دست‌نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست – 14

چه طور می‌شود “آقای باربا” را قایم کرد؟!

امسال با دو پایه‌ی مختلف کلاس ثابت دارم: دوم دبستانی‌ها و پنجم‌ها. کلاس‌هایشان تقریبا یک روند موضوعی را دارد؛ اما گاهی اوقات بسته به موضوع، شیوه‌های گفتنم فرق می‌کند یا مقدمه و موخره‌ای دارد که برای یک پایه مناسب است و برای آن یکی نیست. از آن‌جا که دوم‌ها کوچکترند و شیوه‌‌ی یادگیریشان به نسبت سن بالاتری‌هایشان شهودی‌تر است، یعنی هنوز نمی‌توانند هر چیزی را در ذهنشان مجسم کنند، باید ببینندش و از نزدیک حس و لمسش کنند تا آن را بفهمند، برای همین موضوعی مانند مفهوم استتار را باید یک‌جورهایی با بازی‌ها و کارهای کلاسی بیشتر برایشان جا بیندازم و به صرف اینکه عکس استتار حیوانات را نشانشان بدهم و زبانی دلایل وجود این ویژگی و شکل‌های مختلفش را نشان بدهم دلیل استتار در حیوانات را برایشان جا نمی‌اندازد. تجربه‌‌های آموزشی قبلی‌ام این مسئله را نشانم داده است. پس امسال تصمیم گرفتم قبلش کمی مغز بچه‌ها را درگیر موضوع کنم و بعد وارد مبحث اصلی شوم و همین شد که “آقای باربا” خلق شد. آقای باربا اسمش را از همان شخصیت‌های کارتونی دوست‌داشتنی باربا‌ها، بارباماما، بارباپاپا و …، گرفته است؛ چون شکل و قیافه‌اش کمی شبیه آن‌ها است. آقای باربای من بدنی شبیه گلابی دارد، تنش زرد است و روی تنش سه خال بزرگ قرمز دارد. گوش‌ها و دست‌ها و پاهایش هم قرمز است. آقای باربا می‌خواهد قایم شود، می‌خواهد برود جایی زندگی کند که کسی نتواند پیدایش کند. آقای باربا که سبزی و میوه می‌خورد می‌خواهد از دست حیوانات دیگری که او را می‌خورند فرار کند. برای همین آمده است و دست به دامان بچه‌ها شده است تا ببرند و جایی قایمش کنند.

بچه‌ها اولین چیزی که به ذهنشان می‌رسد این است که آقای باربا را پشت یک درخت یا داخل یک غار یا یک خانه قایم کنند. اما بعد با سوال‌های من به این نتیجه رسیدند که این‌ها راه حل خوبی نیست، آقای باربا که تا آخر عمرش نمی‌تواند داخل یک سوراخ قایم شود! آقای باربا می‌خواهد برود دنبال غذا، برای خودش بگردد، بازی کند … پشت درخت هم قایم بشود، شاید ما نبینیمش، اما یکی از پشت سرش که بیاید فوری می‌بیندش! پس باید دنبال یک راه حل اساسی بود، آن هم با این رنگ بدن تابلو و عجیبی که آقای باربا دارد!

سعی می‌کنم بچه‌ها را کمک کنم. برایشان مثال می‌زنم. اینکه فرض کنند من می‌خواهم قایم شوم تا آن‌ها من را پیدا نکنند (آن روز سر تا پایم آبی بود با طیف‌های مختلف). از آن‌ها می‌خواهم فکر کنند اگر من بروم وسط یک عالم گل صورتی قایم شوم من را راحت‌تر پیدا می‌کنند یا وسط یک عالم گل آبی؟ به پرسش و پاسخ‌هایم ادامه می‌دهم، با وسایلی که در دسترسم است  رنگ‌ها را روی‌ هم می گذارم تا چشمشان تفاوت را ببیند … تا اینکه جرقه‌ در ذهن بچه‌ها می‌خورد: آقای باربا باید جایی زندگی کند که بیشترین شباهت را با رنگ بدنش داشته باشد. از اینجا به بعد خلاقیت‌ها شروع می‌شود. یکی یکی نقاشی‌هایشان را می‌کشند و می‌آورند. هرکسی آقای باربا را یک جا برده است. یکی خانه‌اش را وسط یک عالم گل قرمز و زرد کشیده است، یکی دیگر برای آقای باربا خانه‌ای مثل خانه آدم‌ها کشیده که همه جایش زرد است و یک جاهایش قرمز، یکی دیگر برای آقای باربا بال کشیده و او را برده است روی خورشید، یکی دیگر آقای باربا را کرده است خانم باربا و رنگ بدنش را هم تغییر داده و به نسبتش رنگ محل زندگی‌اش را هم، یکی دیگر هم خانواده باربا کشیده است و برایشان بال گذاشته است و همه جا را رنگ تنشان کرده، و … . یکی از بچه‌ها نقاشی‌اش را می‌آورد. اسمش پرنیان است. پرنیان آقای باربا را کشیده است وسط یک دشت با چند درخت و آن وقت آسمان را زرد و قرمز کرده است، درست مثل غروب. پرنیان می‌گوید رنگ‌های آقای باربا شبیه آسمان نزدیک غروب خورشید است. ذوق کرده‌ام از فکرش، از فکرهای همه‌شان …

عاشق کشف‌هایم در این کلاس‌ها هستم. درک من از توانایی بچه‌ها یک جاهایی با درک معلم‌هایشان از تواناییشان متفاوت است. یک وقت‌ها دخترک‌های متوسط در درس‌های رسمی، خوش فکرها و خوب تحلیل‌کننده‌ها و خوب مشاهده‌گرهای کلاس من هستند. کیف می‌کنم با کشف‌هایم، کیف می‌کنم با اینکه درسم قابلیت به کارگیری بسیاری از حواس و فکرهای بچه‌ها را دارد.

