کدامیک آخر و عاقبتش خوشتر است؟!
انتشارات “نشر نوای مدرسه” از مدتی پیش مجموعه کتابهایی را چاپ میکند با نام “آفرین دختر گلم” یا “آفرین پسر گلم”. کاراکترهای این مجموعه بسیار دوست داشتنی هستند. در هر کتاب با تصویر و قصهای روان، به بچهها یک مهارت لازم برای زندگی آموخته میشود. هر کتاب علاوه بر کتاب قصهاش یک کتاب کار هم دارد که در آن بچهها میتوانند نقاشیهای داستان را خودشان رنگ کنند و به سوالات هم جواب دهند تا نکات قصه بیشتر برایشان جا بیفتد. مدتی پیش از آن جهت این مجموعه کتابها نظرم را جلب کرد که موضوعات زیستمحیطی هم درونشان پیدا میشد؛ مانند کتابی برای مصرف برق یا آب.
مدتی پیش به یک جلد دیگر این مجوعه کتابها برخوردم که نامش هست: “خطر و حیوانات”.

پشت کتاب کادری دارد با نام “سخنی با بزرگترها” که فلسفه این کتاب را توضیح داده است:
” – به گربه دست نزن، کثیف است. مریض میشوی.
– دنبال خروس نکن، نوکت میزند.
بچهها بیشتر حیوانات را خیلی دوست دارند. آنها برای بچهها موجوداتی جالب و بامزه هستند. بچهها دوست دارند با حیوانات مانند یک همبازی، بازی کنند و برنامههای کارتونی این احساس را در آنها تشدید میکند؛ چرا که آنها با دیدن چنین برنامههایی به این باور میرسند که حیوانات هم میتوانند دوست و همبازیشان باشند و این امر باعث میشود تا از خطرات همبازیها غافل شوند و این ما بزرگترها هستیم که باید این خطرات را به بچهها هشدار دهیم.
کتابی که در دست دارید کودکان را از چنین خطراتی آگاه میسازد.”
با دیدن این کتاب تبلیغ تلویزیونی که مدتها بود میدیدم در نظرم پر رنگتر شد:
پسربچهای از در راه مدرسه میو میوی بچه گربهای بیپناه را از یک خرابه میشنود و بغلش میکند تا به خانه ببرد. یکی از دوستان مادر پسر بچه یا یکی از همسایهها یا هر چی! پسرک را میبیند و با ناراحتی بچه را به مادرش تحویل میدهد و شاکی است که چرا پسربچه به چنین موجود کثیفی دست زده است. اما مادر بسیار خونسرد است. پسرش را میفرستد حمام و صابون مورد نظر که تبلیغ برای آن ساخته شده است را میدهد دستش و به آن خانم یک چنین چیزی میگوید: “مگه نه اینکه ما به بچههامون یاد میدیم با همه و حیوونها مهربون باشن، پس چرا باید به خاطر ترس از میکروبها اونا رو از این کار منع کنیم؟”
این تبلیغ اروپایی یا آمریکایی و برای دنیای حیوان دوست آن طرف دنیا نیست. یک تبلیغ عربی است با خانمهای محجبه و با شباهتهایی بیشتر نسبت به فرهنگ ما در مقایسه با آنور دنیاییها. البته نمیدانم این تبلیغ وطنی شده تبلیغی مشابه است یا نه خودشان چنین ابتکاری داشتهاند!
