آرشیو برای ژانویه, 2009

پراکنده و بی‌ربط – 24

!. انقلاب، محیط‌زیست را از قرقگاه کاخ‌نشینان به پارک عمومی تبدیل کرد … جل‌الخالق!! … عذر بدتر از گناه شنیده‌اید؟ شنیده‌اید بعضی‌ها دوستانی بدتر از دشمن‌هاهستند؟ می‌شود شما بی‌خیال دفاع از انقلاب و محیط‌زیست بشوید؟؟!

!!. درست است که هر کس حق دارد نظر خودش را داشته باشد و باید احترام گذاشت به دیدگاه دیگر آدم‌ها … اما نمی‌توانم این را نگویم که به دلایل عقلی و احساسی مختلف که همه‌شان قابل بحث و بررسی است، همیشه از این دست دیدگاه‌ها و این آدم‌ها بیزار بوده‌ام و از یک جایی به بعد بیشتر و عمیق‌تر … ‌

!!!. این روزها با خودم درگیرم. گیر کرده‌ام میان راه و روشی که دوستش دارم و عذاب وجدان قولی که به خودم داده‌ام. اوضاع کار و بار به شدت بر وفق مراد است. چند کار قدیمی به سرانجام‌های خوب رسیده‌اند و چند کار جدید هیجان‌انگیز شروع شده‌اند. چند کار متفاوت که تجربه‌کردنشان جای خوبی دارد اتفاق می‌افتد. اما این روزها شرمندگی از خودم باعث می‌شود مثل همیشه از کارهایم لذت نبرم. قولی که به خودم داده بودم. قول داده بودم خط تعادل کار و زندگی شخصی‌ام را گم نکنم و نگذارم آن صفورای کار دوست پیروز بشود. این روزها همه‌اش شده است کار، نه فیلم‌دیدنی در کار است، نه کتاب خواندنی، نه کافه رفتن و نشستنی، نه اتاق مرتب‌ کردنی، نه تا لنگ ظهر خوابیدنی، نه بدون دغدغه کار کمی آسمان و زمین نگاه کردنی، نه تماس با فامیلی و حال و احوال کردنی، نه حال دوست‌ها را پرسیدن و پای حرفشان نشستنی، نه … . با این عذاب وجدان شده‌ام شبیه این مادرها که همه زندگیشان پیش خانواده‌شان می‌گذرد و اگر یکی دو روز هم بروند طرفی تا برای خودشان باشند، فکر و خیال و عذاب وجدان تنها گذاشتن خانواده نمی‌گذارد از ته دل از شادی‌هایشان لذت ببرند … علاوه بر این عذاب وجدان یک خود درگیری دیگر هم پیدا کرده‌ام! من همیشه از این حالت معلق بدم می‌آمده است. از این حالت که دارد اتفاق‌های خوب می‌افتد اما تو به جای لذت بردن غر می زنی! اینکه اوضاع خوب است اما تو بخشی از وجودت جای دیگری است. همیشه از این حسی که نمی‌گذارد از این همه اتفاق خوب بروم در آسمان‌ها و بالا و پایین بپرم و انرژی و هیجانم را در فضا پخش کنم بدم می‌آمده است، از این آدم‌هایی که لدت نمی‌برند از موفقیت‌هایشان هم! … اما با همه این‌ها می‌دانم که حل می‌شود. یک دوره است که باید بگذرد. شاید اصلا باید خوشحال باشم به خاطر حال این روزها، به خاطر این عذاب وجدان واقعی که فکر نمی‌کردم هیچ وقت سر و کله‌اش درون من پیدا بشود.

!!!!. یکی از دوستان و هم دانشگاهی‌های قدیمی دیروز زنگ زده بود حال و احوال کند. می‌دانید کار و بارش این روزها چیست؟ مار پرورش می‌دهد! یعنی در موسسه رازی دارند یک کارهایی می‌کنند که یک سری مارهای در حال انقراض در اسارت تکثیر شوند تا دیگر مجبور نباشند به مارگیرها بگویند از طبیعت برایشان بگیرند. من بسی مششششششششعوفم از داشتن یک دوست مار پرورش ده! آنقدر پای تلفن بالا و پایین پریدم و ذوق هوا کردم که دوست عزیز می‌گفت تو از خودم هم بیشتر ذوق کردی که من چنین کاری دارم!

آقا من از داشتن دوستی که کارش با کروکودیل‌ها باشد هم بسیییییییییییییی استقبال می‌کنم! البته یکی دارم، ولی هند است و نزدیک نیست که بشود هی رفت در دست و بالش پلکید. یک دانه قابل دسترس‌ترش مورد نیاز است!

!!!!!. یک مدتی است که به کار گروهی یا کار در گروه ایمان آورده‌ام. نه اینکه تازه کارهایم گروهی شده باشد‌ها، نه! … شاید مثال قابل لمس‌ترش مثلا دین آدم‌ها باشد. آدمی که وقتی به دنیا می آید چون پدر و مادرش یک دینی دارند دینش می‌شود همان. اما بزرگ که می‌شود و بعد از یک مدتی شروع می‌کند به پرسش از خودش. من دین می‌خواهم؟ این دین من است؟ من دنبال چه دینی هستم؟ و آن وقت به این نتیجه می‌رسد همان دین پدر و مادرش را می‌خواهد، اما از حالا به بعد معنی و مفهوم این دین برایش فرق می‌کند. این دین را انتخاب کرده است … کار گروهی هم برای من یک همچین حالتی را پیدا کرده است. از همان اول، کار و بارم با گروه‌ها بوده است، بخصوص گروه‌های غیردولتی زیست محیطی. اما الان یک مدتی است که به کار گروهی ایمان آورده‌ام. از اینکه در گروه‌ها آدم‌ها هم را پشتیبانی می‌کنند، از اینکه هر کس کاری دارد که انجام می‌دهد و مجموعش می‌شود یک کار بزرگ و از اینکه تو مجبور نیستی به همه چیز فکر کنی و با جا انداختن‌ها و فراموش کردن‌ها خطای کارت برود بالا، کیف می‌کنم. کار کردن با گروه یک حسن بزرگ دارد آن هم اینکه آدم از حرکت نمی‌افتد. همیشه حتی اگر کم هم آورده باشی، یکی هست که بکشاندت تا دوباره به اوج برسی و آن وقت یک بار دیگر تو همین کار را برای هم‌تیمی دیگرت می‌کنی … این شکل از کارگروهی را من نه تنها در گروه‌های مردمی غر دولتی، در شرکت‌های خصوصی یا موسسات خصوصی هم دیده‌ و تجربه کرده‌ام و عمرا در این سازمان‌های دولتی بتوانید پیدایش کنید.

!!!!!!. چه کسی گفته کار با بچه دبستانی‌ها سخت است؟ از من این را قبول کنید: کار با بچه‌های دبیرستانی بسسسسیار انرژی‌برتر و کمتر انرژی‌ جایگزین‌کننده‌تر از کار با بچه‌های دبستانی است. باور کنید!

—–

پ.ن: سفرنامه همچنان ادامه دارد. این مطلب برای گفتن حرف‌های قلمبه شده هوا شده است!

(9) دیدگاه

یک سفر؛ قصه آدم‌ها … – 3

عیسی ناخدایمان است. رسم اینجا که حتی به هدایت‌کننده‌های قایق‌های کوچک هم ناخدا می‌گویند را دوست داریم. قایق‌های اسکله “کندالو” در جزیره قشم به جزیره هنگام را آژانس مسافرتی به اسم “دلفنگام” مدیریت می‌کند. اسمشان ترکیبی است از “دلفین” و “هنگام”. آخر گشت دور جزیره هنگام به “گشت دلفین‌ها” مشهور است. کرایه هر قایقی سی هزار تومان است. دور جزیره می‌گرداندنتان تا سواحل بسیار زیبای هنگام را ببینید و در قسمت جنوبی جزیره از دیدن دسته‌های دلفین در حال شنا و جست و خیزشان لذت ببرید.

09

موتور قایق خراب می‌شود و ساعت‌ها روی آب در یک جای بی‌آنتن می‌مانیم. همراه خانواده‌ای کرمانی هستیم با یک عالم بچه که از لبه قایق آویزانند و مدام گوشت تن مریم، همسفر ما را آب می‌کنند … “مژده بچه رو بپا!” … دخترک نوجوان این مرد کنار دستمان نشسته است و از حرف‌هایمان کنجکاو می‌شود بداند ما چه کاره‌ایم. سر صحبت باز می‌شود و می‌کشد به شهداد و کلوت‌ها و رصد ستاره‌ها … دنیا چقدر کوچک است …

10

خانه آقا يوسف و رحيمه خانم، سرتپه، آخرين خانه…. رحيمه خانم يکي از مهربان‌ترين و صميمي‌ترين زن‌هايي است که ديده‌ايم. عاشق لهجه و بوي خانه‌اش هستيم. ما عذاب وجدان داريم که مزاحم شده‌ايم اما رحيمه خانم معتقد است ما خاطرشان را خواسته‌ايم که رفته‌ايم خانه‌شان، و گرنه مي‌رفتيم يک جا خيمه مي‌زديم. بعضي از بچه‌هاي رحيمه خانم ازدواج کرده‌اند و هر کدام جايي هستند، اما رحیمه خانم هنوز دو دخترو دو پسر در خانه دارد و يک پسر 22 ساله‌اش را نیز 12 سال پيش در تعقيب و گريز با گشت‌هاي قاچاق روي دريا از دست داده است. يک زن سني به شدت مذهبي است و دائم براي صاحت و سلامتمان دعا مي‌خواند. به شدت به تقدير اعتقاد دارد و حتي معتقد است کشند قرمز که زندگي صيادي‌شان را 2-3 ماهي است معطل کرده، خواست خداست و بشر ناتوان است از فهميدن دليل به وجود آمدنش و راه‌حل برطرف کردنش. رحيمه خانم زير و زردچوبه اهالي روستا را برايمان مي‌گويد، اما به طرز عجيبي کنجکاوي نسبت به ما نمي‌کند.

11

هر وعده که مي‌رسد آن‌قدر مي‌خوريم و ذوق مي‌کنيم از طعم‌ها و بوها که غيرقابل وصف است. حتي نذري هم مي‌خوريم: حواري، يک غذاي محلي.

12
عمه مي‌شود تورليدرمان و آقاي “کيان‌دوست”، رشتي اسکله‌ساز مقيم جزيره، را مي‌کند راننده‌مان. اصرار مي‌کنيم پشت وانت بنشينيم. وسط آن همه جنوبي، سرزندگي و شيطنت شمالي کيان‌دوست به شدت در چشم مي‌زند.

13

اولين ايستگاه باغ علي ايماني است. دالان سبز بهشت در آن جزيره خاکي و خشک.

14

علي ايماني به خنده‌هايش معروف است. در همان چند دقيقه‌اي که آن‌جا هستيم آن‌قدر مي‌خنديم که انرژي خونمان مي‌زند بالا! دعوتمان مي‌کند که نوروز با مردمان به باغش برويم.به روي خودمان نمي‌آوريم که مردي در کار نيست!

15

ايستگاه بعدي روستاي “هنگام عرب” است و سرزدن به يکي از فاميل‌هاي عمه که “خاله” صدايش مي‌کنند. رحيمه خانم مي‌گويد من و خاله همه چيزمان را قسمت مي‌کنيم، حتي مهمان‌هايمان. اگر مهماني پيش من بيايد، آن‌جا هم بايد برود و همين‌طور برعکس. خاله به سختي مي‌تواند راه برود. زانوهايش ياري‌اش نمي‌کنند. چند سال پيش او هم يکي از پسرهايش را در تعقيب و گريز با گشت‌هاي قاچاق از دست داده است. همين شده که مدت‌ها خودش را در اتاق حبس کرده و مدت‌ها کارش گريه و زاري بوده است. مشکل زانوهايش هم از همان وقت شروع مي‌شود. خاله برای ما به شدت سرزنده است و مهمان‌نواز. آن‌قدر پفک و چيپس و جاي شکري و دوغ گاوی تگري مي‌دهد بخوريم که در حال مرگيم! خوراکي‌ها که تمام مي شود نوبت پذيرايي با عطر مي‌رسد. اهالي هنگام به بوي خوش لباس و خانه‌شان خيلي اهميت مي‌دهند. شيشه ادکلني به دست‌مان مي‌دهند و مي‌گويند بزنيد. اين هم قسمتي از پذيرايي‌شان است.

16

با دختر و عروس و نوه‌هاي خاله مي‌رويم ساحل. مهمان‌هايشان هر بار کيسه کيسه صدف و جانور دريايي با خودشان مي‌برند. برايشان عجيب است که مي‌ما معتقديم هر چيز خوشگلي را نبايد برد و اين‌جا باشد زيباتر است.

17

محمد پسرک 3 ساله رمله، عروس خاله، است. رمله 19 سالش است و اخلاق و رفتارش شهري‌تر است. رمله مي‌شود مترجم خاله و دخترش تا ازمان بپرسند چند بچه داريم و بچه‌هايمان کجا هستند؟ … متعجب مي‌شوند!  … مي‌پرسند مردمان کجاست؟  … و باز هم متعجب مي‌شوند! … اگر ازدواج نکردمان در این سن و سال برايشان قابل هضم باشد، اما به سختي باورشان مي‌شود که بدون پدر يا برادرمان سفر کرده‌ايم!

18

دلمان مي خواهد روزها و روزها خانه دلنشين عمه بمانيم… اما راه رفتني را بايد رفت …

—–

پ.ن: ممنون از سارا که تایپ بقیه سفرنامه‌مان را به عهده گرفت، وگرنه حالا حالاها ادامه این پست را نمی‌دیدید / نمی‌دیدیم!!

(2) دیدگاه

یک سفر؛ قصه آدم‌ها … – 2

اول یک عکس از همسفران ببینید:

01

از راست به چپ: وجیه‌المنظر (مریم)، آرزو کننده (سارا) و برکت دهنده (من!)

محل عکس: پشت وانت در راه اسکله بهمن به روستای برکه خلف، در حال عشق و حال!

***

و حالا ادامه ماجرا:

اتوبوس واحد می‌رساندمان ترمینال جنوب. تا به ترمینال برسیم همه اتوبوس ماجرای خنده‌دار ما را شنیده‌اند و با ظاهر عجیب و غریب و کوله‌های بزرگ آویزان ازمان کلی تفریح کرده‌اند! … امیدی به پیدا شدن بلیت اتوبوس برای بندر نیست، اما یک دفعه اتوبوس فوق‌العاده بندر می‌افتد در بغلمان … حالا بماند که چقدر ماجرا داشتیم که از این شهر گره خورده در ترافیک خارج شویم، اما بالاخره بعد از سه ساعت راهی می‌شویم … اشتیاق منظره می‌کشاندمان صندلی جلو. این امتیاز را با هزار جور لابی و مذاکره با هیئت رانندگان  به دست می‌آوریم. تا آخر سفر که به مقصد برسیم با هیئت رانندگان رفیق شده‌ایم.

02

از نظر یکیشان دختر بچه‌های دیوانه‌ای هستیم که به جای سفر به اردبیل و دیدن عزاداری‌هایش بندر را انتخاب کرده‌ایم و تازه از قطار جا مانده‌ایم و باز هم از سفرمان دست برنداشته‌ایم. یکی دیگر بابای مهربان و نگران ما شده است. شماره‌اش را می‌دهد که اگر پشیمان شدیم یا بلایی سرمان آمد بیاید نجاتمان بدهد.

خانم مهربان (فامیلش این است‌ها نه صفتش!) و دخترش یکی از همسفرانمان هستند که برادرش در تهران او را دست ما به قول خودش سه خانم قابل اطمینان سپرده است. چه دل خجسته‌ای دارد! خانم مهربان سه روز است که مهمان جاده‌هاست. از بندر رفته بود اصفهان دیدن فامیل‌هایش. از اصفهان آمده بود تهران تا تست مغز استخوان برای برادرش که سرطان خون دارد بدهد و حالا بر می‌گشت بندر. تلفنش را می‌دهد که اگر آواره شدیم برویم پیشش.

03

می‌رسیم قشم. مقصدمان “برکه خلف” روستای کنار “دره ستاره‌ها”ست. در راه روستا یکی یکی به دوستانمان اس ام اس می‌زنیم و اعلام می‌کنیم: “علی‌رغم تلاش حسودان و عنودان نفرین کن (!) رسیده‌ایم به جزیره و در اولین تلاش یک وانت پیدا کرده‌ایم که بشود پشتش سوار شد و کیف کرد!” میزبانمان را از دیداری در یک نمایشگاه پیدا کرده‌ایم: جمیله  و شوهرش آقا صالح.

042

جمیله زن ازدواج کرده جنوبی ولی بدون نقاب، هم مادر است، هم فعال اجتماعی. از نظر ما بسیار جوان است؛ اما 5 فرزند دارد که بزرگترینشان 15 ساله است و کوچکترینشان 1/5 ساله. دختر بزرگش درس می‌خواند و تازگی‌ها عمه‌ جمیله او را برای پسرش خواستگاری کرده است. جمیله معتقد است اینجا بزرگترها بهتر صلاح جوان‌ها را می‌دانند، اما در عین حال معتقد است الان برای ازدواج دخترش زود است و داماد و خانواده‌اش اگر واقعا دخترش را می‌خواهند باید سه چهار سالی صبر کنند.

05

شب مهمانشان هستیم. جمیله دو نوع نان و دو نوع غذای محلی را برایمان می‌پزد. با جمیله از هر دری گپ می‌زنیم و با بچه‌های باهوش و شیطان و شگفت‌انگیزش حسنای 1/5 ساله و محدثه 3 ساله بازی می‌کنیم. حسنا یک وروجک تمام عیار است. مریم معتقد است طرز نشستن و کارهای حسنا بسیار شبیه من است. پسر بزرگ جمیله، محمد، راهنمایی است و پسر کوچکش، علی، چهارم دبستان. علی مطالب من در رشد دانش آموز را خوانده و از آن‌ها خوشش می‌آید. علی حیوانات را دوست دارد، بخصوص خرگوش‌ها و لاک‌پشت‌ها را. به جمیله در پختن شام کمک می‌کنیم تا بتواند به بچه‌هایش برسد. امیدواریم با این کار کمی از عذاب وجدان مزاحمتی که برایشان ایجاد کرده‌ایم را کم کنیم.

06

خانه جمیله خانه بزرگ و دلبازی است. 7 نفر اعضای خانواده جمیله در این خانه زندگی می‌کنند اما خانه به طرز غریبی آرام است. مادر و پدر خانواده و بچه‌ها همگی آرامش بخشی از وجودشان شده است و این مسئله برای ما که تازه چند ساعتی است آن‌ها را شناخته‌ایم به خوبی مشهود است. خیلی زود بحثمان می‌کشد به نقش بزرگی خانه‌ در کاهش تنش‌های میان اعضای خانواده و فضای خصوصی و در نتیجه آرامشی که خانه بزرگ به آدم‌ها می‌دهد و …

07

جمیله و بیست تا از خانم‌های دیگر روستا یک تعاونی دارند. تعاونی تولید صنایع دستی برای فروش به گردشگران. شکل‌گیری این تعاونی در واقع قسمتی از پروژه حفاظتی “صدف‌های لب سیاه” است؛ همان‌ها که مروارید می‌سازند. “شیب‌دراز”ی‌ها هم تعاونی مشابهی دارند، البته برای حفاظت از لاک‌پشت‌های دریایی. فرصت نمی‌شود به آن‌ها سر بزنیم. اما برای دیدن چگونگی تولید صنایع دستی خانه مادر شوهر جمیله می‌رویم. نزدیک‌های نیمه شب است، اما با مهربانی می‌نشینند و کارهایشان را به ما نشان می‌دهند. حتی برایمان حنا هم می‌گذارند.

08

جایمان راحت است و میزبان‌ها اصرار دارند بمانیم. اما راه رفتنی را باید رفت. دلمان می‌خواهد مقصد بعدیمان یکی از جزیره‌ها باشد: “هنگام” یا “لارک” یا “هرمز”. پرس و جو کرده‌ایم اما سر نخی پیدا نکرده‌ایم.

چهارشنبه صبح طلوع آفتاب را “دره ستاره‌ها” می‌بینیم. قدم زنان که بر می‌گردیم ماشینی توقف می‌کند تا برساندمان. مامور گارد منطقه آزاد است که آمده بوده است در ورودی دره ستاره‌ها برای گردشگرانی که امروز خواهند آمد بروشور بگذارد. از سفرمان می‌پرسد و ما از هدفمان می‌گوییم. سر نخ پیدا می‌شود. عمه‌ای دارد در روستای “غیل”، جزیره “هنگام”. مقصد معلوم می‌شود، هنگام می‌رویم …

(12) دیدگاه

یک سفر؛ قصه آدم‌ها … – 1

مطالعات تجربی نشان داده است که سفر رفتن نه به داشتن وقت و تعطیلات کافی ربط دارد، نه به داشتن پول زیاد! آدم‌های کثیرالسفر یک کرم درونی دارند که هی می‌کشاندشان درون جاده و راهی سفرشان می‌کند … برای همین است که وقتی پنج روز مانده به یک تعطیلات درست و حسابی اس ام اس می‌آید که: “پایه‌ای دو تایی بریم سفر؟” جوابش فوری می‌شود: “آره پایه‌ام!” … دلمان سفر آدم‌ها می‌خواهد، نه سفر در و دیوار، نه سفر کوه و دشت. دلمان می‌خواهد بنشینیم و وقت صرف کنیم برای گپ زدن با آدم‌ها … هنوز نمی‌دانیم مقصد کجاست، وسیله رفتنمان چیست، کی قرار است برویم و کی برگردیم، فقط اشتیاق قطار سواری می‌شود راهنمایمان برای مرور مقصدهایی که با قطار می‌شود بهشان رسید. هر چه بالا و پایین می‌کنیم جذاب‌تر از قشم پیدا نمی‌شود. پنج روز مانده به چنین تعطیلاتی پیدا کردن بلیت قطار برای خودش فلاکتی است. بلیت برگشت پیدا می‌شود، اما رفت نه … با هواپیما برویم؟ نه! با اتوبوس برویم؟ چه‌قدر طولانی! گویا روز دوشنبه اتوبوسی هم در کار نیست. تعاونی‌ها جواب سر بالا می‌دهند: “اتوبوسمان برود تاسوعاست می‌ماند. دوشنبه هیچ اتوبوسی به سمت جنوب نمی‌رود. همان روز معلوم می‌شود …” … وسیله مهم نیست. راه رفتنی را باید رفت. اتوبوس یک‌سره هم پیدا نشود، تکه تکه می‌رویم. طول کشیدن راه رفت مهم نیست؛ فقط باید شنبه 2:10 بندر باشیم که به قطار برگشتمان برسیم!! … دنبال هم سفر می‌گردیم. همسفری که اینقدر بی‌برنامگی را بتواند تحمل کند. به هرکسی از این دست زنگ می‌زنیم کار دارد و نمی‌تواند بیاید و به‌جایش فحش و نفرینی نثارمان می‌کند. با این حجم نفرین خدا آخر و عاقبت کارمان را به خیر کند! … همسفرمان پیدا می‌شود. تیم کاملی هستیم: یک وجیه‌المنظر (!) که هر جا ادب و نزاکت و ظاهر معقول لازم بود به کار بیاید، یک شناساگر که با آرزوهای مفیدش سرنخ‌ها را پیدا کند و وقایع سفر را جلو ببرد و یک نفر برکت‌دهنده که معتقد است از شما حرکت، از من برکت! و چه خوب با برکت دادن‌هایش سرپناه و غذای این شش روزمان را فراهم می‌کند!

یک اتفاق خوب … برای رفت هم بلیت قطار پیدا می‌شود: 2:20 دوشنبه 16 دی … اما چه خیال خامی! قطار نفرین‌ها قطارمان را از ما می گیرد!! از قطار جا می‌مانیم … اما راه رفتنی را باید رفت …

—–

پ.ن 1: این سری از مطالب تنها نوشته من نیست. محصول مشترک من و دو همسفر دیگرم، سارا و مریم است که به نیابت از آن‌ها می‌گذارمش اینجا.

پ.ن 2: مطلب از شماره‌های بعدی عکس‌دار هم می‌شود! طاقت بیاورید!

(2) دیدگاه

پراکنده و بی‌ربط – 23

!. برای مذاکره شروع کاری رفته‌ایم. من هستم و دو همکار آقایم … اگر با کارمان موافقت شود، کار نو، فوق‌العاده و جریان سازی است … رییس مربوطه پشت میز غول پیکرش نشسته است و گوش می‌دهد. با کلیت کار موافق است، اما معتقد است نیروهای اجرایی کار باید مرد باشند و تاکید می‌کند این را برای این نمی‌گوید که خانم‌های ما سنگین و با شخصیت نیستند و خدای نکرده عیب و ایراد خاصی دارند و دین و ایمان بر فنا ده هستند! بلکه این را برای حفاظت و گل روی خود خانم‌ها می‌گوید که خدای ناکرده آدم‌های لات و لوت این دور و اطراف چیزی بهشان نگویند و … باورم نمی‌شود. آب یخ ریخته‌اند روی سرم. می‌خواهم بلند شوم، یقه‌اش را بگیرم و سرش فریاد بزنم: “ببین لعنتی! مسئول و پیگیری کننده این کار منم! یک خانوم! منم می‌مونم! این آدمی که یقه‌ات رو چسبیده صدتای اون مردهای تو حالیشه، تواناییشو داره و کارشو بلده … می‌فهمی هر روز و هر روز جنگیدن یعنی چی؟ تو حال و من و امثال من و می‌فهمی؟ نه نمی‌فهمی! وگرنه همین‌طور دهنت رو باز نمی‌کردی از این حرف‌ها بزنی … من نخوام کسی خیر و صلاح من رو بخواد کی رو باید ببینم؟ من این راه رو انتخاب کردم با تمام حواشی‌ها و سختی‌هاش. چتر حمایتیتون رو از روی سر من بردارید لطفا! من از چتر بدم میاد. می‌فهمی؟ … تو تمام دنیا بگردی، این کاری که ما میخوایم بکنیم اکثر کارشناس‌هاش خانومند. می‌فهمی؟ فقط این کشور خاک بر سره که همه چیش برعکسه!”

یک وقت‌ها خسته می‌شوم از این مبارزه دائمی، هر زمانی که بخواهی کاری انجام بدهی، هر جایی که بخواهی کاری انجام بدهی … باید بجنگی و برای خودت جا باز کنی …

بلند نمی‌شوم یقه رییس مربوطه را که پشت میز غول پیکرش نشسته است بگیرم و حرف‌های دلم را سرش فریاد بزنم. به جایش با خودم فکر می‌کنم: “اشکالی نداره. تو که عادت داری. یه کاری می‌کنی که چند ماه دیگه اصلا یادش نیاد اون اول فقط همکار مرد می‌خواسته … مثل همیشه اشکالی نداره. تو کارتو بکن … آخرش مجبورن قبولت کنن …” و به روی رییس مربوطه که پشت میز غول‌پیکرش نشسته است لبخند می‌زنم.

!!. من بالاخره توانستم کلاه نوی قرمز و زرد منگوله‌دارم را بگذارم سرم … هورا! … ممنون سوز هوا!

!!!. دستم بوی شیر می‌دهد. شیر خوردنی منظورم نیست. شیر آب هم همین‌طور. منظورم بوی همان شیر معروف است. همان که غرش می‌کند. اصلا فکرش را نمی‌کردم بروم آنجا و توله شیر بغل کنم. سه تا بودند و یک و ماه یک هفته‌شان بود. آرام و مثل بچه گربه ملوس. انگار نه انگار که چند وقت دیگر هرچه آدم است ازشان فراری است. آرامیشان برایم جالب بود. ای قدیمی‌ها! آن توله پلنگ هندی را یادتان می‌آید؟ آن یکی در دست آدم بند نمی‌شد. مرتب خرخر می‌کرد و چنگ می آنداخت و وول می‌‌خورد. فرق اخلاق شیرها و پلنگ‌ها از همان توله‌گیشان پیداست.

وای! یکی از شگفت انگیزترین قسمت‌های بدن این موجود پشمالوی کوچک پد‌هایش (کف دست و پا) بود. یک پوست تیره نرم که وقتی دست می‌زنی فرو می‌رود. همان که قرار است وقتی راه می‌روند رد بیندازند و ما بلد باشیم رد زنی کنیم. این موجودهای نرم و پشمالو شگفت‌انگیز و غیر منتظره بودند.

یکی از بچه‌ها می‌گفت آمار توله بغل‌ کردنت دارد می‌رود بالا! آره خب! ولی یک عالم توله دیگر مانده است هنوز: خرس قطبی، ببر، یوز، …، کروکودیل (!)، … !

!!!!. داریم می‌رویم سفر. از آن سفرها که فقط ساعت رفتن و برگشتنمان از قبل معلوم است. نفرین‌های یک عالم آدمی که می‌خواسته‌اند بیایند و نشده است هم دنبالمان است. فکر کنم با این حجم نفرین که بعضی‌هایشان هم به شدت هوشمندانه و کار درست است، چیزی ازمان نماند که برگردد!! برنگشتم هوای “جهان” را داشته باشید که دلتنگی نکند. به شاگردهایم هم بگویید دوستشان دارم و مراقب خودشان و مغزشان باشند …

(6) دیدگاه

گشت و گذار روزانه مجازی

(این دسته از مطالب به صورت خودکار و روزانه پست می‌شوند)

یک نظر بنویسید

گشت و گذار روزانه مجازی

(این دسته از مطالب به صورت خودکار و روزانه پست می‌شوند)

یک نظر بنویسید

گشت و گذار روزانه مجازی

  • اعدام و اهدای عضو twurl.nl/uzaote #
  • دکتر پرویز کردوانی: باید تالاب‌های کشور را خشک کرد! twurl.nl/ih3ap4 #
  • چرا جنوب قطب اصلي داستان نويسي ايران است؟ twurl.nl/7kebyb #
  • با تلاش محیط بانان پارک ملی گلستان میسر شد: twurl.nl/ym4rrg #
  • تداوم شرمگین ختنه دختران در کردستان twurl.nl/sp62y2 #

(این دسته از مطالب به صورت خودکار و روزانه پست می‌شوند)

یک نظر بنویسید

گشت و گذار روزانه مجازی

  • هيچ بازار نديده‌ست چنين كالايی – سيصد و شصت‌ودو twurl.nl/lj5fih #
  • اول توقیف،بعد هم تهدید! خانه از پای بست ویران است twurl.nl/qh7kos #
  • از سرشت‌های سوزناکِ زنده‌گی twurl.nl/lfmwem #
  • یه بنده خدایی تو وبلاگش می شینه تحلیل می کنه که twurl.nl/e5nn5l #

(این دسته از مطالب به صورت خودکار و روزانه پست می‌شوند)

یک نظر بنویسید

گشت و گذار روزانه مجازی

(این دسته از مطالب به صورت خودکار و روزانه پست می‌شوند)

یک نظر بنویسید

نوشته‌های قدیمی‌تر »