آرشیو برای اکتبر, 2008

انارانه …

انار یک میوه‌ای است شبیه قصه،

                                   شبیه افسانه،

                                              شبیه خاطره،

                                                        شبیه گذشته شیرین …

هیچ میوه دیگری انگار این حال و هوا را ندارد …

 

—–
پ.ن 1: از صاحبان دست‌ها، مهتاب و مائده ممنونم که بالا و پایین و این ور و آن‌ور کردن‌های من را تحمل کردند!

پ.ن 2: گزارش سفر کویریمان را از زبان دو همسفر دیگر بخوانید: سارا و امین

(8) دیدگاه

کویر، آفتاب، خنکی، ستاره‌ها، آدم‌های دلچسب …

!. ای بابا! حالا یک بار هم که این دست ما یک‌جوری برید که بخیه لازم داشت و می‌شد ما برویم ببینیم این بخیه که همه تعریفش را می‌کنند چه‌جور چیزی است؛ این فرصت طلایی به دلیل در بر و بیابان بودن و دیر شدن و علاوه بر آن به دلیل وجود بدن با استعداد ما در خوب کردن سریع زخم‌ها از دست رفت. شانس را می‌بینید؟! … عجیب رنگ خونم را دوست داشتم!!! زخمم را هم دوست دارم! یادم می‌اندازد کاری را که دوست داشته‌ام انجام بدهم انجام داده‌ام و نتیجه‌اش فوق‌العاده بوده است …

!!. از سه روز این سفر، دو روزش به خوشی وجود همسفرانی گذشت که عجیب تمام سلول‌های بدنت را پر از حس شگفت‌انگیز رضایت از شناختن و دوست بودن با چنین آدم‌هایی می‌کرد … و یک روز دیگرش به خوشی تجربه اتفاقات و هیجان‌های شخصی، تجربه کارهای جدید مثل رد شدن از میان یک دنیا نی بلندتر از قد خودت، صدای خم شدن نی‌ها، غرق شدن در جایی که هیچ کس و هیچ چیز را نمی‌بینی به جز ساقه‌های باریک و بلند نی که با بی‌نظمی زیبایی جلویت قد علم کرده‌اند و زیر پایت صدای خوشایندی دارند، لذت آب یخی که بعد از بالا و پایین رفتن از این همه تپه‌های شن روان به آن رسیده‌ای و صحنه غریبی است در میان این تپه‌ها … لذت غلت زدن بر روی شن‌ها و سرازیر شدن از قله به پایین و گیجی و سر درد بعدش … راستی همین نی‌ها دستم را چنان بریدند که یاد همه‌مان بماند این نی‌ها شاید به ظاهرشان نیاید اما بعضی جاهاشان عجیب تیز و برنده است …

!!!. یک وقت‌ها دور آتش که می‌نشینی آتش می‌گیردت و غرق خودت می‌شوی … اما یک وقت‌ها تمام مدت سر می‌گردانی روی چهره‌های آدم‌هایی که گرد نشسته‌اند و هر کدامشان یک دنیا حرفند و فکرند. دور می‌زنی، این طرف، آن طرف، چهره‌ها را بارها و بارها مرور می‌کنی، لذت می‌بری از دیدن غرق شدن این آدم‌های دوست داشتنی در خودشان و شنیدن خواندنشان و نواهایی که در سرمای شبانه کویر تا آسمان می‌رود … دومین بار است که با این جمع و این آدم‌ها سفر آمده‌ای و این بار است که می‌فهمی این آدم‌ها را بیشتر از آن چیزی که فکر می‌کردی دوستشان داری … چقدر این آدم‌ها واقعیند (چقدر خوشحالم اصطلاح “واقعی” را یاد گرفتم تا فکرم را توضیح بدهد … ممنون مائده و مهتاب) … من غرق آن آدمی شده‌ام که طیف رنگش از خاکستری تا نارنجی است و منظره‌اش خاک ترک‌خورده‌ای است که یک جاهایش هنوز گل است …

***

چند عکس ببینید:

خشت و گل آماده می‌کردند برای بازسازی مسجد جامع شهرشان، زواره، که گویا به نگین معماری کویری ایران معروف است …

 حیوان ایرانی دیگر روی این علم (به این‌ها علم می‌گویند دیگر؟!) گوزن بود. این هم قوچش است. علم زیبایی بود. البته فلسفه این شبه اژدها که دندان‌هایش در سمت چپ تصویر است و آدم را یاد چین می‌انداخت را نفهمیدم!

 

در سوراخ و سنبه‌های این خانه‌های قدیمی یک وقت‌ها یک چیزهایی پیدا می‌شود دیدنی …

 

این کدو است دیگر؟ دیدن پیرزن‌هایی با سبدهای حصیری بر دوششان که داخلش پر سبزی بود و یکی از این کدوها میانشان، در میان کوچه و پس کوچه‌های پیچ در پیچ و خشت و گلی روستاها بسیار دوست داشتنی بود …

 

 مناره‌ای در شهر زواره در استان اصفهان …

کوه‌های سایه‌ای …

خانه‌های خشت و گلی روستایی با سقف‌های گنبدی … روستاهای کویری عجیب سوت و کورند و تنها شاید با فاصله‌های زیاد پیرزن یا پیرمردی را ببینی که از جایی به جای دیگر می‌رود. بازدیدکننده‌هایی که به این روستاها می‌روند با شلوغی و لباس‌های رنگی رنگیشان بدجور فضای روستا را به یکباره عوض می‌کنند … اینجا روستای ایراج است که یک قلعه و خانه و قبرستان قدیمی متعلق به زرتشتی‌ها و سروی هزار ساله دارد … این هم سایت یکی از اهالی روستا …

این را محض دل مهدی، همسفر همیشگمیان گرفتیم که عاشق این‌جور کادربندی‌ها است و این بار نبود …

عاشق این پیرمردم که کار اصلیش کشاورزی است و کار فعلی‌اش راهنمای قلعه روستایشان، روستای بیاضه. از سر و کله زدن با بازدیدکننده‌ها کیف می‌کند و عاشق بازدیدکننده‌هایی است که کنجکاو باشند و سوال کنند. عاشق آن‌هایی که می‌فهمند آمده‌اند چه چیزی را ببینند و چرا آمده‌اند.

