سال تحصیلی جدید شروع شده است. شاگردهای ثابت امسالم 130 نفری میشوند. امسال علاوه بر پایه دوم دبستان با پایه پنجمیها هم کلاس دارم. میخواستم پایه جدیدی را امتحان کنم. چهارمها و پنجمها رشد دانشآموز میخوانند، همانی که 5 سالی میشود نویسندهاش هستم. خوبیاش این است بچهها مطالب را میخوانند و من میتوانم نظرشان را بدانم، میشود سر کلاس مطالب را خواند و رویشان بحث کرد.
تجربه کلاسهای محیطزیست ثابت پارسال نشانم داد باید فکری برای عینیتر شدن حرفهایی که میزنم بکنم. عکس و فیلم تا یک جایی کاربرد دارد، بخصوص برای دانشآموزان ما. مشکل ما و بچههای ما این است که ارتباطشان با طبیعت در حد صفر است. بچهها به عمرشان چهار تا برگ را از سر کنجکاوی لمس نکردهاند. البته حرفی که میزنم مطلق نیست، در بین دانشآموزانم کسانی هستند که به وضوح از دانشآموزان دیگر جلوترند. دلیلش هم تفاوت خانواده یا موقعیتهایی است که درونش بودهاند. حیاط مدرسه ما باغچه بسیار کوچکی دارد با دو درخت که دردی از من و کلاسم دوا نمیکند. در نزدیکیهای مدرسه هم چیزی نیست که بشود رویش حساب کرد. یکی دیگر از مشکلات تعداد بالای بچهها است. اردو بردن این تعداد با هم هیچ فایدهای ندارد. باید تعدادشان آنقدر باشد که من بتوانم باهاشان سر و کله بزنم … یک کارهایی سخت است، اما باید انجامشان داد. مدیر مدرسه که پشتت باشد خیلی چیزها حل است … قرار میشود هر دو کلاس را برای دو زنگ ببرم پارک شهر که با سرویس کمتر از 10 دقیقه با مدرسه فاصله دارد. باید بتوانم زمانبندی را خوب رعایت کنم تا مشکلی پیش نیاید و گروهها با هم قاطی نشوند. خدا را شکر راننده سرویسها و مسئول سرویس همراهی داریم که غر نمیزنند از این همه رفتن و آمدن. اولین باری است که چنین چیزی را امتحان میکنم و میکنیم. هدفم در جلسه اول بیشتر آن است بچهها را وادار کنم جستجو کنند، در سوراخ و سنبهها سرک بکشند، کنجکاو شوند، به جزییات چیزهای طبیعی اطرافشان بیشتر دقت کنند و … یکی از دوستانم هم آمده است کمک (ممنون فاطمه برای کمکت). علاوه بر این دوست عزیز، دو نفر از همکاران مدرسه هم همراهمان هستند تا در نظم دادن بچهها کمکم کنند. کافی است فقط وسط این همه شلوغبازی یکی گم شود، مسئولیتشان هم که با من است، آن وقت وای …
پنج شش فعالیت در نظر گرفتهام تا در این 45 دقیقهای که فرصت داریم در پارک گشت بزنیم انجامشان دهیم. فعالیتها را از کتاب “محیطزیست” مجموعه “علم چیست …” چاپ شرکت انتشارات فنی ایران و دو کتابی که با خودم از هند آوردهام انتخاب کردهام. فعالیتهایی که قرار است انجام دهیم از حواس پنجگانه بچهها برای کشف محیط استفاده میکند. دو فعالیت از راه دیدن است، یک فعالیت از راه شنیدن و … . فرصت نمیکنیم همه فعالیتها را انجام دهیم، اما نتیجه شگفتانگیز است، بخصوص برای دوم دبستانیها. آخرش دیگر رهایشان میکنم. موتورشان راه افتاده است و من به هدفم رسیدهام. بچهها در هر سوراخ و سنبهای سرک میکشند، چیزی کشف میکنند، با هیجان به من و دوستانشان نشان میدهند و ذهنشان پر از سوال شده است. کیف میکنم از دیدنشان …

تجربههای گذشتهام یادم دادهاند از هر فرصتی استفاده کنم. از چیزهای به ظاهر ساده و کوچک میشود موضوعی برای یاد دادن و حرف زدن بیرون کشید. گروه دوم بچهها را که به پارک میآورم یکی از این نگهبانان محله که اینجا در پارک مشغول است از نزدیک گروهمان رد میشود. فکری در ذهنم جرقه میزند. با آن آقا صحبت میکنم و راضیاش میکنم بیاید برای بچهها صحبت کند. از کارش میگوید و بعد بچهها از او سوال میکنند. همین میشود که یکی از دخترکها با دفترچه و مدادی که در دستش است میآید طرفم و از من اجازه میگیرد تا در سر راهمان از این آقاها اگر باز هم دیدیم برود و مصاحبه کند. یکی از چیزهایی که به بچهها باید یاد داد و بلند نیستند شیوه ارتباط برقرار کردن با آدمهای دیگر است. به دخترک میگویم برای صحبت با این آدمها حتما باید با یکی از ما مربیها هماهنگ کند تا ما حواسمان به او باشد و بعد با هم مرور میکنیم که چطور سر صحبت را مودبانه با آن فرد باز کند و سوالهایش را بپرسد. دخترک باید یک جایی یاد بگیرد که صحبت با غریبهها میتواند خطرناک باشد، اما این خطر دلیل بر انجام ندادنش نیست، میشود یکجورهایی این خطر را کنترل کرد. دخترک با یکی دو نفر همراه مربیها مصاحبه میکند و با آخری با ذوق و شوقی که کاملا در صورت و لحنش مشهود است خودش به تنهایی. کیف میکنم از دیدن تلاشش. آخر در این سیستم آموزشی رسمی ما کجا میشود اینجور استعدادهای بچهها را کشف کرد و بال و پر داد؟ دخترک که نامش ثنا است، آخرش سوال جالبی میپرسد. با سه نفر با یونیفورمهای مختلف صحبت کرده است و هر سه گفتهاند کارشان نگهداری از درختان پارک است، ثنا میپرسد اینها اگر کارشان یکی است پس چرا لباسهایشان فرق داد. آقای نگهبان پارک با لباس آبیاش برایش میگوید تفاوت لباسها به دلیل تفاوت سمت این افراد است. وای! حالا چطور سمت را برای این دخترک کوچک توضیح بدهیم؟!
