آرشیو برای آگوست, 2008

پراکنده و بی‌ربط – 16

!. امروز و چند روز قبلش یک دنیا اتفاق‌های کوچک عجیب و غریب و فوق‌العاده افتاده است: دیدن چندین آدم هیجان‌انگیز، تلنگرهای دوست داشتنی و …

من چقدر خوشبختم و چقدر غرق در نعمتم. تمام این اتفاقات می‌افتد درحالیکه می‌توانست نیفتد. تمام این تلنگرها زده می‌شود درحالیکه می‌توانست نباشد و گوش‌ها و چشم‌های من نبیندشان و من همین‌طور پیش بروم و پیش بروم و مغزم هر روز و هر روز بی‌تحرک‌تر بشود … لذت می‌برم از این زندگی با تمام بالا و پایین‌هایش …

!!. دوست مجازی تازه کشف کرده‌ام، شهرزاد فتوحی، که مترجم است (با انتشارات فنی ناشر کتاب‌های سبز هم همکاری دارد) و طبیعت‌گرد و عاشق طبیعت، در کامنت‌های مطلب “رقصنده با جغدها یا شاید هم خفاش‌ها!!!” پیشنهاد تاسیس یک انجمن شب‌بیداران داده بود. فکر کنم شعر زیر را بشود شعر انجمنمان کنیم:

شب را باید دید، شب باید خندید
می شود آواز خواند و کمی هم رقصید
می‌توان در باغ رفت و گلی را بویید
می‌شود سیبی خورد و لبی را بوسید
شب را باید دید، شب باید خندید
زندگی می‌گذرد، باید از خواب پرید!

شعر را محسن پوررمضانی گفته و با اجازه‌اش شعرش را تغییر داده‌ام! به جای همه کلمه‌های شب‌، صبح بوده است. البته به نظر من که تمام این کارها را در شب بهتر می‌شود انجام داد. آخر صبح هم شد وقت این کارها؟؟!! صبح بگیرید بخوابید آقاجان!

!!!. آدم این زوج‌های دوست داشتنی را که می‌بیند به جامعه متاهلین امیدوار می‌شود! چقدر خوشم می‌آید از این زوج‌هایی که در دست و پای هم نیستند! هم با همند و هم دنیای شخصیشان فنا نشده است …

!!!!. امروز این معلم و دوست عزیز آمده بود در جمع معلم‌های مدرسه صحبت می‌کرد. برایشان از فرق علم و دانش می‌گفت، از ربط علوم به یکدیگر، از فهمیدن، از ریزه‌کاری‌ها و زیبایی‌های طبیعت، از اینکه علم از طبیعتی حرف می‌زند که زیباست یعنی نمی‌تواند زیبا نباشد، پس آموختن علم هم باید زیبا باشد … با خودم دوباره فکر کردم این آدم خداشناس‌تر است یا این‌ها که معتقدند چادر ملی نباید پوشید، چون قرتی بازی است و چادر حساب نمی‌شود؟؟! التبه لازم هم نیست روی آدم‌هایی که ریزه‌کاری‌ها و زیبایی‌های طبیعت را می‌فهمند برچسب خداشناسی و دین‌داری و این‌ها چسباند، اعتقادات دینی‌شان به خودشان مربوط است. منظورم تفاوت این دو دسته است. من سر وکله زدن با این آدم‌ها که با علمشان عظمت دنیای اطرافشان را درک می‌کنند و ظاهر ندارند را به این آدم‌های خشک مغز ظاهرپرست که نمی‌دانند چه چیز خدایشان را شکر می‌کنند ترجیح می‌دهم …

!!!!!. ننشستن و منتظر نبودن برای رخ دادن بعضی اتفاق‌ها بخش ثابت زندگی‌ام است. انگار برای من همین است که جواب می‌دهد، این که خودت جرقه‌اش را بزنی، خودت راهش بیندازی، اینکه … نه اینکه این بهترین کار عالم است و هر که این طور است بهترین آدم روی زمین است! نه! انگار برای من این‌طور باید باشد … اما این بار، سر این موضوع، دلم می‌خواهد من آن کسی باشم که پایش را در راه ساخته شده یک نفر دیگر می‌گذارد. نمی‌دانم چرا این یکی را دلم نمی‌خواهد خودم بسازمش و مثل همیشه کیف کنم با این ساختن‌ها … اما آخرش شاید مجبور بشوم … نمی‌دانم چرا و با چه دلیلی این‌قدر مطئنم برای درستی روی دادن این اتفاق، انگار که همیشه همیشه از همان سال‌های سال قبل معلوم بوده است که باید روی بدهد، و فقط زمان می‌خواسته است … راستی! من چرا اینقدر مطئنم؟ منی که همیشه در این چیزها اینقدر دو دو تا چهارتا می‌کرده‌ام که از آن ور بوم می افتاده‌ام؟

(9) دیدگاه

طرحی نو در انداخته‌اند!

