پراکنده و بی‌ربط – 17

!. جواب دادنشان بیشتر از زمان معمول طول کشیده است. کسی با من تماس نگرفته است. تلفنشان هم گویا به درد مراجعینی مثل من نمی‌خورد. حتی راه احمقانه ایستادن در صف طولانی و منتظر ماندن و منتظر ماندن و بعد رفتن داخل و باز منتظر ماندن و منتظر ماندن هم جواب نمی‌دهد. خانمی که در پشت شیشه بخش الف که مخصوص پاسخگویی به سوالات است نشسته است تنها شماره رسید را می‌گیرد و در کامپیوترش چک می‌کند و می‌گوید ما مدارک را فرستاده‌ایم، آن‌ها هنوز جواب نداده‌اند. همین! هیچ کمک دیگری به من نمی‌کند تا از این سردرگمی نجات پیدا کنم. که بدانم جواب ایمیل‌های این کنفرانس‌چی‌ها را چه بدهم. هتل رزرو کنند یا نکنند، بلیت بگیرند یا نگیرند، مقاله فرستاده شود یا فرستاده نشود، من بالاخره می‌روم یا نمی‌روم. کم چیزی نیست به هر حال. یک سری آدم یک جای دیگر دنیا کارشان انجام کارهای من است و الافند چون من الافم! این را هم که بگذاریم کنار آن همه وقت و انرژی که گذاشته شد و آن همه فرم پر شد و آن گرنتی که بردیم را بگو. اگر قرار باشد من نتوانم بروم یعنی حق یک نفر دیگر ضایع شده است. آخر در این مدت کمتر از یک ماه این‌ها نمی‌توانند یکی دیگر را انتخاب کنند و بعد تازه برود دنبال ویزا و … برایش ایمیل زدم که می‌شود شما از آن طرف پیگیری کنید ببینید چرا اینقدر طول می‌دهند؟ سفارت اینجا می‌گویند نمی‌توانند به من کمکی کنند … امروز جواب داد برایشان ایمیل زده‌ام و امیدوارم زودتر جواب بدهند، اما … اما از این حرف سفارت تعجب می‌کنم که نمی‌تواند به من کمکی کنند. آخر سفارت راحت‌تر می‌تواند با افراد مسئول آن طرفی ارتباط برقرار کند … مانده‌ام چه جوابش را بدهم. اگر جلویم ایستاده‌ بود لبخند گمرنگم را می‌دید و سری که تکانش می‌دادم و می‌انداختمش پایین و صدای هوایی را می‌شنید که سریع از دهانم خارج می‌کردم و می‌گفتم: “هه!” چه‌طور برایش توضیح بدهم اینجا ایران است، اینجا خارجی‌ها هم که می‌آیند غرق این سیستم می‌شوند و من مشتری بی‌ارزش می‌شوم، که من باید بدوم و منت سرم گذاشته شود اگر کاری برایم انجام می‌دهند، که جواب توی خارجی جهان اولی را بهتر از من می‌دهند …

!!. دارند می‌روند … آن چند سال پیش یک نفر بود. یکی که یکی از بزرگترین خوشبختی‌های زندگیم را مدیونش هستم. سال دوم دبیرستان بودیم که وقتی علاقه‌ام را به دنیای سبزها دید رفت دنبالش و من را با اولین گروه غیردولتی زیست‌محیطی آشنا کرد. یک کارهایی که به ظاهر کوچک هستند یک وقت‌هایی زندگی یک نفر را می‌سازند. زندگی من هم این‌طور ساخته شد و من این‌طور راهم را پیدا کردم … گفتم آن اول‌هایش یک نفر آدم دوست داشتنی بود، بعد که به جمع متاهل‌ها پیوست تبدیل به دو آدم دوست‌داشتنی شدند. از آن زوج‌هایی که آدم را به جامعه متاهلین امیدوار می‌کنند … دارند می‌روند، مثل خیلی‌های دیگر … نمی‌گویم چرا می‌روند، اما دلم تنگ می‌شود، دلم برای همه این آدم‌های دوست‌داشتنی که هر کدامشان یک سر دنیا رفته‌اند تنگ می‌شود. دلم برای خودم که هر روز و هر روز تنهاتر می‌شوم و می‌مانم با آدم‌هایی که دنیایشان چندان شبیه من نیست می‌سوزد …

