!. امروز و چند روز قبلش یک دنیا اتفاقهای کوچک عجیب و غریب و فوقالعاده افتاده است: دیدن چندین آدم هیجانانگیز، تلنگرهای دوست داشتنی و …
من چقدر خوشبختم و چقدر غرق در نعمتم. تمام این اتفاقات میافتد درحالیکه میتوانست نیفتد. تمام این تلنگرها زده میشود درحالیکه میتوانست نباشد و گوشها و چشمهای من نبیندشان و من همینطور پیش بروم و پیش بروم و مغزم هر روز و هر روز بیتحرکتر بشود … لذت میبرم از این زندگی با تمام بالا و پایینهایش …
!!. دوست مجازی تازه کشف کردهام، شهرزاد فتوحی، که مترجم است (با انتشارات فنی ناشر کتابهای سبز هم همکاری دارد) و طبیعتگرد و عاشق طبیعت، در کامنتهای مطلب “رقصنده با جغدها یا شاید هم خفاشها!!!” پیشنهاد تاسیس یک انجمن شببیداران داده بود. فکر کنم شعر زیر را بشود شعر انجمنمان کنیم:
شب را باید دید، شب باید خندید
می شود آواز خواند و کمی هم رقصید
میتوان در باغ رفت و گلی را بویید
میشود سیبی خورد و لبی را بوسید
شب را باید دید، شب باید خندید
زندگی میگذرد، باید از خواب پرید!
شعر را محسن پوررمضانی گفته و با اجازهاش شعرش را تغییر دادهام! به جای همه کلمههای شب، صبح بوده است. البته به نظر من که تمام این کارها را در شب بهتر میشود انجام داد. آخر صبح هم شد وقت این کارها؟؟!! صبح بگیرید بخوابید آقاجان!
!!!. آدم این زوجهای دوست داشتنی را که میبیند به جامعه متاهلین امیدوار میشود! چقدر خوشم میآید از این زوجهایی که در دست و پای هم نیستند! هم با همند و هم دنیای شخصیشان فنا نشده است …
!!!!. امروز این معلم و دوست عزیز آمده بود در جمع معلمهای مدرسه صحبت میکرد. برایشان از فرق علم و دانش میگفت، از ربط علوم به یکدیگر، از فهمیدن، از ریزهکاریها و زیباییهای طبیعت، از اینکه علم از طبیعتی حرف میزند که زیباست یعنی نمیتواند زیبا نباشد، پس آموختن علم هم باید زیبا باشد … با خودم دوباره فکر کردم این آدم خداشناستر است یا اینها که معتقدند چادر ملی نباید پوشید، چون قرتی بازی است و چادر حساب نمیشود؟؟! التبه لازم هم نیست روی آدمهایی که ریزهکاریها و زیباییهای طبیعت را میفهمند برچسب خداشناسی و دینداری و اینها چسباند، اعتقادات دینیشان به خودشان مربوط است. منظورم تفاوت این دو دسته است. من سر وکله زدن با این آدمها که با علمشان عظمت دنیای اطرافشان را درک میکنند و ظاهر ندارند را به این آدمهای خشک مغز ظاهرپرست که نمیدانند چه چیز خدایشان را شکر میکنند ترجیح میدهم …
!!!!!. ننشستن و منتظر نبودن برای رخ دادن بعضی اتفاقها بخش ثابت زندگیام است. انگار برای من همین است که جواب میدهد، این که خودت جرقهاش را بزنی، خودت راهش بیندازی، اینکه … نه اینکه این بهترین کار عالم است و هر که این طور است بهترین آدم روی زمین است! نه! انگار برای من اینطور باید باشد … اما این بار، سر این موضوع، دلم میخواهد من آن کسی باشم که پایش را در راه ساخته شده یک نفر دیگر میگذارد. نمیدانم چرا این یکی را دلم نمیخواهد خودم بسازمش و مثل همیشه کیف کنم با این ساختنها … اما آخرش شاید مجبور بشوم … نمیدانم چرا و با چه دلیلی اینقدر مطئنم برای درستی روی دادن این اتفاق، انگار که همیشه همیشه از همان سالهای سال قبل معلوم بوده است که باید روی بدهد، و فقط زمان میخواسته است … راستی! من چرا اینقدر مطئنم؟ منی که همیشه در این چیزها اینقدر دو دو تا چهارتا میکردهام که از آن ور بوم می افتادهام؟

