آرشیو برای سپتامبر, 2008

محیط‌زیست در کتاب‌ها – 4

بعد از مدت‌ها بالاخره طلسم این سرفصل شکست! مدت‌ها است می‌خواهم این مجموعه کتاب را معرفی کنم. مجموعه کتابی که برخلاف بیشتر کتاب‌های زیست‌محیطی تالیفی است نه ترجمه. اولین بار این مجموعه را با کتاب “آبخیزداری‌”اش کشف کردم، که اسمش برایم خیلی جالب بود و بسیار ذوق کردم کتابی برای نوجوانان با این اسم به ظاهر تخصصی وجود دارد. کشف من شاید برای حدود یک سال پیش باشد، اما این مجموعه کتاب چاپ سال 83 است و اگر کتابفروشی انتشارات مدرسه نبود شاید حالا حالا هم پیدایشان نمی‌کردم. راستش کتاب‌های خوب کودک و نوجوان را یا باید رفت همین کتابفروشی انتشارات مدرسه خرید یا در آن شهر کتاب زرتشت که دیگر مرحوم شده است پیدایشان کرد. کتابفروشی‌های دیگر به این تنوع نیستند، بخصوص بخش کتاب‌های علمی‌شان، حتی آن کتابفروشی نزدیک سینما سپیده. راستی! چرا هیچ جا هیچ مرثیه‌ای درباره شهر کتاب زرتشت نخواندم؟ حتی خودم هم ننوشتم. یعنی آنجا مثل کتابفروشی ثالث،چشمه و … دلبسته نداشت؟ متاسفانه هیچ کتابفروشی دیگری نیست که بخش کودک و نوجوانش به آن اندازه متنوع باشد.

 

خب برگردیم سر این مجموعه کتاب خودمان! نام این مجموعه کتاب هست: “آموختن برای زیستن – درس‌نامه طبیعت”و چهار جلد به نام‌های آبخیزداری، بیابان‌زدایی، جنگل و مرتع دارد. فکر می‌کنم بد نباشد برای معرفی کتاب بخشی از مقدمه را که در هر کتاب یکسان است بیاورم. مقدمه را مولفان این مجموعه، سیاوش شایان و هایده آراء که در هر جلد به نسبت موضوع، نام یک کارشناس همکار در کنارشان آمده است، نوشته‌اند:

“کتاب … (از مجموعه کتاب‌های آموختن برای زیستن – درس‌نامه طبیعت) به منظور آشنایی دانش‌آموزان دوره راهنمایی تحصیلی با مفاهیم، مهارت‌ها و ارزش‌های مرتبط با منابع طبیعی کشور یعنی جنگل، مرتع، بیابان و آبخیزداری فراهم شده است. در این مجموعه سعی بر آن بوده است تا ضمن ارائه مطالب علمی در قالب‌های مختلف (متن، عکس، جدول، نمودار و …) از ارایه خشک و رسمی مطالب آموزشی مربوط به این منابع خودداری شود تا این امر باعث جلب توجه خوانندگان کتاب شده و از خستگی ناشی از خواندن مطالب علمی بکاهد …

در جریان سازماندهی محتوای این کتاب‌ها سعی شده از روش‌های پرسش و پاسخ، کار با جدول، استفاده از منابع آماری، تصویرخوانی و دیگر روش‌ها استفاده شود تا مطالب به شکلی پایدارتر در ذهن خوانندگان گرامی باقی بماند و خواننده تنها به قرائت مطالب علمی اکتفا نکند. برای برقراری ارتباطی نزدیک بین فعالیت‌ها و انتظارات کتاب‌های درسی مختلف با این کتاب، فعالیت‌ها، گزارش‌‌نویسی‌ها، فکر کنیدها و مواردی از این قبیل اضافه شده تا بر توانایی خواننده در این موارد بیفزاید …”

تمام مواردی که در مقدمه کتاب آمده واقعا رعایت شده است و به عنوان یک کتاب علمی تالیفی ایرانی بسیار جای ذوق کردن و بالا و پایین پریدن دارد! البته خرده‌هایی هم بر کتاب‌ها وارد است. مثلا اینکه گرافیک و صفحه‌بندی کتاب‌ها ضعیف هستند و با آن استانداردهایی که در کتاب‌های خارجی می‌بینیم فاصله زیادی دارند. تنوع شکل بیان مطالب همان‌طور که در مقدمه گفته شده وجود دارد، اما با یک تورق سریع بیشتر این متن است که در چشم می‌زند تا تنوع. مجموعه کتاب یک کره زمین کارتونی هم دارد که در هر جلد یک لباس متناسب با محتوا تنش است و در صفحات و فعالیت‌های مختلف حضور دارد که ایده بودنش بسیار خوب است اما به نظرم طراحی‌اش برای نوجوانان سن راهنمایی امروزی کودکانه است.

