتن استادش بیشتر شناختمش … با اینکه با هم ندیده بودمشان اما حس می‌کردم تمام دلبستگی که دوتایشان به هم داشته‌اند. اینکه هر وقت هم را می‌دیده‌اند چقدر پر می‌شده‌اند از شادی و آرامش اینکه کسی را در این دنیا دارند که دنیایشان را می‌فهمد …

می‌دانم که میان این همه دوست و همکار و آشنا و فامیل که هنوز که هنوز است، بعد از این ۴ سال، برایش دلتنگ می‌شوند و بغض می‌کنند چقدر تنها بود … و … و یادم می‌آید شادی را که در دلم نشست وقتی با این دانشجوی دوست شده آشنا شدم و فهمیدم حداقل یکی را در این دنیا داشته که پرش کند از شادی، اینکه ذوق کند وقتی می‌بیندش …

ممنون که برایش وجود داشتی … و می‌دانم چه حفره‌ای در وجود دوست داشتنی‌ات جاخوش کرده که با هیچ چیزی پر نمی‌شود … باز هم ممنون … راستی! از همان اول هم می‌دانستم بهتر کسی هستی که می‌توانی نام سایتش را انتخاب کنی و زندگینامه‌اش را بنویسی …

(3) دیدگاه

پراکنده و بی‌ربط – 15

!. روز دوشنبه به دعوت آقای درویش برای دیدن مستند “خلوت جنگل” رفتم. نیم روز خوبی بود. خود فیلم، بحث‌های طرفین و دیدن چند آدم دوست داشتنی به نیم روز خوب تبدیلش کرد. آقای درویش و گرگ خاکستری درباره‌اش بیشتر نوشته‌اند، می‌توانید بخوانید.اگر بشود می‌خواهیم یک جایی نزدیک‌تر از مقر (!) آقای درویش و دوستانشان دوباره فیلم را نمایش دهیم تا گروه دیگری هم ببینند. بحث جالبی است. فیلم درباره طرح خروج دام از جنگل‌های شمال است و حواشی‌هایش. برای من که بسیار جذاب بود دانستن و شنیدن همه آن حرف‌ها. سازنده‌اش هم آقای ورهرام است که یکی از دوستان مستندسازمان با هیجان و دهان باز می‌گفت: “میدونی کیو دیدی؟! این آدم جزء سه نفر اول مستند ایرانه!”
!!. هر کار هم که بکنم آبم با این آدم‌ها که نمی‌فهمند فضای کاری فضای کار است و شان و حرمت خودش را دارد، در یک جوی نمی‌رود! چه معنی می‌دهد وقتی برای پیگیری کاری یا استفاده از پشتیبانی و مشاوره گرفتن برای خدمات و یا کالایی که خریده‌ای تماس بگیری و آن طرف تلفن آقای پاسخگو رسما با تو لاس بزند!! مثل همیشه این جامعه که تا از این حرف‌ها میزنی همه پیکان اتهام را بر میگردانند طرف خودت که حتما ایراد از خود [...] بوده است! خوشبختانه خیالت راحت است که اشکال از تو نیست، نه صدای دلبری پسرکشی داری نه لحنت این خصوصیات را دارد و نه اینقدر کمبود داری که بخواهی پای تلفن ارضایش کنی!! قضیه فقط و فقط این است که یک آدمی آن طرف تلفن نشسته که با یک ذره ادب و مهربانی بند را آب می‌دهد و برای کارش احترام قایل نیست!! این آدم‌ها من را یاد همسفران مقطعی در تاکسی‌ها می‌اندازند که با بالا رفتن یک ذره از آستینت به حال غش و ضعف می‌افتند!!! … آقا جان! کار کار است! حرمت دارد! شان دارد! آدم باش جان هر که دوست داری! اینقدر هم اعصاب و روان من را خش نینداز!!

!!!. mbc فارسی آمد تا هر بار آه از نهاد من بر بیاوراناند(!!)! آن موقع که فقط mbc2 وجود داشت اینقدر بابت فیلم‌های بیشتر متوسطش افسوس نمی‌خوردم که حالا برای این شبکه جدید می‌خورم. انگار چون برای فارسی زبانان است؛ از بابت این‌طور پایین نگه داشتن (یا پایین بودن!) سطح سلیقه مخاطب‌ها دلم می‌سوزد. یک چیز دیگر این شبکه هم ناراحت کننده است و آن هم زیرنویس‌های یک وقت هایی به شدت افتضاحش است. انگار همان زیرنویس‌های کنار خیابانی ایران را استفاده می‌کنند با همان ترجمه‌های افتضاح که حتی من بی‌سواد را هم به گریه می‌اندازد!!! یعنی این همه خرج و انرژی که گذاشته شده ارزش این را نداشته که چند تا آدم باسواد برای زیرنویس‌گذاری این فیلم‌ها بیاورند؟! یا من مخاطب فارسی زبان ارزشش را نداشته‌ام؟!!

