آرشیو برای نوامبر, 2008

پراکنده و بی‌ربط – 20

!. بعد از کلی کار پیچیده که اینجا وب3 توضیحش را داده، انتشار خودکار لینک‌هایی که در گوگل ریدر به اشتراک می‌گذارم ممکن شد. هورا! متاسفانه به دیار باقی شتافت! اگر خواست برگردد و گفت چه‌اش است خبرتان می‌کنم. یعنی خودتان می‌بینید دیگر!

!!. وبلاگم یک‌طور پیچیده‌ای فی.لتر شده است! گویا کلا این مشکل تمام وردپرسی‌ها و بلاگری‌هاست. وب3 این یکی را هم اینجا توضیح داده است.

!!!.وای وای چه هیجان‌انگیز! یک موجود فضایی که وبلاگ می‌نویسد! این موجود فضایی اسم وبلاگش را گذاشته است “زمین در زمان” و گویا تلاش می‌کند زمین و زمینیان را کشف کند. در اینجا‌ هم مقادیری توضیح داده  است از کجا سر و کله‌اش پیدا  شده و الان کجاست.

هنوز همه مطالبش را نخوانده‌ام اما این دو تا مطلبش “دانایان سیاه و سفید” و “امپراطور فوتبال” را تا الان دوست داشته‌ام.

این موجود فضایی یک آلبوم عکس هم از این زمین ما دارد دیدنی! آلبومش به شدت پر و پیمان است و اگر مشترک خوراک آلبومش بشوید بدبخت خواهید شد! چون یک دفعه یک عالمه عکس جدید می‌گذارد و آمار نخوانده‌های گوگل ریدرتان را می‌جسباند به سقف!

!!!!. می‌دانید کجای این ویدئوی جدید pink را دوست دارم، آنجایی که دارد درختی که اسم خودش و شوهرش رویش کنده‌کاری شده را قطع می‌کند و می‌خواند من به تو احتیاجی ندارم و اصلا اینطوری بیشتر خوش می گذرد و من حالم خوب است و این‌ها، اما یک لحظه درون واقعیش خودش را نشان می‌دهد و سرش را می‌گذارد روی اره، اما بعد فوری سرش را بالا می‌گیرد و باز می‌گوید من حالم خوب است و به جنگش ادامه می‌دهد … اصلا کل این آهنگ و ویدئویش را دوست دارم ‌، با همه نکته‌هایش … اصلا کلا از آهنگ‌های کله‌شق خوشم می‌آید!

راستی! شرمنده کم سرعت‌ها! …

!!!!!. چرا این هوا باز گرم شد؟ پس چرا مردم وسایل گرم‌کننده‌شان را خاموش نمی‌کنند؟ چرا این هوا همه‌اش ابری و بارانی نیست؟ … می‌دانید عاشق کجایش هستم؟ عاشق آن بعد از ظهرهایی هستم که بدنم به شدت خسته‌ است، اما مغزم زنده است و سرحال و آن وقت در تاکسی یا اتوبوس سرم را می گذارم به پنجره و بی‌هوا خوابم می‌برد و بیرون هوا ابر است و خنک. در این هوا انگار دنیا آرام است و من هم …

(2) دیدگاه

آدم کوچک‌ها …

دخترک از آن بچه شیطان‌هاست که دومی ندارد! از سال قبل که آمد کلاس اول، در مدرسه کسی نبود که نشناسدش. اسمش هستی است. هستی از آن بچه شیطان‌های بنده خداست که شانس ندارند! از آن‌ها که وسط شیطانی‌هایشان همه‌اش اتفاق بد می‌افتد و اطرافیان به اندازه کافی بهانه دارند که دنیا را سرشان خراب کنند! این هفته در مدرسه در یکی از زنگ تفریح‌ها، وسط بازی، هستی یکی از همکلاسی‌هایش را هل داده بود و دخترک پشت سرش خورده بود به دیوار و باد کرده بود و به شدت درد می‌کرد. قائله که خوابید رفتم در دفتر روابط‌عمومی. دوتایشان آنجا بودند. دخترکی که هستی این بلا را سرش آورده بود ظهوری یکی دیگر از شاگردهایم بود. اسم کوچکش زهراست و خب چون در این مدرسه همه اسمشان فاطمه یا زهرا است، مگر اینکه نباشد (!) با نام خانوادگی‌اش بهتر می‌شود صدایش کرد. ظهوری یکی از آن کشف‌های من است. از نظر دیگر معلم‌هایش آنچنان دانش‌آموز شاخصی نیست. ظهوری از آن بچه باهوش‌هاست که آنقدر باهوشند و درگیر جزییات، که حتی چیزهای از نظر دیگران ساده را یک وقت‌ها نمی فهمند و مغزشان مدام گره خورده است. از آن‌ها که همه‌اش می‌پرسند: “چرا؟ این چرا اینجوریه؟ اون چرا اونجوری نیست؟” ظهوری از آن شاگردهایم است که خوب همه جزییات را می‌چیند کنار هم، ربطشان را پیدا و بعد تحلیل می‌کند. 