 

اما با تمام این حرف‌ها بودن این کتاب‌ها یک گنج است. اولین دلیلش این است که یک کارهایی باید شروع بشود و یک نوشته‌های مکتوبی باید وجود داشته باشد که بعد بشود رویش حرف زد، نقد کرد، اصلاح کرد، تشویق کرد و … و دومین دلیلش هم این است که این کتاب ترجمه نیست و تالیفی است، آمار و اطلاعات و حرف‌هایش ایرانی است و درباره موضوعاتی مثل آبخیزداری و بیابان‌زدایی با نوجوانان حرف می‌زند که تا آنجایی که من می‌دانم نمونه دیگری از آن وجود ندارد … دوست داشتم چند شاگرد راهنمایی داشتم که این کتاب‌ها را رویشان امتحان می‌کردم! … راستی! هیچ جای کتاب مولفان از خودشان نگفته‌اند، اینکه کی هستند و از کجا و چه شده چنین ایده‌ای به ذهنشان رسیده است؛ کاش یک توضیحی می‌دادند.

جزییات دیگری که از معرفی این مجموعه جا مانده این که هر کتاب حدود 20 تا 24 است (البته من یکی از کتاب‌های مجموعه را ندارم و باز هم البته فکر نمی‌کنم صفحات آن جلد بیشتر از این مقدار باشد)، تمام رنگی هستند، هر جلد 400 تومان ناقابل است (البته کتاب بیابان‌زدایی که کاغذهایش گلاسه است 1000 تومان است) و … و اینکه در آخر هر کتاب یک صفحه نظرسنجی و یک صفحه مسابقه وجود دارد که دانش‌آموزان پاسخ‌های سوالات مسابقه را که در متن کتاب است باید به دفتر ترویج و مشارکت مردمی سازمان جنگل‌ها، مراتع و آبخیزداری بفرستند.

پ.ن 1: آخیش! بالاخره این پست را نوشتم! عذاب وجدانم رفع و رجوع شد!

پ.ن2: در عکس‌های کتاب‌ها، آن زیر، کف اتاق من است نه کف حمامی جایی!! گفتم که گفته باشم حواسم هست پس‌زمینه‌ عکس‌هایم خوب نیست که یک وقت عکاسی‌دان‌هایی که می‌آیند اینجا غر نزنند!

(4) دیدگاه

پراکنده و بی‌ربط – 17

!. جواب دادنشان بیشتر از زمان معمول طول کشیده است. کسی با من تماس نگرفته است. تلفنشان هم گویا به درد مراجعینی مثل من نمی‌خورد. حتی راه احمقانه ایستادن در صف طولانی و منتظر ماندن و منتظر ماندن و بعد رفتن داخل و باز منتظر ماندن و منتظر ماندن هم جواب نمی‌دهد. خانمی که در پشت شیشه بخش الف که مخصوص پاسخگویی به سوالات است نشسته است تنها شماره رسید را می‌گیرد و در کامپیوترش چک می‌کند و می‌گوید ما مدارک را فرستاده‌ایم، آن‌ها هنوز جواب نداده‌اند. همین! هیچ کمک دیگری به من نمی‌کند تا از این سردرگمی نجات پیدا کنم. که بدانم جواب ایمیل‌های این کنفرانس‌چی‌ها را چه بدهم. هتل رزرو کنند یا نکنند، بلیت بگیرند یا نگیرند، مقاله فرستاده شود یا فرستاده نشود، من بالاخره می‌روم یا نمی‌روم. کم چیزی نیست به هر حال. یک سری آدم یک جای دیگر دنیا کارشان انجام کارهای من است و الافند چون من الافم! این را هم که بگذاریم کنار آن همه وقت و انرژی که گذاشته شد و آن همه فرم پر شد و آن گرنتی که بردیم را بگو. اگر قرار باشد من نتوانم بروم یعنی حق یک نفر دیگر ضایع شده است. آخر در این مدت کمتر از یک ماه این‌ها نمی‌توانند یکی دیگر را انتخاب کنند و بعد تازه برود دنبال ویزا و … برایش ایمیل زدم که می‌شود شما از آن طرف پیگیری کنید ببینید چرا اینقدر طول می‌دهند؟ سفارت اینجا می‌گویند نمی‌توانند به من کمکی کنند … امروز جواب داد برایشان ایمیل زده‌ام و امیدوارم زودتر جواب بدهند، اما … اما از این حرف سفارت تعجب می‌کنم که نمی‌تواند به من کمکی کنند. آخر سفارت راحت‌تر می‌تواند با افراد مسئول آن طرفی ارتباط برقرار کند … مانده‌ام چه جوابش را بدهم. اگر جلویم ایستاده‌ بود لبخند گمرنگم را می‌دید و سری که تکانش می‌دادم و می‌انداختمش پایین و صدای هوایی را می‌شنید که سریع از دهانم خارج می‌کردم و می‌گفتم: “هه!” چه‌طور برایش توضیح بدهم اینجا ایران است، اینجا خارجی‌ها هم که می‌آیند غرق این سیستم می‌شوند و من مشتری بی‌ارزش می‌شوم، که من باید بدوم و منت سرم گذاشته شود اگر کاری برایم انجام می‌دهند، که جواب توی خارجی جهان اولی را بهتر از من می‌دهند …