!!!!. در طی نه ماه گذشته یک دنیا چیز گم کرده‌ام. از کیف پول ناقابل بگیر تا کارت دانشجویی و شناسنامه و دفترچه بیمه و کارت‌های اعتباری و … و آخری‌اش جامدادی عزیزتر از جانم و روان‌نویس‌های رنگی رنگی‌ام که هنوز داغشان تازه است! ماراتن ماجرا آنجا بود که پیش از سفر هند که تاریخ انقضای (!) پاسپورتم نزدیک شده بود باید المثنی شناسنامه را می‌گرفتم که بشود بروی پاسپورت را عوض کنی که بعد بشود بروی برای ویزا اقدام کنی که حالا بدهند یا ندهند … و همه این‌ها نتیجه‌اش این بود که تا ۲-۳ روز قبل سفر هیچ چیز قطعی نبود. المثنی دفترچه بیمه که بعد از فکر می‌کنم یک ماه آمد ۲-۳ روز طول نکشید که ناپدید شد!!! تا … تا همین چند روز پیش که در پی پافشاری یکی از اعضای خانواده بر روی این حسش که: “آخه این وضع نمیشه که!” لابلای پوشه‌ها و کاغذها بازیابی شد! به تاریخ انقضای این یکی ۲ ماه بیشتر نمانده اما با پیدا شدنش امیدی واهی و شاید هم ناواهی (!) درونم زنده شده است، اینکه: “دوره جدیدی در زندگی‌ام آغاز شده!!”

!!!!!. هیچ چیز آنقدر که چقلی کردن اذیتم می‌کند برایم آزار دهنده نیست. آن هم وقتی که دو طرف درگیر تو را کرده باشند آن خط وسطشان و هر چه در مغزشان می‌گذرد را بخواهند به تو هم بگویند. باید حرف‌هایشان را بشنوی و سکوت کنی و اغلب، اوضاع را سر و سامان هم بدهی و … و … “و” را ولش کن! آزاردهنده است …بدی‌اش اینجاست که طرفین درگیر بنا را گذاشته‌اند بر اینکه حالت بهینه همینی است که دارند، نه اینکه با هم حرف بزنند و دوست باشند و با هم کنار بیایند …

!!!!!!. چقدر درد و دل کرده‌ام این بار! یا چقدر غر زدم این بار!!! معنی‌اش یکی است!!!!

(6) دیدگاه

سایتی برای ژئوتوریسم

سایت ژئوتوریسم ایران را یک روز از تبلیغ‌های بغل وبلاگم کشف کردم. این سایت زیرمجموعه‌ای از سایت سازمان زمین شناسی و اکتشافات معدنی کشور است.

 سایت قسمت‌های مختلفی دارد. در این قسمت می‌توانید با تعریف ژئوتوریسم آشنا شوید. در صفحه ابتدایی سایت نیز می‌توانید پدیده‌های جالب زمین‌شناسی ایران را به تفکیک استان جستجو کنید. یکی از موارد جالب این سایت این است که هنگامی که یک استان را انتخاب می‌کنید، علاوه بر نشان دادن نام و عکس موارد زمین شناسی مربوط به آن استان، امکان دانلود Screen saver عکس های آن‌ها نیز وجود دارد.

در سایت فراخوان دو مسابقه فیلمبرداری و عکاسی از پدیده‌های زمین‌شناسی و ژئوتوریسمی ایران نیز گذاشته شده است. همچنین صفحه‌ای نیز برای درج آثار رسیده در نظر گرفته شده است.

سایت صفحه‌ای نیز برای نظرسنجی دارد که البته تنها می‌توانید با انتخاب یکی از چهار گزینه عالی، خوب، متوسط و ضعیف، نقشه صفحه ابتدایی سایت را ارزیابی کنید.

با دیدن این سایت و اطلاعاتی که درونش تا اینجای کار جمع‌آوری شده بسیار ذوق کردم. به نظرم شروع بسیار خوبی است. اما به نظرم این سایت دو ایراد دارد که خوب است رویشان کار شود:

  1. هدف از راه‌اندازی این سایت معرفی پدیده‌های زمین‌شناختی که گردشگران می‌توانند برای بازدید آن‌ها بروند گفته شده؛ اما در هیچ جای سایت نشانی و جانمایی دقیق این پدیده‌ها بر روی نقشه آورده نشده است. یک چیزی که پیش از سفرم به هند برایم جالب بود، نوع اطلاعاتی بود که می‌توانستی با جستجوی اینترنتی پیدا کنی. برای تمام مناطق گردشگری تاریخی و یا طبیعی علاوه بر اطلاعات مربوط به منطقه، راه‌های دسترسی نیز به تفکیک هوایی، ریلی و جاده‌ای توضیح داده شده بود. فکر می‌کنم چنین اطلاعاتی یکی از اصلی‌ترین کمبودهای این سایت است.
  2. همه کسانی که قرار است به دیدن پدیده‌های زمین‌شناسی بروند، متخصص این رشته نیستند. پس مطالب سایت نباید اینقدر پر از کلمات تخصصی باشد که هیچ کجای سایت نیز برای آن‌ها توضیحی داده نشده است. پیچیده بودن و تخصصی بودن را متاسفانه از همان صفحه توضیح ژئوتوریسم می‌شود دید تا توضیح هر پدیده بعد از جستجوی آن.

