من …

 

این روزها بدجور بستنی نسکافه کاله لازم شده‌ام …

یکی دوتایش نه، یک جریان دائمی …

—–

پ.ن 1: آروزهای تولدی‌ام را که یادتان هست؟ آن اولی‌اش که آرزوی داشتن دوست سیاه پوست بود؟ الان من چهار دوست سیاه پوست دارم! 3 تا آقا و یک خانم! البته از نوع مجسمه‌ایش! این دوستان را کادوی تولد گرفته‌ام! یعنی چی میشد یکی یک دوست سیاهپوست واقعی کادو می‌کرد برای تولدم می‌داد! فکر کن … :D

پ.ن 2: امروز یک پسرکی با مادرش آمده بودند با هم درباره کارهای زیست محیطی که پسرک در مدرسه‌شان می‌تواند بکند حرف بزنیم. پسرک مادر فعالی داشت، از آن مادرها و زن‌ها که قابل افتخار کردنند. دیدن پسرک و حرف زدن با هردویشان کلی انرژی درونم تزریق کرد. کیف می‌کنم از دیدن بچه‌هایی که دغدغه دارند و می‌روند دنبال دغدغه‌هایشان … برای پسرک که حرف می‌زدم یک دور تمام تجربه‌ها و بالا و پایین‌ها و حس‌های خوب گروه زیست‌محیطی مدرسه‌مان را مرور کردم، همان گروهی که پایه ورود من به دنیای سبزها بود، همان که اسمش را گذاشتیم: “پیمان آسمان آبی و زمین سبز (پازس)” و هنوز کسانی هستند که سراغش را بگیرند …

2 پاسخ to this post.

  1. فرق مدرسه ها را راست می گویید ،من هر وقت در جمعی می خواهم حرف بزنم می گویم من برای بیشتر از دانش آموزهای مدرسه ام حرف نزده ام !یعنی 4 نفر !

    :) خوشحالم می آیید اینجا

    پاسخ دادن

  2. درود بر صفورا. پازس گفتی و یاد درختکاری‌ها انداختیم. چقدر خوبه ادم می‌بینه و می شنود که هستند هنوز جوانانی که در این قحطی و خشکسالی فعالیت مدنی و حفاظت محیط زیست دنبال این موضوعات هستند اون هم با هدایت بزرگترها
    راستی نسولیت ماها در آینده چقدر سنگینه. موفق باشی امید که این یادداشت بالاخره ذخیره شود

    :)
    ثبت شد!

    پاسخ دادن

به این نوشته پاسخ دهید