!!. دارند می‌روند … آن چند سال پیش یک نفر بود. یکی که یکی از بزرگترین خوشبختی‌های زندگیم را مدیونش هستم. سال دوم دبیرستان بودیم که وقتی علاقه‌ام را به دنیای سبزها دید رفت دنبالش و من را با اولین گروه غیردولتی زیست‌محیطی آشنا کرد. یک کارهایی که به ظاهر کوچک هستند یک وقت‌هایی زندگی یک نفر را می‌سازند. زندگی من هم این‌طور ساخته شد و من این‌طور راهم را پیدا کردم … گفتم آن اول‌هایش یک نفر آدم دوست داشتنی بود، بعد که به جمع متاهل‌ها پیوست تبدیل به دو آدم دوست‌داشتنی شدند. از آن زوج‌هایی که آدم را به جامعه متاهلین امیدوار می‌کنند … دارند می‌روند، مثل خیلی‌های دیگر … نمی‌گویم چرا می‌روند، اما دلم تنگ می‌شود، دلم برای همه این آدم‌های دوست‌داشتنی که هر کدامشان یک سر دنیا رفته‌اند تنگ می‌شود. دلم برای خودم که هر روز و هر روز تنهاتر می‌شوم و می‌مانم با آدم‌هایی که دنیایشان چندان شبیه من نیست می‌سوزد …

!!!. دارند می‌روند … می‌روند هند … می‌روند یک بخشی از همان جاها و همان آدم‌هایی که من دیده‌ام را ببینند … به رفتنشان که فکر می‌کنم دلم تنگ می‌شود، برای همه آن مکان‌ها، همه آن آدم‌ها، همه آن حس‌ها … امروز یکی می پرسید اگر بگویند بیا برو مراکش، هند یا مالزی کدامشان را انتخاب می‌کنی؟ گفتم مالزی، چون نرفته‌ام! با اینکه در هند و مراکش زیباترین و هیجان‌انگیزترین خاطراتی که می‌شود از یک سفر داشت را داشته‌ام. اما اخلاقم این‌طور است، هر چیزی که در گذشته بوده است برای گذشته است. گذشته حتی اگر پر باشد از شادی دلم نمی‌خواهد تکرار شود. آن اتفاق برای آن موقع بوده و خوشی‌اش را کرده‌ام. دلم اتفاقات جدید می‌خواهد، تجربه‌های جدید، آموختن‌های جدید … حس و حال آدم‌های دیگر در شرایط مشابه خودم را نمی‌دانم، اما حتی با وجود تمام سختی‌ها و دلتنگی‌ها و تنهایی‌ها هیچ وقت دلم نخواسته است زمان به عقب برگردد و زنده شود. اگر این اتفاق نیفتاده بود یک دنیا چیزی که ظرف این چند سال یاد گرفته‌ام را یاد نمی‌گرفتم. اصلا انگار باید این اتفاق می‌افتاد … یکی می‌گفت دلیل اینکه ما هیچ‌کداممان دلمان نمی‌خواهد زمان به عقب برگردد این است که ما در هر سنی در زمان خودش هر کار که خواسته‌ایم کرده‌ایم … و متاسفانه همه این خوشبختی را ندارند …

