میگذارم بیماری در درونم پخش شود … مثل همیشه نیست که مقابلش بایستم بگویم برو پی کارت، من باید سر پا باشم، کلی کار و بار دارم … میگذارم بیماری در درونم پخش شود؛ انگار بیحالی بیماری راحتتر میکند تحمل این اوضاع درونی را … کاش روزهای اول پر.یودم بود و دلم یک دنیا درد می کرد یا چه می دانم هر بیماری و هر دردی … هر دردی که وادارم کند دراز بکشم، در خودم بپیچم، خودم را بغل کنم … هر دردی که وادارم کند در خودم بپیچم …
کسی که یک دنیا دوستش دارم پیش از سفر با همان نگرانیهای همیشگیاش پرسید: “صفورا مطمئنی میخواهی بروی؟ مطمئنی تمام عواقبش را پذیرفتهای؟ خوب یا بد یا هر چی!” و من کمی روی بدش تردید کردم. چقدر آمادهام؟ اما یک حس درونی میگفت چیزی بد نخواهد شد. سخت خواهد بود، اما بد نه! و به این موجود دوست داشتنی همیشه نگران من گفتم پذیرفتهام و نگران من نباشد. گفتم من باید پاسخ سوالاتم را پیدا کنم و این راه راهش است و گفت که میفهمد و برایم آرزوی موفقیت کرد. من آن موقع حسم را برایش نگفتم. حس اینکه یک دنیا دوستش دارم، نگرانیاش را برای خودم دوست دارم. به امید همین پشتم بودنهاست که دارم میروم … و الان اینجا به امید همانهایی که میدانستم هستند، به امید کسانی که میدانستم دارم و روحم را همیشه بغل میگیرند و حال و هوایشان همه جای دنیا با من است این ساعتهای آخر را هم سر میکنم …
من باید میفهمیدم و مثل همیشه جسارت به خرج دادم برای تبدیل فکر به عمل … اما این بار، امروز با خودم فکر میکنم حد بالای ریسک کردن برای فهمیدن کجاست؟ فکر میکنم آنقدر خام نبودهام که بیگدار به آب بزنم، اما حالا با تمام این اتفاقات میفهمم که حدی وجود دارد برای ریسک کردن. فکر میکنم علاوه بر تمام چیزهایی که فهمیدهام خط قرمز و باید و نبایدهای ریسک کردنهایم را هم فهمیدهام …
جایم را عوض کردهام. اینجا پر از آرامش است، پر از احساس امنیت. قبلترها اینطور نبود. یک عالم چیز ریز و درشت اینجا وجود داشت که دوستشان نداشتم. اما تجربه چند روز گذشته بالاخره کمکم کرد برای اولویت بندی. برای اینکه در بین این مهمها کدام برایم مهمتر است، کدام اصل است … و اینجا آن اصل وجود دارد. اصلا در تمام جاهایی که خستهام کرده بودند این اواخر آن اصل وجود دارد. آن نعمت بزرگ وجود دارد … و من خوشحالم از این همه نعمتی که دارم … و من خوشحالم که منتظر این پاسخ نبودم اما این را هم فهمیدم …
جلو رفتم … جلو رفتم … اوضاع و احوال را انگولک کردم تا ببینم چه میشود؟ تهش کجاست؟ و با خودم گفتم چیزی نمیشود که! تو تحملش را داری … و حالا که آخرش را دیدهام میدانم تحملش را دارم، اما تا مدتی باید عواقب کاری را که با خودم کردهام تحمل کنم. صفورا تو چقدر کله خری (البته بلا نسبت خرهای محترم! شرمندهام! اما به غیر از این کلمه چه کلمه دیگری منظورم را میرساند؟!)!!! با خودت چه کار کردی؟؟ … میخندم! به کله خریم میخندم! … این بغض بالا نمیآید. آن پایین پایینهای دلم مانده. باید بالا بیاید. طول میکشد. احتیاج دارد احساس امنیت کند تا بالا بیاید …
باید برگردم و یک کارهایی را انجام بدهم … باید به یک سری آدمها بگویم که خیلی دوستشان دارم. مخصوصا به یک نفر … خدایا! کمکم کن جور بشود و باز نیفتد در همان چرخه همیشگی گند حرف نزدنهای من … کمکم بگویم که چقدر گل است و با وجود تمام تفاوتهایمان و تمام حرصهایی که از دست من می خورد از او برای همان اصلی که این روزها کشف کردهام اصل است متشکرم و به خاطر همین یک دنیا دوستش دارم و تا آخر عمرم، هر کجا که بروم و هر کاری که بکنم ممنونش هستم …
