بحثهای این روزهای سبزهای دنیای مجازی بر سر آنکه آیا باید از اعدام قاتلان ناصر پیروی شاد بود یا خیر باعث شد یک بار دیگر عقایدم در این باره را مرور کنم تا ببینم من کجای دایره این بحثها هستم. آیا به نظرم اعدام این قاتلان بهترین کار است؟ یا معتقدم مجازات اعدام در دنیای امروز تقبیح شده است و به همین خاطر به کل نباید از این اتفاق شاد بود؟ یا مانند حمیدرضا،مژگان و آقای یشایایی معتقدم با وجود نداشتن اعتقاد شخصی به مجازات اعدام، اما در شرایط موجود کشورم، قوانین موجود و پیشینهای که از قصر (قسر؟!) در رفتن مجرمان زیستمحیطی وجود دارد، اتفاق رخ داده جای شادی دارد؟
بحثهای این روزها من را یاد گفتگویم با یکی از دوستان بسیار صمیمی سالهای دور، شاید حدود ده سال پیش، انداخت. آن موقعها تازه در حال شناختن موقعیت خودم به عنوان یک زن در اجتماع بودم. دنیای واقعیت در حال شناساندن خودش به من بود. دنیای قوانین، دنیای مشکلاتی که همجنسهای من برای زندگی کردنشان هر روز و هر روز با آنها دست به گریبانند. وجود دنیای اینترنت خوشبختی بزرگ من در این بهتدریج دانستنها بود. همان موقعها بود که با شروط ضمن عقد آشنا شدم، شروطی برای کم کردن اثرات قوانین بدی که وجود دارند. با همین خواندنها بود که به تدریج به چیستی “مهریه” فکر کردم و بهتدریج توانستم برای خودم نظری داشته باشم. روزی با این دوست آن موقعها بسیار صمیمی در این مورد و کشفهایم صحبت کردم و البته با یک پاسخش برای همیشه در گفتگوی ما در این مورد بسته شد. دوست من معتقد بود به نظرش شروط ضمن عقد یکجورهایی گروکشی است و آدمها با عشق ازدواج میکنند و نباید این دنیای گلی منگلی صورتی را با این چیزها تیره و تار کرد. مدتها به صحبتهای دوستم فکر کردم و بالاخره فهمیدم تفاوت ما در کجاست. چرا من فکر میکنم این شروط بالقوه گروکشی اول ازدواج نیستند و حساب کسی که با انگیزه گروکشی آنها را استفاده کند جداست.
بحث اینجاست که من به عنوان یک زن در این کشور، فردی که از فعالان جامعه مدنی است، کار میکند، زندگی شخصی خودش را دارد و … معتقدم قوانین کشورم لباسی تنگ برای من هستند. لباسی که با پیش رفتن شرایط و موقعیتهای من گشاد نشده است و همانقدر کوچک و قدیمی مانده است. این لباس تنگ بسیاری از جاها من را دچار مشکل میکند و بسیاری از جاها من را از آینده میترساند، بسیار بیشتر از همتایان مردم (ته کلمه بودها! احساس نشست سیاسی بهم دست داد!). من اگر روزی بخواهم ازدواج کنم، بیشتر از آنکه از انتخابم نگران باشم، نگران این هستم که اگر روزی در زندگی ما مشکلی پیدا بشود و سر و کارمان با قانونها بیفتد این منم که بیپناهم و دستم به جایی بند نیست. این منم که هیچ قانونی نیست که حمایتم کند، هیچ قانونی نیست که بتوانم به آن اعتماد کنم و منتظر باشم تا عدالت اجرا شود، و آن وقت تنها و تنها بار اثرات روحی مشکلم را به دوش بکشم و برایشان به دنبال راه حل باشم. قوانین بلایی به سر من خواهند آورد که گره زندگی من حالا حالاها باز نخواهد شد. وقتی که من تصمیم به ازدواج میگیرم شاید این مسئله را با خودم حل کرده باشم که اگر روزی به این نتیجه رسیدم که انتخابم اشتباه بوده است دنیا به آخر نرسیده و میشود این طناب را برید و زندگی را ادامه داد. اما قانونهای کشورم من را میترساند از چنین ریسکی کردن، قوانین کشورم آزادی من را میگیرد و من را در یک ترس دائمی نگه میدارد.