یک وقت‌ها یک آدم‌هایی شروع کننده‌اند، شروع کننده یک کار جدید یا کاری سابقه‌دار با شکل و شمایلی جدید … این آدم‌ها برای من قابل احترامند. آدم‌های دغدغه‌دار. آدم‌هایی که ایده‌دار دارند و از آن مهم‌تر دنبال اجرایی کردن ایده‌هایشان می‌روند. فرقی نمی‌کند کاری که می‌کنند چه رشته و کاری باشد، به هر حال قطعه‌ای هستند از پازل این دنیا که سر جایش قرار می‌گیرد …

***

یکی از دوستانم کاری جدید شروع کرده است به نام “طرح دیده‌بان حقوق مشتری”. بهتر است سایتشان را بالا و پایین کنید تا بهتر بفهمید این طرح چیست. اما برای آنکه دستتان بیاید موضوع از چه قرار است تنها بخش اولیه معرفی‌اش را اینجا کپی می‌کنم:

“اين طرح، بر اساس يك واقعيت ساده شكل گرفته: « وقتي خريد مي‌كنيد، پول مي‌دهيد؛ پس اين حق شماست كه از خريدكردن لذت ببريد… »

  • طرح ديده‌بان حقوق مشتري، توسط شركت هزاره سوم (مشاور و مجري پروژه‌هاي مديريت ارتباط با مشتري – CRM)  راه‌اندازي شده است؛
  • شما مي‌توانيد تجربيات و مشاهده‌هاي خود را در زمينه‌ي مشتري مداري و يا نمونه‌هاي نقض حقوق مشتري در اختيار ديگران قرار دهيد؛
  • در اين طرح، فروشگاه‌هاي خاصي معرفي مي‌شوند و  شما مي‌توانيد با اطمينان از كيفيت كالاها و خدمات در اين فروشگاه‌ها، از آن‌ها خريد نماييد؛
  • چنانچه عضو كلوپ ديده بان باشيد، به ازاي خريد حضوري از فروشگاه‌هاي معرفي شده در اين طرح، بخشي از مبلغ خريدتان براي شما پس‌انداز مي‌شود؛
  • شما مي‌توانيد از جمع پس‌اندازهاي‌تان براي خريدهاي بعدي از فروشگاه هاي معرفي شده استفاده نماييد؛
  • چنانچه هنگام خريد از مراكز معرفي شده در اين طرح، با مشكلي مواجه شديد، ديد‌بان حقوق مشتري، به نمايندگي از شما، مدافع حقوق‌تان خواهد بود؛”

درباره این طرح در اینجا نوشتم که حداقل چند نفر دیگر را هم درباره این طرح خبر کنم. شما هم اگر از این کار خوشتان آمده است می‌توانید با فرستادن ایمیل به دوستانتان و دعوتشان به خواندن سایت و یا هر راه دیگری که به ذهنتان می‌رسد، به معرفی این طرح کمک کنید.

***

اینجا را هم بخوانید. این طرح نو هنوز در نینداخته شده (!) و ایده‌ای است که در حال بررسی است. با گفتن نظرتان کمک زیادی به آن‌ها می‌کنید.

ایده‌اش یک جورهای زیادی شبیه جیره کتاب است که پیش از این هم بارها حرفش را زده‌ام.

(4) دیدگاه

رقصنده با جغدها یا شاید هم خفاش‌ها!!!

فکر می‌کنم یک اشتباهی در آفرینش من شده است! من به احتمال زیاد قرار بوده است جغدی، خفاشی و یا حیوان شب‌گرد دیگری آفریده بشوم اما از قضا انسان شده‌ام!

امروز که حدودهای ساعت چهار صبح از دفتر کارمان خانه می‌آمدم در خیابان‌های خلوت و خنک این شهر عجیب احساس زنده بودن و آرامش می‌کردم. تازگی ندارد. همیشه عاشق دنیای شب بوده‌ام. کار اداره‌ای که 6 صبح از خواب بلند بشوی و بروی سر کار و 4 بعد از ظهر برگردی خانه و مثل آدم‌های عاقل به کار و زندگی و خانه و خانواده‌ات برسی عجیب فرسوده‌ام می‌کند و از آن فراری‌ام. دلم می‌خواهد تازه نزدیک‌های ظهر از خانه بروم بیرون و شب نزدیک‌های نیمه شب شاد و خندان به خانه برگردم! حتی یادم می‌آید از همان بچگی به چشم‌های گربه‌ایم معروف بوده‌ام. آن موقع‌ها که هنوز سن و سالم به مدرسه رفتن نرسیده بود در خانه قدیمی مادربزرگم زندگی می‌کردیم که حیاطی بزرگ داشت و دستشویی‌اش آن طرف حیاط بعد از باغچه بزرگ و زیبایش بود. عادت داشتم شب‌ها بدون آنکه چراغی روشن کنم از حیاط رد بشوم بروم دستشویی و برگردم. عجیب با این کار کیف می‌کردم!! در این سن و سال هم شب‌هایی که در خانه تنها هستم با خاموش کردن تمام چراغ‌ها و زندگی در تاریکی شبانه بسی تفریح می‌کنم!