هستی ایستاده بود و ظهوری روی صندلی مثل ابر بهار گریه می‌کرد. از آن گریه‌های واقعی که وقتی نمی‌دانی با دردت چه‌کار کنی از چشم‌هایت می‌زند بیرون. معلم بهداشت و مسئول روابط‌عمومی هم آن طرف نشسته بودند و فقط از دور یک وقت‌ها جملات محبت‌آمیز می‌فرستادند! نمی‌دانم این مدرسه این‌طور است یا در همه مدرسه‌ها معلم‌ها و کادر مدرسه اینقدر از بغل کردن و کوچکترین تماس‌های بدنی مثل گرفتن دست یا دست به سر کشیدن و نازکردن گریزانند. آدم بزرگ هم که باشی همیشه هم که نه، حداقل وقتی اینقدر درد داری، دلت میخواهد یکی باشد حداقل دستت را بگیرد و آرامت کند. این آدم‌بزرگ‌ها همه‌اش یاد گرفته‌اند وقتی هم را می‌بینند از سر عادت هم را ماچ و تف مالی کنند! باور کنید اگر از آن اول یاد می‌گرفتند هم را بغل کنند اینقدر ترس از تماس نداشتند!

هستی چشم‌هایش قرمز است. معلوم است دعوایش کرده‌اند و گریه کرده است. اما در چشم‌هایش یک چیزی هست که بعدا می‌فهمم نگرانی است. هستی آنجا ایستاده است و نگران حال دوستش است و این را نشان می‌دهد، بیشتر از آن آدم‌ بزرگ‌های آنجا. ظهوری را بغل می‌کنم و کمی سر به سر دوتایشان می گذارم. به ظهوری می‌گویم به یک چیز دیگر فکر کند، مثلا به آن نهنگی که فیلمش را دیدیم و سوراخ بالای سرش که آب را از درونش فواره می‌کرد …  بچه‌ها دیگر می‌خندند.

زنگ کلاس خورده است و ظهوری دلش می‌خواهد برود سر کلاس. معلم بهداشت مهربان مدرسه نگران است چیزی بشود اما می گوید بروند و اگر خبری شد فوری صدایش کنند. هستی فوری دست دوستش را می‌گیرد تا ببردتش. هستی می‌گوید: “من مراقبشم. اگه حالش بد شد فوری میام بهتون میگم” هستی این جمله را که می‌گوید دوباره بغض می‌کند. هستی ناراحتی‌ و گریه‌اش برای تنبیه شدنش نیست، هستی نگران دوستش است. اولش که آمدم در اتاق فکر می‌کردم ظهوری از دست هستی عصبانی است، اما حالا که دست هم را گرفته‌اند و با هم حرف می‌زنند و می‌روند به خیال خام خودم می‌خندم. این دو تا دخترک خوب بلدند خودشان چکار کنند، هیچ نیازی هم به توصیه‌های اخلاقی و عاقلانه آدم‌بزرگ‌ها ندارند … من این هفته هستی و ظهوری جدیدی کشف کردم. من عاشق این تلنگرهای هفتگی هستم …

(3) دیدگاه

گشت و گذار روزانه مجازی

  • قتل عام درختان کهنسال، از گیلان به قم رسید! twurl.nl/3kp5up #

۱ دیدگاه

گشت و گذار روزانه مجازی

۱ دیدگاه

دست‌نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست – 14

چه طور می‌شود “آقای باربا” را قایم کرد؟!