امیدوارم راه افتادن این سایت یک علاقه و جوگیری زودگذر مدیریتی نباشد و این سایت روز به روز پر بارتر، بی‌نقص‌تر و کاربردی‌تر شود.

(6) دیدگاه

پراکنده‌های یک سفر

یا شبی میان درخت‌ها و ابرها!

!. برادر عزیز پیش از سفر که شنید می‌خواهم بروم جنگل ابر، به شوخی گفت: “چرا جنگل خاک نداریم؟! جنگل نور که می‌شود انرژی، جنگل ابر هم که هوا و آبش است، از چهار عنصر اصلی حیات فقط خاکش مانده!!”

!!. در سفر می‌شود با یک دوست چند ساله از سختی‌های کارت بگویی و از امیدهایت و از کارهایی که کرده‌ای و دوست داری بکنی و البته در مقابلش حرف‌هایش را بشنوی. دوستی که موضوع کارش با تو یکی است، اما سنگر کاریتان با هم فرق می‌کند … و آخرش آن حرف‌ها و آن حس‌های خوب بشود یکی از نقاط روشن سفرت …  

عکس از امیر شعبانپور

!!!. این سفر فرصت خوبی بود برای اینکه جایی را که اینقدر اسمش را شنیده‌ای از نزدیک ببینی. فرصت خوبی بود برای تبدیل کلمه به تصویر … جنگل ابر بیشتر از حد تصورم پر از تخریب و دست‌خوردگی بود. پر بود از دست‌خوردگی‌های قدیمی و جدید، رد‌پای پاکتراشی‌ها و طرح‌های احمقانه قدیمی احیای جنگل با گونه‌های سوزنی برگ! و پر از خط و خطوط جاده‌های خاکی که سبزی‌ها را قطع می‌کردند … فکر می‌کنم این جنگل با این حال و اوضاعش جای بکری نیست که باید برای حفظش تلاش کرد، بیشتر جایی است که باید فرصت نفس کشیدن در اختیارش گذاشت تا دوباره به اوجش برگردد …

!!!!. فکر می‌کنم در آن هوای مه‌آلود و ابری و بارانی و سرد، راحت‌ترین و خشک‌ترین خواب را در میان آن جمع بیش از ۳۰ نفر داشتم!

!!!!!. هر بار که دست بردم تا از یکی از ابزار و ادوات همیشگی سفرهایم را استفاده کنم، یادم آمد که همسفران همیشگی‌ام این بار نیستند و دلم برایشان تنگ شد! …

!!!!!!. تاول‌های روی دستم من را یاد عوارض بمب‌های شیمیایی می‌اندازد!! تاول‌هایی که نمی‌دانم یادگار یک گیاهند یا یک حشره! عجیب است اما هر بار که نگاهشان می‌کنم حس خوبی را درونم زنده می‌کنند!

!!!!!!!. یک جمله تکراری اما کهنه نشدنی درباره سفر: “در سفر می‌شود آدم‌ها را بهتر شناخت.” در این سفر آدم‌هایی را دیدم که مدت‌ها بود دلم می‌خواست ببینم، آدم‌هایی را که از قبل می‌شناختم بیشتر شناختم و نتیجه‌اش این شد که بعضی آدم‌ها برایم دوست‌داشتنی‌تر شدند و بعضی آدم‌ها دورتر رفتند …

!!!!!!!!. این سفر مزه وانت سواری در جاده‌های کم و بیش پیچ و خم دار، بر روی سقف راننده و باد و پرواز موها را می‌دهد با سر دادن نوای (!): “هوا دلپذیر شد، گل از خاک بر دمید” تا حد بالا آوردن!!

!!!!!!!!!. پسرک‌های شصت و هشتی (البته دیگر پسرک نیستند، اما من حسم بهشان این است!) کله‌شقند، مجموعه‌ای هستند از بیزاری و شیفتگی نسبت به آدم‌ها و محیط اطرافشان، انگار مرتب در حال فراخواندن دنیا به مبارزه هستند، پر از انرژیند، و … و شیفته ارتباط برقرار کردن با دخترهای چندین سال بزرگتر از خودشان و ساختن کلکسیونی از آن‌ها!! … نمی‌دانم این‌ها واقعا یک قانون فراگیر برای پسرک‌های شصت و هشتی است یا فقط در اطراف من پر از این نوع پسرک‌های شصت و هشتی‌ است!!