هفته پیش بود فکر کنم که حدودهای ده شب راه کوتاه همیشگی از پیاده شدن از تاکسی قبلی تا سوار شدن به تاکسی بعدی را با کوله بار سنگین “جهان” بر روی دوشم خوشحال و شاد طی می‌کردم. سر راهم پارک نصفه و نیمه‌ای هست که هم فضای سبز دارد هم ندارد! در این فضای سبز کوچک کنار خیابانی زوج تقریبا جوانی با کودکشان قدم می‌زدند. زن و شوهر گرم صحبت بودند و دخترک هم غرق بازی و بالا و پایین پریدن‌هایش بود. با خودم فکر کردم به فرض اینکه خانم خانه را خانه‌دار فرض کنیم شوهری که حاضر شده است با چنین رضایتی در این ساعت با خانواده‌اش چنین جایی بیاید و سرگرم صحبت با همسرش باشد معنی‌اش آن است که ساعت خوبی خانه آمده است و آنقدر خسته و کوفته و زده از خیابان‌ها نبوده است که تنها دلش بخواهد جایی در خانه لم بدهد و کسی بگذار و بردارش را بکند. علاوه بر آن به خوبی‌های کار این زن و شوهر در جایگاه پدر و مادریشان برای دخترکشان هم فکر کردم. اینکه فرصت و حوصله دارند فرزندشان را برای هواخوری با خودشان بیرون بیاورند و … و بعد به خودم و کار پرستی و از آن بدتر زندگی شبانه دوستی‌ام فکر کردم!

در فکرم بروم جزیره‌ای چیزی پیدا کنم و بعد فراخوان بزنم و آدم‌های کج و کوله‌ای شبیه خودم را در جزیره‌ام جمع کنم تا ساعت اداری را طبق سلیقه‌مان از 2 عصر تا 2 صبح فردا بگذاریم و روزها بخوابیم و خوشمان بیاید چراغ‌ها همیشه خاموش باشد و صدای موسیقی در سکوت و آرامش شب بهمان انرژی بدهد. آن وقت شاید در آنجا، در آن جزیره، توانستم به خانواده داشتن و زندگی مشترک و بچه داشتن و این‌ها فکر کنم و عذاب وجدان نگیرم!!!! این راه حل فعلا تنها راه حلی است که به ذهنم می‌رسد! تغییر خودم که گویا فعلا بسیار دور از ذهن‌تر و نشدنی‌تر از داشتن این جزیره است. جالبی‌اش این است که فعلا لزومی هم در این کار نمی‌بینم! باید صبر کرد، شاید چند سال دیگر پیرتر بشوم و بخواهم بنشینم سر جایم و آرام بگیرم و آن وقت این معادله برعکس بشود!

(3) دیدگاه

باز هم روزی برای یوزپلنگ‌ها

باز هم شهریور آمد و باز هم نهم شهریور “روز یوزپلنگ” نزدیک شد. فراخوانی که در سایت انجمن یوزپلنگ ایرانی منتشر شده است را بخوانید:

 

فراخوان بزرگداشت دومين روز ملی حفاظت از يوزپلنگ ايرانی

سرنوشت يوزپلنگ آسيايي در دست ايرانيان

شهريور ماه هر سال برای علاقمندان و فعالان محيط زيست يادآور روز يوزپلنگ است که برگزاری آن از سال 1386 آغاز گرديده است. در اين سال، روز نهم شهريور ماه به عنوان “روز ملی حفاظت از يوزپلنگ ايراني” انتخاب شد تا دوستداران حفظ محيط زيست اين مرز و بوم با انجام فعاليت هاي نمادين و معرفي يوز، سعي در حفظ اين گربه سان در حال انقراض بنمايند. انجمن يوزپلنگ ايرانی از تمامی علاقمندان به حيات وحش و فعالان محيط زيست و سازمانهای دولتی و غيردولتی برای برگزاری هر چه باشکوه تر اين روز دعوت می کند تا در اين روز به فراخور علاقه و توانايي خود فعاليت نماديني را برای آگاه سازی عموم در مورد يوزپلنگ انجام دهند. تعدادی از فعاليت های پيشنهادی انجمن عبارتند از:

  • برگزاري مسابقات ورزشي نمادين با هدف آشنايي عموم مردم با يوزپلنگ و حيات وحش؛
  • نمايش فيلم يا تئاتر هاي مرتبط؛
  • تهيه و توزيع بروشور؛
  • برگزاري تور بازديد از زيستگاه يوزپلنگ يا ساير گونه ها؛
  • برگزاري مسابقه نقاشي و انشا با موضوع يوزپلنگ يا حيات وحش؛
  • چاپ مطلب در روزنامه ها و نشريات ملی و محلي؛
  • معرفي يوزپلنگ و خصوصيات آن در اجتماعات (دانشگاه، محل کار، خانواده و … )؛
     

موزه طبيعت و حيات وحش ايران – دارآباد به عنوان يکی از مهمترين مراکز آموزشی در زمينه نهادينه سازی فرهنگ محيط زيست در تهران، ميزبان دومين جشنواره “روز ملی حفاظت از يوزپلنگ آسيايی” است. در اين برنامه که درکنار جشنواره “کودک، صلح و محيط زيست” در محل اين موزه برگزار می گردد، انجمن يوزپلنگ ايرانی و تعدادی از تشکل های غيردولتی مرتبط ديگر به ارائه برنامه های آموزشی فرهنگی می پردازند. به دليل تقارن 9 شهريور ماه امسال با برخی مناسبتهای ملی ديگر، 5 تا 8 شهريور ماه اين جشنواره در محل موزه برگزار خواهد گرديد.

نخستين جشنواره سراسری روز حفاظت از يوزپلنگ آسيايی در روز جمعه 9 شهريورماه سال 1386 برگزار گرديد. در اين برنامه ها که به ابتکار انجمن يوزپلنگ ايرانی و با همکاری سازمان محيط زيست و تعدادی از تشکلهای غيردولتی به صورت سراسری در تهران و 20 شهر و روستای کشور برگزار گرديد، فعاليت هاي آموزشی و نمادين متعددی در راستای معرفی يوزپلنگ به عموم مردم صورت گرفت. يوزپلنگ آسيايی که امروزه با جمعيتی درحدود 100 قلاده، در آخرين سنگرگاه با نام يوزپلنگ ايرانی شناخته می‌شود، يکی از نادرترين گونه‌های جانوری دنيا به شمار می‌رود. هدف از نام گذاری اين روز به نام روز يوزپلنگ، تنوير افکار عمومی درباره يوزپلنگ ايرانی و ارتقای آشنايی عموم با اين گونه در سرتاسر کشور است.

موزه طبيعت و حيات وحش ايران و باغ وحش تهران ميزبان نخستين جشنواره روز حفاظت از يوزپلنگ ايرانی در تهران بودند که سازمان‌های دولتی و غيردولتی متعددی ازقبيل انجمن يوزپلنگ ايرانی، پروژه حفاظت از يوزپلنگ آسيايی، سازمان حفاظت محيط زيست، انجمن حاميان زمين، انجمن بوم پژوهان، انجمن طرح سرزمين پايدار، کانون پژوهش و حفاظت از طبيعت پايدار محيط بان و کانون آشنايی با حيات وحش برنامه های آموزشی متعددی از قبيل نمايش فيلم، توزيع بروشور و پوستر، صحبت برای عموم مردم درباره يوزپلنگ، بازيهای آموزشی، برگزاری مسابقه نقاشی، پرده خوانی با موضوع يوزپلنگ اجرا نموده و در پايان نيز بيانيه اين روز خوانده شد.

ما آماده شنيدن پيشنهادات شما هستيم و از تمامي سازمان ها، انجمن ها و افرادي که به هر نوعي مايل به همکاري در اين زمينه در سراسر کشور هستند، دعوت مي‌شود جهت هماهنگي با انجمن تماس بگيرند.

—–

پ. ن 1: عکس را یکی از دوستان با ایمیل فرستاده است که آخر سر هم نفهمیدم منبعش کدام سایت است. محل عکس در یکی از کشورهای عربی، گویا در عربستان است.

پ.ن2: سه روز جشنواره بیایید ببینیمتان! بچه‌های فامیل را جمع کنید و بیاورید، بزرگترها را بیاورید! خلاصه اینکه فرقی نمی‌کند، به هر حال بیایید. روزهای خوب و پر باری خواهد بود.

(3) دیدگاه

به بهانه کتاب

آدم‌ها به بهانه‌های مختلف دور هم جمع می‌شوند. اما این دور هم جمع شدن آن موقع هیجان انگیز می‌شود که بهانه‌اش کتاب باشد. بهانه‌اش کتابفروشی هم سن و سال خودت باشد.

بهانه جمع شدن که کتاب باشد، آن وقت همه جور آدم می‌شود ببینی. از حرفه‌ای‌هایی که کسب و کارشان ادبیات است، مانند نویسنده‌ها، مترجم‌ها، ویراستارها و … بگیر تا مخاطبان عامی مانند من که تنها دوست دارند کتاب بخوانند و آنچنان فوت و فن این رشته سرشان نمی‌شود.