!!!!. آنچنان شبیه هم نیستیم. آن‌ها مجله‌ای که فال نداشته باشد نمی‌خوانند و من برعکس! آن‌ها پر از ترس از ریسک هستند، پر از نه نمی‌شود، پر از آخی آخی کردن، پر از مگر تنهایی هم می‌شود، پر از علاقه به کار دفتری و کارهای عرف جامعه، پر از … اما با همه این‌ها من این آدم‌ها را دوست‌ دارم. این آدم‌ها برخلاف من و ما که پر هستیم از کله خر بازی و کارهای عجیب و غریب کردن و یک جا بند نشدن و … احساسشان نسبت به هم را راحت به هم می‌گویند، بلدند شادی‌های جمعی کوچک درست کنند و خوش باشند، دلخوری میانشان معنا ندارد، زبان بچه‌ها را خوب می‌فهمند و می‌دانند چطور مراقب باشند در میان دنیای آدم بزرگ‌ها گم نشوند، پیوندهای انسانیشان شگفت‌انگیز است … برای همین‌ها من این آدم‌ها را دوست دارم …

(2) دیدگاه

امید …

نه اینکه این روزها فلسفه کاری زندگیم زیر سوال رفته باشدها! نه! فقط کمی یعنی کمی که نه! یک کم خیلی زیادی همه چیز در هم گره خورده است. هنوز که هنوز است کارهایم را دوست دارم و هنوز تناقضی بین اعتقاداتم و عملکردم پیش نیامده. هنوز سفت و سخت روی این حرفم هستم که آدم کارش را اگر دوست ندارد، اگر انرژی‌گیر است به جای انرژی‌ده، اگر در جا زدن است به جای جلو رفتن، روانش در هم گره نخورده که سر همان کار بماند که! نه! خوشبختانه کارهایم همان است که می‌خواهم و در مسیر همان شغل ایده‌آلی است که آرزویش را دارم، همان شغلی که وجود ندارد و دارم می‌سازمش … اما این وسط آن چیزی که فرساینده شده این گره خوردگی‌ها است، همان است که چند ماه پیش بالاخره با صدای بلند به آن اعتراف کردم، همان که با صدای بلند گفتم اشتباه کرده‌ام، اینجای راه را اشتباه آمده‌ام، همان که فکر نمی‌کردم روزی دچارش شوم: قبول کار بیش از حد توانم و آن وقت گره خوردن کارها در هم و مرتب عقب ماندن‌ها و مرتب ناراحتی دیرکردها و انرژی منفی تمام نشدن‌ها و نصفه ماندن‌ها و عذاب وجدان آنکه دلت سمبل‌کاری نمی‌خواهد …

اوضاعم راه حل دارد. باید با این اوضاع بسازم و آرام آرام همه‌شان را به سرانجام برسانم و بعد، برای آینده حساب‌شده‌تر کار قبول کنم. عاقل‌تر باشم و خودم را در این منجلاب خودساخته نیندازم …

همه چیز در هم پیچیده، کلافگی در تاروپود هر روز خودش را جا داده، و مرز فضاهای کاری و شخصی و خانوادگی به هم ریخته … و این وسط جسم عزیز هم وقت را مغتنم شمرد و آن رویش را نشان داد. خوشبختم از آن‌ها نیستم که هر ماه می‌روند بیمارستان زیر سرم و هزار آمپول و مسکن می‌شود دوای درد تمام نشدنیشان. اما امان از این هورمون‌ها که به هم ریختنشان حال روحی آدم را در این اوضاع هیر و ویر بدجور داغان می‌کند، از خودت متنفر می‌شوی، حس می‌کنی هیچ چیز نیستی، از همه دنیا عقبی، همه زندگی‌ات به هم ریخته‌ است و هیچ چیز سر جایش نیست، هیچ کاری را بلند نیستی درست انجام بدهی و … و این دوران می گذرد، اما زخمش می‌ماند. زخمی که طول می‌کشد و کلی انرژی باید صرفش کنی تا احساس رضایت از خودت برگردد و موتورهای روحت راه بیفتد تا کار و زندگی‌ات عقب نماند. تا همه‌اش دلت نخواهد روی تخت بخوابی و در خودت بپیچی و آرام آرام برای خودت غر بزنی و با فاصله‌های حساب شده بگویی آییییییییی!!