!!!!!!!!!!. وارد تهران که شدیم حال و هوایم و در نتیجه دلم جگرکی رفتن می‌خواست! نشد اما به جایش آمدم خانه و  آهنگ آشنای  ”گنجشک لالا، سنجاب لالا، آمد دوباره مهتاب لالا …” را از ایمیل یکی از دوستانم دانلود کردم و گوش دادم و گوش دادم و گوش دادم … تا خوابم برد.

!!!!!!!!!!. مطلب سه قسمتی (یک، دو و سه)  مژگان جمشیدی درباره جنگل ابر شاهرود را بخوانید. با خواندنشان می‌توانید اطلاعات بیشتری درباره این جنگل و مشکلی که اسمش را این روزها بر سر زبان انداخته به دست بیاورید.

(4) دیدگاه

دست نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست – 11

یا چرا این تالاب اینقدر پر دردسر است؟!!

فکر می‌کنم موج سبز دوم وبلاگستان که درباره تالاب‌ها بود تمام شده یا تمدید شده یا چه می‌دانم! خلاصه‌اش اینکه فکر می‌کنم کمی دیر است اما هر چقدر دیر، گفتنش بهتر از نگفتنش است!

آبگیری در اطراف تالاب میانکاله - زمستان 86

یک راست می‌روم سر اصل مطلب … یاد دادن مفهوم تالاب به کودکان بسیار سخت است! مدتی است در جایگاه یک معلم به این نتیجه رسیده‌ام که خوب است بچه‌ها یک سری کلمات به گوششان خورده باشد، حتی اگر تلفظ و به خاطر سپردنش برایشان سخت است و یا مفهومش را با تمام زیر و زبرهایش نمی‌فهمند. شنیدن کلمات خوبی‌اش این است که بالاخره یک جایی این کلمه را شنیده‌اند و در ته ذهنشان جا خوش می‌کند تا شاید جایی یا یک روزی کنجکاوشان کند بیشتر درباره‌اش بدانند … اما … اما این کلمه تالاب همیشه من معلم را در هم پیچانده است!! به‌خصوص در مقابل دانش‌آموزان دبستانی‌ام.

این تعریف تالاب که در کتاب تالاب‌های هنریک مجنونیان آمده است را یک بار دیگر یا برای اولین بار بخوانید:
“مناطق مردابی، آبگیر، توربزار (پیت زار)، آبی به صورت طبیعی، مصنوعی، دائم یا موقت با آب ساکن، جاری شیرین، لب شور یا شور مشتمل بر آن دسته از آب‌های دریایی که عمق آب در کشند پایین از ۶ متر تجاوز نکند.”

و در ادامه تعریف آمده: “این تعریف کفه‌های صخره‌ای، بسترهای علفی دریایی در مناطق ساحلی، کفه‌های گلی، مانگروها، مصب‌ها، رودخانه‌ها، آب‌های شیرین، باتلاق‌های جنگلی و مشجر، دریاچه‌ها، مرداب‌ها و دریاچه‌های شور را در بر می‌گیرد.”

اگر بگویم تالاب و یکی از دانش‌آموزانم از من بپرسد تالاب یعنی چه؟ یک لحظه قفل می‌کنم!! معمولا جواب می‌شود یعنی چیزی شبیه دریاچه! چون معمولا تالاب‌هایی که از آن‌ها برای بچه‌ها حرف می‌زنم شکل و شمایلشان شبیه دریاچه‌ است که کلمه و مفهومی آشنا برای بچه‌ها است. اما همیشه عذاب وجدان دارم که این تعریف درست و بیشتر کامل نیست. آخر برای یک بچه بگویی تالاب هم آب شور است هم شیرین، هم دریاچه است، هم آب جاری، هم باتلاق، هم مرداب، هم … . خب بچه بنده خدا نمی‌فهمد وقتی همه این‌ها اسم دارند چرا به آن‌ها تالاب هم می‌گویند!

تا امروز هیچ راهی برای رفع این مشکل پیدا نکرده‌ام. تعریفی که بشود برای بچه ها گفت و برای آن‌ها سنگین نباشد و در عین حال علمی هم باشد. این مشکل باعث شده است که همیشه از به کار بردن این کلمه فرار کنم، با وجود آن اعتقادی که به خوب بودن شنیده شدن برخی کلمات دارم.

راه حلی به ذهنتان می‌رسد؟ تابحال تجربه‌ای در این زمینه داشته‌اید؟ کسانی که اینجا را می‌خوانند و کارشناس محیط‌زیست نیستند چطور تعریف تالاب را یاد گرفته‌اید؟ یا مشکلتان در فهمیدن مفهوم تالاب چیست؟

خلاصه این که کمک!!