امروز در سالن همایش موسسه محک آدم‌هایی به بهانه‌ کتاب دور هم جمع شده بودند. آدم‌هایی که وجه مشترکشان “چشمه‌ای” بودنشان بود. چشمه‌ای‌هایی با جایگاه همان حرفه‌ای‌های دنیای ادبیات تا چشمه‌ای‌هایی که دلبسته این فروشگاه و آدم‌ها و کتاب‌هایش هستند.

پیش از این درباره کلوپ مشتریان نشر چشمه نوشته بودم. مراسم امروز که به مناسبت بیست و چهارمین سالگرد تاسیس چشمه برگزار شده بود، بهانه‌اش یک جورهایی ادای دین و تقدیر مشتری‌های چشمه از بنیان‌گذاران این کتابفروشی و انتشاراتی بود. نویسنده‌ها و همکاران قدیمی چشمه آمدند و از خاطره‌هایشان گفتند. کیاییان‌ پدر و پسر از چشمه‌شان که این 24 سال پا به پایش جلو آمده‌اند گفتند و ما نشستیم و گوش دادیم و کیف کردیم.

آنجا آدم‌ها هم را می‌شناختند و ما که ادبیات باز حرفه‌ای نبودیم غریب و بی‌کس برای خودمان می‌گشتیم و با انگشت آدم‌های آشنا را به هم نشان می‌دادیم!! البته این حرف پیاز داغش کمی زیادی زیاد است و ما اینقدرها هم غریب نبودیم! لذتی داشت دیدن چند آشنا و دوست قدیمی و فهمیدن و کشف لایه‌های دیگر آدم‌ها. هیجان‌انگیز بود دیدن مترجم کتابی که اینقدر دوستش داری و اصلا فکرش را هم نمی‌کردی روزی در چنین جایی ببینی‌اش. مترجم کتاب “همه ما سهمی از زمین هستیم”، آقای امید خادم صبا را می‌گویم. همان کتاب کوچک و جمع و جور هیجان‌انگیزی که فلسفه فکری سرخپوست‌ها نسبت به طبیعت و محیط‌زیست در تار و پودش است.

کتاب … کتاب … چقدر هیجان‌انگیز است چنین دلیلی داشته باشی برای دور هم جمع شدن … چقدر هیجان‌انگیز است روزی در سال‌های دور کسی کاری را شروع کرده باشد و این همه سال پایش ایستاده باشد تا روزی مثل امروز آدم‌هایی از چند نسل دور هم جمع شوند و حرف مشترک داشته باشند …

کیاییان پدر در صحبت‌هایش می‌گفت حالا بعد از چهل سال پر از خوشبختی است، غرق در نعمت … نعمت اینکه در راهی باشی که خودت آن را ساخته‌ای، نعمت داشتن کاری که خودت آن را خواسته‌ای، نعمت بودن پاهایت در عشق به جایی که هستی و کاری که می‌کنی … دلم می‌خواهد چهل سال دیگر من هم به جایی که ایستاده‌ام نگاه کنم و لذت ببرم از قله‌ای که رویش ایستاده‌ام، از راهی که ساخته‌امش، از کاری که خواسته همیشگی‌ام بوده است …

—–

سارا هم اینجا و اینجا درباره این مراسم نوشته است. این هم قسمت اول گزارش مراسم در وبلاگ کلوپ است.

(2) دیدگاه

این روزها – 7

از آخرین باری که مطلبی با این تیتر نوشتم زمان زیادی گذشته است. این بار بهانه اش نوشتن درباره “لایحه حمایت از خانواده” است که به زودی در مجلس طرح خواهد شد و به احتمال زیاد کلی قربان صدقه اش خواهند رفت و تصویب خواهد شد.

در چند روز گذشته برای نوشتن درباره این لایحه با خودم زیاد کلنجار رفته ام. مثل همیشه دلم نمی خواهد اسیر جو باشم. دلم نمی خواهد افراط گر باشم و البته دلم نمی خواهد سیب زمینی هم باشم!!! بحث به ماده و تبصره که می رسد دست و پایم شل می شود. خب چه کنم! در زمینه حقوق و این چیزها بی سوادم! اوضاع و احوالم خیلی با این ماده ها و تبصره ها جور در نمی آید. برای همین شک دارم. نمی توانم مطمئن باشم نظرم درست است، چون نه خودم سوادش را دارم و نه تمام مطالبی که این روزها درباره این لایحه خوانده ام را آدم های قابل اعتماد من نوشته اند. اما … اما جمع بندی تا اینجایم به من می گوید دل خوشی از این لایحه ندارم. دل خوشی از این روندی که می گویند بعضی جاهایش عقب گرد است ندارم … نگرانم …

من 24 سالم است. یک دختر 24 ساله که هنوز نه تجربه ازدواج دارد، نه طلاق، نه بچه دار شدن، نه … اما تا اینجایی که سرش می شود می داند اگر وارد این ها شد خیلی جاها بی پناه است (این کلمه همین طوری به کار برده نشده است! بی پناهی وقتی در منجلاب مشکلاتت گیر کرده ای بدترین حسی است که یک آدم می تواند داشته باشد). اینکه باید خودش حامی خودش باشد. اینکه باید حواسش باشد آن اول چه کارها بکند و چه کارها نکند.