این روزها دلم یک آدمی می‌خواهد که بچپم در بغلش و برایش غر بزنم و آن آدم کاری به غرهایم نداشته باشد و بداند که این‌ها فقط غر است محض غر زدن. اینکه کارم را دوست دارم و فقط اوضاع در هم ریخته است و فرساینده … و آن آدم خودش حالش خوب باشد و هی درباره چیزهای بی‌ربط به اوضاع و احوال من حرف بزند، چیزهایی که خوبند، سر جایشان هستند و انرژی دارند، و کمک کند موتور من همچنان به چرخیدنش ادامه بدهد تا خودم را از این باتلاق بیرون بکشم …

پ.ن 1: می‌دانم احتمالا بسیار دیر بهنگامم، اما تازگی‌ها این استینگ را کشف کرده‌ام. چقدر بعضی از آهنگ‌هایش برایم دوست داشتنی و آرامش بخشند. البته لزوما نه کلامشان، بیشتر تم آهنگ‌هایش را دوست دارم. هیچ آدم مهربانی نیست که یک دنیا آهنگ استینگ داشته باشد و به من بدهد؟

پ.ن 2: امروز که یکی از دوستان آهنگ‌های موبایلش را بالا پایین می‌کرد و آهنگ کارتون جودی ابوت را گذاشت، یک دفعه یادم افتاد که همیشه دلم می‌خواسته است این کارتون را بدون سانسورش را ببینم! این آرزو از پست قبل جا مانده بود!

پ.ن 3: امروز یک عالم روان‌نویس رنگی رنگی کادوی تولد گرفتم. از همان استبیلوهای رنگی رنگی دوست داشتنی که چند وقت پیش گمشان کرده بودم. جامدادیم دوباره رنگ گرفته است … نوشته‌هایم دوباره رنگ گرفته‌اند … باز باید فکر کنم در آن لحظه، در آن حال و هوا چه رنگی را دلم می‌خواهد … ممنون از این کادوی تولد :)

(8) دیدگاه

در آستانه 25 سالگی …

آرزوهای باقیمانده از ربع قرن پیش!

ربع قرن گذشت! یعنی در اصل امسال هم که بگذرد می‌شود ربع قرن! یک زمانی، یک زمان خیلی دور هر وقت به آرزوهای اغلب عجیب و غریبم فکر می‌کردم پشتش سریع با خودم می‌گفتم: “مگه شدنیه؟!” یادم نمی‌آید چند وقت است که دیگر این جمله را نمی‌گویم. مدت‌ها است که به برآورده شدن آرزوهایم عادت کرده‌ام، که اگر نشوند تعجب می‌کنم! حالا که 25 ساله می‌شوم (من از آن مکتبی هستم که سن و سالشان را با سالی که واردش می‌شوند می‌سنجند نه با سالی که تمام شده!) دلم می‌خواهد فهرستی از آرزوهایی که بوده‌اند و برآورده نشده‌اند بنویسم. آرزوهایی که امیدوارم در ربع قرن دوم زندگی‌ام معلوم بشود برآورده شدنی هستند یا نه!