 

 این هم همان نی‌زاری که تعریفش را کرده بودم …

 —–

پ.ن: عکس پنجم و هفتم را سارا گرفته است.

(14) دیدگاه

دست نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست – 13

سال تحصیلی جدید شروع شده است. شاگردهای ثابت امسالم 130 نفری می‌شوند. امسال علاوه بر پایه دوم دبستان با پایه پنجمی‌ها هم کلاس دارم. می‌خواستم پایه جدیدی را امتحان کنم. چهارم‌ها و پنجم‌ها رشد دانش‌آموز می‌خوانند، همانی که 5 سالی می‌شود نویسنده‌اش هستم. خوبی‌اش این است بچه‌ها مطالب را می‌خوانند و من می‌توانم نظرشان را بدانم، می‌شود سر کلاس مطالب را خواند و رویشان بحث کرد. 

تجربه کلاس‌های محیط‌زیست ثابت پارسال نشانم داد باید فکری برای عینی‌تر شدن حرف‌هایی که می‌زنم بکنم. عکس و فیلم تا یک جایی کاربرد دارد، بخصوص برای دانش‌آموزان ما. مشکل ما و بچه‌های ما این است که ارتباطشان با طبیعت در حد صفر است. بچه‌ها به عمرشان چهار تا برگ را از سر کنجکاوی لمس نکرده‌اند. البته حرفی که می‌زنم مطلق نیست، در بین دانش‌آموزانم کسانی هستند که به وضوح از دانش‌آموزان دیگر جلوترند. دلیلش هم تفاوت خانواده یا موقعیت‌هایی است که درونش بوده‌اند. حیاط مدرسه ما باغچه بسیار کوچکی دارد با دو درخت که دردی از من و کلاسم دوا نمی‌کند. در نزدیکی‌های مدرسه هم چیزی نیست که بشود رویش حساب کرد. یکی دیگر از مشکلات تعداد بالای بچه‌ها است. اردو بردن این تعداد با هم هیچ فایده‌ای ندارد. باید تعدادشان آنقدر باشد که من بتوانم باهاشان سر و کله بزنم … یک کارهایی سخت است، اما باید انجامشان داد. مدیر مدرسه که پشتت باشد خیلی چیزها حل است … قرار می‌شود هر دو کلاس را برای دو زنگ ببرم پارک شهر که با سرویس کمتر از 10 دقیقه با مدرسه فاصله دارد. باید بتوانم زمان‌بندی را خوب رعایت کنم تا مشکلی پیش نیاید و گروه‌ها با هم قاطی نشوند. خدا را شکر راننده سرویس‌ها و مسئول سرویس همراهی داریم که غر نمی‌زنند از این همه رفتن و آمدن. اولین باری است که چنین چیزی را امتحان می‌کنم و می‌کنیم. هدفم در جلسه اول بیشتر آن است بچه‌ها را وادار کنم جستجو کنند، در سوراخ و سنبه‌ها سرک بکشند، کنجکاو شوند، به جزییات چیزهای طبیعی اطرافشان بیشتر دقت کنند و … یکی از دوستانم هم آمده است کمک (ممنون فاطمه برای کمکت). علاوه بر این دوست عزیز، دو نفر از همکاران مدرسه هم همراهمان هستند تا در نظم دادن بچه‌ها کمکم کنند. کافی است فقط وسط این همه شلوغ‌بازی یکی گم شود، مسئولیتشان هم که با من است، آن وقت وای …

پنج شش فعالیت در نظر گرفته‌ام تا در این 45 دقیقه‌ای که فرصت داریم در پارک گشت بزنیم انجامشان دهیم. فعالیت‌ها را از کتاب “محیط‌زیست” مجموعه “علم چیست …” چاپ شرکت انتشارات فنی ایران و دو کتابی که با خودم از هند آورده‌ام انتخاب کرده‌ام. فعالیت‌هایی که قرار است انجام دهیم از حواس پنجگانه بچه‌ها برای کشف محیط استفاده می‌کند. دو فعالیت از راه دیدن است، یک فعالیت از راه شنیدن و … . فرصت نمی‌کنیم همه فعالیت‌ها را انجام دهیم، اما نتیجه شگفت‌انگیز است، بخصوص برای دوم دبستانی‌ها. آخرش دیگر رهایشان می‌کنم. موتورشان راه افتاده است و من به هدفم رسیده‌ام. بچه‌ها در هر سوراخ و سنبه‌ای سرک می‌کشند، چیزی کشف می‌کنند، با هیجان به من و دوستانشان نشان می‌دهند و ذهنشان پر از سوال شده است. کیف می‌کنم از دیدنشان …