امسال با دو پایه‌ی مختلف کلاس ثابت دارم: دوم دبستانی‌ها و پنجم‌ها. کلاس‌هایشان تقریبا یک روند موضوعی را دارد؛ اما گاهی اوقات بسته به موضوع، شیوه‌های گفتنم فرق می‌کند یا مقدمه و موخره‌ای دارد که برای یک پایه مناسب است و برای آن یکی نیست. از آن‌جا که دوم‌ها کوچکترند و شیوه‌‌ی یادگیریشان به نسبت سن بالاتری‌هایشان شهودی‌تر است، یعنی هنوز نمی‌توانند هر چیزی را در ذهنشان مجسم کنند، باید ببینندش و از نزدیک حس و لمسش کنند تا آن را بفهمند، برای همین موضوعی مانند مفهوم استتار را باید یک‌جورهایی با بازی‌ها و کارهای کلاسی بیشتر برایشان جا بیندازم و به صرف اینکه عکس استتار حیوانات را نشانشان بدهم و زبانی دلایل وجود این ویژگی و شکل‌های مختلفش را نشان بدهم دلیل استتار در حیوانات را برایشان جا نمی‌اندازد. تجربه‌‌های آموزشی قبلی‌ام این مسئله را نشانم داده است. پس امسال تصمیم گرفتم قبلش کمی مغز بچه‌ها را درگیر موضوع کنم و بعد وارد مبحث اصلی شوم و همین شد که “آقای باربا” خلق شد. آقای باربا اسمش را از همان شخصیت‌های کارتونی دوست‌داشتنی باربا‌ها، بارباماما، بارباپاپا و …، گرفته است؛ چون شکل و قیافه‌اش کمی شبیه آن‌ها است. آقای باربای من بدنی شبیه گلابی دارد، تنش زرد است و روی تنش سه خال بزرگ قرمز دارد. گوش‌ها و دست‌ها و پاهایش هم قرمز است. آقای باربا می‌خواهد قایم شود، می‌خواهد برود جایی زندگی کند که کسی نتواند پیدایش کند. آقای باربا که سبزی و میوه می‌خورد می‌خواهد از دست حیوانات دیگری که او را می‌خورند فرار کند. برای همین آمده است و دست به دامان بچه‌ها شده است تا ببرند و جایی قایمش کنند.

بچه‌ها اولین چیزی که به ذهنشان می‌رسد این است که آقای باربا را پشت یک درخت یا داخل یک غار یا یک خانه قایم کنند. اما بعد با سوال‌های من به این نتیجه رسیدند که این‌ها راه حل خوبی نیست، آقای باربا که تا آخر عمرش نمی‌تواند داخل یک سوراخ قایم شود! آقای باربا می‌خواهد برود دنبال غذا، برای خودش بگردد، بازی کند … پشت درخت هم قایم بشود، شاید ما نبینیمش، اما یکی از پشت سرش که بیاید فوری می‌بیندش! پس باید دنبال یک راه حل اساسی بود، آن هم با این رنگ بدن تابلو و عجیبی که آقای باربا دارد!

سعی می‌کنم بچه‌ها را کمک کنم. برایشان مثال می‌زنم. اینکه فرض کنند من می‌خواهم قایم شوم تا آن‌ها من را پیدا نکنند (آن روز سر تا پایم آبی بود با طیف‌های مختلف). از آن‌ها می‌خواهم فکر کنند اگر من بروم وسط یک عالم گل صورتی قایم شوم من را راحت‌تر پیدا می‌کنند یا وسط یک عالم گل آبی؟ به پرسش و پاسخ‌هایم ادامه می‌دهم، با وسایلی که در دسترسم است  رنگ‌ها را روی‌ هم می گذارم تا چشمشان تفاوت را ببیند … تا اینکه جرقه‌ در ذهن بچه‌ها می‌خورد: آقای باربا باید جایی زندگی کند که بیشترین شباهت را با رنگ بدنش داشته باشد. از اینجا به بعد خلاقیت‌ها شروع می‌شود. یکی یکی نقاشی‌هایشان را می‌کشند و می‌آورند. هرکسی آقای باربا را یک جا برده است. یکی خانه‌اش را وسط یک عالم گل قرمز و زرد کشیده است، یکی دیگر برای آقای باربا خانه‌ای مثل خانه آدم‌ها کشیده که همه جایش زرد است و یک جاهایش قرمز، یکی دیگر برای آقای باربا بال کشیده و او را برده است روی خورشید، یکی دیگر آقای باربا را کرده است خانم باربا و رنگ بدنش را هم تغییر داده و به نسبتش رنگ محل زندگی‌اش را هم، یکی دیگر هم خانواده باربا کشیده است و برایشان بال گذاشته است و همه جا را رنگ تنشان کرده، و … . یکی از بچه‌ها نقاشی‌اش را می‌آورد. اسمش پرنیان است. پرنیان آقای باربا را کشیده است وسط یک دشت با چند درخت و آن وقت آسمان را زرد و قرمز کرده است، درست مثل غروب. پرنیان می‌گوید رنگ‌های آقای باربا شبیه آسمان نزدیک غروب خورشید است. ذوق کرده‌ام از فکرش، از فکرهای همه‌شان …

عاشق کشف‌هایم در این کلاس‌ها هستم. درک من از توانایی بچه‌ها یک جاهایی با درک معلم‌هایشان از تواناییشان متفاوت است. یک وقت‌ها دخترک‌های متوسط در درس‌های رسمی، خوش فکرها و خوب تحلیل‌کننده‌ها و خوب مشاهده‌گرهای کلاس من هستند. کیف می‌کنم با کشف‌هایم، کیف می‌کنم با اینکه درسم قابلیت به کارگیری بسیاری از حواس و فکرهای بچه‌ها را دارد.