حالا که بچه‌ها کمی با مفهوم استتار سر و کله زده‌اند، این جلسه برایشان عکس می‌برم تا استتار را ببینند و بفهمند در واقعیت چه‌قدر مثال‌های شگفت انگیز وجود دارد. حالا می‌توانم برایشان بگویم استتار فقط با همسان‌کردن رنگ بدن نیست، می‌تواند به کمک شکل بدن باشد مانند آن حشره‌ای که شبیه چوب باریک است، یا به کمک برخی از اعضای بدن باشد مانند شاخ گوزن که شبیه شاخه درختان است …

3 پاسخ to this post.

  1. نوشته شده توسط شهرزاد در نوامبر 24, 2008 در 2:40 ق.ظ

    دیروز به جایی به نام aqua zoo در شهر دوسلدورف رفته بودم و با نمونه زنده‌ای از تمام حشرات و خزندگان و دوزیستانی که با استتار در طبیعت پنهان می‌شوند.
    سبک بنا و شیوه ارائه شبیه موزه دارآباد خودمان بود اما تنوع شگفت‌انگیزی از ماهی‌ها و دوزیستان و خزندگان و حتی بعضی پستانداران و پرندگان کوچک بود. این نمونه کوچکی از چنین مکان‌هایی در اینجاست و تعداد زیادی بچه بازدید‌کننده آن بودند. راستی چرا همیشه همین چند تا موزه که از دست داریم(دارآباد، هفت‌چنار، پردیسان) معمولا با وجود ورودی اندکش بازدید‌کننده چندانی ندارد؟
    مشکل فرهنگی عمیق‌تری وجود دارد که شاید فقط با تلاش‌هایی از جنس کارهایی که تو می‌کنی ممکن است حل شود…

    یک چیزی را میدانی، اتفاقا این موزه‌ها در سال تحصیلی یک عالم بازدیدکننده دارند. اما مشکل یک جای دیگر است. بچه‌ها موزه طبیعت و حیات وحش می‌روند و فقط همه چیر را مثل تابلوی نقاشی تند و تند نگاه می‌کنند و می‌روند. آنقدر تعداد دانش آموزان در هر گروه زیاد است که هیچ کارشناسی نمی تواند برایشان کار متفاوتی انجام دهد. نمی شود لمس حیوانات گذاشت. انقدر عجله دارند که کسی به این چیزها فکر نمی کند. انگار موزه آمدن فقط یک وطیفه است که باید انجام شود و کیفیتش مهم نیست. یک زمانی موزه دارآباد، آن موقع‌ها که کرباسچی بود، اوضاعش خوب بود. شده بود قطب آموزش حیات وحش، استادها می‌آمدند، نوجوان‌ها می‌آمدند، بزرگ‌ها می‌آمدند … کلاس برگزار میشد، کتاب تالیف میشد … تمام شد آن دوران‌ها … دیدگاه‌ها فرق کرده است. الان امار مهم است. اینکه موزه بگوید چند صد هزارتا بازدیدکننده داشته است مهم تر است از اینکه چه کار کرده است. موزه‌ها و باغ وحش‌ها باید خودشان خرج خودشان را با فروش بلیت ها در بیاورند، پس آن‌ها هم ناخودآگاه می‌روند به سمت بالا بردن فقط آمار.
    باز به دارآباد یک امیدهایی هست، حداقل یک کارشناس علاقمند مسئول داره اونجا، موزه پردیسان که اوضاعش داغونه! راهنماها همچین با بچه‌ها برخورد میکنن انگار مزاحمن! یکی نیست بگه آخه پس این موزه رو برای کی ساختین؟ مگه برای همین بچه‌ها نیست؟ پس چرا زود ردشون میکنین برن؟ چرا باهاشون حرف نمی زنین؟

    کامنتم خودش شد یه پست!

    پاسخ دادن

  2. نوشته شده توسط عيسي در نوامبر 24, 2008 در 2:50 ب.ظ

    سلام
    بالاخره كاري كردي كه مجبور به استفاده از فيل.تر شكن بشم!
    خسته نباشي
    گرچه مي دونم كه خستگي برات بي معنيه
    راستي من هنوز كبابي سيد خندان رو مي رم ها
    سه شنبه ها و
    چهار شنبه ها اونجام
    دفترمون اومده همونجا

    فیل.تر شکن؟ مال من که نیست! چه آی اس پی عجیبیه مال تو که من بنده خدا هم توش فیل.ترم!

    پاسخ دادن

  3. نوشته شده توسط مرضیه.ع در نوامبر 25, 2008 در 11:01 ب.ظ

    دلم واسه شون تنگ شد. واسه اون کشف هاس خارق العاده. می فهمم چی می گی. لذت بخخخخخخخخخخخخشه!

    پاسخ دادن

به این نوشته پاسخ دهید