(4) دیدگاه

چمدان رنگی رنگی – 8

ملت مدت‌هاست همین‌طور سر پا مانده‌اند تا این غلطک چمدان‌آور سر و صدایش بلند بشود و بتوانند بار و بندیلشان را بردارند و بروند سر خانه و زندگی‌شان. اما دریغ از … می‌شود هی غر بزنی از دست این ایران و از این حرف‌ها … غر هم نخواهی بزنی انگولکت می‌کنند برای این کار! … اما به هر حال به من که بد نمی‌گذرد … در کل اینترنت پدیده خوبی است. خدا پدر و مادر مخترعش را بیامرزاد!

حالم خوب است … خیلی خوب … آرامم … باید یک کارهایی انجام بدهم. در مغزم مرتبشان می‌کنم. از یک چیز خودم خوشم می‌آید، یعنی خیلی خوشم می‌آید! اینکه چیزهای مختلف را با هم قاطی نمی‌کنم … هر بار که باز هم این اخلاقم خودش را نشان می‌دهد پر از احساس رضایت از خود می‌شوم! … انگار در و دیوار اینجا هم دارد چسبناک می‌شود از این نوشابه‌های باز شده!!!! اما خوب چه‌کار کنم! دلم می‌خواهد از خودم تعریف کنم! در کل خوب است که عیبش گفتی، هنرش هم بگو!!

نه خیر! مثل اینکه از این بارها خبری نیست! … فقط امیدوارم این بار مثل راه رفتن نخواهند چمدانم را باز کنم، چون آنقدر به زور بسته‌امش که اگر باز شود همان‌جا ولش می‌کنم و می‌روم!!! … وای نه! یک چیزهایی‌اش را بر می‌دارم! مثلا سس سویاهای عزیزم را که بالاخره پیدایشان کردم تا بیایم برای خودم غذاهای چینی و ژاپنی هیجان‌انگیز بپزم بدون آنکه مجبور باشم غصه کمیابی و نایابی این یک قلم جنس را در ایران بکشم! … یک چیز دیگر را هم حتما بر می‌دارم: شکلات کفشدوزکی‌هایم را. برای دخترک‌های سال بعدم خریده‌ام که قرار است معلم محیط‌زیستشان باشم. جلسه‌ پیش از حرف زدن درباره کفشدوزک‌ها یکی از این‌ها بهشان می‌دهم. پارسالی‌ها چقدر کیف کردند با این شکلات‌های کفشدوزکی! ای چشمه! نکته را گرفتی که؟!!! … یک چیزهایی دیگری را هم باید بردارم، اما فکر کنم بشمارمشان می‌شود همه چمدان! ولش کن! … این وقت چرا …

مثل اینکه یک اتفاق‌هایی دارد می‌افتد. مثل اینکه چمدان‌ها آمد … من را در بین راه تا خانه ندزدیدند باز هم می‌نویسم اینجا! بالاخره ببینم می‌توانم آن پست یک عالم وقت نصفه نیمه مانده را تمام کنم و بگذارم اینجا یا نه! …راستی محسن! عکس‌ها را دارم می‌بینم … تو فعلا از همه زرنگ‌تر بودی!!!

آن‌هایی که نمی‌دانند این FREE HUGS چیست بروند آرشیو پیوندهای روزانه من را یک بالا پایینی بکنند لینکش را پیدا می‌کنند! الان حال و وقتش را ندارم بروم خودم پیدا کنم!

(8) دیدگاه

چمدان رنگی رنگی – 7

!. یک استاد فرانسه درس خوانده‌ای داشتیم که می‌گفت در فرانسه یک عطر فروشی معروف به نام من وجود دارد. من بالاخره آن چیزی که تعریفش را شنیده بودم دیدم:

این دوستان خارجی اسم من را همین‌طور که آن بالا نوشته تلفظ می‌کنند!

!!. سرآشپز صفورا (!) تقدیم می‌کند:

اسکویید حلقه‌ای به شیوه پخت انکی!!

اسکویید �لقه‌ای پخته شده به شیوه فرانسوی - تیر 87

این مطلب را که یادتان هست؟ همان ماهی مرکب عزیزی که با کلی مراسم با سارا پختیم، خوردیمش و کلی کیف کردیم. جنوبی‌ها به ماهی مرکب “اَنکاس” می‌گویند و ما “انکی”!! حالا امروز برای نهار یک جانور جدید در همان مایه‌ها را امتحان کردم: اسکویید! (اسکویید همان ماهی مرکب است. البته این نوعی که من اینب ار خوردم با قبلی فرق داشت)

در بازار اسکویید را به چند شکل می‌فروشند. اینجا عکس سه حالتش را می‌توانید ببینید. اسکوییدهای من حلقه‌ای بودند و این را کشف کردم که به طور محسوسی قبل از پختن بزرگتر از پس از پخته شدنشان هستند:

اسکویید �لقه‌ای - تیر 87

اسکویید حلقه‌ای را به شیوه‌های مختلفی می‌شود پخت. Squid Ring را که جستجو کنید، کلی دستور پخت‌های مختلف پیدا می‌کنید. اما من ترجیح دادم همان شیوه پخت “ماهی مرکب به شیوه فرانسوی” را که در “کتاب مستطاب آشپزی دریابندری” یاد گرفته بودم سر این بنده خداها در بیاورم. خوشمزه و دوست داشتنی بود.