حالا که بچه‌ها کمی با مفهوم استتار سر و کله زده‌اند، این جلسه برایشان عکس می‌برم تا استتار را ببینند و بفهمند در واقعیت چه‌قدر مثال‌های شگفت انگیز وجود دارد. حالا می‌توانم برایشان بگویم استتار فقط با همسان‌کردن رنگ بدن نیست، می‌تواند به کمک شکل بدن باشد مانند آن حشره‌ای که شبیه چوب باریک است، یا به کمک برخی از اعضای بدن باشد مانند شاخ گوزن که شبیه شاخه درختان است …

(3) دیدگاه

بهتر است در دنیای واقعیت شنا کنیم …

بحث‌های این روزهای سبزهای دنیای مجازی بر سر آنکه آیا باید از اعدام قاتلان ناصر پیروی شاد بود یا خیر باعث شد یک بار دیگر عقایدم در این باره را مرور کنم تا ببینم من کجای دایره این بحث‌ها هستم. آیا به نظرم اعدام این قاتلان بهترین کار است؟ یا معتقدم مجازات اعدام در دنیای امروز تقبیح شده است و به همین خاطر به کل نباید از این اتفاق شاد بود؟ یا مانند حمیدرضا،مژگان و آقای یشایایی معتقدم با وجود نداشتن اعتقاد شخصی به مجازات اعدام، اما در شرایط موجود کشورم، قوانین موجود و پیشینه‌ای که از قصر (قسر؟!) در رفتن مجرمان زیست‌محیطی وجود دارد، اتفاق رخ داده جای شادی دارد؟

بحث‌های این روزها من را یاد گفتگویم با یکی از دوستان بسیار صمیمی سال‌های دور، شاید حدود ده سال پیش، انداخت. آن موقع‌ها تازه در حال شناختن موقعیت خودم به عنوان یک زن در اجتماع بودم. دنیای واقعیت در حال شناساندن خودش به من بود. دنیای قوانین، دنیای مشکلاتی که هم‌جنس‌های من برای زندگی کردنشان هر روز و هر روز با آن‌ها دست به گریبانند. وجود دنیای اینترنت خوشبختی بزرگ من در این به‌تدریج دانستن‌ها بود. همان موقع‌ها بود که با شروط ضمن عقد آشنا شدم، شروطی برای کم کردن اثرات قوانین بدی که وجود دارند. با همین خواندن‌ها بود که به تدریج به چیستی “مهریه” فکر کردم و به‌تدریج توانستم برای خودم نظری داشته باشم. روزی با این دوست آن موقع‌ها بسیار صمیمی در این مورد و کشف‌هایم صحبت کردم و البته با یک پاسخش برای همیشه در گفتگوی ما در این مورد بسته شد. دوست من معتقد بود به نظرش شروط ضمن عقد یک‌جورهایی گروکشی است و آدم‌ها با عشق ازدواج می‌کنند و نباید این دنیای گلی منگلی صورتی را با این چیزها تیره و تار کرد. مدت‌ها به صحبت‌های دوستم فکر کردم و بالاخره فهمیدم تفاوت ما در کجاست. چرا من فکر می‌کنم این شروط بالقوه گروکشی اول ازدواج نیستند و حساب کسی که با انگیزه گروکشی آن‌ها را استفاده کند جداست.