چقدر جالب است … مرور که میکنم میبینم همه چیز سر جایش است. تمام آن سلسله اتفاقهایی که یکی یکی افتادند تا به اینجا رسید و این یکی هم بخشی از آن رشته اتفاقهاست حتما … همان اتفاقها که آن اولش پذیرفتنشان بسیار سخت بود برایم. اینکه نمیتوانستم بفهمم چرا میافتند … اما بعد تسلیم شدم تا ببینم چه میشود … چقدر جالب است که هر اتفاقی جایی به کار میآید، هر اتفاقی در گذشته مقدمه است یا یک پله برای اتفاق و پله بعدیاش. پلهای که باید بالا بروی تا به بعدی برسی … و حتما اتفاقات این چند روز هم پله بعدیهاست … حالا میفهمم معنی آن خواب دو سه سال پیش را که مامان با خنده گفت: “صفورا برو دنبالش!” و بعد چیزهای دیگری که دیدم و تا امروز ربطشان را نفهمیده بودم …
مینویسم … مینویسم … بخشی از جملهها و فکرهایی که میآیند و میروند … چیزهایی که خودم، فقط شاید خودم میفهمم یعنی چه …
من فهمیدم … چقدر فوقالعاده است فهمیدن … میدانم زمان که بگذرد سختیهای این فهمیدن میرود و فقط آن چیزهای خوبش میماند. میدانم این را! مطمئنم … اگر من تنها بودم و کسانی را نداشتم که روحم را که خودم جلو فرستادمش تا در راه فهمیدن اینطور زخمی شود، در آغوش بگیرند هیچ وقت چنین ریسکی نمیکردم … هیچ وقت … این چمدان رنگی رنگی است …
نوشته شده توسط رنگرز در آگوست 10, 2008 در 8:30 ب.ظ
نمیدونم این جزو قوانین وبلاگی هست یا نه ولی میخوام چند تا sms(پیامک)! توی این کامنت بذارم. تا اونجایی که ممکنه سعی می کنم بی ربط نباشه(ولی اگه بود غر نزنی ها!)
- آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند.
- راه را راهنمای خود قرار نده, بلکه راهی نپیموده را آغاز کن و از خود راهی به جا بگذار.
- موفقیت تنها یک چیز است, اینکه زندگی را به دلخواه خود بگذرانید(کریستوفر مورلی).
- از دشواری امور نیست که جسارت نمی ورزیم, از جسارت نورزیدن ماست که امور دشوار است(سنکا)
- همیشه رفتن رسیدن نیست, ولی برای رسیدن باید رفت. در بن بست هم راه آسمان باز است, پرواز بیاموز.
برای کشف اقیانوس های جدید, باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشیم. این جهان, جهان تغییر است, نه تقدیر (تولستوی).
- دوری کردن از آدمهایی که دوستشان داریم بیوده است, زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها پیدا نخواهیم کرد. (گوته)
پیامک ربط دار ناقض قانون های این وبلاگ نیست …
ممنون رنگرز … مثل همیشه به موقعی … ممنون …
نوشته شده توسط کیارش یشایائی در آگوست 10, 2008 در 8:30 ب.ظ
سعدی اهل مسافرت و سیر آفاق و انفس بود و می گوید :
به دریا در وقایع بی شمار است/اگر آرام خواهی در کنار است
حافظ کنج عافیت را بهتر می پسندید و می گوید :
چه نیکو می نمود اول غم دریا به بوی سود/غلط کردم که صد گوهر به یک طوفان نمی ارزد
هر دو در تاریخ ماندگار شدند . تو کدام را می پسندی؟ این قدر نظر ننوشتی که دعوا شد توی وبلاگم
خیلی از سعدی خوشم نمیاد و به جاش کلی با حافظ رفیقم، اما انگار بیشتر سعدی گونه عمل کردم تا الان!
البته باز هم بستگی داردها! یک وقت هایی سعدی واری خوب است، یک وقتهایی حافظ واری! دوست دارم یاد بگیرم این یک وقتها را درست تشخیص بدهم …
ها؟! چی شده؟ میام ببینم چه خبره؟
نوشته شده توسط سارا-با در آگوست 10, 2008 در 8:30 ب.ظ
خوشحالم صفورا… خوشحالم…

آغوشم، انرژیم و همه آرزوهای خوبم برای تو… تا به خوبی به پایان برسانی این پله و مخلفاتش را
بی طاقتیم خیلی آروم تر شده … خوشحالم نوشتم و با من حرف زدی و زدند …