!. در نمایشنامه خرده جنایتهای زناشوهری، آن آخرها که لیزا بالاخره میفهمد ژیل، شوهرش، حافظهاش را از دست نداده بوده و از همان اول میدانسته این لیزا بوده که قصد کشتنش را داشته است؛ لیزا که همچنان پر از تردید است و کارش را نابخشودنی میداند تصمیم میگیرد برود؛ اما ژیل میگوید او را بخشیده و از او تشکر میکند، چون:
- “ … من بهت توجه نمیکردم. مثل چادری که چهره زنها رو میپوشونه من هم سراپاتو با محبت پوشونده بودم. به طوری که پشت این حجاب دیگه خطوط چهرهات رو نمیدیدم. حتا جرات نمیکردم ازت بپرسم چرا مشروب میخوری. خیالم راحت بود که سالهاست با هم زندگی میکنیم – پونزده سال – و متوجه نبودم که زمان با عشق سازگاری نداره. متشکرم که این زوج به خواب رفته رو به قتل رسوندی. متشکرم از این که بیگانههایی رو که من و تو بودیم کشتی، ازت سپاسگزارم …“
زمان تضمین کننده پایداری نیست، آدمها جلو میروند، بزرگ میشوند … جملههای ژیل را برای دوستیها هم میشود گفت. چرا در دوستیهایی که سالها است ادامه دارند باید به عادت رسید و از روی عادت ادامه داد. دوستی که چیزی نو نداشته باشد فرساینده است. وقتی به جایی میرسی که اولین زنگ خطرهای عادت و فرسایندگی را میشنوی باید حواست جمع باشد و دنبال راه حل بگردی. شاید اولین قدم کندن است، اینکه مجبور نیستی به صرف اینکه همیشه با هم بودهاید و همه میدانند که با همید، با هم باشید. کجاست آن ذوق و شوق با هم بودن؟ باید به خود زمان داد. باید کمابیش کند و رفت دنبال تجربه موقعیتهای جدید … و آن وقت دو اتفاق ممکن است بیفتد: یکی اینکه بفهمند در جریان این بزرگ شدن، به مرور زمان تفاوتهایشان بیشتر از شباهتهایشان و در نتیجه راهشان جدا شده است، مثل بارها و بارهایی که در همین چند سال با آدمهای دیگر اتفاق افتاده و چیز جدیدی برایشان نباید باشد، یا نه مثل لیزا و ژیل مطمئن میشوند که طرف مقابلشان همان است که واقعا میخواهند و فقط اوضاع و احوالشان درگیر عادتها و روزمرگیها شده است و دیگر نمیتوانند از میان رابطهشان شادیها را پیدا کنند. درست مثل من که برای دیدن بعضی آدمها ظرفیت خاصی دارم و اگر بیشتر از آن حد ببینمشان با وجودی که آن آدمها برایم دوست داشتنی هستند، برایم آزاردهنده میشوند. یک مدت ازشان فاصله میگیرم و به خودم استراحت میدهم تا دوباره دلم تنگ شود و ذوق کنم از دیدن آن آدم … شاید بین این دو دوست هم همین اتفاق افتاده باشد …
راستی! معرفی کتاب خرده جنایتهای زناشوهری را اینجا میتوانید بخوانید.
!!. وقتی ته ته ته آستانه تحمل این روزهایت “فرش باد” باشد، آن وقت بروی “آواز گنجشکها” و پشت بندش “دعوت” ببینی معلوم است حالت میشود همینی که شده است!
یک چیزی را نمیفهمم، اینکه چرا این همه درباره دعوت بد نوشتهاند؟ من دعوت را بیشتر از آواز گنجشکها دوست داشتم. هنوز درباره آوازگنجشکها تصمیم قطعی نگرفتهام و دارم فکر میکنم و هنوز مثل علف هرزه در این نوشتهاش مطمئن نیستم این فیلم کاملا در ستایش فقر است. وقتی حرف علف هرزه را با جملهای که این اواخر یکی از مقامات مسئول گفته بود به جای فقیر بگویید مردم با قناعت زندگی کن یا یک چنین چیزی، میگذارم کنار هم به ترکیب خوبی نمیرسم … نمیدانم … فیلم مجیدی زیبا بود و پر بود از همه آن کادربندیهای مجید مجیدیانه، اما خب تا وقتی تکلیفم با مضمونش روشن نشود نمیتوانم بگویم این فیلم را دوست دارم یا نه …
راستی! به پانزده اکتبر چیزی نمانده است. پارسال در یک حرکت هماهنگ وبلاگها در این روز از محیطزیست نوشتند و امسال قرار است از فقر بنویسند … وب سایت این روز را در اینجا ببینید.
!!!. امیدوارم همچنان یادتان باشد این حرفها را … و این روزمره نویسیهای این روزها را به خارج از این چهارچوب ربط ندهید …
نوشته شده توسط andisheyesabz در اکتبر 10, 2008 در 2:50 ب.ظ
چند وقتی است که تصمیم گرفته ام این کتاب را بخوانم اما هر بار جایش را با یک کتاب دیگر عوض کرده ام !
این روزها که بیشتر درگیر خواندن اعترافات روسو هستم !
اینبار دیگر کاملا وسوسه شدم که این کتاب رو بخونم مخصوصا بعد از تله فیلمی که از سینما ۴ پخش شد
نوشته شده توسط سروش در اکتبر 11, 2008 در 1:58 ق.ظ
من هم مدت هاست این کتاب رو در صف مطالعاتیم دارم , که با تماشای این تله فیلم فکر کنم مطالعه ی این کتاب باز هم به تاخیر بیافته
شاد باشی
نوشته شده توسط Mehdi در اکتبر 11, 2008 در 6:18 ب.ظ
اوووم چقدر اين پستت دلچسب بود صاحب وبلاگ ;)
منم اين كتاب رو خوندم، به نظرم خيلي جذاب و جالب بود، خصوصا اين قسمتي را كه انتخاب كردي آدم رو شديد به فكر مياندازه من ياد نادرابراهيمي افتادم كه سعي ميكرد عشق عادت نشود…
راستي خيلي زود فيد وبلاگ رو هم راه مياندازم. مرسي!
نوشته شده توسط بيكارالدوله در اکتبر 12, 2008 در 2:51 ب.ظ
من هم اين كتاب رو خوندم(پز كتابخوني!( شكلك اون آدمي كه عينك دودي به چشمشه رو چي جوري ميشه نوشت!!)).
احتمالا واسه همين چيزا گفتن”دوستي و دوري”!!
نوشته شده توسط بيكارالدوله در اکتبر 13, 2008 در 7:09 ب.ظ
خوب د همين!! اوني كه تو گفتي تعريف دوري و دوستيه! ولي اوني كه من گفتم دوستي و روزي بود!! (چشمك لطفا!!)
نوشته شده توسط نيك در اکتبر 14, 2008 در 1:15 ق.ظ
اونقدر پاي تلويزيون از زيبايي اين نمايشنامه ذوق زده بودم رفتم قلم كاغذ اوردم ديالوگها رو بنويسم!! يك دونوازي همراه با عشق، ترس، ابهام و خشونت كه خود بيننده هم ميخواست حقيقت رو كشف كنه. ولي من باز هم غصه دار شدم از اينكه با نمايشنامه اونقدر نميتونستم اخت بشم. يكجور برام غريبه بود. زيباييش رو مي فهميدم و از ديالوگها شگفت زده بودم ولي ازش دور بودم. مثل يه پسربچه ي روستايي كه داره به توريستهاي خارجي نگاه ميكنه!