تجربه‌های گذشته‌ام یادم داده‌اند از هر فرصتی استفاده کنم. از چیزهای به ظاهر ساده و کوچک می‌شود موضوعی برای یاد دادن و حرف زدن بیرون کشید. گروه دوم بچه‌ها را که به پارک می‌آورم یکی از این نگهبانان محله که اینجا در پارک مشغول است از نزدیک گروهمان رد می‌شود. فکری در ذهنم جرقه می‌زند. با آن آقا صحبت می‌کنم و راضی‌اش می‌کنم بیاید برای بچه‌ها صحبت کند. از کارش می‌گوید و بعد بچه‌ها از او سوال می‌کنند. همین می‌شود که یکی از دخترک‌ها با دفترچه و مدادی که در دستش است می‌آید طرفم و از من اجازه می‌گیرد تا در سر راهمان از این آقاها اگر باز هم دیدیم برود و مصاحبه کند. یکی از چیزهایی که به بچه‌ها باید یاد داد و بلند نیستند شیوه ارتباط برقرار کردن با آدم‌های دیگر است. به دخترک می‌گویم برای صحبت با این آدم‌ها حتما باید با یکی از ما مربی‌ها هماهنگ کند تا ما حواسمان به او باشد و بعد با هم مرور می‌کنیم که چطور سر صحبت را مودبانه با آن فرد باز کند و سوال‌هایش را بپرسد. دخترک باید یک جایی یاد بگیرد که صحبت با غریبه‌ها می‌تواند خطرناک باشد، اما این خطر دلیل بر انجام ندادنش نیست، می‌شود یک‌جورهایی این خطر را کنترل کرد. دخترک با یکی دو نفر همراه مربی‌ها مصاحبه می‌کند و با آخری با ذوق و شوقی که کاملا در صورت و لحنش مشهود است خودش به تنهایی. کیف می‌کنم از دیدن تلاشش. آخر در این سیستم آموزشی رسمی ما کجا می‌شود این‌جور استعدادهای بچه‌ها را کشف کرد و بال و پر داد؟ دخترک که نامش ثنا است، آخرش سوال جالبی می‌پرسد. با سه نفر با یونیفورم‌های مختلف صحبت کرده است و هر سه گفته‌اند کارشان نگهداری از درختان پارک است، ثنا می‌پرسد این‌ها اگر کارشان یکی است پس چرا لباس‌هایشان فرق داد. آقای نگهبان پارک با لباس آبی‌اش برایش می‌گوید تفاوت لباس‌ها به دلیل تفاوت سمت این افراد است. وای! حالا چطور سمت را برای این دخترک کوچک توضیح بدهیم؟!

در گشت و گذار 45 دقیقه‌ایمان در پارک متوجه می‌شوم بچه‌ها، حتی پنجمی‌ها که بزرگترند و دنیا دیده‌تر (!) یک سری چیزها را نمی‌دانند. علامت‌های “آب قابل آشامیدن” و “آب غیر قابل آشامیدن” را نمی‌شناسند و نمی‌دانند کسانی که در پارک لباس فرم دارند کسانی هستند  که قابل اعتمادند و اگر سوالی داشتند و یا گم شدند باید بروند سراغ آن‌ها. کلاسمان کلاس محیط‌زیست است و به ظاهر ربط چندانی به این چیزها ندارد، اما دانستن این اطلاعات را هم می گذارم به حساب مهارت‌های طبیعت‌گردی که خب حالا این پارکش است! … راستی‌ها! چقدر بچه‌های جامعه ما، بخصوص دخترها، دورند از واقعیت جامعه و چقدر چیزهای ساده‌ای را تجربه نکرده‌اند تا یاد بگیرند …

پیش از کلاس از بچه‌ها خواسته‌ام با خودشان دفترچه و مداد بیاورند و مشاهداتشان را یادداشت کنند. آخر کار از آن‌ها می‌خواهم هفته بعد برایم گزارش اردوی علمی‌مان را بیاورند. بهشان می‌گویم هرکس دوست دارد بنویسد، هرکس خواست نقاشی بکشد، هرکس خواست دو روش را ترکیب کند یا به هر حال هرجور دوست دارد گزارشش را آماده کند. تجربه به من ثابت کرده است بچه‌ها آنقدر برای درس‌های دیگرشان در چهارچوب گذاشته می‌شوند و به علاقه‌ها و توانایی‌هایشان توجه نمی‌شود که آن‌ها به جای دوست داشتن آماده کردن چنین گزارش‌هایی از آن‌ها فراری می‌شوند. برای همین همیشه آزادشان می‌گذارم تا هر طور دوست دارند تکلیف‌هایشان را انجام دهند. خوشبختانه درسم درس رسمی و نمره و امتحان‌داری نیست و هر کاری که تشخیص می‌دهم درست است می‌توانم انجام دهم.

اردویمان بسیار کوتاه بوده است، حتی بچه‌ها فرصت نکرده‌اند خوراکی بخورند. همه‌اش راه رفته‌ایم و این طرف و آن طرف سرک کشیده‌ایم. این اردوی کوتاه با تصور بچه‌ها از اردو زمین تا آسمان فرق می‌کند. پیش از رفتنمان نگرانم بچه‌ها کلاس بی‌در و دیوار شده‌مان را دوست نداشته باشند. اما نگرانی‌ام بی‌مورد است. بچه‌ها کاملا خوششان آمده است. آنقدر خوششان آمده که حسشان را به زبان می‌آورند و تشکر می‌کنند. یکی از کلاس پنجمی‌ها در راه برگشت بر می‌گردد می‌گوید: “خانوم ما شما رو بیشتر از همه معلمامون از اول تا حالا دوست داریم” و در جوابم که دلیلش را می‌پرسم می‌گوید: “آخه ما عاشق اینیم که بریم همین شکلی به همه چی دست بزنیم، تو خاکا و گِلا، کثیف بشیم … هیشکدوم از معلمامون اینجوری نیستن” بلند می‌خندم، بیشتر در دلم … ای دختر! زدی وسط خال! هدفم همین بود که کشف کنی چه چیزی در این دنیا هیجان‌انگیزتر است، آن چهاردیواری که هر روز درونش درس می‌خوانی یا رفتن و سوراخ و سنبه‌ها را بالا و پایین کردن و گلی شدن!؟ قول می‌دهم تا جایی که بتوانم و زورم برسد کمکتان کنم شکل‌های متفاوتی از کلاس را تجربه کنید، معلم و روش تدریس‌های متفاوتی ببینید تا حداقل یک بار این تفاوت‌ها را تجربه کرده باشید و بدانید برخلاف چیزی که اغلب نشانتان خواهند داد می‌شود شکل دیگری هم درس داد و یاد گرفت و مدرسه رفت. قول می‌دهم …

(11) دیدگاه

فقر، سدی برای سبز بودن؟

 امروز 15 اکتبر است, روزی که وبلاگ نویس‌های مختلف علاقمند، قرار است درباره یک موضوع مشترک بنویسند. موضوعی که شاید حتی در ظاهر ربطی به رویه اصلی وبلاگشان نداشته باشد، اما می‌توانند درباره آن قسمت‌ها که ربط دارد، نظرات شخصیشان و یا مرور یک اتفاق مرتبط بنویسند.

