!. انقلاب، محیطزیست را از قرقگاه کاخنشینان به پارک عمومی تبدیل کرد … جلالخالق!! … عذر بدتر از گناه شنیدهاید؟ شنیدهاید بعضیها دوستانی بدتر از دشمنهاهستند؟ میشود شما بیخیال دفاع از انقلاب و محیطزیست بشوید؟؟!
!!. درست است که هر کس حق دارد نظر خودش را داشته باشد و باید احترام گذاشت به دیدگاه دیگر آدمها … اما نمیتوانم این را نگویم که به دلایل عقلی و احساسی مختلف که همهشان قابل بحث و بررسی است، همیشه از این دست دیدگاهها و این آدمها بیزار بودهام و از یک جایی به بعد بیشتر و عمیقتر …
!!!. این روزها با خودم درگیرم. گیر کردهام میان راه و روشی که دوستش دارم و عذاب وجدان قولی که به خودم دادهام. اوضاع کار و بار به شدت بر وفق مراد است. چند کار قدیمی به سرانجامهای خوب رسیدهاند و چند کار جدید هیجانانگیز شروع شدهاند. چند کار متفاوت که تجربهکردنشان جای خوبی دارد اتفاق میافتد. اما این روزها شرمندگی از خودم باعث میشود مثل همیشه از کارهایم لذت نبرم. قولی که به خودم داده بودم. قول داده بودم خط تعادل کار و زندگی شخصیام را گم نکنم و نگذارم آن صفورای کار دوست پیروز بشود. این روزها همهاش شده است کار، نه فیلمدیدنی در کار است، نه کتاب خواندنی، نه کافه رفتن و نشستنی، نه اتاق مرتب کردنی، نه تا لنگ ظهر خوابیدنی، نه بدون دغدغه کار کمی آسمان و زمین نگاه کردنی، نه تماس با فامیلی و حال و احوال کردنی، نه حال دوستها را پرسیدن و پای حرفشان نشستنی، نه … . با این عذاب وجدان شدهام شبیه این مادرها که همه زندگیشان پیش خانوادهشان میگذرد و اگر یکی دو روز هم بروند طرفی تا برای خودشان باشند، فکر و خیال و عذاب وجدان تنها گذاشتن خانواده نمیگذارد از ته دل از شادیهایشان لذت ببرند … علاوه بر این عذاب وجدان یک خود درگیری دیگر هم پیدا کردهام! من همیشه از این حالت معلق بدم میآمده است. از این حالت که دارد اتفاقهای خوب میافتد اما تو به جای لذت بردن غر می زنی! اینکه اوضاع خوب است اما تو بخشی از وجودت جای دیگری است. همیشه از این حسی که نمیگذارد از این همه اتفاق خوب بروم در آسمانها و بالا و پایین بپرم و انرژی و هیجانم را در فضا پخش کنم بدم میآمده است، از این آدمهایی که لدت نمیبرند از موفقیتهایشان هم! … اما با همه اینها میدانم که حل میشود. یک دوره است که باید بگذرد. شاید اصلا باید خوشحال باشم به خاطر حال این روزها، به خاطر این عذاب وجدان واقعی که فکر نمیکردم هیچ وقت سر و کلهاش درون من پیدا بشود.
!!!!. یکی از دوستان و هم دانشگاهیهای قدیمی دیروز زنگ زده بود حال و احوال کند. میدانید کار و بارش این روزها چیست؟ مار پرورش میدهد! یعنی در موسسه رازی دارند یک کارهایی میکنند که یک سری مارهای در حال انقراض در اسارت تکثیر شوند تا دیگر مجبور نباشند به مارگیرها بگویند از طبیعت برایشان بگیرند. من بسی مششششششششعوفم از داشتن یک دوست مار پرورش ده! آنقدر پای تلفن بالا و پایین پریدم و ذوق هوا کردم که دوست عزیز میگفت تو از خودم هم بیشتر ذوق کردی که من چنین کاری دارم!
آقا من از داشتن دوستی که کارش با کروکودیلها باشد هم بسیییییییییییییی استقبال میکنم! البته یکی دارم، ولی هند است و نزدیک نیست که بشود هی رفت در دست و بالش پلکید. یک دانه قابل دسترسترش مورد نیاز است!
!!!!!. یک مدتی است که به کار گروهی یا کار در گروه ایمان آوردهام. نه اینکه تازه کارهایم گروهی شده باشدها، نه! … شاید مثال قابل لمسترش مثلا دین آدمها باشد. آدمی که وقتی به دنیا می آید چون پدر و مادرش یک دینی دارند دینش میشود همان. اما بزرگ که میشود و بعد از یک مدتی شروع میکند به پرسش از خودش. من دین میخواهم؟ این دین من است؟ من دنبال چه دینی هستم؟ و آن وقت به این نتیجه میرسد همان دین پدر و مادرش را میخواهد، اما از حالا به بعد معنی و مفهوم این دین برایش فرق میکند. این دین را انتخاب کرده است … کار گروهی هم برای من یک همچین حالتی را پیدا کرده است. از همان اول، کار و بارم با گروهها بوده است، بخصوص گروههای غیردولتی زیست محیطی. اما الان یک مدتی است که به کار گروهی ایمان آوردهام. از اینکه در گروهها آدمها هم را پشتیبانی میکنند، از اینکه هر کس کاری دارد که انجام میدهد و مجموعش میشود یک کار بزرگ و از اینکه تو مجبور نیستی به همه چیز فکر کنی و با جا انداختنها و فراموش کردنها خطای کارت برود بالا، کیف میکنم. کار کردن با گروه یک حسن بزرگ دارد آن هم اینکه آدم از حرکت نمیافتد. همیشه حتی اگر کم هم آورده باشی، یکی هست که بکشاندت تا دوباره به اوج برسی و آن وقت یک بار دیگر تو همین کار را برای همتیمی دیگرت میکنی … این شکل از کارگروهی را من نه تنها در گروههای مردمی غر دولتی، در شرکتهای خصوصی یا موسسات خصوصی هم دیده و تجربه کردهام و عمرا در این سازمانهای دولتی بتوانید پیدایش کنید.
!!!!!!. چه کسی گفته کار با بچه دبستانیها سخت است؟ از من این را قبول کنید: کار با بچههای دبیرستانی بسسسسیار انرژیبرتر و کمتر انرژی جایگزینکنندهتر از کار با بچههای دبستانی است. باور کنید!
—–
پ.ن: سفرنامه همچنان ادامه دارد. این مطلب برای گفتن حرفهای قلمبه شده هوا شده است!
نوشته شده توسط hosein در ژانویه 30, 2009 در 7:38 ب.ظ
مساله ای به نام حجاب
http://hejab-diary.blogfa.com/
نوشته شده توسط نمك در ژانویه 31, 2009 در 8:27 ق.ظ
:D
نوشته شده توسط کیارش یشایائی در فوریه 1, 2009 در 3:18 ب.ظ
یک مطلب نوشته ام در مورد شکارگاه سلطنتی که در انقلاب چه به سرش آمد بخوانید
نوشته شده توسط بيكارالدوله در فوریه 2, 2009 در 6:20 ب.ظ
دوست پرورش دهنده ماهي نمي خواي؟!!!
الان توي مرحله الواتي قبل از دفاع به سر مي برم!!!
نوشته شده توسط چشمه در فوریه 2, 2009 در 7:41 ب.ظ
می خوانیم همچنان نوشته هاتان را!
نوشته شده توسط شهرزاد در فوریه 5, 2009 در 11:28 ب.ظ
خوشحالم که کارهایت بر وفق مراد است و پیش می رود
شاد و موفق باشی عزیزم
نوشته شده توسط شهرزاد در فوریه 5, 2009 در 11:32 ب.ظ
دوست من
واقعاً در دنیای کوچک و محصور سرزمین محبوب ما کاری کردن هنر است در دنیایی که از هر سو دست و پایت بسته می شود و دل و دماغ هم که نیست…
پرتوان و با روحیه باشی
نوشته شده توسط محبوبه در فوریه 8, 2009 در 10:30 ب.ظ
صفورا! موافقم که کار با دبستانی ها هم راحت تره، چون هیجان انگیز تر و انرژی بخش تره و هم سخت تره! چون توان بدنی و بپر بپر و خلاقیت خیلی بیشتری می خواد! ولی به طور کلی خیلی دوستش دارم.. واسه همینم سال به سال تو کارم سیر نزولی داشتم به بچه های کوچیک تر درس می دادم!
نوشته شده توسط محبوبه در فوریه 8, 2009 در 10:31 ب.ظ
البته حالا که دیگه متاسفانه با قعر جدول سقوط کردم و شغل عزیزمو به کلی از دست دادم!