!!!. قال صفورای گل و خوب و از این حرف‌ها که بهتر از او در دنیا پیدا نمی‌شود!!! (این‌ها در راستای همان درخواست دو پست قبل‌تر است! خودم هم به درخواستم عمل می‌کنم!!!):

“هیچ آرامشی در دنیا بالاتر از آرامش غوطه‌ور شدن در آب نیست!!”

 

(4) دیدگاه

چمدان رنگی رنگی – 6

می‌گذارم بیماری در درونم پخش شود … مثل همیشه نیست که مقابلش بایستم بگویم برو پی کارت، من باید سر پا باشم، کلی کار و بار دارم … می‌گذارم بیماری در درونم پخش شود؛ انگار بیحالی بیماری راحت‌تر می‌کند تحمل این اوضاع درونی را … کاش روزهای اول پر.یودم بود و دلم یک دنیا درد می کرد یا چه می دانم هر بیماری و هر دردی … هر دردی که وادارم کند دراز بکشم، در خودم بپیچم، خودم را بغل کنم … هر دردی که وادارم کند در خودم بپیچم …

کسی که یک دنیا دوستش دارم پیش از سفر با همان نگرانی‌های همیشگی‌اش پرسید: “صفورا مطمئنی می‌خواهی بروی؟ مطمئنی تمام عواقبش را پذیرفته‌ای؟ خوب یا بد یا هر چی!” و من کمی روی بدش تردید کردم. چقدر آماده‌ام؟ اما یک حس درونی میگفت چیزی بد نخواهد شد. سخت خواهد بود، اما بد نه! و به این موجود دوست داشتنی همیشه نگران من گفتم پذیرفته‌ام و نگران من نباشد. گفتم من باید پاسخ سوالاتم را پیدا کنم و این راه راهش است و گفت که می‌فهمد و برایم آرزوی موفقیت کرد. من آن موقع حسم را برایش نگفتم. حس اینکه یک دنیا دوستش دارم، نگرانی‌اش را برای خودم دوست دارم. به امید همین پشتم بودن‌هاست که دارم می‌روم … و الان اینجا به امید همان‌هایی که می‌دانستم هستند، به امید کسانی که می‌دانستم دارم و روحم را همیشه بغل می‌گیرند و حال و هوایشان همه جای دنیا با من است این ساعت‌های آخر را هم سر می‌کنم …

من باید می‌فهمیدم و مثل همیشه جسارت به خرج دادم برای تبدیل فکر به عمل … اما این بار، امروز با خودم فکر می‌کنم حد بالای ریسک کردن برای فهمیدن کجاست؟ فکر می‌کنم آنقدر خام نبوده‌ام که بی‌گدار به آب بزنم، اما حالا با تمام این اتفاقات می‌فهمم که حدی وجود دارد برای ریسک کردن. فکر می‌کنم علاوه بر تمام چیزهایی که فهمیده‌ام خط قرمز و باید و نبایدهای ریسک کردن‌هایم را هم فهمیده‌ام …

جایم را عوض کرده‌ام. اینجا پر از آرامش است، پر از احساس امنیت. قبل‌ترها اینطور نبود. یک عالم چیز ریز و درشت اینجا وجود داشت که دوستشان نداشتم. اما تجربه چند روز گذشته بالاخره کمکم کرد برای اولویت بندی. برای اینکه در بین این مهم‌ها کدام برایم مهم‌تر است، کدام اصل است … و اینجا آن اصل وجود دارد. اصلا در تمام جاهایی که خسته‌ام کرده بودند این اواخر آن اصل وجود دارد. آن نعمت بزرگ وجود دارد … و من خوشحالم از این همه نعمتی که دارم … و من خوشحالم که منتظر این پاسخ نبودم اما این را هم فهمیدم …

جلو رفتم … جلو رفتم … اوضاع و احوال را انگولک کردم تا ببینم چه می‌شود؟ تهش کجاست؟ و با خودم گفتم چیزی نمی‌شود که! تو تحملش را داری … و حالا که آخرش را دیده‌ام می‌دانم تحملش را دارم، اما تا مدتی باید عواقب کاری را که با خودم کرده‌ام تحمل کنم. صفورا تو چقدر کله خری (البته بلا نسبت خر‌های محترم! شرمنده‌ام! اما به غیر از این کلمه چه کلمه دیگری منظورم را می‌رساند؟!)!!! با خودت چه کار کردی؟؟ … می‌خندم! به کله خریم می‌خندم! … این بغض بالا نمی‌آید. آن پایین پایین‌های دلم مانده. باید بالا بیاید. طول می‌کشد. احتیاج دارد احساس امنیت کند تا بالا بیاید …