بحث اینجاست که من به عنوان یک زن در این کشور، فردی که از فعالان جامعه مدنی است، کار می‌کند، زندگی شخصی خودش را دارد و … معتقدم قوانین کشورم لباسی تنگ برای من هستند. لباسی که با پیش رفتن شرایط و موقعیت‌های من گشاد نشده است و همان‌قدر کوچک و قدیمی مانده است. این لباس تنگ بسیاری از جاها من را دچار مشکل می‌کند و بسیاری از جاها من را از آینده می‌ترساند، بسیار بیشتر از همتایان مردم (ته کلمه بودها! احساس نشست سیاسی بهم دست داد!). من اگر روزی بخواهم ازدواج کنم، بیشتر از آنکه از انتخابم نگران باشم، نگران این هستم که اگر روزی در زندگی ما مشکلی پیدا بشود و سر و کارمان با قانون‌ها بیفتد این منم که بی‌پناهم و دستم به جایی بند نیست. این منم که هیچ قانونی نیست که حمایتم کند، هیچ قانونی نیست که بتوانم به آن اعتماد کنم و منتظر باشم تا عدالت اجرا شود، و آن وقت تنها و تنها بار اثرات روحی مشکلم را به دوش بکشم و برایشان به دنبال راه حل باشم. قوانین بلایی به سر من خواهند آورد که گره زندگی من حالا حالاها باز نخواهد شد. وقتی که من تصمیم به ازدواج می‌گیرم شاید این مسئله را با خودم حل کرده باشم که اگر روزی به این نتیجه رسیدم که انتخابم اشتباه بوده است دنیا به آخر نرسیده و می‌شود این طناب را برید و زندگی را ادامه داد. اما قانون‌های کشورم من را می‌ترساند از چنین ریسکی کردن، قوانین کشورم آزادی من را می‌گیرد و من را در یک ترس دائمی نگه می‌دارد.

پس من شروط ضمن عقد را در شرایط موجود گروکشی نمی‌دانم. در صورتی که اگر قوانین عادلانه بود من آدمی نیستم که از اینقدر دو دو تا چهارتا کردن و گربه را دم حجله کشتن خوشم بیاید. به نظر من این شروط که متاسفانه باز هم به موقع خودش جای دور زده شدن دارند و می‌توانند بی‌فایده شوند، یک جور یکسان کردن شرایطند. یک‌جور اجرای عدالتند برای این‌که من و طرف مقابلم کفه‌ ترازویمان برابر شود و از یک جا شروع کنیم، من پایین‌تر نباشم و او بالاتر. این شروط یک‌جور شنا کردن در واقعیتند، نه در دنیای گلی منگلی صورتی که همیشه به این شکل نمی‌ماند. یک‌جور بهتر کردن شرایطند در واقعیت موجود. به نفسه شاید آدم خوشش نیاید از شرط و شروط گذاشتن، اما وقتی اوضاع این است بهتر است بر پایه موجودها راه حل پیدا کنی و حالا اگر خواستی می‌توانی بروی در راه تغییر موجودها هم تلاش کنی. مثلا در این مورد بروی با کمپین یک میلیون امضا همکاری کنی.

این همه قصه گفتم که بگویم به نظر من موضوع واکنش ما نسبت به اعدام قاتلان پیروی موضوعی با شباهت‌های زیاد به موضوع پیش‌شرط‌ها است. در کشوری که قوانینش به این شکل است و بخش زیادی از مردم این کشور با بسیاری از حرف‌های ما که در دایره دنیای مجازی خودمان را گیر انداخته‌ایم و توهم جهان‌شمولی داریم بیگانه‌اند (نمونه‌اش پیروزی رییس جمهور فعلی کشور ما که در دنیای مجازی حرفش نبود اصلا و دعوا سر دو نامزد دیگر و شرکت کردن یا نکردن بود و همه ما در توهم جهان شمولیمان یادمان رفته بود ما تنها بخش بسیار بسیار کوچک و دورافتاده‌ای از مردم واقعی شهرها و روستاها هستیم و آن‌ها می‌توانند اصلا شبیه ما فکر نکنند) این‌جور حرف‌ها را زدن ندیده گرفتن واقعیت‌هاست. بسیاری از مردم اعدام را مجازات می‌دانند و تابحال به این فکر نکرده‌اند که انسانی است یا نه و شاید تا آخر عمرشان هم فکر نکنند. بسیاری قصاص را تنها راه آرامشان می‌دانند. و در کنار این‌ها قصر در رفتن همیشگی مجرمان زیست محیطی و بی پناه بودن محیط‌بان‌ها را هم اگر ببینیم به نظر می‌رسد در شرایط موجود نباید اینقدر درباره اعتقادات شخصیمان بحث کنیم. باید بتوانیم مرزی قائل شویم بین واقعیت موجود و ترجیحات شخصیمان. با وضع موجود، در بوق و کرنا کردن اعتقادات شخصی راه را برای آن‌هایی که می‌خواهند آن را برای جلوگیری از اجرای قانون‌های بعدی و قصر در رفتن‌های بعدی علم کنند باز می‌شود. ما اگر با مجازات اعدام مخالفیم، به جای باید و نباید کردن برای دیگران، اگر در موقعیت مشابهی قرار گرفتیم می‌توانیم مانند این خانواده راه سومی پیدا کنیم و قصاص را تبدیل به یک کار مثبت و ماندگار کنیم. می‌توانیم با زبان مثبت دیگران را نیز ترغیب کنیم مانند ما عمل کنند، نه اینکه با زبان منفی و محکوم‌کننده‌مان آن‌ها را از خود و از حرف مثبتمان برانیم.
—–
پ.ن 1: اینجا را بخوانید اصل ماجرا کمی دستتان می‌آید و اینجا را هم برای سرانجام کار بخوانید. در کامنت‌ها بخشی از اختلاف دیدگاه‌ها مشخص است. در گرین‌بلاگ هم یک جستجویی کنید مطالب وبلاگ‌های مختلف که این روزها در این باره نوشته‌اند را پیدا می‌کنید.

