Archive for اکتبر, 2008

انارانه …

انار یک میوه‌ای است شبیه قصه،
                                   شبیه افسانه،
                                              شبیه خاطره،
                                                        شبیه گذشته شیرین …
هیچ میوه دیگری انگار این حال و هوا را ندارد …
 

—–
پ.ن 1: از صاحبان دست‌ها، مهتاب و مائده ممنونم که بالا و پایین و این ور و آن‌ور کردن‌های من را تحمل کردند!
پ.ن 2: گزارش سفر کویریمان را از [...]

Continue reading »

کویر، آفتاب، خنکی، ستاره‌ها، آدم‌های دلچسب …

!. ای بابا! حالا یک بار هم که این دست ما یک‌جوری برید که بخیه لازم داشت و می‌شد ما برویم ببینیم این بخیه که همه تعریفش را می‌کنند چه‌جور چیزی است؛ این فرصت طلایی به دلیل در بر و بیابان بودن و دیر شدن و علاوه بر آن به دلیل وجود بدن با استعداد ما در [...]

Continue reading »

دست نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست – 13

سال تحصیلی جدید شروع شده است. شاگردهای ثابت امسالم 130 نفری می‌شوند. امسال علاوه بر پایه دوم دبستان با پایه پنجمی‌ها هم کلاس دارم. می‌خواستم پایه جدیدی را امتحان کنم. چهارم‌ها و پنجم‌ها رشد دانش‌آموز می‌خوانند، همانی که 5 سالی می‌شود نویسنده‌اش هستم. خوبی‌اش این است بچه‌ها مطالب را می‌خوانند و من می‌توانم نظرشان را بدانم، [...]

Continue reading »

فقر، سدی برای سبز بودن؟

 امروز 15 اکتبر است, روزی که وبلاگ نویس‌های مختلف علاقمند، قرار است درباره یک موضوع مشترک بنویسند. موضوعی که شاید حتی در ظاهر ربطی به رویه اصلی وبلاگشان نداشته باشد، اما می‌توانند درباره آن قسمت‌ها که ربط دارد، نظرات شخصیشان و یا مرور یک اتفاق مرتبط بنویسند.
سال گذشته از “محیط‌زیست” نوشتیم و امسال موضوع “فقر” [...]

Continue reading »

تقدیر می‌شویم …!

آقا (بدون ملاحظات جنسیتی البته! منظورمان همه جور بشری است!) جانمان برایتان بگوید چند شب پیش همین‌طور که داشتیم این صندوق نامه‌هایمان را بالا پایین می‌کردیم که ببینیم چه خبر است یکهو یک ایمیلی آمد از یک فرستنده اسم آشنا که هر چی به مغزمان فشار آوردیم یادمان نیامد این اسم چرا اینقدر آشناست! در [...]

Continue reading »

پراکنده و بی‌ربط – 18

!. در نمایشنامه خرده جنایت‌های زناشوهری، آن آخرها که لیزا بالاخره می‌فهمد ژیل، شوهرش، حافظه‌اش را از دست نداده بوده و از همان اول می‌دانسته این لیزا بوده که قصد کشتنش را داشته است؛ لیزا که همچنان پر از تردید است و کارش را نابخشودنی می‌داند تصمیم می‌گیرد برود؛ اما ژیل می‌گوید او را بخشیده [...]

Continue reading »

برای آنکه ثبت شود …

امروز در صف سفارت کلی خوش گذشت. این‌ها را می‌نویسم تا ثبت شود. مهم نیست آخرش بشود یا نشود، فقط امیدوارم خاطره‌ای که از سفارت برایم می‌ماند راحتی و خنده امروز باشد نه اعصاب خوردی‌ها و تحقیر شدن‌های همیشگی …
همه چیز خوب بود، از همان اول، داخل صف، یک آقای پیرمردی جلویمان بود از آن‌ها [...]

Continue reading »

من …

 
این روزها بدجور بستنی نسکافه کاله لازم شده‌ام …
یکی دوتایش نه، یک جریان دائمی …

—–
پ.ن 1: آروزهای تولدی‌ام را که یادتان هست؟ آن اولی‌اش که آرزوی داشتن دوست سیاه پوست بود؟ الان من چهار دوست سیاه پوست دارم! 3 تا آقا و یک خانم! البته از نوع مجسمه‌ایش! این دوستان را کادوی تولد گرفته‌ام! یعنی [...]

Continue reading »

سفری از جنس مه و سکوت …

!. نمی دانم چرا هر بار که این رسانه‌ها شورش را در می‌آورند و اینقدر از باران شدید و توده هوا‌های وحشتناک و آدم خیس کن حرف می‌زنند و آدم‌ها را از مسافرت می‌ترسانند، می‌روی مسافرت، دریغ از یک قطره باران! یعنی برای من که این طور بوده است!
!!. این بار با یک گروه متفاوت رفته [...]

Continue reading »