باید برگردم و یک کارهایی را انجام بدهم … باید به یک سری آدم‌ها بگویم که خیلی دوستشان دارم. مخصوصا به یک نفر … خدایا! کمکم کن جور بشود و باز نیفتد در همان چرخه همیشگی گند حرف نزدن‌های من … کمکم بگویم که چقدر گل است و با وجود تمام تفاوت‌هایمان و تمام حرص‌هایی که از دست من می خورد از او برای همان اصلی که این روزها کشف کرده‌ام اصل است متشکرم و به خاطر همین یک دنیا دوستش دارم و تا آخر عمرم، هر کجا که بروم و هر کاری که بکنم ممنونش هستم …

چقدر جالب است … مرور که می‌کنم می‌بینم همه چیز سر جایش است. تمام آن سلسله اتفاق‌هایی که یکی یکی افتادند تا به اینجا رسید و این یکی هم بخشی از آن رشته اتفاق‌هاست حتما … همان اتفاق‌ها که آن اولش پذیرفتنشان بسیار سخت بود برایم. اینکه نمی‌توانستم بفهمم چرا می‌افتند … اما بعد تسلیم شدم تا ببینم چه می‌شود … چقدر جالب است که هر اتفاقی جایی به کار می‌آید، هر اتفاقی در گذشته مقدمه‌ است یا یک پله برای اتفاق و پله بعدی‌اش. پله‌ای که باید بالا بروی تا به بعدی برسی … و حتما اتفاقات این چند روز هم پله بعدی‌هاست … حالا می‌فهمم معنی آن خواب دو سه سال پیش را که مامان با خنده گفت: “صفورا برو دنبالش!” و بعد چیزهای دیگری که دیدم و تا امروز ربطشان را نفهمیده بودم …

می‌نویسم … می‌نویسم … بخشی از جمله‌ها و فکرهایی که می‌آیند و می‌روند … چیزهایی که خودم، فقط شاید خودم می‌فهمم یعنی چه …

من فهمیدم … چقدر فوق‌العاده است فهمیدن … می‌دانم زمان که بگذرد سختی‌های این فهمیدن می‌رود و فقط آن چیزهای خوبش می‌ماند. می‌دانم این را! مطمئنم … اگر من تنها بودم و کسانی را نداشتم که روحم را که خودم جلو فرستادمش تا در راه فهمیدن این‌طور زخمی شود، در آغوش بگیرند هیچ وقت چنین ریسکی نمی‌کردم … هیچ وقت …  این چمدان رنگی رنگی است …

(3) دیدگاه

چمدان رنگی رنگی – 5

احساس آن آقای عزیزی را دارم که بعد از سفرهای این استان به آن استانش از دستاوردهای شگفت‌انگیز و سقف آسمان شکن سفرش گوش همه را پر می‌کند! البته فرق ما این است که برای من مهر تایید کارشناس‌های زیادی می‌تواند دنبالش باشد، اما او نه!!! … از دیروز تابحال آنقدر نوشابه برای خودم باز کرده‌ام تمام در و دیوار اینجا چسبناک شده است!!! …  

دارم بر می‌گردم … زودتر … با دست پر … زنده باد! … هورا! … ایول! … و هر صوت ذوق و خوشحالی دیگری که در دنیا و هر زبانی وجود دارد … 

فقط اینکه این چند روز آنقدر انرژی و مغز مصرف کرده‌ام که احتیاج به بازیابی روحیه شدیدی دارم. لذا از تمامی دوستان و آشنایان نزدیک که به زودی من در دسترشان قرار خواهم گرفت خواهشمندم از انجام هرگونه عمل محبت‌آمیز صفورا پسندانه‌ای مضایقه نفرمایند! فرقی نمی‌کند چه باشد؛ محبت کلامی، بغل آرامش بخش گرم (از این یکی به شدت استقبال می‌شود!)، جمله‌هایی مبنی بر اینکه من چقدر گلم و خوبم و از من بهتر در دنیا پیدا نمی‌شود و … لطفا جهت رعایت حال حسابی چنگ خورده اینجانب تا یک مدت از پیگیری کارهای عقب مانده و اینجور چیزها که گیر من هستند و روان آدم را بیشتر چنگ می‌زنند، خودداری کنید!! … با تشکر

(3) دیدگاه

چمدان رنگی رنگی – 4

!. چقدر خوشم می‌آید از این کتابفروشی‌های بزرگ که می‌شود لابلای قفسه‌ها بنشینی کف زمین و ساعت‌ها با کتاب‌ها ور بروی و با دیدن قیمت‌ها آه بکشی! دلم می‌خواهد بزرگترین کتابفروشی دنیا را هم ببینم. کجاست؟ در کدام کشور است؟

 !!. چه معنی می‌دهد یک مدرسه آنقدر بزرگ باشد و دم و دستگاه داشته باشد که تازه یک گوشه کوچکش یک زمین فوتبال تقریبا در حد و اندازه‌های استاندارد جا بشود؟!!! نمی‌گویند آدم دلش می‌سوزد. نمی‌گویند آدم دلش کوچک است و دلش می‌خواهد! 