در گشت و گذار 45 دقیقهایمان در پارک متوجه میشوم بچهها، حتی پنجمیها که بزرگترند و دنیا دیدهتر (!) یک سری چیزها را نمیدانند. علامتهای “آب قابل آشامیدن” و “آب غیر قابل آشامیدن” را نمیشناسند و نمیدانند کسانی که در پارک لباس فرم دارند کسانی هستند که قابل اعتمادند و اگر سوالی داشتند و یا گم شدند باید بروند سراغ آنها. کلاسمان کلاس محیطزیست است و به ظاهر ربط چندانی به این چیزها ندارد، اما دانستن این اطلاعات را هم می گذارم به حساب مهارتهای طبیعتگردی که خب حالا این پارکش است! … راستیها! چقدر بچههای جامعه ما، بخصوص دخترها، دورند از واقعیت جامعه و چقدر چیزهای سادهای را تجربه نکردهاند تا یاد بگیرند …
پیش از کلاس از بچهها خواستهام با خودشان دفترچه و مداد بیاورند و مشاهداتشان را یادداشت کنند. آخر کار از آنها میخواهم هفته بعد برایم گزارش اردوی علمیمان را بیاورند. بهشان میگویم هرکس دوست دارد بنویسد، هرکس خواست نقاشی بکشد، هرکس خواست دو روش را ترکیب کند یا به هر حال هرجور دوست دارد گزارشش را آماده کند. تجربه به من ثابت کرده است بچهها آنقدر برای درسهای دیگرشان در چهارچوب گذاشته میشوند و به علاقهها و تواناییهایشان توجه نمیشود که آنها به جای دوست داشتن آماده کردن چنین گزارشهایی از آنها فراری میشوند. برای همین همیشه آزادشان میگذارم تا هر طور دوست دارند تکلیفهایشان را انجام دهند. خوشبختانه درسم درس رسمی و نمره و امتحانداری نیست و هر کاری که تشخیص میدهم درست است میتوانم انجام دهم.
اردویمان بسیار کوتاه بوده است، حتی بچهها فرصت نکردهاند خوراکی بخورند. همهاش راه رفتهایم و این طرف و آن طرف سرک کشیدهایم. این اردوی کوتاه با تصور بچهها از اردو زمین تا آسمان فرق میکند. پیش از رفتنمان نگرانم بچهها کلاس بیدر و دیوار شدهمان را دوست نداشته باشند. اما نگرانیام بیمورد است. بچهها کاملا خوششان آمده است. آنقدر خوششان آمده که حسشان را به زبان میآورند و تشکر میکنند. یکی از کلاس پنجمیها در راه برگشت بر میگردد میگوید: “خانوم ما شما رو بیشتر از همه معلمامون از اول تا حالا دوست داریم” و در جوابم که دلیلش را میپرسم میگوید: “آخه ما عاشق اینیم که بریم همین شکلی به همه چی دست بزنیم، تو خاکا و گِلا، کثیف بشیم … هیشکدوم از معلمامون اینجوری نیستن” بلند میخندم، بیشتر در دلم … ای دختر! زدی وسط خال! هدفم همین بود که کشف کنی چه چیزی در این دنیا هیجانانگیزتر است، آن چهاردیواری که هر روز درونش درس میخوانی یا رفتن و سوراخ و سنبهها را بالا و پایین کردن و گلی شدن!؟ قول میدهم تا جایی که بتوانم و زورم برسد کمکتان کنم شکلهای متفاوتی از کلاس را تجربه کنید، معلم و روش تدریسهای متفاوتی ببینید تا حداقل یک بار این تفاوتها را تجربه کرده باشید و بدانید برخلاف چیزی که اغلب نشانتان خواهند داد میشود شکل دیگری هم درس داد و یاد گرفت و مدرسه رفت. قول میدهم …
نوشته شده توسط کیارش یشایائی در اکتبر 20, 2008 در 3:32 ب.ظ
تقریبا دیگر سنجاقک دیده نمی شود . پروانه ها خیلی کم شده اند . حتی مدت هاست دیگر قاصدک هائی را که آرزو هایمان را برایشان می گفتیم و رهایشان می کردیم ، ندیده ام . ستاره ها در آسمان دیده نمی شوند ، کهکشان راه شیری گم شده ….