من یک دختر 24 ساله در این کشور هستم که در مقایسه با هم سن و سال هایش خوشبختی های زیادی دارد. خیلی از کارهایی که خواسته را کرده، حتی اگر مخالف عرف جامعه و خانواده اش بوده است. دختری که جنگیده و نتایج خوب گرفته است. با وجود این حجم خوشبختی انگار باید دست و پایم را جمع کنم و غر نزنم. اما دلم نمی خواهد به آینده فکر نکنم. دلم نمی خواهد به فاصله مان با ایده آل فکر نکنم. دلم نمی خواهد شبیه آن قورباغه ای باشم که اگر یک دفعه درون آب جوش بیندازیش می پرد بیرون، اما اگر درون آب بگذاری اش و کم کم آب را جوش بیاوری از جایش جنب نمی خورد و همان جا زنده زنده می پزد …

یک چیزی را می دانم آن هم اینکه دختر 17 ساله ای که تازه شش ماه پیش فهمیدم با هم فامیل هستیم، آن هم با نسبتی به این نزدیکی، معلوم نیست اگر اوضاع قوانینمان درست بود و پدرش نمی توانست طبق قانون دو زن بگیرد، اوضاعی بهتر از چیزی که الان دارد داشت. پدری که نخواهد سر خانه و زندگی اش باشد به هر حال نیست، چه با دو زن چه با یک زن! یا این را هم می دانم در کشورهایی که قوانین معقول تر از ما دارند هم خشونت علیه زنان وجود دارد، هزار جور ماجرای دیگر هم که به قانونشان نمی آید دارند. اما یک چیز دیگر را هم می دانم. اینکه حداقل قانونی هست که اگر کسی خواست در پناهش زندگی کند احساس دست و پا بستگی نکند. حس نکند به او زور گفته می شود آن هم از نوع قانونی اش. حس نکند اگر از اخلاقیات آدم ها نا امید شد جایی نیست که حقش را بگیرد. این را می دانم که قانون یک کشور باید جلوتر از آدم هایش باشد. باید لباسی باشد گشادتر، نه تنگ تر. قانون باید سال ها جلوتر را نگاه کند.

متن لایحه را اینجا بخوانید. در متن قسمت های قرمز آن هایی است که به نظر نویسندگان سایت میدان بر روی وضعیت زنان در ایران تاثیر منفی خواهد گذاشت و آبی ها آن هایی است که شرایط را بهتر خواهد کرد.

این بروشور هم که در وبلاگ تازه راه افتاده بر ضد تصویب لایحه گذاشته شده برای اطلاع رسانی درباره مشکلات لایحه کمک کننده است. حتی آن را می توانید کپی کنید و دست چند نفر بدهید تا بخوانند و بفهمند این روزها چه خبر است.

راستی! خواندن این تجربه هم شاید جالب باشد. تجربه کسی که از روی شماره های موجود بر روی بروشور با نمایندگان مجلس تماس گرفته  و بازخوردهایشان را نوشته است. در این مطلب هم لینک نوشته های دیگر درباره این لایحه که بیشتر متعلق به طیف فمینیست های وبلاگستان است را می توانید پیدا کنید.

—–

پ.ن: جهان عزیز تصادف کرده و بیمارستان پیش آقا دکترها است! می گویند حالش خوب می شود! این را گفتم که بدانید دلیل رعایت نشدن نیم فاصله ها در این نوشته چیست. این کامپیوتری که دزدیده ام و کارهای این روزهایم را راه می اندازد از این چیزها سر در نمی آورد!

۱ دیدگاه

اسباب کشی

اسباب کشی کرده‌ام اینجا … فکر کنم باید دلیل آمدن و چگونه آمدنم را کمی توضیح بدهم. دلیلش در یکی دو جمله با پیام روشن و سر راست جا نمی‌شود! چگونه آمدنم را هم آن آخر، بعد از اینکه حسابی درد و دل کردم می‌نویسم!

