آرزوهای باقیمانده از ربع قرن پیش!
ربع قرن گذشت! یعنی در اصل امسال هم که بگذرد میشود ربع قرن! یک زمانی، یک زمان خیلی دور هر وقت به آرزوهای اغلب عجیب و غریبم فکر میکردم پشتش سریع با خودم میگفتم: “مگه شدنیه؟!” یادم نمیآید چند وقت است که دیگر این جمله را نمیگویم. مدتها است که به برآورده شدن آرزوهایم عادت کردهام، که اگر نشوند تعجب میکنم! حالا که 25 ساله میشوم (من از آن مکتبی هستم که سن و سالشان را با سالی که واردش میشوند میسنجند نه با سالی که تمام شده!) دلم میخواهد فهرستی از آرزوهایی که بودهاند و برآورده نشدهاند بنویسم. آرزوهایی که امیدوارم در ربع قرن دوم زندگیام معلوم بشود برآورده شدنی هستند یا نه!
- همیشه دلم میخواسته است یک دوست سیاهپوست داشته باشم. یک دوست سلام و علیکی نه ها! یک دوست جان جانی سیاهپوست متالیک که موهای فرفری وز وزی داشته باشد یا موهای بلند ریز ریز بافته شده که سرش کشهای رنگی رنگی بسته باشد! پسر و دخترش هم فرقی نمیکند.
- دلم میخواهد قبل از 30 سالگی حداقل یک بار هم که شده عاشق بشوم و یکی را دلم بخواهد که باشد و به اوضاح احوال دو نفر فکر کنم به جای یک نفر. ازدواج را نمیدانم، اما میخواهم یک بار هم شده این دیوار محکم فردیت دوستیام بشکند تا بعد از 30 سالگی که همه چیز غلیظتر و پایدارتر میشود درگیر ای کاشها نشوم.
- بچه کروکودیل آرزوهای من کجایی؟!
- آفریقا بالاخره میآیم میبینمت!
- آمریکای جنوبی تو هم همینطور!
- دلم کنسرت میخواهد، از آن هیجان انگیزهایش! دلم کریس دی برگ میخواهد، سارا برایتمن میخواهد، انیا و لورنا مک کنیت میخواهد، دلم یانی هم میخواهد، بوچلی هم همینطور … لطفا هیچ کدامتان مثل پاواروتی نگذارید بروید که من آرزوهایم باد هوا شود!
- من بالاخره میروم یک مدتی در قشم یا چابهار زندگی میکنم، یک جاییشان که آدمهایش هنوز خود خودشانند!
- این هم هست: سفر دریایی با کشتی. از کجا به کجایش را نمیدانم، هر جا بود فرقی نمیکند!
- دلم میخواهد یک پسر تازه به دنیا آمدهای باشد که اسمش را بگذارم سیاوش، و یک دختر تازه به دنیا آمده که اسمش را بگذارم افرا …
- چقدر هیجان انگیز است لمس کردن پوست یک نهنگ یا دلفین یا سیل یا شیر دریایی … یا همهشان با هم!
- این گوریلی که قرار است بغلش کنم کجاست؟ یا شاید هم اینقدر بزرگ باشد که من بروم بغلش! به هر حال فرقی نمیکند!
- یعنی اگر آرزوی بغل کردن خرس قطبی برآورده بشود، آخرین آرزویی است که در زندگیام برآورده میشود؟
- قبلا هم گفته بودم … دلم میخواهد یک کاروانسرا داشته باشم که درونش زندگی کنم و منتظر مسافرها باشم تا بیایند و من برایشان غذا بپزم و ببرمشان این طرف و آن طرف و ازشان بخواهم دنیای اطرافشان را بهتر ببینند … اگر اینها هم نشد، بشود یک مدتی در یک کاروانسرا زندگی کنم، وسط کویر …
- دلم یک خانه قدیمی میخواهد، از اینها که وسط حیاطشان حوض و باغچه دارند و زیرزمینهایشان نم دارد. از این خانهها که پر مارمولک است و پرندهها دوستش دارند … از اینها که ایوان دارد و نمایش آجر قرمز رنگ است …
- دلم یک خانه میخواهد که بشود دیوارهای یک اتاقش را یا حداقل یک دیواربزرگش را تا سقف قفسه چوبی بزنی و بکنیاش یک کتابخانه بزرگ. از این کتابخانهها که باید چهارپایه چرخدار داشته باشی تا بتوانی به قفسههای بالاییاش سرک بکشی.
