این روزها بدجور بستنی نسکافه کاله لازم شدهام …
یکی دوتایش نه، یک جریان دائمی …

—–
پ.ن 1: آروزهای تولدیام را که یادتان هست؟ آن اولیاش که آرزوی داشتن دوست سیاه پوست بود؟ الان من چهار دوست سیاه پوست دارم! 3 تا آقا و یک خانم! البته از نوع مجسمهایش! این دوستان را کادوی تولد گرفتهام! یعنی چی میشد یکی یک دوست سیاهپوست واقعی کادو میکرد برای تولدم میداد! فکر کن … :D
پ.ن 2: امروز یک پسرکی با مادرش آمده بودند با هم درباره کارهای زیست محیطی که پسرک در مدرسهشان میتواند بکند حرف بزنیم. پسرک مادر فعالی داشت، از آن مادرها و زنها که قابل افتخار کردنند. دیدن پسرک و حرف زدن با هردویشان کلی انرژی درونم تزریق کرد. کیف میکنم از دیدن بچههایی که دغدغه دارند و میروند دنبال دغدغههایشان … برای پسرک که حرف میزدم یک دور تمام تجربهها و بالا و پایینها و حسهای خوب گروه زیستمحیطی مدرسهمان را مرور کردم، همان گروهی که پایه ورود من به دنیای سبزها بود، همان که اسمش را گذاشتیم: “پیمان آسمان آبی و زمین سبز (پازس)” و هنوز کسانی هستند که سراغش را بگیرند …
نوشته شده توسط سرباز معلم جنوبی در اکتبر 6, 2008 در 11:22 ب.ظ
فرق مدرسه ها را راست می گویید ،من هر وقت در جمعی می خواهم حرف بزنم می گویم من برای بیشتر از دانش آموزهای مدرسه ام حرف نزده ام !یعنی 4 نفر !
نوشته شده توسط حسام الدین در اکتبر 7, 2008 در 3:24 ب.ظ
درود بر صفورا. پازس گفتی و یاد درختکاریها انداختیم. چقدر خوبه ادم میبینه و می شنود که هستند هنوز جوانانی که در این قحطی و خشکسالی فعالیت مدنی و حفاظت محیط زیست دنبال این موضوعات هستند اون هم با هدایت بزرگترها
راستی نسولیت ماها در آینده چقدر سنگینه. موفق باشی امید که این یادداشت بالاخره ذخیره شود