پ.ن 2: نوشته شسته رفته‌تری با همین موضوع: “یک پست کوچک درباره اعدام قاتلان مردی بزرگ

(8) دیدگاه

کتابتان را به سفر بفرستید …

کتاب موجود دوست داشتنی‌ای است پس هر اتفاق و خبری هم که به آن ربط پیدا کند جذاب می‌شود، مثل همین ایده “کتاب مسافر”.

 

کتاب مسافری‌ها ایده‌ی اولیه شکل‌گیری سایتشان را این‌طور توضیح می‌دهند:

    ایده ایجاد سایت کتاب مسافر بعد از خواندن یک ماجرای واقعی، که در یک وبلاگ نوشته شده بود، به ذهنمون رسید. ماجرا از این قرار بود که روزی در یک پارک در اروپا آقایی نشسته بود و داشت یک کتاب میخوند، بعد از اینکه کتابش را تموم کرد فکر کرد حالا که دیگه کتاب خوندم بهتره همین جا روی نیمکت بگذارمش تا افراد دیگه هم این این کتاب رو بخوانند. برای همین روی جلد کتاب نوشت لطفا بعد از خوندن این کتاب آنرا در یک جای عمومی بگذارید تا شخص دیگری آنرا پیدا کرده و مطالعه کند. بعد کتابش رو همونجا روی نیمکت گذاشت و رفت. خلاصه اینکه چند سال بعد شخصی همین کتاب را توی یک ایستگاه مترو در برزیل پیدا کرد در حالی که نام چندین نفر که در جاهای مختلف آنرا خوانده بودند در یکی از صفحاتش به چشم می‌خورد.بعد از خوندن این داستان به فکرمون رسید که چقدر جالب و هیجان انگیزه که ما هم با چند تا از کتابامون این کار را انجام بدیم، بعد فکر کردیم حیف که ممکنه هیچ وقت نفهمیم که این کتاب‌ها کجاها می‌روند و به دست چه اشخاصی می‌رسند، و به این ایده رسیدیم که هرکس کتاب به دستش رسید بتونه از طریق یک سایت، محل کتاب و اسم خودش را مشخص کنه.وقتی برای ایجاد سایت شروع به تحقیق کردیم، دیدیم که این طرح در کشورهای دیگه قبلا اجرا شده و با کمی جستجو به سایت www.bookcrossing.com رسیدیم که برای همین کار طراحی شده. در واقع کار این سایت که الان بیش از پانصد هزار نفر عضو داره، آنقدر معروف شد که در سال 2004، موسسه oxford لغت bookcrossing را به دیکشنری Concise Oxford Dictionary اضافه کرد. در دیکشنری آکسفورد این لغت به صورت زیر تعریف شده است؛

    “the practice of leaving a book in a public place to be picked up and read by others, who then do likewise

    وقتی با دوستانمون در مورد این طرح صحبت کردیم علی‌رغم اینکه به نظرشون جالب می‌اومد، اغلب معتقد بودند که نمیتونیم آنرا در ایران اجرا کنیم، نظرات زیادی شنیدیم مثلا اینکه «اولین نفری که کتاب را پیدا کنه میبردش خونه و توی کتابخونه‌اش میذاره» یا «اگر توی پارک بگذاریمش ممکنه پاره‌اش کنند یا آنرا دور بیندازند» و … . ولی نهایتا به این نتیجه رسیدیم که لااقل برای اینکه یک قدمی در راه توسعه فرهنگ جامعمون برداشته باشیم این کار را شروع کنیم. سایت را خودمون طراحی کردیم و از یکی از دوستان هم برای طراحی لوگو و برچسبهای کتابها کمک گرفتیم. دیدن سایت www.bookcrossing.com برای ایده‌های مربوط به برچسب کتابها خیلی بهمون کمک کرد.”

برای اینکه بفهمید چگونه کتابتان را به سفر بفرستید اینجا را ببینید، برای راهی کردن کتابتان به اینجا بروید و صفحه اصلی سایت هم که اینجاست.