پس من شروط ضمن عقد را در شرایط موجود گروکشی نمیدانم. در صورتی که اگر قوانین عادلانه بود من آدمی نیستم که از اینقدر دو دو تا چهارتا کردن و گربه را دم حجله کشتن خوشم بیاید. به نظر من این شروط که متاسفانه باز هم به موقع خودش جای دور زده شدن دارند و میتوانند بیفایده شوند، یک جور یکسان کردن شرایطند. یکجور اجرای عدالتند برای اینکه من و طرف مقابلم کفه ترازویمان برابر شود و از یک جا شروع کنیم، من پایینتر نباشم و او بالاتر. این شروط یکجور شنا کردن در واقعیتند، نه در دنیای گلی منگلی صورتی که همیشه به این شکل نمیماند. یکجور بهتر کردن شرایطند در واقعیت موجود. به نفسه شاید آدم خوشش نیاید از شرط و شروط گذاشتن، اما وقتی اوضاع این است بهتر است بر پایه موجودها راه حل پیدا کنی و حالا اگر خواستی میتوانی بروی در راه تغییر موجودها هم تلاش کنی. مثلا در این مورد بروی با کمپین یک میلیون امضا همکاری کنی.
این همه قصه گفتم که بگویم به نظر من موضوع واکنش ما نسبت به اعدام قاتلان پیروی موضوعی با شباهتهای زیاد به موضوع پیششرطها است. در کشوری که قوانینش به این شکل است و بخش زیادی از مردم این کشور با بسیاری از حرفهای ما که در دایره دنیای مجازی خودمان را گیر انداختهایم و توهم جهانشمولی داریم بیگانهاند (نمونهاش پیروزی رییس جمهور فعلی کشور ما که در دنیای مجازی حرفش نبود اصلا و دعوا سر دو نامزد دیگر و شرکت کردن یا نکردن بود و همه ما در توهم جهان شمولیمان یادمان رفته بود ما تنها بخش بسیار بسیار کوچک و دورافتادهای از مردم واقعی شهرها و روستاها هستیم و آنها میتوانند اصلا شبیه ما فکر نکنند) اینجور حرفها را زدن ندیده گرفتن واقعیتهاست. بسیاری از مردم اعدام را مجازات میدانند و تابحال به این فکر نکردهاند که انسانی است یا نه و شاید تا آخر عمرشان هم فکر نکنند. بسیاری قصاص را تنها راه آرامشان میدانند. و در کنار اینها قصر در رفتن همیشگی مجرمان زیست محیطی و بی پناه بودن محیطبانها را هم اگر ببینیم به نظر میرسد در شرایط موجود نباید اینقدر درباره اعتقادات شخصیمان بحث کنیم. باید بتوانیم مرزی قائل شویم بین واقعیت موجود و ترجیحات شخصیمان. با وضع موجود، در بوق و کرنا کردن اعتقادات شخصی راه را برای آنهایی که میخواهند آن را برای جلوگیری از اجرای قانونهای بعدی و قصر در رفتنهای بعدی علم کنند باز میشود. ما اگر با مجازات اعدام مخالفیم، به جای باید و نباید کردن برای دیگران، اگر در موقعیت مشابهی قرار گرفتیم میتوانیم مانند این خانواده راه سومی پیدا کنیم و قصاص را تبدیل به یک کار مثبت و ماندگار کنیم. میتوانیم با زبان مثبت دیگران را نیز ترغیب کنیم مانند ما عمل کنند، نه اینکه با زبان منفی و محکومکنندهمان آنها را از خود و از حرف مثبتمان برانیم.
—–
پ.ن 1: اینجا را بخوانید اصل ماجرا کمی دستتان میآید و اینجا را هم برای سرانجام کار بخوانید. در کامنتها بخشی از اختلاف دیدگاهها مشخص است. در گرینبلاگ هم یک جستجویی کنید مطالب وبلاگهای مختلف که این روزها در این باره نوشتهاند را پیدا میکنید.