  • همیشه دلم می‌خواسته است یک دوست سیاهپوست داشته باشم. یک دوست سلام و علیکی نه‌ ها! یک دوست جان جانی سیاهپوست متالیک که موهای فرفری وز وزی داشته باشد یا موهای بلند ریز ریز بافته شده که سرش کش‌های رنگی رنگی بسته باشد! پسر و دخترش هم فرقی نمی‌کند.
  • دلم می‌خواهد قبل از 30 سالگی حداقل یک بار هم که شده عاشق بشوم و یکی را دلم بخواهد که باشد و به اوضاح احوال دو نفر فکر کنم به جای یک نفر. ازدواج را نمی‌دانم، اما می‌خواهم یک بار هم شده این دیوار محکم فردیت دوستی‌ام بشکند تا بعد از 30 سالگی که همه چیز غلیظ‌‌‌‌تر و پایدارتر می‌شود درگیر ای کاش‌ها نشوم.
  • بچه کروکودیل آرزوهای من کجایی؟!
  • آفریقا بالاخره می‌آیم می‌بینمت!
  • آمریکای جنوبی تو هم همین‌طور!
  • دلم کنسرت می‌خواهد، از آن هیجان انگیزهایش! دلم کریس دی برگ می‌خواهد، سارا برایتمن می‌خواهد، انیا و لورنا مک کنیت می‌خواهد، دلم یانی هم می‌خواهد، بوچلی هم همین‌طور … لطفا هیچ کدامتان مثل پاواروتی نگذارید بروید که من آرزوهایم باد هوا شود!
  • من بالاخره می‌روم یک مدتی در قشم یا چابهار زندگی می‌کنم، یک جاییشان که آدم‌هایش هنوز خود خودشانند!
  • این هم هست: سفر دریایی با کشتی. از کجا به کجایش را نمی‌دانم، هر جا بود فرقی نمی‌کند!
  • دلم می‌خواهد یک پسر تازه به دنیا آمده‌ای باشد که اسمش را بگذارم سیاوش، و یک دختر تازه به دنیا آمده که اسمش را بگذارم افرا …
  • چقدر هیجان انگیز است لمس کردن پوست یک نهنگ یا دلفین یا سیل یا شیر دریایی … یا همه‌شان با هم!
  • این گوریلی که قرار است بغلش کنم کجاست؟ یا شاید هم اینقدر بزرگ باشد که من بروم بغلش! به هر حال فرقی نمی‌کند!
  • یعنی اگر آرزوی بغل کردن خرس قطبی برآورده بشود، آخرین آرزویی است که در زندگی‌ام برآورده می‌شود؟
  • قبلا هم گفته بودم … دلم می‌خواهد یک کاروانسرا داشته باشم که درونش زندگی کنم و منتظر مسافرها باشم تا بیایند و من برایشان غذا بپزم و ببرمشان این طرف و آن طرف و ازشان بخواهم دنیای اطرافشان را بهتر ببینند … اگر این‌ها هم نشد، بشود یک مدتی در یک کاروانسرا زندگی کنم، وسط کویر …
  • دلم یک خانه قدیمی می‌خواهد، از این‌ها که وسط حیاطشان حوض و باغچه دارند و زیرزمین‌هایشان نم دارد. از این خانه‌ها که پر مارمولک است و پرنده‌ها دوستش دارند … از این‌ها که ایوان دارد و نمایش آجر قرمز رنگ است …
  • دلم یک خانه می‌خواهد که بشود دیوارهای یک اتاقش را یا حداقل یک دیواربزرگش را تا سقف قفسه چوبی بزنی و بکنی‌اش یک کتابخانه بزرگ. از این‌ کتابخانه‌ها که باید چهارپایه چرخ‌دار داشته باشی تا بتوانی به قفسه‌های بالایی‌اش سرک بکشی.
  • دلم یک خانه می‌خواهد که اسباب و وسایلش را با سلیقه خودم بخرم. خانه‌ای که هیچ ظرف و ظروف بلوری آن ورش پیدایی درونش پیدا نشود! همه چیز سفالی باشد، یا چوبی، رنگی رنگی باشد، پر باشد از صنایع دستی‌هایی که عاشقشانم …
  • دلم یک خانه می‌خواهد که یک دیوارش را پر کنم از قاب عکس‌های دست ساز کوچک که عکس‌های رویش مرتب عوض شود. عکس‌هایی که خودم گرفته‌ام یا به من مربوطند …
  • یک مدتی زندگی کردن درون یک سازه بزرگ سنگی و صخره‌ای، مثل آن قلعه‌ سنگی سوایمادوپور، هم دلم می‌خواهد …
  • تخت سه نفره هم وجود دارد؟ به شرطی که اتاق جا داشته باشد می‌شود سفارش داد بسازند! اگر این هم نشد به دو نفره‌اش راضی هستم! یک تخت سه یا دو نفره فقط فقط برای خودم می‌خواهم که موقع خواب هرچقدر دلم خواست رویش غلت بزنم و وول بخورم! که صبح این سرش بخوابم و صبح کله پا در آن سرش بیدار بشوم!
  • شغل ایده‌آل من …
  • ماشین‌دار بشوم و مامانجون را هر جا که می‌خواهد ببرم. همه این راه‌های دور و نزدیکی که خودش در تنهایی‌هایش می‌رود و می‌آید و خودش را هر روز و هر روز فرسوده و فرسوده‌تر می‌کند … لطفا ماشینم رنو باشد یا جیپ!!
  • از این سازدهنی من بالاخره کی یک صداهای موزون قابل تحملی در می‌آید؟
  • اینقدر دلم می‌خواهد یک آدم پایه پیدا بشود که با هم یک دیوار داشته باشیم. یک دیوار که رویش دو تا کاغذ بچسبانیم، یکی برای من یکی برای او. بعد هرکداممان هر روز و هر روز که می‌گذرد و چشممان به فیلم‌ها و کتاب‌های مورد علاقه‌مان می‌خورد، بیاییم بنویسمشان روی کاغذ خودمان تا بعد که یکی که خواست برای آن یکی با بهانه یا بی‌بهانه کادو بخرد، فهرست آن یکی را نگاه کند و … و مرتب آروزهای کوچکی باشد که برآورده می‌شوند و خط می‌خورند.
  • دلم می‌خواهد یک مدتی در یکی از این خانه‌های قدیمی اشرافی انگلیسی زندگی کنم، یعنی مهمان باشم و آخرهای قرن 17 باشد! با همان لباس‌ها، با همان سنت‌ها، با همان خدمتکار‌ها و … و بعد آقاهای جنتلمن و خانم‌های شاید مهربان خانه به من فرق این همه قاشق و چنگال و لیوان‌های روی میز را یاد بدهند، اینکه هرکدامشان برای چه چیزی است و کی و کجا باید استفاده‌شان کرد، فرق نوشیدنی‌ها و خوردنی‌ها را بگویند، فرق لباس‌ها و … و هی با آن لهجه انگلیسیشان این چیزها را توضیح بدهند و هی من کیف کنم!