!!!. دارند می‌روند … می‌روند هند … می‌روند یک بخشی از همان جاها و همان آدم‌هایی که من دیده‌ام را ببینند … به رفتنشان که فکر می‌کنم دلم تنگ می‌شود، برای همه آن مکان‌ها، همه آن آدم‌ها، همه آن حس‌ها … امروز یکی می پرسید اگر بگویند بیا برو مراکش، هند یا مالزی کدامشان را انتخاب می‌کنی؟ گفتم مالزی، چون نرفته‌ام! با اینکه در هند و مراکش زیباترین و هیجان‌انگیزترین خاطراتی که می‌شود از یک سفر داشت را داشته‌ام. اما اخلاقم این‌طور است، هر چیزی که در گذشته بوده است برای گذشته است. گذشته حتی اگر پر باشد از شادی دلم نمی‌خواهد تکرار شود. آن اتفاق برای آن موقع بوده و خوشی‌اش را کرده‌ام. دلم اتفاقات جدید می‌خواهد، تجربه‌های جدید، آموختن‌های جدید … حس و حال آدم‌های دیگر در شرایط مشابه خودم را نمی‌دانم، اما حتی با وجود تمام سختی‌ها و دلتنگی‌ها و تنهایی‌ها هیچ وقت دلم نخواسته است زمان به عقب برگردد و زنده شود. اگر این اتفاق نیفتاده بود یک دنیا چیزی که ظرف این چند سال یاد گرفته‌ام را یاد نمی‌گرفتم. اصلا انگار باید این اتفاق می‌افتاد … یکی می‌گفت دلیل اینکه ما هیچ‌کداممان دلمان نمی‌خواهد زمان به عقب برگردد این است که ما در هر سنی در زمان خودش هر کار که خواسته‌ایم کرده‌ایم … و متاسفانه همه این خوشبختی را ندارند …

!!!!. آنچنان شبیه هم نیستیم. آن‌ها مجله‌ای که فال نداشته باشد نمی‌خوانند و من برعکس! آن‌ها پر از ترس از ریسک هستند، پر از نه نمی‌شود، پر از آخی آخی کردن، پر از مگر تنهایی هم می‌شود، پر از علاقه به کار دفتری و کارهای عرف جامعه، پر از … اما با همه این‌ها من این آدم‌ها را دوست‌ دارم. این آدم‌ها برخلاف من و ما که پر هستیم از کله خر بازی و کارهای عجیب و غریب کردن و یک جا بند نشدن و … احساسشان نسبت به هم را راحت به هم می‌گویند، بلدند شادی‌های جمعی کوچک درست کنند و خوش باشند، دلخوری میانشان معنا ندارد، زبان بچه‌ها را خوب می‌فهمند و می‌دانند چطور مراقب باشند در میان دنیای آدم بزرگ‌ها گم نشوند، پیوندهای انسانیشان شگفت‌انگیز است … برای همین‌ها من این آدم‌ها را دوست دارم …

2 پاسخ to this post.

  1. سلام عزيزم
    در مورد سفارت‌ها و هر نوع كاري كه به نوعي با خارجي‌ها در ارتباط است متأسفانه كاركنان ايراني اين مكان‌ها رفتار بسيار نامناسبي دارند كه ريشه در همّ و غمّ‌شان براي حفظ موقعيت‌شان دارد.
    من به هبچ‌وجه دلم نمي‌خواست بروم و از جملة رفتگان باشم چون فكر مي‌كنم هر كس كه مي‌رود از تعداد آدم‌هايي كه مي‌توانند كاري براي اين سرزمين بكنند كمتر مي‌شود و زندگي آسودة فردي در موقعيتي كه در هر گوشة كشور نياز به كار و تلاش و فرهنگ‌سازي است دور از انصاف است. به هر حال تلاش خواهم كرد كاري به نفع سرزمينم انجام دهم و هر چه زودتر بازگردم.
    عزيزمخيلي خوب ناهمانندي‌ها را گفتي… من ديرگاهي است اين حس از جنس ديگران نبودن را دارم، ناخوشايند هم نيست. تنهايي دارد و گاهي غصه اما بيشترش شادماني و غرور است و توانايي لمس و حس لحظه‌هايي بي‌نظير و استثنايي…
    با مهر

    پاسخ دادن

  2. نوشته شده توسط چشمه در سپتامبر 27, 2008 در 3:42 ب.ظ

    منفی بود حس نوشته ات و …

    پاسخ دادن

به این نوشته پاسخ دهید