- دلم یک خانه میخواهد که اسباب و وسایلش را با سلیقه خودم بخرم. خانهای که هیچ ظرف و ظروف بلوری آن ورش پیدایی درونش پیدا نشود! همه چیز سفالی باشد، یا چوبی، رنگی رنگی باشد، پر باشد از صنایع دستیهایی که عاشقشانم …
- دلم یک خانه میخواهد که یک دیوارش را پر کنم از قاب عکسهای دست ساز کوچک که عکسهای رویش مرتب عوض شود. عکسهایی که خودم گرفتهام یا به من مربوطند …
- یک مدتی زندگی کردن درون یک سازه بزرگ سنگی و صخرهای، مثل آن قلعه سنگی سوایمادوپور، هم دلم میخواهد …
- تخت سه نفره هم وجود دارد؟ به شرطی که اتاق جا داشته باشد میشود سفارش داد بسازند! اگر این هم نشد به دو نفرهاش راضی هستم! یک تخت سه یا دو نفره فقط فقط برای خودم میخواهم که موقع خواب هرچقدر دلم خواست رویش غلت بزنم و وول بخورم! که صبح این سرش بخوابم و صبح کله پا در آن سرش بیدار بشوم!
- شغل ایدهآل من …
- ماشیندار بشوم و مامانجون را هر جا که میخواهد ببرم. همه این راههای دور و نزدیکی که خودش در تنهاییهایش میرود و میآید و خودش را هر روز و هر روز فرسوده و فرسودهتر میکند … لطفا ماشینم رنو باشد یا جیپ!!
- از این سازدهنی من بالاخره کی یک صداهای موزون قابل تحملی در میآید؟
- اینقدر دلم میخواهد یک آدم پایه پیدا بشود که با هم یک دیوار داشته باشیم. یک دیوار که رویش دو تا کاغذ بچسبانیم، یکی برای من یکی برای او. بعد هرکداممان هر روز و هر روز که میگذرد و چشممان به فیلمها و کتابهای مورد علاقهمان میخورد، بیاییم بنویسمشان روی کاغذ خودمان تا بعد که یکی که خواست برای آن یکی با بهانه یا بیبهانه کادو بخرد، فهرست آن یکی را نگاه کند و … و مرتب آروزهای کوچکی باشد که برآورده میشوند و خط میخورند.
- دلم میخواهد یک مدتی در یکی از این خانههای قدیمی اشرافی انگلیسی زندگی کنم، یعنی مهمان باشم و آخرهای قرن 17 باشد! با همان لباسها، با همان سنتها، با همان خدمتکارها و … و بعد آقاهای جنتلمن و خانمهای شاید مهربان خانه به من فرق این همه قاشق و چنگال و لیوانهای روی میز را یاد بدهند، اینکه هرکدامشان برای چه چیزی است و کی و کجا باید استفادهشان کرد، فرق نوشیدنیها و خوردنیها را بگویند، فرق لباسها و … و هی با آن لهجه انگلیسیشان این چیزها را توضیح بدهند و هی من کیف کنم!
- …
نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در سپتامبر 13, 2008 در 4:01 ق.ظ
سلام عزيزم
عجب آرزوهاي دورودراز و هيجانانگيزي!
در راه زندگي كه سربالايي تندي است بهسوي بالاي كوه، تو در شيب كوهي، پرتوان، پرآرزو و اميدوار… چه خوب است كه چنيني…
من اين بالا بر يال كوه ايستادم و از سويي كمركشي كه تو در آني را ميبينم و از سويي ديگر كمركشي كه روي در نشيب دارد. اين بالا همهچيز بسيار زيباست… اما در مسير رسيدن به اين بالا و زماني كه بر اين اوج قرار گرفتي، در خواهي يافت كه بسياري از اين آرزوها جمعپذير نيستند و ناچاري خطي، مسيري، راهوروشي را در زندگي برگزيني، راههاي زندگي تو را به جهاتي خواهد كشاند كه آرزوهايت را انتخاب خواهي كرد و آنهايي را پي خواهي گرفت كه مسيرشان به شاهراه اصلي زندگيات بخورد…
غمانگيز است ولي درخواهي يافت كه براي رسيدن به همة آنها با هم زمان نداري و ناچاري بهترينها و مهمترينها و دوستداشتنيترينهايش را انتخاب كني…
و اين حرف كسي است كه بسياري از آرزوهاي تو را داشته است و به بعضي از آنها رسيده و به بعضي ديگر هم بهزودي ميتواند برسد…
اما زمان و توان هر روز به من ميفهماند اين انتخاب ناگزير را…
نوشته شده توسط مه سیما در سپتامبر 13, 2008 در 7:57 ق.ظ
سلام صفورا جونم! تولدت مبارک
آرزوهای قشنگی داری راستش من به دوتاشون رسیدم: من یه تخت دونفره و یه دوست سیاه پوست دارم
می دونم می رسی بهشون
نوشته شده توسط ليلا در سپتامبر 13, 2008 در 9:17 ق.ظ
اول تولدت مبارك.
