سفری رفتم (هدفمان دیدن شهداد کرمان و برخی دیدنیهای سر راه بود) که خیلی اتفاقی در طی آن سه اصله از درختان کهنسال ایران را با همراهانم بازدید کردیم و بحثها کردیم بر سر ماجرای قطع آنها برای مبارزه با خرافات. به نظرم رسید بد نباشد عکسهایشان را اینجا بگذارم و چیزهایی که دربارهی اوضاع و احوالشان فهمیدهام را برایتان بنویسم.
اولین درخت را در روستای سیرچ در استان کرمان دیدیم، زادگاه هوشنگ مرادی کرمانی (توصیه میکنم کتاب “شما که غریبه نیستید …“ کرمانی را حتما بخوانید) . برف میآمد و ما بعد از یک اتوبوسسواری طولانی بالاخره ایستادیم تا نهار بخوریم. روستای سیرچ کنار جاده است و سرو کهنسال سبزش آن دور دورها پیداست. البته در میان مه و برف کمی دیدنش سخت بود. تابلویی که توضیح بدهد این سرو چند ساله است و چه تاریخچهای دارد وجود نداشت. اما با مقایسه با سروهای دیگر میشد حدس زد سنی بیشتر از هزار سال دارد. مکان این درخت جایی وسط باغهای شخصی است. به نظر میرسد حریمش حفظ میشود و قرار نیست شرایط اطرافش را تغییر بدهند.

آن دوستانی که پیش از این هم این درخت را دیده بودند میگفتند از دخیل پر بوده است، اما روزی که ما رفتیم اثری از دخیلها نبود. شاخههای تازه شکسته و قطعشدهای هم وجود داشت که وادارمان کرد دو حدس بزنیم. یکی اینکه برای جلوگیری از قطع درخت آن را پاکسازی کردهاند و یا اینکه عقل قطعکنندگان رسیده است و به جای قطع کل درخت، تنها دخیلها را پاکسازی کردهاند. متاسفانه در آن روز برفی و سرد، آن اطراف کسی نبود که بشود اصل و سابقهی ماجرا را پرسید و ما هم برای جستجو فرصت کافی نداشتیم.

فکرش را بکنید چقدر هیجانانگیز است که آدم یک درخت 1500 ساله وسط حیاط دبستانش داشته باشد و هر روز و هر روز ببیندش، پدر و مادرش دیده باشندش، پدر و مادر آنها هم و … . این سرو 1500 ساله در حیاط مدرسه و آتشکدهای در روستای چم در استان یزد است. این درخت بلاهای زیادی را پشت سر گذاشته است و هنوز زنده و سرحال است. گویا طی سالهای گذشته چندین بار صاعقه با این درخت برخورد کرده و تنه آن را شکافته است. بر اثر همین صاعقهها تاج درخت در قسمتهایی کچل است. دور تنهی درخت را نیز با مفتولهای سیمی کلفت بستهاند تا از هم باز نشود. این درخت در باغچه تقریبا کوچکی است که اطرافش با ارتفاع بالاتری موزاییک شده است و حیاط مدرسه و آتشکده محسوب میشود. به نظر میرسد درخت سالهاست با این شرایط کنار آمده است. البته من اطلاعات کارشناسی کافی ندارم که با قطعیت دربارهی کیفیت محل این درخت نظر بدهم و آن را بد یا خوب بدانم.

مثل باقی درختهای کهنسال، دخیلی به شاخههای این درخت متصل نبود. تنها در پای آن جایی برای سوزاندن عود (اسم و ترکیب دقیق چیزی که سوزانده میشود را نمیدانم. اگر کسی میداند بگوید. من عاشق بویش هستم و کلی خاطرات خوب را یادم میاندازد) و روشن کردن شمع وجود داشت. فکر میکنم هر درختی را هم که قطع کنند، به احتمال زیاد این سرو در این روستای زرتشتینشین دوام بیاورد.

این چنار 1500 ساله را درست کنار جادهی اصلی که از میان شهر اسلامیه در استان یزد میگذرد، میتوان پیدا کرد. درست روبروی کوچه باغ بازسازی شده توسط جهاد سازندگی آن زمان که آدم را ناامید میکند از هر چه بازسازی است. آخر … نه! جای بحثش اینجا نیست. برگردیم سر چنار کهنسالمان که برخلاف سروهای همیشه سبز قبلی، در این فصل برگهایش زرد شده بود و آنچنان شاد و خرم نبود. هیچ کدام از درختان کهنسالی که تابحال دیدهام، جایشان به این عجیبی و بدی نیست. درخت افتاده است (انداختهاندش!) درست کنار جادهی اصلی و فاصلهاش با ساختمانهای قدیمی ساز و تازه ساز اطرافش، چند قدم کوچک بیشتر نمیشود (نمیدانم چرا عکس درست و حسابی از جاده و ساختمان نوساز کنارش نگرفتهام!). همین شد که پای درخت ایستادیم و دربارهی تقابل منافع آدمها و درختها حرف زدیم.، دربارهی رعایت نشدن حریم این درخت و دلیلهایش، دربارهی اینکه آدمها درباره این درختها و کارکردشان چه فکر میکنند …

طبق گفتهی یکی از همراهان آنجاییمان گویا تا چند سال قبل فردی در زیر این درخت زندگی میکرده است. درخت پایین تنهای پهن و اتاقک مانند با حفرهی در مانند کوچکی دارد … این درخت هم دخیلی نداشت. حالا نمیدانم کلا نداشته است یا این یکی را هم پاکسازی کردهاند. تنهی این درخت را هم با مفتول سیمی بسته بودند تا از هم نپاشد. البته کیفیت و شکل مفتولی که بسته بودند بسیار بدتر و غیر حرفهایتراز شیوه بستن سرو روستای چم به نظر میرسید.
—–
پ.ن 1: امروز برنامهی پژمان (همان دکتر محمدرضا نوروزی! برنامهی روز از نوی شبکه دو، روزهای دوشنبه موضوعش محیطزیست و گردشگری است) دربارهی همین درختان کهنسال بود. به اصل موضوع که قطع کردن برای مبارزه با خرافات بود نمیتوانستند مستقیم اشاره کنند، اما بحثهای خیلی خوب و مربوطی کردند. بحثها ادامهی همهی آن بحثهایی که در سفر قبلیمان با بچهها کرده بودیم بود. کلی کیف کردم با حرفها …
یک چیز جدید هم یاد گرفتم. درخت “دیرزی” با درخت “کهنسال” فرق دارد. درختی را دیرزی میگویند که سنش بهجایی رسیده باشد که هنوز درون پوسیدگی در آن شروع نشده باشد. یعنی سنش زیاد باشد و در آستانه درون پوسیدگی باشد و گویا بعد از این آستانه است که اسمش میشود کهنسال. سنی که هر درخت به دیرزی بودن یا کهنسالی میرسد هم برای هر درخت بر حسب گونهاش، شرایط اقلیمی که در آن قرار دارد و شرایط ژنتیکی آن فرق میکند. مثلا یک سپیدار ممکن است در 100 سالگی دیرزی محسوب شود و یک سرخدار در 800 سالگی. کلی ذوق کردم دربارهی طرح مطالعهی این درختان کهنسال، کارهای این گروه و شوق و ذوق و اعتقادشان به کارشان شنیدم. حال و هوایم رنگی شد …
راستی! هفته بعد پژمان قرار است گزارش سفر شهداد کرمانمان را پخش کند. برنامهاش حدودهای 7:15 شروع میشود.
پ.ن 2: عکسها را میبینید چقدر نامرتبند؟ نمیدانم چرا همهشان با اینکه یک کار را در موردشان انحام دادهام، وسطچین نمیشوند. کسی نظری ندارد؟ کمک!!