پ.ن 2: نوشته شسته رفتهتری با همین موضوع: “یک پست کوچک درباره اعدام قاتلان مردی بزرگ“
نوشته شده توسط مجتبی در نوامبر 17, 2008 در 3:57 ب.ظ
سلام
یک ضرب المثل ایتالیایی می گوید : [گ...] چه ربطی دارد به شقیقه؟
شما خیلی مطلب به هم بافته اید ولی متاسفانه هیچ قسمت آن به هیچ قسمت دیگرش ربطی ندارد . آخرش هم ما متوجه نشدیم که بالاخره شما موافق اعدام هستید یا مخالف آن؟
نوشته شده توسط مجتبی در نوامبر 17, 2008 در 4:58 ب.ظ
در پاراگراف اول که صرفا نظر سایرین را نوشته اید و پرسیده اید آیا نظر آنها درست است یا نه؟ در پاراگراف دوم هم دربارهء ازدواجهای این دوره و زمونه نوشته اید . درپاراگراف سوم هم دربارهء امیدتان به ازدواج کردن و ترستان از اختلاف احتمالی تان با شوهر آینده تان و بی پناهی تان در مقابل قوانین مردسالارانه صحبت کرده اید . در پاراگرف چهارم هم دربارهء شروط ضمن عقد و لزوم تلاش زنان برای کسب حقوق برابر در جامعه نوشته اید . در پاراکراف پنجم هم گفته اید یک عده ای با اعدام موافقند ، یک عده ای مخالفند ، یک عده هم رضایت می دهند تا قاتل اعدام نشود .
حالا با این تفاسیر ، اولا گ.. (اینجوری نوشتم تا در نوشتن بعضی کلمات در فضای شخصی شما دقت کرده باشم) بلانسبت شما چه ربطی دارد به شقیقه؟ ثانیا ، این پاراگراف ها اصلا چه ربطی داشتند به موضوع اعدام و ثالثا بجای حواله دادن من به مطالعهء دوباره و چند بارهء پاراگرافهای بی ارتباطتان ، لطف کنید و بگویید که بالاخره شما جزو موافقین اعدام هستید یا مخالفین اعدام؟
نوشته شده توسط فرداد دولتشاهي در نوامبر 17, 2008 در 10:40 ب.ظ
حالا چرا مجتبي؟! مگه همون لطيف چشه؟!!
نوشته شده توسط سارا-با در نوامبر 18, 2008 در 10:24 ق.ظ
مرسي كه نوشتي…
نوشته شده توسط فرداد دولتشاهي در نوامبر 18, 2008 در 6:03 ب.ظ
“به نظر نمی رسد شما که اینقدر با دقت مطالب را می خوانید و می توانید اینقدر خوب دسته بندیشان کنید نتوانید بفهمید من خودم را جز کدام سه دسته می دانم”
به اين جواب مي گويند: “خدا”! اين آقا مجتبي جعلي!! ديگه عمراً اين طرف ها پيداش نخواهد شد …
درود بر ايستاده در زير باران كه ثابت كرده از خيس شدن نمي ترسه.
نوشته شده توسط جنگلی در نوامبر 18, 2008 در 7:39 ب.ظ
در وبلاگ قبلی ات عکس مهر میرزاکوچک خان را دیدم. متاسفانه این میرزا با آن میرزای کتاب های تاریخ فرق دارد. او ایران را تجزیه کرد و جمهوری گیلان تشکیل داد و با شوروی قرار داد بست که هر زمان صلاح می داند به خاک گیلان نیرو بفرستد و جمهوری گیلان باید مخارج این نیرو را بدهد اگر هم ندهد آن ها هر طور صلاح بداند تامین می کنند. هنوز هم می شود به این قرارداد استناد کرد. هنوز هم از آن ناحیه صدای تجزیه طلبی به گوش می رسد که ما جمهوری گیلان هستیم. متاسفانه قهرمان های ملی ما جای تجدید نظر دارند.
نوشته شده توسط الهه موسوی در نوامبر 19, 2008 در 2:47 ب.ظ
پاینده باشی صفورای خوب محیط زیست
نوشته شده توسط vahid در نوامبر 20, 2008 در 4:48 ب.ظ
سلام.لطفا به محک کمک کنید و یا در آن عضو شوید.