امید …

نه اینکه این روزها فلسفه کاری زندگیم زیر سوال رفته باشدها! نه! فقط کمی یعنی کمی که نه! یک کم خیلی زیادی همه چیز در هم گره خورده است. هنوز که هنوز است کارهایم را دوست دارم و هنوز تناقضی بین اعتقاداتم و عملکردم پیش نیامده. هنوز سفت و سخت روی این حرفم هستم که آدم کارش را اگر دوست ندارد، اگر انرژی‌گیر است به جای انرژی‌ده، اگر در جا زدن است به جای جلو رفتن، روانش در هم گره نخورده که سر همان کار بماند که! نه! خوشبختانه کارهایم همان است که می‌خواهم و در مسیر همان شغل ایده‌آلی است که آرزویش را دارم، همان شغلی که وجود ندارد و دارم می‌سازمش … اما این وسط آن چیزی که فرساینده شده این گره خوردگی‌ها است، همان است که چند ماه پیش بالاخره با صدای بلند به آن اعتراف کردم، همان که با صدای بلند گفتم اشتباه کرده‌ام، اینجای راه را اشتباه آمده‌ام، همان که فکر نمی‌کردم روزی دچارش شوم: قبول کار بیش از حد توانم و آن وقت گره خوردن کارها در هم و مرتب عقب ماندن‌ها و مرتب ناراحتی دیرکردها و انرژی منفی تمام نشدن‌ها و نصفه ماندن‌ها و عذاب وجدان آنکه دلت سمبل‌کاری نمی‌خواهد …

اوضاعم راه حل دارد. باید با این اوضاع بسازم و آرام آرام همه‌شان را به سرانجام برسانم و بعد، برای آینده حساب‌شده‌تر کار قبول کنم. عاقل‌تر باشم و خودم را در این منجلاب خودساخته نیندازم …

همه چیز در هم پیچیده، کلافگی در تاروپود هر روز خودش را جا داده، و مرز فضاهای کاری و شخصی و خانوادگی به هم ریخته … و این وسط جسم عزیز هم وقت را مغتنم شمرد و آن رویش را نشان داد. خوشبختم از آن‌ها نیستم که هر ماه می‌روند بیمارستان زیر سرم و هزار آمپول و مسکن می‌شود دوای درد تمام نشدنیشان. اما امان از این هورمون‌ها که به هم ریختنشان حال روحی آدم را در این اوضاع هیر و ویر بدجور داغان می‌کند، از خودت متنفر می‌شوی، حس می‌کنی هیچ چیز نیستی، از همه دنیا عقبی، همه زندگی‌ات به هم ریخته‌ است و هیچ چیز سر جایش نیست، هیچ کاری را بلند نیستی درست انجام بدهی و … و این دوران می گذرد، اما زخمش می‌ماند. زخمی که طول می‌کشد و کلی انرژی باید صرفش کنی تا احساس رضایت از خودت برگردد و موتورهای روحت راه بیفتد تا کار و زندگی‌ات عقب نماند. تا همه‌اش دلت نخواهد روی تخت بخوابی و در خودت بپیچی و آرام آرام برای خودت غر بزنی و با فاصله‌های حساب شده بگویی آییییییییی!!

این روزها دلم یک آدمی می‌خواهد که بچپم در بغلش و برایش غر بزنم و آن آدم کاری به غرهایم نداشته باشد و بداند که این‌ها فقط غر است محض غر زدن. اینکه کارم را دوست دارم و فقط اوضاع در هم ریخته است و فرساینده … و آن آدم خودش حالش خوب باشد و هی درباره چیزهای بی‌ربط به اوضاع و احوال من حرف بزند، چیزهایی که خوبند، سر جایشان هستند و انرژی دارند، و کمک کند موتور من همچنان به چرخیدنش ادامه بدهد تا خودم را از این باتلاق بیرون بکشم …

پ.ن 1: می‌دانم احتمالا بسیار دیر بهنگامم، اما تازگی‌ها این استینگ را کشف کرده‌ام. چقدر بعضی از آهنگ‌هایش برایم دوست داشتنی و آرامش بخشند. البته لزوما نه کلامشان، بیشتر تم آهنگ‌هایش را دوست دارم. هیچ آدم مهربانی نیست که یک دنیا آهنگ استینگ داشته باشد و به من بدهد؟

پ.ن 2: امروز که یکی از دوستان آهنگ‌های موبایلش را بالا پایین می‌کرد و آهنگ کارتون جودی ابوت را گذاشت، یک دفعه یادم افتاد که همیشه دلم می‌خواسته است این کارتون را بدون سانسورش را ببینم! این آرزو از پست قبل جا مانده بود!

پ.ن 3: امروز یک عالم روان‌نویس رنگی رنگی کادوی تولد گرفتم. از همان استبیلوهای رنگی رنگی دوست داشتنی که چند وقت پیش گمشان کرده بودم. جامدادیم دوباره رنگ گرفته است … نوشته‌هایم دوباره رنگ گرفته‌اند … باز باید فکر کنم در آن لحظه، در آن حال و هوا چه رنگی را دلم می‌خواهد … ممنون از این کادوی تولد :)

8 پاسخ to this post.