آرزوهات رو خيلي دوست دارم، چون بعضيهاش از همون جنسي است كه آرزوهاي منه، بعضيهاش برام عجيبه، بعضيهاش هم هيجان انگيز.
كاش مسير زندگيت جوري باشه كه به بيشترشون برسي
نوشته شده توسط نيك در سپتامبر 13, 2008 در 12:13 ب.ظ
واي صفورا خيلي خوب بود… كلي خنديدم.
منم از اين آرزوهاي عچيب غريب خيلي دارم ولي بعضي ها شون به زعم ديگران مسخرس براهمين تا حالا به هيچكي نگفتم.
با اين جملت حال كردم كه عادت كردي كه آرزوهات براورده بشن. كلاً انرژي مثبت خالص بود پستت! مرسي.
نوشته شده توسط مهتاب در سپتامبر 13, 2008 در 1:35 ب.ظ
به امید روزی که صفورا رو توی یه اتاقی که یه دیوارش قفسه ی کتاب ه تا سقف و یه دیوارش قابای دست ساز و عکس و یه دیوارش از اون کاغذا و توش پر ظرفای سفالی و چوبی و وسطش یه تخت سه نفره که روش یه گوریل و یه خرس قطبی و یه … و یه … و یه سوییچ جیپ و یه کلید کاروان سرا و یه سند ه اون خونه قدیمیا و یه تونل به تاریخ (مقصد:انگلیس /قرن17) و یه سری بلیط سفر به افریقا و امریکای جنوبی و سر راه هم بلیط چند تایی کنسرت دلخواه و برنامه ی ریخته شده ی سفر قشم و صدای دل انگیز (!) ساز دهنی ه ببینیم بگو ایشالااااا :)
نوشته شده توسط کیارش یشایائی در سپتامبر 13, 2008 در 4:20 ب.ظ
تولدتان مبارک.
بیچاره غول چراغ جادو !
نوشته شده توسط یونس در سپتامبر 14, 2008 در 1:41 ق.ظ
سلام!
من رشته ی تخصصیم ادبیات نیست ولی میونه ام هم با شاعرها بد نیست.
در مورد اینکه آدم وارد دوره های جدید زندگی اش میشود ( با نگاه مکتبی که شما به آن تعلق دارید)، و به گذشته ها نگاه میکند، شاعران ما، که در واقع معیار ما برای سنجش شعور جمعی مان هستند، نگاه متفاوتی دارند.
بیشترشان نگاه همراه با حسرت داشته اند که آی ملت مواظب دوران جوانی خود باشید که ” در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خواب”.
این گونه نگاه که شما دارید که به آینده نگاه می کنید و منتظرید که در دوران تاز ه ای که پیش رو دارید چه چیزی در انتظارتان است، نگاهی است تازه برای فرهنگ ما، که خوب مال ما هم نیست و از آن طرف آب آمده، که البته من آن را خیلی می پسندم و خودم هم همیشه تلاش میکنم اینگونه نگاه کنم.
اما اینکه خودمان چه اندیشیده ایم، گفتم، بیشتر هشدار بوده در مورد اینکه حواستان باشد که دارد میگذرد این عمر گرانمایه!
اما مولوی مولوی را باید اینجا استثنا کنم. این آقا بر خلاف همه، یک بیتی در این نی نامه اش دارد که خیلی برای من جالب است. او که به نظر در کمال آرامش به سر می برده و از اینکه عمرش گذشته نگران نبوده میگوید:
روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
که خوب باید به دنبال این “تو” بود تا ببینیم منظورش از “تو” چیست. اینکه آدم تا پایان عمرش یک “تو” داشته باشد که دیگر او را از نگرانی اینکه روزها دارد میگذرد و این عمر دارد به سر میرسد، بی نیاز کند چیز فوق العاده ای است نه؟
من شخصا خیلی به این “تو” فکر کرده ام اما به نتیجه ی قابل بیانی نرسیده ام. شرح شارحان مولوی هم حقیقتش به دلم نچسبیده است. اما اینکه بالاخره یک “تو” هست که آن ویژگی هایی را که گفتم دارد، همیشه آرامم می کند، و لو اینکه ندانم چیست یا کیست.
همین را خواستم بگویم.
نوشته شده توسط شهريار رحماني در سپتامبر 14, 2008 در 8:43 ق.ظ
سلام.
متن لذت بخشي بود. كاش ليلا هم راضي بشه و در مورد تكنيك جعبه آرزوها يك پست بنويسه
نوشته شده توسط مهدی شیخ در سپتامبر 15, 2008 در 5:52 ق.ظ
سلام
لبریز از حس شدم!