یک چیزی را مطمئنم، اینکه قرار نیست همه آدمهای دنیا برای تمام حیوانات جانشان در برود و مثل من و امثال من عاشق هرجور جک و جانور عجیب و غریب و کوچک و درشتی باشند. یک چیز دیگر را هم میدانم، اینکه کودکان به راحتی نباید به حیوانات دست بزنند چون ممکن است برایشان بیماری یا خطرات دیگر به همراه داشته باشد. با تمام اینها حرفم چیز دیگری است. اینکه من رویهای که آن کتاب تالیف شده ایرانی در پیش گرفته را نمیپسندم. به نظر من این کتاب رسالتی که باید داشته باشد را ندارد. به جای اینکه آموزنده باشد، بر باورهای غلط موجود در جامعه مهر تایید میزند. به جای آنکه جلو برنده باشد و آدمها را به نگاه کردن از زاویهای جدید دعوت کند آنها را بیشتر در نوع نگاهشان محق میداند. حرفهای درستی مانند بیماریها و خطرها که بسیار درست هستند را با نگاه و فلسفهای که سالم نیست و اخلاقی نیست مرور میکند.
همیشه وقتی حرف اینجور چیزها با اطرافیانم، شاگردانم و … پیش میآید همان حرفی که بالا زدم، اینکه قرار نیست و منطقی نیست که انتظار داشته باشیم همه آدمها از همه جور حشره و خزنده و چرندهای خوششان بیاید را تکرار میکنم، اما میگویم حرف من این است ما باید یاد بگیریم به این موجودات احترام بگذاریم. این موجودات هرکدام وظیفهای در این دنیا دارند که برخلاف بسیاری از ما آدمها بدون هیچ نقص و کم کاری آن را انجام میدهند. در این دنیا، در این طبیعت آنقدر ریزهکاری زیبا، آنقدر شگفتی وجود دارد که آدم در مقابل آن هیچ کاری جز پایین انداختن سرش و کم کردن غرورهایش نمیتواند بکند. سر کلاسهایم، وقتی با شاگردهای کوچکم از حیوانات، رفتارهایشان، شگفتیهایشان و نقششان در طبیعت حرف میزنم تمام هدفم آن است که بهشان یاد بدهم به عناصر تشکیل دهنده حیات اطرافشان احترام بگذارند. چون فکر میکنم چیزی که باعث شده است اوضاع محیطزیست ما اینقدر اسفناک باشد همین احترام نگذاشتن است، همین که نفهمیدهای این جانور چندشآور حتی اگر من دوستش نداشته باشم، وظیفهای دارد، وظیفهاش را هم به خوبی انجام میدهد و به همین خاطر قابل احترام است و من آدم در جایگاهی نیستم که بخواهم درباره سرنوشت و زنده ماندن و مردنش تصمیم بگیرم.
—
پ.ن: اینقدر کتاب هست که من هی دلم میخواهد زیر سرفصل “محیطزیست در کتابها” که سه شماره بیشتر ننوشتهام، دربارهشان بنویسم که اندازه ندارد! نمیدانم نمیشود چرا!
نوشته شده توسط بيكارالدوله در سپتامبر 10, 2008 در 7:01 ب.ظ
خوشحالم از اينكه بالاخره ماده 23 و 25 لايحه خانواده حذف شد(شايد بيشتر براي اينكه به خودم اميدواري بدم هنوز هم آدمها يي توي سيستم قدرت وجود دارند كه يه خورده فهم داشته باشن و يا شايد از اينكه هنوز هم اعتراض هاي مدني ميتونه نتيجه بخش باشه).
ناراحتم از اينكه فيلم اصغر فرهادي توقيف شد. ( اين همه بي منطقي و بي قانوني كه توي سينماي ايران وجود داره ناراحتم ميكنه. سينما رو دوست دارم و همينطور همه ي كارهاي اصغر فرهادي رو. حتي گاهي از اينكه نميتونم هيچ كاري براي اين وضعيت سينمايي درهم و برهم انجام بدم هم ،ناراحت ميشم).
انگار شبيه روزهاي خودم شده، لحظه اي ناراحت، لحظه اي شاد.
شادي هايش ناپايدار و زود گذر، ناراحتي هايش…
چراي ننوشتنت را نميدانم، اما براي اينكه مشغول الذمه نباشم بايد ياد آوري كنم كه فكري هم به حال مدرك ليسانس…. ؛)