سفر خوشی را برای کتاب‌هایمان آرزو می‌کنم …

(9) دیدگاه

می‌شود جشنواره هوا کرد و شاد بود!

یک آدم‌هایی خوششان می‌آید یک چیزهایی را با هم قاطی کنند تا بشود غذا، یک عده‌ی دیگر هم خوششان می‌آید یک چیزهایی را که با هم قاطی شده است بخورند مخصوصا اگر جدید باشد، یک آدم‌های دیگری هم از دو گروه قبل نیستند اما خوششان می‌آید یک روز را با دوستانشان بگذارند و یک آدم‌هایی هم هستند که پایه‌اند خواسته‌هایشان را از فضای فردی به جمع بکشانند … پس همین می‌شود که جشنواره‌ای هوا می‌شود به نام “بپز و بخور“!

 

جشنواره ستاد دارد، دبیر دارد، فراخوان دارد، پوستر دارد، اطلاعیه و سیستم اطلاع‌‌رسانی دارد، هزینه ثبت نام دارد، مستند ساز دارد، مسابقه دارد، جایزه دارد، و … و بخش بین‌الملل هم دارد! …

بخش بین‌الملل جشنواره را قرار است آن‌هایی هوا کنند که جشنواره به یادمانشان است. سه تا از همان‌هایی که وقتی یکی یکی رفتند، آرزو کردی شاد و راضی باشند هر روز و هر روز، و در دلت، دلت برای هر روز و هر روز تنهاتر شدنت سوخت … این سه نفر از دلاوران عرصه‌ی “هیجان‌انگیز بپز‌ها” هستند، از آن‌ها که حرف هم را خوب می‌فهمید وقتی چند وقت یک بار آن قسمت وجودتان که می‌خواهد یک چیزهایی را با هم قاطی کند چراغش شروع به چشمک زدن می‌کند، همان‌هایی که می‌شود از این حرف‌ها برایشان زد … آیدا اینجاست، لنا اینجا و محبوبه هم اینجا!

پزنده‌ها 9 نفر بودند و خورنده‌ها هم یک سه چهار نفری بیشتر. یک شرکت‌کننده‌هایی داشتیم که از شهرهای دیگر خودشان را رسانده بودند. یکی‌شان بود که ظرف یکی دو روز قبل کلی در جاده‌ها چرخ زده بود و آخر سر آمده بود اینجا انرژی جمع کند و برگرد. یکی که با اشتها همه‌چیز را جارو می‌کرد و مرتب می‌گفت: “شماها خوابگاه نبودین نمیدونین یعنی چی!”

 

همه نوع غذا داشتیم، از غذاهای مکتب آشپزی ژاپنی و چینی بگیر تا ایران و ترکیه و ادامه بده تا بلاد غرب! نوشیدنی به راه بود، دسر به راه بود، اردوور به راه بود، و … و آی ترکیدم هم تا دلتان بخواهد به راه بود!

 

جایزه گرفتم: جایزه بوگندوترین غذا برای سوشی مخلوطم، جایزه سالم‌ترین‌ غذا باز هم برای سوشی مخلوطم (این جایزه را مشترک با یک غذای دیگر گرفتم) و جایزه فراموش‌کارترین شرکت‌کننده برای هی همه چیز را فراموش کردنم خب! … با اختلاف یک رای هم از گرفتن جایزه محبوب‌ترین غذا برای بالشتک چینی‌ام که البته بیشتر شبیه مخده‌ی چینی بود بازماندم (!) و دوم شدم! …

 

جایزه‌هایم را باید به کلی در و همسایه که کمک کردند من غذاداری کنم تقدیم کنم: اول از همه مائده که استمرارش در خرد کردن میلیمتری همه چیز مشت محکمی بود بر دهان نمی‌دانم کی‌ها (!)، بعد هم لیلا و مهتاب و سارای مهتاب و سمیرا و امیر و ساغر و پگاه و محمدرضا و …

 

بر همه واضح و مبرهن است که جشنواره جا می‌خواهد. اول صبح که رفتیم خانه‌ی این یک عدد زوج صبور و دل بزرگ و به آغوش خطر رو، از دیدن خانه‌ی خوشگل و دوست‌داشتنیشان دل همه‌مان کلی قنج رفت و بعد فوری یک چیزی در مغزمان گفت: “آخی! بیچاره‌ها! یعنی ممکنه خونه‌شون همینجوری بمونه؟!” شب که می‌رفتیم خانه‌مان دیگر اثری از آن خانه زیبا با دکوراسیون قشنگش نبود! … البته ما هنوز امید داریم که اوضاع آن خانه همانی بشود که قبلا بود!