شاید دلیل آمدنم این باشد که معمولا آدم تنوع‌طلب و یک‌جا بند نشویی هستم! این حرف را که می‌زنم یاد استاد عزیز خاک‌شناسیمان می‌افتم که شباهت‌هایش با رییس جمهوری عزیز فعلی جای بحث و بررسی فراوان دارد! بنده خدا او یا بنده خدا من! هر چند جمله‌ای که می‌گفت یکی‌اش درونش “خانوم زواران!” داشت! آنقدر به تلاشش ادامه داد تا منی که حتما وسط کلاس‌ها باید می‌رفتم بیرون و یک آب و هوایی عوض می‌کردم یا سر کلاس باید حتما با اسباب و وسایل یکی ور می‌رفتم تا جان به سر شود را نشاند سر جایم تا جنب نخورم! البته فکر کنم دیگر آخرهای ترم بود و زیاد طول نکشید تا هر دویمان راحت شدیم!! البته جالبی‌اش اینجاست که این سر جا بندنشدگی من درباره مکان‌ها و ابزارهای مورد استفاده‌ام صدق نمی‌کند! اگر با چیزی راحت باشم، معمولا اینرسی زیادی برای تغییر دارم، مگر آنکه دست روزگار همه چیز را به هم بریزد و مجبورم کند. نمونه‌اش دکوراسیون و اسباب و وسایل اتاقم که جان به جانم کنید نمی‌خواهم تغییر کند!

شاید هم آمدنم به اینجا دلیل دیگری دارد. سر شروع اجبار هزینه‌ای استفاده از اس ام اس‌های فارسی بود که فهمیدم پیر مغزی‌ام دارد شروع می‌شود! فهمیدم چقدر مقاومت درونی‌ام برای وقت صرف کردن و یاد گرفتن چیزهای جدید بالا رفته است و خب این هم از عوارض پیر مغزی است! یادم می‌آید برای یاد گرفتن کاربری تمام تکنولوژی‌هایی که الان بلدم و در همه سال‌های گذشته کمکم بوده‌اند روزهای زیادی وقت صرف کرده‌ام. اغلب چیزها را با روش “انقدر ور برو و بپرس تا ازش سر در بیاری!” یاد گرفته‌ام. اما یاد گرفتن تایپ سریع اس ام اس فارسی و غرهای آن اول‌ها نشانم داد که دیگر آنقدرها حال و حوصله وقت گذاشتن و ور رفتن و یاد گرفتن ندارم. فضای وردپرس فارسی فضای متفاوتی است. پر از چیزهایی است که ازشان سر در نمی‌آورم! چیزهایی که نیاز دارند آنقدر بهشان ور بروی و از این و آن بپرسی تا کشفشان کنی. انگار آمده‌ام اینجا تا جلوی اینقدر زود پیر شدن مغزم را بگیرم!

دلیل آمدنم به اینجا هر چه که باشد به هیچ وجه به متنفر بودن و ناامید بودنم از بلاگفا و سرویس‌دهنده‌های فارسی ایرانی دیگر ربطی ندارد. بلاگفا را از همان اول از همه سرویس دهنده‌های دیگر بیشتر دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم. به نظرم از همه تر و تمیزتر بود، چه شکل و قیافه درونی‌اش که من می‌دیدم و چه شکل و قیافه‌ای که خواننده‌ها می‌بینند. حالا آمده‌ام جایی که به نظرم این یکی هم تر و تمیز است! البته بخش مدیریتش به تمیزی بلاگفا نیست، اما در کل تر وتمیز به حساب می‌آید! البته توجه دارید که باید تر و تمیز را آن جوری که منظور من است معنی کنید!

فکر کنم دلیل نویسی بس است! کمی هم باید از هفت خوان رستمی که برای اسباب کشی طی کردم بنویسم. فکر می‌کنم بعضی از تجربه‌هایم برای دیگران هم به درد بخور باشد.

اول اینجا را درست کردم و بعد به این فکر کردم که دلم نمی‌خواهد بیایم اینجا بدون آنکه آرشیوم هم دنبالم بیاید! اولین راه حلی که به ذهنم رسید پست کردن دانه دانه مطالبم از اول بود. نظرهای هر مطلب را هم یا باید قیدش را می‌زدم یا دانه دانه خودم پستشان می‌کردم! خیلی زود به این نتیجه رسیدم حتما راه حل‌های بهتری از این کار احمقانه وجود دارد!!! چه معنی می‌دهد تکنولوژی اینقدر پیشرفت نکرده باشد که کار آدم را راحت کند! کمی ایمیل بازی کردم و آخر سر رسیدم به اینجا. صاحب این وبلاگ با مهربانی تمام تلاشش را می‌کند تا مشکل شما حل شود. راه حلی که پیشنهاد داد این بود. کار پر دردسری بود و در شلوغی کارهایم گم شد! این راه حل یک مشکل دیگر هم داشت، آن هم اینکه نظرات مطالب منتقل نمی‌شوند. گذشت و گذشت تا اینکه یک اتفاق جالب افتاد. تیم وردپرس فارسی برنامه‌ای برای انتقال مطالب از بلاگفا به وردپرس نوشتند. همه جا سر و صدا کرد. سر وصدایش بیشتر از همه آن جایی بود که بلاگفا این امکان را برای کاربرانش بست و بحث‌ها بر سر مشروعیت این کار شروع شد که هنوز هم ادامه دارد. یک نمونه‌ از آخرین‌هایش را اینجا می‌توانید بخوانید. تا من بجنبم راه بسته شده بود. پس دوباره همان راه بی‌خیال شو را ادامه می‌دادم تا دیشب. دیشب خبرش آمد که ویرایش دوی این برنامه آماده شده است. یک دنیا کار داشتم، اما دیده‌اید یک وقتا یک ویری به جان آدم می‌افتد که یک کاری را انجام بدهد؟ دیشب از آن شب‌ها بود. این دوست تازه پیدا کرده آنلاین همراهی می‌کرد. کار انجام نمی‌شد و مرتب پیغام خطا می‌داد. دلیلش را آخر پیدا کردیم. مطالب دو تکه بلاگفا مشکل کارند (همان‌ها که ادامه مطلب را باید در ادامه مطلب خواند!!). باید ثبت موقت یا یک تکه‌شان کرد. که خب اگر ثبت موقتشان کنید دیگر با مطالب دیگر منتقل نمی‌شوند و باید خودتان دوباره پستشان کنید. خوشبختی دیشب این بود که ADSL عزیز اذیت نکرد. با dial up فکر می‌کنم انجام این کار بسیار بسیار وقت‌گیر باشد.