کارتان خیلی درخور تقدیر است .
درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی/جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
یاد خاطره ی تلخ پارک شهر افتادم و دلم لرزید . حتما خیلی مواظبید !
کاش کتاب “تیستو سبز انگشتی” را بخوانید. (یعنی هنوز پیدا می شود؟!)
نوشته شده توسط یه دوست در اکتبر 21, 2008 در 1:31 ق.ظ
عجب! منم تا مطلبو خوندم سریع یاد حادثه تلخ پارک شهر افتادم و تو دلم گفتم این دختر چه دلی داره! براتون آرزوی موفقیت میکنم و مطمئن هستم که خیلی مواظبید. به هر حال هم جسارت و هم احساس مسئولیت و هم مبتکر بودنتون قابل تقدیره
نوشته شده توسط بيكارالدوله در اکتبر 21, 2008 در 4:45 ب.ظ
گاهي كه خودم رو توي ذهنم به شكل يه معلم مي ديدم تقريبا همين شكلي بود! يه معلم كه با شكل مرسوم و رسمي معلم ها فرق داشته باشه. كارهاي جديد و خلاقانه انجام بده. جو ساكت و ساكن كلاس رو بشكنه و…
راستي چرا همه اين كوچولوها چادر سرشونه؟! مگه مدرسه شاهد درس ميدي؟!
نوشته شده توسط Mehdi در اکتبر 21, 2008 در 6:29 ب.ظ
خوبه و خوشحالم كه يه معلمي اينقدر حوصله داره كه به جزئيات بپردازه و دقيقا هدف مشخصي داشته باشه، راستش من تو طول دوران مدرسه هيچوقت چنين تجربه و خاطرهاي برام باقي نمونده، موفق باشي.
نوشته شده توسط الهه موسوي در اکتبر 22, 2008 در 7:17 ب.ظ
گزارش قشنگي بود . مدت هاست دارم روي آموزش محيط زيست در دبستان فكر مي كنم . كارتون جسورانه است به خصوص در اين ساختار آموزشي كج و كوله . پيروز باشي صفورا جان .
نوشته شده توسط Mehdi در اکتبر 23, 2008 در 1:40 ق.ظ
ببین این لینک کناری یغما گلرویی درسته؟ به نظرم اشتباه لینک شده…
نوشته شده توسط mahboobeh در اکتبر 23, 2008 در 6:56 ب.ظ
salam safuraa! vaiii ke nemidooni vaghti khoondam cheghad havase kelas o bache ha o jangoolak bazio ina kardam! khili khosh be halet.. in rezayat o khallaghiat o hadafmandii ke to dari, ye servate! hamishe zogh mikonam ke dooste toam!
نوشته شده توسط جواد در اکتبر 24, 2008 در 2:38 ب.ظ
سلام
يه جورايي داري خلاف جهت آب شنا ميكني ولي برات آرزوي موفقيت ميكنم. اين سيستم آموزشي ما از بس داغونه كه تقريبن هر تغييري توش مثل رويا ميمونه.
—————-
تمام حافظه تاريخي م نسبت به وبلاگت از بين رفته. باهاش ارتباط برقرار نميكردم. وبلاگت رو مي خونم ولي نمي تونم كامنت بذارم. از بس عادت كرديم توي بلاگفا كامنت بذاريم اينجا كامنت گذاشتن يه كم سخته.
راستي فيد وبلاگت چيه؟ اگه اين پريويوي لينكا رو هم برداري خيلي عاليه. واقعن روي اعصابه. به هيچ دردي هم نميخوره. يه جايي داره كه بايد تيك بزني يا تيكش رو برداري.
ياعلي مدد است
نوشته شده توسط جواد در اکتبر 24, 2008 در 2:40 ب.ظ
مثل اينكه خيلي هم سخت نبود كامنت گذاشتن D:
نوشته شده توسط شهرزاد فتوحي در اکتبر 24, 2008 در 5:17 ب.ظ
سلام
دلم تنگ شده… حسابي
خوشحالم كه كساني مثل تو اينطور از جان و دل مايه ميگذارند تا بچهها افقهاي تازهاي را تجربه كنند و بفهمند كه زندگي همان گودال آبگيري كه توي آن پرسه ميزنند نيست.
موفق و سلامت باشی
نوشته شده توسط جواد در اکتبر 28, 2008 در 2:42 ق.ظ
سلام
منظورم اسنپ شاته(snap shot) كه وقتي روي يك لينك مكث مي كني ظاهر ميشه. منم نگفتم حتمن برداريد گفتم اگه برداريد خيلي عاليه. ميل خودتونه.
ياعلي مدد است