 

یک شرکت‌کننده‌هایی هستند که از آن روز مرتب درخواست می‌کنند جشنواره اولین و آخرینش نباشد، اینکه جشنواره فصلی باشد، اینکه می‌توانیم برویم خانه‌ی آن‌ها برای هوا کردن دومین جشنواره بپز و بخور، و  …

—–

پ.ن: عکس‌ها را تیم مستندسازی جشنواره، هانیتا، امین و محمدرضا، گرفته‌اند.

(4) دیدگاه

پراکنده و بی‌ربط – 19

!. اس ام اسی که می‌زنم این است: “سلام، کسی همستر نمی‌خواد؟” متن اس ام اس واضح است. انتظارش را دارم بعضی ندانند همستر چیست و چنین جوابی بدهند: “همستر چیه؟” اما انتظار این جواب را ندارم: “همستر یا همسر؟” یا این یکی: “همستر یا همبستر؟” … جل الخالق!!

!!. می‌شود شهروند امروز من را پس بدهید؟ خسته شدم این قدر تنها نقطه امیدهایم را از دست دادم. می‌شود بگویید این حس “خواندن دوستی”‌ام را چطور ارضا کنم؟ شرق و هم‌میهن که رفتند یک مدتی چند روزنامه با هم می‌خریدم تا دست به دست هم بدهند و روی هم بشوند معادل آن سفر کرده‌ها، تا با دو تا ورق زدن سر و تهشان هم نیاید، تا … اما این کار زیاد دوام نداشت. خسته شدم از این همه وصله پینه کردن و دل خوش کردن و … . شهروند امروز که آمد، دنیا روشن شد دوباره … می‌شود شهروند امروز من را پس بدهید؟

!!!. نمی‌دانم از چه سالی پیشنهاد شد روز ولادت امام هشتم، روز محیط‌بان باشد. محیط‌بانی شغل سختی است. پیشنهاد می‌کنم این مطلب حمیدرضا را درباره این شغل و این روز بخوانید.

!!!!. “به منظور مبارزه با خرافه پرستی، رییس اداره کل اوقاف و امور خیریه استان گیلان دستور قطع 40 اصله درخت کهنسال در استان گیلان را صادر کرد”

این جمله را که می‌خوانید چه حسی بهتان دست می‌دهد؟ شما خسته نشده‌اید از این همه حماقتی که ما داریم؟

خبر جمع و جورش اینجاست. این مطلب محمد درویش که پر و پیمان‌تر است را هم می‌توانید بخوانید.

!!!!!. فکر کنم دو هفته پیش بود که با دست باندپیچی شده مدرسه رفتم. دخترک‌ها آنقدر سوال پیچم کردند و من جواب دادم که زبانم مو در آورد! … زنگ رفتن خورده بود و همه با عجله می رفتند تا از سرویس‌ها جا نمانند. یکی از شاگردهای پارسال وسط دویدن‌هایش آمد طرفم، دستش را گذاشت روی دست باندپیچی شده‌ام، یک سوره حمد را از سر تا ته خواند، چشم‌هایش را بست و گفت: “خدایا دست خانوم زوارانو زودتر خوب کن!” و بعد فوری خداحافظی کرد و دوید و رفت … هنوز که هنوز است غرق کار دخترکم …

!!!!!!. یکی از دخترک‌ها، یکی از شاگردهای پارسال، اول صبح که من را دیده می‌گوید یک شبی خوابم را دیده است. خواب دیده است من و او در یک جای بیابانی هستیم و یک مار هم آنجاست. می‌گفت من و شما می‌دویدیم و من از شما جلو زدم … دخترک از آن‌هاست که خوشبختی داشتن پدر و مادری باشعور را دارند، از آن‌ دخترک‌هاست که مغزش خوب کار می‌کند، از آن‌هایی که آرزو می‌کنی کاش همان آلمان که کلاس اولش را آنجا خوانده مانده بود و اینجا برنگشته بود، از آن‌ها که امیدواری گیر فضاهای آموزشی خوبی بیفتند و در این نظام آموزشی تلف نشوند … دخترک از سال قبل که شاگردم بوده است شده است از این عاشق رشته محیط‌زیست‌ها … نمی‌دانم چرا و از کجا، اما حس می‌کنم این دخترک کارهای خوبی برای محیط‌زیست خواهد کرد. نه اینکه لزوما محیط‌زیست بخواند، اما فکر می‌کنم می‌شود از آن‌ها که راه اندازنده هستند، از آن راه سازها …

(8) دیدگاه