اولین چیزی که اینجا با ور رفتن کشف کردم چگونگی عوض کردن عکس آن بالا بود! اسم فنی‌اش را نمی دانم. خودم این عکس را گرفته‌ام. شاید یک روز عکس بهتری که به حال و هوای اینجا بخورد پیدا کردم و عوضش کردم. آن وقت می‌شوم مثل چای نباتی‌ها که دم به ساعت سر در وبلاگشان را عوض می‌کنند!!!

دومین چیزی که با ور رفتن کشف کردم هم  روش انتقال لینک‌هایم بود. در قسمت manage subscriptions گوگل ریدرم به قسمت Import/Export رفتم و یک خروجی OPML (که نمی‌دانم یعنی چی! فقط اجرایش کردم! یک باسواد می‌تواند سواد من را در این زمینه ارتقا بدهد!) از لینک‌هایم گرفتم و بعد توسط امکانی که در قسمت پیوندهای وردپرس وجود دارد آن‌ها را درون‌ریزی (Import) کردم. خیلی سریع و ساده انجام شد.

خلاصه اینکه این اسباب کشی انجام شد. این اسباب کشی هم مانند اسباب کشی‌های واقعی به هم ریختگی دارد، شکسته شدن و گم شدن یک چیزهایی هم همراهش است! اوضاع اینجا را یواش یواش سر و سامان می‌دهم. می‌خواستم صبر کنم وقتی کامل شد خبرتان کنم، اما پشیمان شدم!

و باز هم خلاصه اینکه به خانه جدید من خوش آمدید :)

راستی! به این دوست مجازی یاری رسان گفتم برای جبران کمکت اگر کاری داشتی که در تخصص من بود خوشحال می‌شوم برایت انجام بدهم! اما بعدش فکر کردم چند نفر در دنیا ممکن است در مقایسه با کامپیوتر دانی و این‌ها به تخصص جک و جانور دانی یا آموزش محیط‌زیست دانی نیاز داشته باشند؟؟! مثلا می‌توانم بگویم خواستید برای یک بچه‌ای کتاب بخرید می‌توانم بهتان مشاوره بدهم. این جور موقع‌ها شاید این پیشنهاد معقول‌تری باشد!!!

(9) دیدگاه

من …

این روزها پر است از رفتن و آمدن، پر از کار … پر است از کلمه … پر است از لذت یاد گرفتن، لذت خلق کردن، لذت تولید کردن و ساختن، لذت بازی کردن نقش در ساز و کار این دنیا … پر است از لذت توانستن …این روزها از آن روزهاست که اغلب لحظاتش فریاد می‌زنی:

“من چه سبزم امروز …”

 البته این وسط‌ها یادم نمی‌رود مدتی است به خودم قول داده‌ام حواسم به این صفورای “کار پرست” باشد. این صفورایی که آنقدر کار کردن و زندگی کاری‌اش را دوست دارد که به راحتی خودش، رابطه‌هایش و سلامتی اش را به آن بفروشد … این روزها، این وسط‌ها حواسم هست که پله‌هایی که بالا آمده‌ام را حرام نکنم … اما سخت است، خیلی سخت … معمولا تغییر سخت است، بخصوص وقتی که با چیزی که داشته‌ای شاد باشی و ارضایت کند! اما به هر حال عقل و دو دو تا چهارتاها و آینده‌نگری چیز دیگری می‌گوید … قدم به قدم، پله به پله، این هم درست می‌شود … باید درست بشود …

صفورا هنوز زیر باران ایستاده است …

(10) دیدگاه