  1. سلام دوست من
    اين نيز مي‌گذرد…
    گاهي فكر مي‌كنم حتي هولناك‌ترين لحظه‌ها را وقتي پنج سال ازش مي‌گذرد مي‌تواني با حزن و بغضي آميخته به لبخند تعريف كني، بعضي گرفتاري‌هاي معمولي‌تر را كه با قهقهه‌ي بلند…
    دل قوي دار و به زور هم كه شده لبخند بزن، همان كاري كه من هميشه مي‌كنم و هميشه به بلاهت لبخندي آراسته‌ام كه از ديد خيلي‌ها بي‌معناست.
    باور كن هيچ‌چيز، هيچ‌چيز اين جهان آن قدر‌ها كه فكر مي‌كنيم جدي نيست…
    با مهر
    پ.ن: درست مثل بچه‌هاي دبستاني هنوز شيفتة انواع نوشت‌افزارم فكر كنم ريشه‌اش بر‌مي‌گردد به روز‌هاي كودكي و مغازه‌ي ستاره‌آبي خيابان جمشيد آباد جنوبي و بغضي كه از زياده‌خواهي‌هايم مي‌كردم…(خاطرة تاريخي شما جوانان قد نمي‌دهد!)

    میگذره و بعد فقط حس های خوبش یادت میاد … امید برای همینه …
    هیجان انگیزترین مغازه های دنیا یکی کتاب فروشیان، یکی لوازم التحریر فروشیا، یکی جونور دریایی خوردنی فروشیا!!!

    پاسخ

  2. نوشته شده توسط رازقی در سپتامبر 20, 2008 در 1:00 ب.ظ

    این اوضاع آشفته روبراه میشه … یه آدمی با یه بغل محکم که یه کمی حتی فقط یه کمی بهت آرامش بده خیلی خوبه … یکی که یه کمکی (KAMAKI) فقط نازتو بکشه و بهت اطمینان بده که از پس همه چی برمی آی … همون چیزی که خودتم ته دلت بهش یقین داری اما انگار که یه کم خسته باشی و دوست داشته باشی یکی بهت یادآوری کنه که از پس سخت تر از ایناشم بر اومدی و بر میای …
    اگه آدم سایبر و بغل سایبر هم قبوله روم حساب کن …
    راستی کمپلیمانت کلی سرحالم کرد …. مرسی یه دنیا *(:

    اوهوم! اوهوم! چه خوب فهمیدی و گفتیش :)

    پاسخ

  3. با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش/بیماری اندرین غم خوشتر ز تندرستی // خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد/سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی

    خوشا به سعادتتان !

    :)

    پاسخ

  4. نوشته شده توسط بيكارالدوله در سپتامبر 21, 2008 در 1:28 ب.ظ

    انديشه مكن كه شانه هايت سنگين شود/ انديشه مكن از كشيدن بار ديگران ناتواني/ در شگفت ميماني از نيروي خويش/ در شگفت ميماني كه به رغم ضعف خويش، چه مايه توانايي. (احمد شاملو)

    :)

    پاسخ

  5. بنگر که چگونه میگذرد این روزها،ولی به شادی بگذران هرچند که سخت است!
    با عکسای جدید بروزم
    راستی نمیخوای مارو لینک کنی ما که شمارو لینک کردیم
    موفق باشید…

    عکسهاتون رو همیشه می بینم.
    لینک شما که هست این بغل!! نزدیک های آخره …

    پاسخ

  6. نوشته شده توسط محبوبه در سپتامبر 22, 2008 در 12:15 ق.ظ

    من هنوز نرفتم. می تونی روم حساب کنی

    :) :*

    پاسخ

  7. نوشته شده توسط فاطمه حسینی در سپتامبر 24, 2008 در 12:51 ب.ظ

    این وبلاگ رو دیدی!!!
    http://www.vojod.blogfa.com
    چقدر خوبه!! باور کن خیلی شاد شدم وقتی دیدمش. همه به دنیای مجازی اومدن

    کامنتت بالاخره اومد! :)

    پاسخ

  8. نوشته شده توسط چشمه در سپتامبر 24, 2008 در 4:19 ب.ظ

    یک ورژن زبان (فکر کنم) تایلندی با زیرنویس انگلیسی دارم از جودی ابوت که فکر می کنم کم سانسور است…
    درباره ی آرزوها: جدیدترین آرزویم تاسیس، اداره و گسترش یک کمپانی دانایی محور بین المللی است که رسالتش داناتر کردن مردم دنیا باشد و مجصولش برای مردم علاوه بر زیست و حساب و هندسه، تولید دانشمندی و خردورزی باشه! دوست به اندازه ی سونی و اینتل و مرسدس بنز موفق و پرطرفدار و پررونق باشه…
    منم بازی!
    ;)

    شاید گرفتمش ازت!

    آرزوت خیلی گنده است! از اون نظر که آدم نمیتونه راحت براش مصداق پیدا کنه، یک عالم چیز کوچیک و بزرگ توش جا میشه. یک عالم چیز که شاید لازم نباشه حتما تحت این نام و اسم باشن تا این هدف رو برآورده کنن.

    کدوم بازی؟ دلخوشی؟ خب بنویس :)

    پاسخ

به این نوشته پاسخ دهید