(19) دیدگاه

دست نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست – 12

کدام‌یک آخر و عاقبتش خوش‌تر است؟!

انتشارات “نشر نوای مدرسه” از مدتی پیش مجموعه کتاب‌هایی را چاپ می‌کند با نام “آفرین دختر گلم” یا “آفرین پسر گلم”. کاراکترهای این مجموعه بسیار دوست داشتنی هستند. در هر کتاب با تصویر و قصه‌ای روان، به بچه‌ها یک مهارت لازم برای زندگی آموخته می‌شود. هر کتاب علاوه بر کتاب قصه‌اش یک کتاب کار هم دارد که در آن بچه‌ها می‌توانند نقاشی‌های داستان را خودشان رنگ کنند و به سوالات هم جواب دهند تا نکات قصه بیشتر برایشان جا بیفتد. مدتی پیش از آن جهت این مجموعه کتاب‌ها نظرم را جلب کرد که موضوعات زیست‌محیطی هم درونشان پیدا میشد؛ مانند کتابی برای مصرف برق یا آب.

مدتی پیش به یک جلد دیگر این مجوعه کتاب‌ها برخوردم که نامش هست: “خطر و حیوانات”.

 

پشت کتاب کادری دارد با نام “سخنی با بزرگترها” که فلسفه این کتاب را توضیح داده است:

” – به گربه دست نزن، کثیف است. مریض می‌شوی.
  – دنبال خروس نکن، نوکت می‌زند.
بچه‌ها بیشتر حیوانات را خیلی دوست دارند. آن‌ها برای بچه‌ها موجوداتی جالب و بامزه هستند. بچه‌ها دوست دارند با حیوانات مانند یک همبازی، بازی کنند و برنامه‌های کارتونی این احساس را در آن‌ها تشدید می‌کند؛ چرا که آن‌ها با دیدن چنین برنامه‌هایی به این باور می‌رسند که حیوانات هم می‌توانند دوست و همبازی‌شان باشند و این امر باعث می‌شود تا از خطرات همبازی‌ها غافل شوند و این ما بزرگ‌تر‌ها هستیم که باید این خطرات را به بچه‌ها هشدار دهیم.
کتابی که در دست دارید کودکان را از چنین خطراتی آگاه می‌سازد.”