سال گذشته از “محیط‌زیست” نوشتیم و امسال موضوع “فقر” است. همین‌طور که ایمیل‌های روزشمار نزدیک شدن این روز را دریافت می‌کردم کلنجار مغزی‌ام بیشتر می‌شد. همان عادت همیشگی که دلم نمی‌خواهد فکرهای چند خطی‌ام که فقط یک نظر شخصیند و لزوما نمی‌شود به منابع و تحقیقات موثق وصلشان کرد یا من بلند نیستم و سوادش را ندارم را اینجا بنویسم برای اینکه همین‌طور حرفی زده باشم. اما بالاخره تصمیمم را گرفتم. می‌نویسم، نظرم را می‌گویم و آخرش را با سوال تمام می‌کنم. برای آنکه اگر کسی نکته‌ای خلافش دارد یا در تاییدش بگوید. این سوال یعنی این مطلب تنها بازگویی یک خط فکر شخصی است و بررسی صحت و سقم علمی‌اش جای کار دارد.

 از همان سال‌ها پیش، یعنی در حدود 9-10 سال پیش که دنیای سبزها برایم جدی شد و شدم یکی از فعال‌های این دنیا، بارها و بارها این جمله را شنیده‌ام: “شما محیط‌زیستی‌ها شکم سیرید!” و خب در این سال‌ها که راه خودم را در میان دنیای سبزها پیدا کرده‌ام و می‌دانم از سبزهای تندرو نیستم و می‌توانم واقعیت‌ها را ببینم؛ با این طرز فکر تا حدود زیادی موافق بوده‌ام، البته با جمله‌بندی دیگری: “از فردی که در تامین نیازهای اولیه زندگی‌اش درمانده است نمی‌توان انتظار فکر کردن به حفاظت از محیط‌زیست داشت” مصداق‌های زیادی برای این جمله می‌توان آورد، از سراسر دنیا. یکی از مصداق‌هایش را در یک سال بعد از زلزله بم دیدم. یک سال بعد از زلزله بم پروژه‌ای داشتیم با موضوع زیست‌محیطی بهداشتی در یکی از محله‌های شهر بم. آن سفرهای اول که برای بررسی وضع موجود می‌رفتیم متوجه شدیم هنوز آدم‌های زیادی وجود دارند که از اولیه‌ترین ملزومات زندگی محرومند و بعد این سوال در ذهنمان شکل گرفت در این اوضاع و احوال حرف از محیط‌زیست زدن زود نیست؟ مرحله بعد از رفع این نیازها نیست؟ البته آن پروژه اجرا شد و نتایج قابل قبولی هم داشت چون بیشتر با بحث سلامت انسانی و حفظ سلامت محیط‌زیست برای حفظ سلامت انسان تعریف و اجرا شد.

از سفر دو نفر از دوستانم به هند مدت زیادی نگذشته است. یکشیشان تعریف می‌کرد شب در اتاق تر و تمیز هتلشان مارمولک دیده‌اند و با وجود آنکه مانند بسیاری از ما ایرانی‌ها معتقد نبوده‌اند موضوع ساده است و فوری باید کشته شود، اما با دانستن حضورش هم نمی‌توانسته‌اند بخوابند. پس دست به دامان گردانندگان هتل می‌شوند که بیایند و بیرونش کنند. آن‌ها با تعجب از این درخواست، از دوستان ما می‌پرسند چیزی که شب‌ها پشه‌ها را می‌خورد و چیزی که حضورش خوش‌شانسی می‌آورد و خیلی‌ها اینجا آرزویشان است یکی در اتاقشان داشته باشند را چرا می‌خواهند بیرون کنند؟! و بالاخره دوستان ما را راضی می‌کنند بخوابند و به این بنده خداها کاری نداشته باشند. اگر سفرنامه‌های هند من را هم یادتان باشد، مطلبی داشتم درباره شبه درخت‌هایی در احمدآباد که دست‌ساز هستند و سال‌های سال است در میان کوچه و پس کوچه‌های محله‌های قدیمی این شهر وجود دارند. محله‌هایی که فقر و سطح پایین اقتصادی، رفاهی و بهداشتی ساکنینش را می‌بینی، اما این شبه درخت‌ها هیچ وقت خالی از غذا نمی‌مانند. غذاهایی که سنجاب‌ها و پرندگان محله مشتری دائمشان هستند، یا در همان مطلب سوراخ‌های دیوارها که از قصد برای لانه‌سازی طوطی‌ها در دیوار گذاشته می‌شود را هم ببینید. هندی که اغلب ما ایرانی‌ها با اه و اوه درباره‌اش حرف می‌زنیم در نظر من مایه افسردگی و حسرت بود! جلو بودن این آدم‌ها نسبت به ما در کارهای حفاظتی و آموزشی زیست‌محیطی به خوبی مشهود است. از نظر من حداقل ده سال جلوترند، بخصوص در حیطه آموزش محیط‌زیست که علاقمندی مشخص خودم است.

حالا من مانده‌ام و این سوال که آیا فقر، به طور مطلق سدی برای سبز بودن است؟ یا نه استثناهایی نیز وجود دارد. حد و مرز این سد کجاست؟ آیا چیزهایی می‌تواند بخش‌هایی از این سد را محو کند؟ مثلا اعتقادات مذهبی و فرهنگ هندی‌ها آن قسمت از سد سبز بودن را که مربوط به حفظ حقوق حیوانات است حذف کرده است. اما انگار در فرهنگ ما این اتفاق نیفتاده، یا بوده و امروزه دیگر آنقدر پر رنگ نیست. با خودم فکر می‌کنم فقر در کدام قسمت از مسیر متنوع سبز بودن است که تاثیرش را می‌گذارد؟ متنوع از همه نظر منظورم است: تنوع در ایفای نقش‌ها که می‌تواند فردی و در حد چهارچوب خانه باشد تا ایفای نقش‌های دسته‌جمعی و یا تصمیم‌گیری‌های ملی، تنوع در کارهایی که می‌شود و باید کرد، از خاموش کردن یک چراغ در خانه بگیر تا موافق بودن یا نبودن یا در کل نظر داشتن درباره احداث یک جاده یا سد و … . تاثیر فقر در کجای طیف ایفای نقش‌ها است؟ چه شده است که وضعیت زیست‌محیطی کشور ما این است، اولویتش در امور روزمره ما اینقدر پایین است و حتی آن اصول اولیه‌ای که هرکس باید بداند و بخشی از نقش شهروندی است را نمی‌دانیم و برایمان اهمیت ندارد؟ فقر مسببش بوده است؟ فقر کجای تکامل این وضعیت تاثیرش را گذاشته است؟

—–

<script src=”http://blogactionday.org/js/c8355b6fd358df1b2d0fe9fb99b7114567a8d695″></script>

(6) دیدگاه

تقدیر می‌شویم …!

آقا (بدون ملاحظات جنسیتی البته! منظورمان همه جور بشری است!) جانمان برایتان بگوید چند شب پیش همین‌طور که داشتیم این صندوق نامه‌هایمان را بالا پایین می‌کردیم که ببینیم چه خبر است یکهو یک ایمیلی آمد از یک فرستنده اسم آشنا که هر چی به مغزمان فشار آوردیم یادمان نیامد این اسم چرا اینقدر آشناست! در نامه نوشته بود شما یکی از سه وبلاگ برتر زیست‌محیطی انتخاب شده‌اید، بیایید همایش بانوان وبلاگ‌نویس! از آنجایی که یادمان نمی‌آمد این فرستنده اسم آشنا چیست، ربط و ضبط کار را نفهمیدیم و فرستنده را کلی سوال پیچ کردیم که چی؟ چرا؟ کجا؟ کیا؟ و از این حرف‌ها … بعد آخرش یادمان آمد فرستنده کسی نیست جز مدیر روابط عمومی پرشین‌بلاگ که در همایش وبلاگ‌نویس‌های زیست‌محیطی هم آمده بود، یعنی خانم اقلیما پولادزاده، همان که اسم کوچکش کلی برایمان جذاب و دوست‌داشتنی است و خیالمان از بابت مسایل امنیتی و سر کاری راحت شد مقادیر زیادی! … اما به هر حال همین‌طور گیج و ویج می‌زدیم تا دیروز که یکهو دوزاریمان افتاد 21 مهر، همین فردا، یعنی امروز است! آخر نه اینکه این روزها همه‌ تاریخ‌هایمان میلادی شده …!!!!

کشش ندهم، امروز رفتیم در یک سالن شلوغ نشستیم و بهاره رهنما و منیژه حکمت و فریدون عموزاده خلیلی دوست داشتنی و این آقای دخترکش … اسمش چی‌ بود؟ آها! فرزاد حسنی دیدیم و دست زدیم و خندیدیم و شهروند امروز خواندیم و با دوستان گپ زدیم و جایزه گرفتیم و آمدیم! … و بعد تازه آنجا که رفتیم فهمیدیم اوضاع از چه قرار است. فهمیدیم پرشین بلاگ می‌خواسته همایش بانوان وبلاگ نویس برگزار کند و به 25 نفر جایزه بدهد، بعد از آنجا که به محیط‌زیست‌چی‌ها ارادت شخصی داشته‌اند به آقای درویش گفته‌اند داور شود و سه بانوی سبزنویس هم انتخاب کند که بشود جایزه ویژه و جنبی همایش. رابطه و دوستی بین بخشی خوب است‌ها یک جاهایی یا همه جاهایی! خلاصه دستشان درد نکند برای توجه و حمایتشان …

امروز چند نفر را دیدیم کلی کیف کردیم. یکی سمیه توحیدلو که تازگی‌ها به خاطر نوشته “آموزش قدم به قدم عرضه زن به مرد در کیهان” کشفش کردیم و آنجا معلوم شد چند آشنای مشترک داریم و قیافه ما برای او آشناست و اسم او برای ما! یکی دیگر هم ویولت رنگی رنگی بود که از همان اول اول که می‌نوشت وبلاگش را می‌شناختیم و الان کلی طرفدار دارد و این‌ها! نویسنده یک وبلاگی را هم دیدیم که اسمش را نمی‌گوییم و دیدنش مطمئنمان کرد چرا از این وبلاگ و این آدم قبلش هم خوشمان نمی‌آمده است!

ای سینمایی‌ها ما در فارسی trailer فیلم‌ها را چی صدا می‌زنیم؟ تیزر؟ آنونس؟ همین اینی که نمی‌دانیم اسمش چیست فیلم “سه زن” منیژه حکمت را دیدیم و کلی مششششششعوف شدیم! خلاقانه و متفاوت و زیبا بود و آدم می‌خواست همین الان از در برود بیرون برود سینما “سه زن” ببیند!

 راستی منتخب‌ها را یادمان رفت خدمتتان عرض بنماییم: یکی‌اش مینو صابری وبلاگ آونگ خاطره‌های ما بود، یکی‌اش مژگان جمشیدی دیده‌بان محیط‌زیست ایران و یکی‌اش هم صفورا زواران حسینی هنوز ایستاده در زیر باران، یعنی خودمان!! جایزه‌مان هم یک لوح و یک فیل خوش‌تیپ بود. این فیل عزیز را هم فقط محض این داده بودند که ما نوستالژی سفر هندمان بزند بالا و یادمان بیاندازند به سفارت این دفعه‌ای و باعث و بانی‌های وطنی این همه سخت‌گیری بد و بیراه بگوییم همچنان!

راستی! از صاحاب وبلاگ‌های امیرنامه و باغ . بهار . بنفشه که از دوستان غیرمجازیمان می‌باشند (این فعل را برای درآوردن حرص ویراستارها استفاده نمودیم!!!) برای همراهی این غریب بی‌کس تنها در آن سالن بزرگ تشکر می‌نماییم بسیااااااااااااااااااار!

(14) دیدگاه

پراکنده و بی‌ربط – 18

!. در نمایشنامه خرده جنایت‌های زناشوهری، آن آخرها که لیزا بالاخره می‌فهمد ژیل، شوهرش، حافظه‌اش را از دست نداده بوده و از همان اول می‌دانسته این لیزا بوده که قصد کشتنش را داشته است؛ لیزا که همچنان پر از تردید است و کارش را نابخشودنی می‌داند تصمیم می‌گیرد برود؛ اما ژیل می‌گوید او را بخشیده و از او تشکر می‌کند، چون:

    … من بهت توجه نمی‌کردم. مثل چادری که چهره زن‌ها رو می‌پوشونه من هم سراپاتو با محبت پوشونده بودم. به طوری که پشت این حجاب دیگه خطوط چهره‌ات رو نمی‌دیدم. حتا جرات نمی‌کردم ازت بپرسم چرا مشروب می‌خوری. خیالم راحت بود که سال‌هاست با هم زندگی می‌کنیم – پونزده سال – و متوجه نبودم که زمان با عشق سازگاری نداره. متشکرم که این زوج به خواب رفته رو به قتل رسوندی. متشکرم از این که بیگانه‌هایی رو که من و تو بودیم کشتی، ازت سپاسگزارم …

زمان تضمین کننده پایداری نیست، آدم‌ها جلو می‌روند، بزرگ می‌شوند … جمله‌های ژیل را برای دوستی‌ها هم می‌شود گفت. چرا در دوستی‌هایی که سال‌ها است ادامه دارند باید به عادت رسید و از روی عادت ادامه داد. دوستی که چیزی نو نداشته باشد فرساینده است. وقتی به جایی می‌رسی که اولین زنگ خطرهای عادت و فرسایندگی را می‌شنوی باید حواست جمع باشد و دنبال راه حل بگردی. شاید اولین قدم کندن است، اینکه مجبور نیستی به صرف اینکه همیشه با هم بوده‌اید و همه می‌دانند که با همید، با هم باشید. کجاست آن ذوق و شوق با هم بودن؟ باید به خود زمان داد. باید کمابیش کند و رفت دنبال تجربه موقعیت‌های جدید … و آن وقت دو اتفاق ممکن است بیفتد: یکی اینکه بفهمند در جریان این بزرگ شدن، به مرور زمان تفاوت‌هایشان بیشتر از شباهت‌هایشان و در نتیجه راهشان جدا شده است، مثل بارها و بارهایی که در همین چند سال با آدم‌های دیگر اتفاق افتاده و چیز جدیدی برایشان نباید باشد، یا نه مثل لیزا و ژیل مطمئن می‌شوند که طرف مقابلشان همان است که واقعا می‌خواهند و فقط اوضاع و احوالشان درگیر عادت‌ها و روزمرگی‌ها شده است و دیگر نمی‌توانند از میان رابطه‌شان شادی‌ها را پیدا کنند. درست مثل من که برای دیدن بعضی آدم‌ها ظرفیت خاصی دارم و اگر بیشتر از آن حد ببینمشان با وجودی که آن آدم‌ها برایم دوست داشتنی هستند، برایم آزاردهنده می‌شوند. یک مدت ازشان فاصله می‌گیرم و به خودم استراحت می‌دهم تا دوباره دلم تنگ شود و ذوق کنم از دیدن آن آدم … شاید بین این دو دوست هم همین اتفاق افتاده باشد …

راستی! معرفی کتاب خرده جنایت‌های زناشوهری را اینجا می‌توانید بخوانید.

!!. وقتی ته ته ته آستانه تحمل این روزهایت “فرش باد” باشد، آن وقت بروی “آواز گنجشک‌ها” و پشت بندش “دعوت” ببینی معلوم است حالت می‌شود همینی که شده است!

یک چیزی را نمی‌فهمم، اینکه چرا این همه درباره دعوت بد نوشته‌اند؟ من دعوت را بیشتر از آواز گنجشک‌ها دوست داشتم. هنوز درباره آوازگنجشک‌ها تصمیم قطعی نگرفته‌ام و دارم فکر می‌کنم و هنوز مثل علف هرزه در این نوشته‌اش مطمئن نیستم این فیلم کاملا در ستایش فقر است. وقتی حرف علف هرزه را با جمله‌ای که این اواخر یکی از مقامات مسئول گفته بود به جای فقیر بگویید مردم با قناعت زندگی کن یا یک چنین چیزی، می‌گذارم کنار هم به ترکیب خوبی نمی‌رسم … نمی‌دانم … فیلم مجیدی زیبا بود و پر بود از همه آن کادربندی‌های مجید مجیدیانه، اما خب تا وقتی تکلیفم با مضمونش روشن نشود نمی‌توانم بگویم این فیلم را دوست دارم یا نه …

راستی! به پانزده اکتبر چیزی نمانده است. پارسال در یک حرکت هماهنگ وبلاگ‌ها در این روز از محیط‌زیست نوشتند و امسال قرار است از فقر بنویسند … وب سایت این روز را در اینجا ببینید.

!!!. امیدوارم همچنان یادتان باشد این حرف‌ها را … و این روزمره نویسی‌های این روزها را به خارج از این چهارچوب ربط ندهید …

(6) دیدگاه

برای آنکه ثبت شود …

امروز در صف سفارت کلی خوش گذشت. این‌ها را می‌نویسم تا ثبت شود. مهم نیست آخرش بشود یا نشود، فقط امیدوارم خاطره‌ای که از سفارت برایم می‌ماند راحتی و خنده امروز باشد نه اعصاب خوردی‌ها و تحقیر شدن‌های همیشگی …

همه چیز خوب بود، از همان اول، داخل صف، یک آقای پیرمردی جلویمان بود از آن‌ها که سر حالند و شاد و خندان، از آن‌ها که یک مدتی آمریکا بوده‌اند و تپلند و maximum را انگلیسی تلفظ می‌کنند نه فارسی. آمده بود ویزایش را بگیرد و تمام ماجراهایی که سر ویزا دادن‌ها اتفاق می‌افتد را تعریف و تحلیل می‌کرد و مهمش این بود که با مزه تعریف می‌کرد و ما را می‌خنداند. تمام آن برخوردها و اتفاقات که بستگی زیادی به حال خوش یا اغلب ناخوش کارمندها دارد را تعریف می‌کرد و ما غمگین بودنش را می‌گذاشتیم کنار و شاد و شنگول می‌شدیم …

… امروز به جای آن آقای میانسال چهارشانه چشم آبی که همیشه اولین چیزی که در صورتش می‌بینی اخمش است و من را یاد آدم بدهای قسی‌القلب داخل فیلم‌ها می‌اندازد (!)، آن جوانکی بود که جدی و رسمی است اما موقع کنترل بند و بساطت وقتی یک چیزی را پس و پیش می‌گویی، تکرارش می‌کند، کوتاه می‌خندد و می‌خنداندت. همان که جواب لبخند، سلام و خداحافظ، ممنون، خسته نباشید و سر تکان دادن‌هایت را می‌دهد و صبور و آرام است وقتی بند و بساط اغلب زیادت در هم گره خورده و نمی‌دانی اول کدامشان را کجای میزش بگذاری …

… خانمی که جواب سوال‌هایم را می‌داد جوان بود و مهربان، از آن‌ها بود که چهره زیبا و دلنشینی دارند و آرامت می‌کنند … عاشق موهای بلند فرفری‌اش شدم … همراه بود، جوابم را دارد، هیچ نیش و کنایه‌ای نزد، احمق فرضم نکرد، از موضع بالا حرف نزد، و خلاصه هیچ چیزی نگفت که دود از کله‌ام بلند شود در این روز‌های پایین آمدن آستانه تحمل …

‌آمدم بیرون و برخلاف همیشه که آرام و با لبخند می‌رفتم تو و عصبی و خرد شده بیرون می‌آمدم، آرام بودم و با لبخند …

امروز راننده تاکسی‌ها هم همه مهربان بودند و آدم را گاز نمی‌گرفتند …

امروز باید ثبت شود، امروز دیگر دلم بستنی نسکافه کاله نمی‌خواست …

—–

احتمالا نوشته “از حقوق بشر در سفارت‌خانه های غربی تا خلقيات ما ايرانيان / حقوق بشر در سفارت‌خانه های غربی” رضا کیانیان را تا الان خوانده‌اید. سایت گویا فیلتر است، برای آن‌ها که نخوانده‌اند کپی شده‌اش را در اینجا پیدا کردم.

۱ دیدگاه

من …

 

این روزها بدجور بستنی نسکافه کاله لازم شده‌ام …

یکی دوتایش نه، یک جریان دائمی …

—–

پ.ن 1: آروزهای تولدی‌ام را که یادتان هست؟ آن اولی‌اش که آرزوی داشتن دوست سیاه پوست بود؟ الان من چهار دوست سیاه پوست دارم! 3 تا آقا و یک خانم! البته از نوع مجسمه‌ایش! این دوستان را کادوی تولد گرفته‌ام! یعنی چی میشد یکی یک دوست سیاهپوست واقعی کادو می‌کرد برای تولدم می‌داد! فکر کن … :D

پ.ن 2: امروز یک پسرکی با مادرش آمده بودند با هم درباره کارهای زیست محیطی که پسرک در مدرسه‌شان می‌تواند بکند حرف بزنیم. پسرک مادر فعالی داشت، از آن مادرها و زن‌ها که قابل افتخار کردنند. دیدن پسرک و حرف زدن با هردویشان کلی انرژی درونم تزریق کرد. کیف می‌کنم از دیدن بچه‌هایی که دغدغه دارند و می‌روند دنبال دغدغه‌هایشان … برای پسرک که حرف می‌زدم یک دور تمام تجربه‌ها و بالا و پایین‌ها و حس‌های خوب گروه زیست‌محیطی مدرسه‌مان را مرور کردم، همان گروهی که پایه ورود من به دنیای سبزها بود، همان که اسمش را گذاشتیم: “پیمان آسمان آبی و زمین سبز (پازس)” و هنوز کسانی هستند که سراغش را بگیرند …

(2) دیدگاه

سفری از جنس مه و سکوت …

!. نمی دانم چرا هر بار که این رسانه‌ها شورش را در می‌آورند و اینقدر از باران شدید و توده هوا‌های وحشتناک و آدم خیس کن حرف می‌زنند و آدم‌ها را از مسافرت می‌ترسانند، می‌روی مسافرت، دریغ از یک قطره باران! یعنی برای من که این طور بوده است!

!!. این بار با یک گروه متفاوت رفته بودیم سفر، یک گروه بزرگ، با همه جور سن و سطح تحصیلات و شغل و شخصیت و اعتقاد و … . کلی آدم‌های آشنا این وسط کشف شد، کلی آدم شناسی‌های جدید رخ داد و بعضی شناخت‌های قبلی عمیق‌تر شد … چند آدم دوست‌داشتنی کشف کردم در این سفر …

 

!!!. بار دوم بود که می‌رفتم جنگل ابر، اما خب این بار با گروهی متفاوت، پس تجربه متفاوتی بود. مثل تکرار هر باره بازی‌های مینی‌بوسی پانتومیم و مافیا که در هر سفر با همسفران جدید یک دنیا تازگی دارد یا مثل تکرار پروژه‌های عکاسیمان که چون آدم‌ها جدیدند و چیزی از خودشان به آن اضافه می‌کنند هیچ وقت تکراری نمی‌شود (پروژه عکاسی به شیطنت‌های عکسی‌مان می‌گوییم. مثلا اینکه کادر را ثابت نگه می‌داریم و آدم‌ها یکی یکی داخل کادر می‌آیند و فیگور می‌گیرند. آخرش یک مجموعه عکس شبه فیلم داریم که کلی کیف خونمان را می‌برد بالا!) … جنگل ابر آدم را شگفت‌زده می‌کند. قبل از رسیدن به کوه‌ها از دور تکه‌های ابر را می‌بینی و باورت نمی‌شود برخلاف الان که داری از گرما هلاک می‌شوی آنجا از سرما خواهی لرزید و میان مه گم خواهی شد … اما جنگل ابر رفتن هر بار برای من یک بدی بزرگ دارد، اینکه به دلیل رشته‌ و مغز مشغولی‌هایم خرابی‌های آنجا بیشتر به چشمم می‌آید و نمی‌توانم مثل بقیه از گم شدن در مه و شادی‌های آنجا لذت ببرم …

 

!!!!. خرقان یکی از شهرهای نزدیک جنگل ابر است و علاوه بر برگه‌های زردآلویش به آرامگاه شیخ خرقانی هم معروف است. روایت‌های مختلفی از شیخ خرقانی شنیده‌ام، اما به هر حال اطلاعات زیادی درباره‌اش ندارم و باز هم اما به خاطر این دیدگاهش بسیار بسیار برایش احترام قائلم:

 

!!!!!. ترکمن صحرا، محیطش، آدم‌هایش و روحی که درش جریان دارد من را بدجور یاد سیستان و بلوچستان می‌اندازد. آنجا هم انگار یک جایی است جدای از ایران، جدای از همه کلیشه‌هایی که آدم‌ها را می‌کند ایرانی … یک چیزی در این دو منطقه وجود دارد که بدجور تو را در خودش حل می‌کند. محیط آنقدر قدرت دارد که می‌تواند چیزی از خودت برایت نگذارد …

!!!!!!. خالد نبی یک پیامبر است، یکی از پیامبرهایی که در ایران مدفون هستند. آرامگاه دو نفر از مریدانش هم در دو قله اطراف قله‌ای که آرامگاه خالد نبی رویش قرار دارد دیده می‌شود. آرامگاه خالد نبی یک جایی است در شهرستان کلاله، در حدود 50 کیلومتری مرز ترکمنستان.

!!!!!!!. در نزدیکی آرامگاه خالد نبی یکی از عجیب‌ترین قبرستان‌های ایران وجود دارد که متاسفانه کاوش و تحقیقات درستی درباره آن انجام نشده است و یک جورهایی نادیده گرفته شده است. قبرهای زیادی را می‌بینی که حفارهای غیر مجاز آن‌ها را کنده‌اند و اینجا و آنجا پر است از سنگ‌های تراشیده شده قبرها که سرنگون شده‌اند. دل آدم کلی می‌سوزد برای این همه بی‌اعتنایی. بی‌اعتنایی فقط به این خاطر که این سنگ قبرها وارد خط قرمزهای اخلاقی ما شده‌اند که همیشه از حرف زدن درباره‌شان فرار می‌کنیم.

!!!!!!!!. درباره خالد نبی و قبرستان اطرافش این‌ها (یک، دو، سه، چهار و پنج) را ببینید، شاید کمی کمک کند … راستی! در جستجوهایم به این خبر هم برخوردم. حالا می‌فهمم آن پارکینگ خاکی مسطح آنجا چه بود. امیدوارم در این ساماندهی نزنند همه چیز را خراب کنند و بکنندش شبیه جاهای دیگر …

!!!!!!!!!. در کنار آرامگاه یک زائرسرا وجود دارد با آب انباری که از آب باران پر می‌شود و باید با سطل و طناب از آن آب بکشی. تجربه آب کشیدن از آب انبار بسیار هیجان‌انگیز بود … زائرسرا یک قفس برای آفتابه‌ها هم داشت!

!!!!!!!!!!. کاش یک روشی وجود داشت که می‌توانستی در این سفرهای خاک و خاشاکی فقط و فقط زیر ناخن‌هایت را تمیز نگه داری! آن وقت کمتر احساس میکردی که مدت‌ها است رنگ آب و صابون درست و حسابی ندیده‌ای! این زیر ناخن‌ها را که آدم هر بار می‌بیند روحیه‌اش صفر می‌شود!!

—–

پ.ن: به جز آخرین عکس، بقیه عکس‌ها را محمد مهدی شیخ صراف گرفته است.

(13) دیدگاه