حسی که مدتهاست دلم برایش تنگ شده…
آدم را به هوس می اندازد حرفهایت…
هوس کردم از این لیست ها برای خودم بنویسم…
و دوست دارم اگر بعضی آنقدر دور یا متضاد(!) بود برآورده نشد در آثاری که قرار است خلق کنم به بهترین نحو بیافرینم… قلمم این قول را به من داده!… و این خودش یکی از همان آرزوهاست…
از اینکه بعضی از موارد لیست نانوشته خودم را اینجا خواندم خوش حال! شدم…
یاعلی مددی
نوشته شده توسط بيكارالدوله در سپتامبر 15, 2008 در 11:43 ق.ظ
دي ماه پارسال بود كه وارد 25 سالگي شدم. عدد روي كيك همش توي چشمم بود. 25،25،25… يك جورهايي انگار ته دلم خالي شد. 25 سال از عمرم گذشه بود. كارنامه 25 ساله ام را مرور كردم. فقط درس خوانده بودم و درس و درس و ديگر هيچ! گرچه تجربه هاي كوچكي در جاهاي مختلف به دست آورده بودم اما مسير اصلي زندگي ام همين بود. با اين كه تا همان موقع هم هنجارهاي زيادي را شكسته بودم و معني عصيان را مي فهميدم، اما احساس مي كردم تجربه هاي فراواني است كه هنوز به دست نياورده ام. تجربه هايي كه براي همين سن وجود دارند. تجربياتي به اسم جواني. سني كه همه با حسرت از آن ياد مي كنند. بارها فكر كرده ام بايد چه كنم كه حسرتش بر دلم نماند و هر بار به اين نتيجه رسيده ام. بايد تا آنجا كه مي تواني تجربه كني، ببيني، بشنوي، بخواني، لمس كني، بفهمي، … آدم هاي مختلف، مكان هاي جديد، شرايط متفاوت، … حتي اگر اشتباه كني. اما…
راستي امسال چرا جشن تولد نگرفتي؟!
به جمع 25 ساله ها خوش اومدي (:
نوشته شده توسط محبوبه در سپتامبر 15, 2008 در 7:20 ب.ظ
مث این که امسال نمی خوای کسی بهت کادو بده ها!!!
نوشته شده توسط سارا-با در سپتامبر 16, 2008 در 11:55 ب.ظ
كيفور شدم با خوندنش :)
به قول اون آدم دوست داشتني: الهي به آرزوت برسي :)
نوشته شده توسط بيكارالدوله در سپتامبر 17, 2008 در 11:16 ق.ظ
فكر كنم بايد يه توضيحاتي بدم.
من قصد غر زدن، منفي ديدن و يا مقايسه كردن با كسي رو نداشتم.
منظورم در مورد انجام دادن تجربيات خاص اين سن بود. مثلا براي سن يه كودك نياز به بازي، آشنايي با دنياي اطراف و… وجود داره كه مخصوص همون دورانه. نميشه بگي بازي نكن، كارتون نبين، بشين درس بخون وقت براي بازي كردن و كارتون ديدن زياده!
فكر مي كنم در مورد جووني هم همينطور باشه و يه سري تجربيات و نيازهايي هست كه خاصه همين دورانه. و اگه به دستش نياري مثل كودكي ميشي كه از بازي كردن و كارتون ديدن محروم شده باشه.
نوشته شده توسط Parvaneh در سپتامبر 17, 2008 در 8:08 ب.ظ
Tavalodet mobarak. hadye tavalod davat name befrestam? Khasti biyayi invara man rahnamayit mikonam ha. donya ra che didi. erade kon
نوشته شده توسط Parvaneh در سپتامبر 17, 2008 در 10:19 ب.ظ
felan, davati be del khoshi bazi. in ham kadoye tavalode naghd! injooriyast dige
نوشته شده توسط رازقی در سپتامبر 18, 2008 در 12:21 ق.ظ
خونه نو مبارک صفورا …. رویاهاتو دوست داشتم … به قول همون انگلیسیا : You are a masterpiece of life!
نوشته شده توسط حامد در سپتامبر 18, 2008 در 11:13 ق.ظ
چابهار رو اصلا توصیه نمی کنم
نوشته شده توسط پلنگ زخمی در سپتامبر 19, 2008 در 1:56 ق.ظ
جالبناک بود !
نوشته شده توسط Ida در سپتامبر 19, 2008 در 2:59 ب.ظ
Hehehehehehe
من هم به تولدم که می دسه همیشه این فکر و خیالها به سرم می زنه…
باهات موافقم که آرزوهایی برآورده می شن و به شیوه هایی که آدم هرگز فکرش رو نمی کنه. راستش فکر نمی کنم آرزوهای باقی موندمون خیلی عجیب تر از اون هایی باشن که برآورده شدن.
در ضمن هر جور میخوای سن ات را حساب کنی حساب کن اما زمان زندگیت روی زمین هنوز به ربع قرن نرسیده. (این از اون مدلهای اختلاف پتانسیل به جای خود پتانسیله) ;)