با دیدن این کتاب تبلیغ تلویزیونی که مدت‌ها بود می‌دیدم در نظرم پر رنگ‌تر شد:

پسربچه‌ای از در راه مدرسه میو میوی بچه گربه‌ای بی‌پناه را از یک خرابه می‌شنود و بغلش می‌کند تا به خانه ببرد. یکی از دوستان مادر پسر بچه یا یکی از همسایه‌ها یا هر چی! پسرک را می‌بیند و با ناراحتی بچه را به مادرش تحویل می‌دهد و شاکی است که چرا پسربچه به چنین موجود کثیفی دست زده است. اما مادر بسیار خونسرد است. پسرش را می‌فرستد حمام و صابون مورد نظر که تبلیغ برای آن ساخته شده است را می‌دهد دستش و به آن خانم یک چنین چیزی می‌گوید: “مگه نه اینکه ما به بچه‌هامون یاد میدیم با همه و حیوون‌ها مهربون باشن، پس چرا باید به خاطر ترس از میکروب‌ها اونا رو از این کار منع کنیم؟”

این تبلیغ اروپایی یا آمریکایی و برای دنیای حیوان دوست آن طرف دنیا نیست. یک تبلیغ عربی است با خانم‌های محجبه و با شباهت‌هایی بیشتر نسبت به فرهنگ ما در مقایسه با آن‌ور دنیایی‌ها. البته نمی‌دانم این تبلیغ وطنی شده تبلیغی مشابه است یا نه خودشان چنین ابتکاری داشته‌اند!

یک چیزی را مطمئنم، اینکه قرار نیست همه آدم‌های دنیا برای تمام حیوانات جانشان در برود و مثل من و امثال من عاشق هرجور جک و جانور عجیب و غریب و کوچک و درشتی باشند. یک چیز دیگر را هم می‌دانم، اینکه کودکان به راحتی نباید به حیوانات دست بزنند چون ممکن است برایشان بیماری یا خطرات دیگر به همراه داشته باشد. با تمام این‌ها حرفم چیز دیگری است. اینکه من رویه‌ای که آن کتاب تالیف شده ایرانی در پیش گرفته را نمی‌پسندم. به نظر من این کتاب رسالتی که باید داشته باشد را ندارد. به جای اینکه آموزنده باشد، بر باورهای غلط موجود در جامعه مهر تایید می‌زند. به جای آنکه جلو برنده باشد و آدم‌ها را به نگاه کردن از زاویه‌ای جدید دعوت کند آن‌ها را بیشتر در نوع نگاهشان محق می‌داند. حرف‌های درستی مانند بیماری‌ها و خطرها که بسیار درست هستند را با نگاه و فلسفه‌ای که سالم نیست و اخلاقی نیست مرور می‌کند.

همیشه وقتی حرف این‌جور چیزها با اطرافیانم، شاگردانم و … پیش می‌آید همان حرفی که بالا زدم، اینکه قرار نیست و منطقی نیست که انتظار داشته باشیم همه آدم‌ها از همه جور حشره و خزنده و چرنده‌ای خوششان بیاید را تکرار می‌کنم، اما می‌گویم حرف من این است ما باید یاد بگیریم به این موجودات احترام بگذاریم. این موجودات هرکدام وظیفه‌ای در این دنیا دارند که برخلاف بسیاری از ما آدم‌ها بدون هیچ نقص و کم کاری آن را انجام می‌دهند. در این دنیا، در این طبیعت آنقدر ریزه‌کاری زیبا، آنقدر شگفتی وجود دارد که آدم در مقابل آن هیچ کاری جز پایین انداختن سرش و کم کردن غرورهایش نمی‌تواند بکند. سر کلاس‌هایم، وقتی با شاگردهای کوچکم از حیوانات، رفتارهایشان، شگفتی‌هایشان و نقششان در طبیعت حرف می‌زنم تمام هدفم آن است که بهشان یاد بدهم به عناصر تشکیل دهنده حیات اطرافشان احترام بگذارند. چون فکر می‌کنم چیزی که باعث شده است اوضاع محیط‌زیست ما اینقدر اسفناک باشد همین احترام نگذاشتن است، همین که نفهمیده‌ای این جانور چندش‌آور حتی اگر من دوستش نداشته باشم، وظیفه‌ای دارد، وظیفه‌اش را هم به خوبی انجام می‌دهد و به همین خاطر قابل احترام است و من آدم در جایگاهی نیستم که بخواهم درباره سرنوشت و زنده ماندن و مردنش تصمیم بگیرم.

پ.ن: این‌قدر کتاب هست که من هی دلم می‌خواهد زیر سرفصل “محیط‌زیست در کتاب‌ها” که سه شماره بیشتر ننوشته‌ام، درباره‌شان بنویسم که اندازه ندارد! نمی‌دانم نمی‌شود چرا!

۱ دیدگاه