!. نمی دانم چرا هر بار که این رسانهها شورش را در میآورند و اینقدر از باران شدید و توده هواهای وحشتناک و آدم خیس کن حرف میزنند و آدمها را از مسافرت میترسانند، میروی مسافرت، دریغ از یک قطره باران! یعنی برای من که این طور بوده است!
!!. این بار با یک گروه متفاوت رفته بودیم سفر، یک گروه بزرگ، با همه جور سن و سطح تحصیلات و شغل و شخصیت و اعتقاد و … . کلی آدمهای آشنا این وسط کشف شد، کلی آدم شناسیهای جدید رخ داد و بعضی شناختهای قبلی عمیقتر شد … چند آدم دوستداشتنی کشف کردم در این سفر …
!!!. بار دوم بود که میرفتم جنگل ابر، اما خب این بار با گروهی متفاوت، پس تجربه متفاوتی بود. مثل تکرار هر باره بازیهای مینیبوسی پانتومیم و مافیا که در هر سفر با همسفران جدید یک دنیا تازگی دارد یا مثل تکرار پروژههای عکاسیمان که چون آدمها جدیدند و چیزی از خودشان به آن اضافه میکنند هیچ وقت تکراری نمیشود (پروژه عکاسی به شیطنتهای عکسیمان میگوییم. مثلا اینکه کادر را ثابت نگه میداریم و آدمها یکی یکی داخل کادر میآیند و فیگور میگیرند. آخرش یک مجموعه عکس شبه فیلم داریم که کلی کیف خونمان را میبرد بالا!) … جنگل ابر آدم را شگفتزده میکند. قبل از رسیدن به کوهها از دور تکههای ابر را میبینی و باورت نمیشود برخلاف الان که داری از گرما هلاک میشوی آنجا از سرما خواهی لرزید و میان مه گم خواهی شد … اما جنگل ابر رفتن هر بار برای من یک بدی بزرگ دارد، اینکه به دلیل رشته و مغز مشغولیهایم خرابیهای آنجا بیشتر به چشمم میآید و نمیتوانم مثل بقیه از گم شدن در مه و شادیهای آنجا لذت ببرم …
!!!!. خرقان یکی از شهرهای نزدیک جنگل ابر است و علاوه بر برگههای زردآلویش به آرامگاه شیخ خرقانی هم معروف است. روایتهای مختلفی از شیخ خرقانی شنیدهام، اما به هر حال اطلاعات زیادی دربارهاش ندارم و باز هم اما به خاطر این دیدگاهش بسیار بسیار برایش احترام قائلم:
!!!!!. ترکمن صحرا، محیطش، آدمهایش و روحی که درش جریان دارد من را بدجور یاد سیستان و بلوچستان میاندازد. آنجا هم انگار یک جایی است جدای از ایران، جدای از همه کلیشههایی که آدمها را میکند ایرانی … یک چیزی در این دو منطقه وجود دارد که بدجور تو را در خودش حل میکند. محیط آنقدر قدرت دارد که میتواند چیزی از خودت برایت نگذارد …

!!!!!!. خالد نبی یک پیامبر است، یکی از پیامبرهایی که در ایران مدفون هستند. آرامگاه دو نفر از مریدانش هم در دو قله اطراف قلهای که آرامگاه خالد نبی رویش قرار دارد دیده میشود. آرامگاه خالد نبی یک جایی است در شهرستان کلاله، در حدود 50 کیلومتری مرز ترکمنستان.

!!!!!!!. در نزدیکی آرامگاه خالد نبی یکی از عجیبترین قبرستانهای ایران وجود دارد که متاسفانه کاوش و تحقیقات درستی درباره آن انجام نشده است و یک جورهایی نادیده گرفته شده است. قبرهای زیادی را میبینی که حفارهای غیر مجاز آنها را کندهاند و اینجا و آنجا پر است از سنگهای تراشیده شده قبرها که سرنگون شدهاند. دل آدم کلی میسوزد برای این همه بیاعتنایی. بیاعتنایی فقط به این خاطر که این سنگ قبرها وارد خط قرمزهای اخلاقی ما شدهاند که همیشه از حرف زدن دربارهشان فرار میکنیم.