!!!. چه معنی می‌دهد خانه‌های یک شهرک اینقدر خوشگل باشند. اینقدر که آدم گول بخورد که اگر یکی از این‌ها را تقدیمش کنند حاضر است بار و بندیلش را جمع کند و بیاید اینجا بماند! البته تا قبل از اینکه افسردگی ماندنی و غیر قابل برگشت بگیرد!!!  

!!!!. هوا که پر از گرد و غبار باشد، یکی دو ساعتی قبل از غروب، می‌شود قرص کامل خورشید را نگاه کرد؛ خورشیدی که رنگ ماسه‌هاست. 

!!!!!. فایده گشتن با یک آدمی که اوضاعش از تو خراب‌تر است این است که روحیه‌ خونت می‌رود بالا! خوبی‌اش این است که امیدوار می‌شوی امیدی هست آدم بشوی! 

!!!!!!. ای خدا میدونستی که میدونم چقدر دوستم داری؟ چقدر من خوشبختم که فرصت تجربه کردن هر چیز عجیب و غریب و غیرمعمول و خلاف قانونی (قانون‌های نانوشته‌ای) که از مغزم می‌گذرد را دارم! فقط امیدوارم آخر و عاقبتم خوش و خرم باشد!!! 

!!!!!!!. اولین بار که یک آدم مست واقعی دیدم در مراکش بود. تجربه خوشایندی نبود. آنجا برای اولین بار فهمیدم احساس خطر از جانب آدمی که کنترلی روی رفتارش ندارد یعنی چه … با آنکه تمام فرآیندها و سنت‌های ساخت و نوشیدن این نوشیدنی‌های مست کننده برایم جالب و هیجان‌انگیز است، اما هر جور بالا و پایین می‌کنم نمی‌توانم با چیزی که از دنیای واقعی بکندت و آرامش کاذبی بدهدت که چند ساعت بعد محو می‌شود ارتباط برقرار کنم، با چیزی که نمی‌گذارد مغزت درست کار کند …  

!!!!!!!!. هرچقدر بیشتر می‌گذرد بیشتر مطمئن می‌شوم که اگر این راه را ادامه بدهم اوضاع و احوالم فاجعه خواهد شد. هرچقدر بیشتر می‌گذرد بیشتر می‌فهمم هر چه سن و سالت بالاتر برود همه ریزه کاری‌های اخلاقیت غلیظ‌تر می‌شود و اگر به نتیجه برسی چیزی خوب نیست یا چیزی سر جایش نیست سخت‌تر می‌شود تغییر دادنشان. چقدر خوب است که این نعمت را داشته باشی که نمونه زنده ده سال دیگرت جلوی چشمت باشد. سخت است سر و کله زدن با خود ده سال آینده‌ات، سخت است، اعصاب و روان پولادین می‌خواهد. تا اینجا که خوب از پسش برآمده‌ام … و البته زیاد ترسیده‌ام از خودم …  

!!!!!!!!!. فیلم پرسپولیس مرجانه ساتراپی چقدر دوست داشتنی بود. عاشق کاراکترها، سیاه و سفید بودن و زبان فرانسه‌اش شده‌ام. داستانش هم برایم جالب بود. برای یک دنیای دیگر بود. آخر اول اینکه سن و سال من به تجربه کردن اتفاقاتی که در این فیلم روایت می‌شود نمی‌رسد، دوم هم اینکه خانواده و قشری که من به آن تعلق دارم این قشر از جامعه نبوده است. هم تجربه دیدن این فیلم و شنیدن روایت آدم‌های دیگر از تاریخ این چند سال برایم جالب بود و هم دیدن این فیلم با کسی که به شدت با این فیلم و اتفاقاتش احساس نزدیکی می‌کرد و بخش زیادی‌اش را به همین شکل تجربه کرده بود.   فقط آخر فیلم به این فکر می‌کردم که دروغ خاصی در آن وجود ندارد، اما تمام واقعیت هم گفته نشده است. منظورم نگفتن طرز فکرهای دیگری است که نسبت به تاریخ این چند سال وجود دارد. آن وقت می‌شود نگران بود برای یک طرفه به قاضی رفتن غیر ایرانی‌هایی که این فیلم را می‌بینند. البته بعدش با خودم فکر کردم یک نفر توانسته اینقدر خوب روایت کند، خب گروه‌های فکری دیگر هم یک کمی خودشان را تکان بدهند و بروند روایت خودشان را نمایش بدهند. دلیل منطقی و اخلاقی وجود ندارد برای خفه کردن این صدا!

(4) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »