!. ای بابا! حالا یک بار هم که این دست ما یکجوری برید که بخیه لازم داشت و میشد ما برویم ببینیم این بخیه که همه تعریفش را میکنند چهجور چیزی است؛ این فرصت طلایی به دلیل در بر و بیابان بودن و دیر شدن و علاوه بر آن به دلیل وجود بدن با استعداد ما در خوب کردن سریع زخمها از دست رفت. شانس را میبینید؟! … عجیب رنگ خونم را دوست داشتم!!! زخمم را هم دوست دارم! یادم میاندازد کاری را که دوست داشتهام انجام بدهم انجام دادهام و نتیجهاش فوقالعاده بوده است …
!!. از سه روز این سفر، دو روزش به خوشی وجود همسفرانی گذشت که عجیب تمام سلولهای بدنت را پر از حس شگفتانگیز رضایت از شناختن و دوست بودن با چنین آدمهایی میکرد … و یک روز دیگرش به خوشی تجربه اتفاقات و هیجانهای شخصی، تجربه کارهای جدید مثل رد شدن از میان یک دنیا نی بلندتر از قد خودت، صدای خم شدن نیها، غرق شدن در جایی که هیچ کس و هیچ چیز را نمیبینی به جز ساقههای باریک و بلند نی که با بینظمی زیبایی جلویت قد علم کردهاند و زیر پایت صدای خوشایندی دارند، لذت آب یخی که بعد از بالا و پایین رفتن از این همه تپههای شن روان به آن رسیدهای و صحنه غریبی است در میان این تپهها … لذت غلت زدن بر روی شنها و سرازیر شدن از قله به پایین و گیجی و سر درد بعدش … راستی همین نیها دستم را چنان بریدند که یاد همهمان بماند این نیها شاید به ظاهرشان نیاید اما بعضی جاهاشان عجیب تیز و برنده است …
!!!. یک وقتها دور آتش که مینشینی آتش میگیردت و غرق خودت میشوی … اما یک وقتها تمام مدت سر میگردانی روی چهرههای آدمهایی که گرد نشستهاند و هر کدامشان یک دنیا حرفند و فکرند. دور میزنی، این طرف، آن طرف، چهرهها را بارها و بارها مرور میکنی، لذت میبری از دیدن غرق شدن این آدمهای دوست داشتنی در خودشان و شنیدن خواندنشان و نواهایی که در سرمای شبانه کویر تا آسمان میرود … دومین بار است که با این جمع و این آدمها سفر آمدهای و این بار است که میفهمی این آدمها را بیشتر از آن چیزی که فکر میکردی دوستشان داری … چقدر این آدمها واقعیند (چقدر خوشحالم اصطلاح “واقعی” را یاد گرفتم تا فکرم را توضیح بدهد … ممنون مائده و مهتاب) … من غرق آن آدمی شدهام که طیف رنگش از خاکستری تا نارنجی است و منظرهاش خاک ترکخوردهای است که یک جاهایش هنوز گل است …
***
چند عکس ببینید:
خشت و گل آماده میکردند برای بازسازی مسجد جامع شهرشان، زواره، که گویا به نگین معماری کویری ایران معروف است …

حیوان ایرانی دیگر روی این علم (به اینها علم میگویند دیگر؟!) گوزن بود. این هم قوچش است. علم زیبایی بود. البته فلسفه این شبه اژدها که دندانهایش در سمت چپ تصویر است و آدم را یاد چین میانداخت را نفهمیدم!
در سوراخ و سنبههای این خانههای قدیمی یک وقتها یک چیزهایی پیدا میشود دیدنی …

این کدو است دیگر؟ دیدن پیرزنهایی با سبدهای حصیری بر دوششان که داخلش پر سبزی بود و یکی از این کدوها میانشان، در میان کوچه و پس کوچههای پیچ در پیچ و خشت و گلی روستاها بسیار دوست داشتنی بود …

منارهای در شهر زواره در استان اصفهان …

کوههای سایهای …

خانههای خشت و گلی روستایی با سقفهای گنبدی … روستاهای کویری عجیب سوت و کورند و تنها شاید با فاصلههای زیاد پیرزن یا پیرمردی را ببینی که از جایی به جای دیگر میرود. بازدیدکنندههایی که به این روستاها میروند با شلوغی و لباسهای رنگی رنگیشان بدجور فضای روستا را به یکباره عوض میکنند … اینجا روستای ایراج است که یک قلعه و خانه و قبرستان قدیمی متعلق به زرتشتیها و سروی هزار ساله دارد … این هم سایت یکی از اهالی روستا …

این را محض دل مهدی، همسفر همیشگمیان گرفتیم که عاشق اینجور کادربندیها است و این بار نبود …

عاشق این پیرمردم که کار اصلیش کشاورزی است و کار فعلیاش راهنمای قلعه روستایشان، روستای بیاضه. از سر و کله زدن با بازدیدکنندهها کیف میکند و عاشق بازدیدکنندههایی است که کنجکاو باشند و سوال کنند. عاشق آنهایی که میفهمند آمدهاند چه چیزی را ببینند و چرا آمدهاند.

این هم همان نیزاری که تعریفش را کرده بودم …

—–
پ.ن: عکس پنجم و هفتم را سارا گرفته است.