!!!!!!!!. درباره خالد نبی و قبرستان اطرافش اینها (یک، دو، سه، چهار و پنج) را ببینید، شاید کمی کمک کند … راستی! در جستجوهایم به این خبر هم برخوردم. حالا میفهمم آن پارکینگ خاکی مسطح آنجا چه بود. امیدوارم در این ساماندهی نزنند همه چیز را خراب کنند و بکنندش شبیه جاهای دیگر …
!!!!!!!!!. در کنار آرامگاه یک زائرسرا وجود دارد با آب انباری که از آب باران پر میشود و باید با سطل و طناب از آن آب بکشی. تجربه آب کشیدن از آب انبار بسیار هیجانانگیز بود … زائرسرا یک قفس برای آفتابهها هم داشت!

!!!!!!!!!!. کاش یک روشی وجود داشت که میتوانستی در این سفرهای خاک و خاشاکی فقط و فقط زیر ناخنهایت را تمیز نگه داری! آن وقت کمتر احساس میکردی که مدتها است رنگ آب و صابون درست و حسابی ندیدهای! این زیر ناخنها را که آدم هر بار میبیند روحیهاش صفر میشود!!
—–
پ.ن: به جز آخرین عکس، بقیه عکسها را محمد مهدی شیخ صراف گرفته است.
محمدرضا گفت
وبلاگ خيلي خوب و مطالب پر محتوايي دارين . به ما هم سر بزنيد. اگه واسه شما امكان داره لينك زير رو توي وبلاگتون قرار بدين.
http://www.sivar1.blogfa.com/post-48.aspx
آدم عجیب گفت
سلام دوست
مطلبتان را خواندم و لذت بردم . نثر خوبی برای روایت و تحلیل دارید
دوست عزیز 8 اکتبر روز مهمی است که بسیاری از وبلاگ نویسان موضوع واحدی را تحلیل می کنند . به فکر روز 8 اکتبر باشید
بای
کیارش یشایائی گفت
خیلی زیبا بود . درود بر شما .
يونس گفت
سلام!
عكسهاي فوق العادهاي بود. خوش به حال شما كه فرصت سفر داريد.
من كه بدجوري تو درسهاي اين ترم گير كردهام :((
کیارش یشایائی گفت
سفرت به خير! اما، تو و دوستي، خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،
به شكوفهها، به باران،
برسان سلام ما را
عباس حسین نژاد گفت
دلم سفر خواست…
babashamal گفت
بله. دارم وبلاگ . منتها یک سالی هست که بد جوری خاک گرفته. نه که نویسم! مزخرف می نویسم و نا مفید. وب شما رو هم چند باری خوندم. همه چیزش دوست داشتنی نیست مخصوصا رنگش برای من!!(ببخشید صریح گفتم)اما اونقدر جالب هست که هر بار می رم فکر کنم که یک بار دیگه باید اینجا بر گردم. پاینده باشید و سبز سبز. مثل همه درخت های زیبا و دوست داشتنی دنیا. راستی من یک بار هم شما رو دیدم.
سارا-با گفت
به شدت منتظر ديدن عكسام…
بيكارالدوله گفت
جاي خوبي به نظر مي رسيد. مي خوام مخ يكي از دوستاي گنبديم رو بزنم من رو ببره اونجا!
babashamal گفت
سلام. تظاهر که نه. اما خب یه جورایی افتاده به روزمره نویسی. کجان این فیسا؟؟ من چشمک می خوام!!
تولد همین سارای باقری دیدمتون. فک کنم سخت نباشه تشخیص اینکه من کی بودم. چون شما هم به جز منو می شناختی. بازم چشمک…
Mehdi گفت
عكسهاي جالبي بود. راستي اونكه اون وسط دراز كشيده داره از چي عكس ميگيره؟ خودتي؟ ;)
حميد رضا -كاغذ پاره گفت
عالي بود!
يا كريم گفت
سلام … عكسها عالي است … نگاهتان عالي تر … تبريك مي گويم.
از وبلاگ نگاركها هم كه مرا پرتاب كرد به اينجا ممنون.